<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/</link>
<description>یکی بود، هیچکس نبود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Aug 2010 00:23:47 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>۱۳۹- از این غم نیمه شب و خاطره‌ی آن صدای ماندگار</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم قبل از خواب سری به اینترنت بزنم. اما همینکه صفحه‌ی اخبار را باز کردم یخ کردم...آن خبری را که هیچگاه دوست نداشتم بشنوم شنفتم: محمد نوری عزیز درگذشت... بغضم گرفت و قطره اشکی در چشم خواب آلودم برقی زد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; زیاد رمانتیک نیستم اما نسبت به محمد نوری همیشه یک حس خاصی داشته‌ام. خیلی دلم گرفت و با اینکه نوک انگشتم سوخته، نتوانستم چیزی ننویسم و بخوابم. داشتم یک سری کادو برای مراسم عروسی خواهرم آماده می‌کردم که نوک انگشتم با چسب حرارتی سوخت...و یاد حس و حال عروسی‌ها بخیر، چه حس نوستالژیکی داره یادآوری چراغونی، ردیف صندلیها، عطر گلها در شب و ... و صدایی که همیشه می‌خواند: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&quot; گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارک باد&quot;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و چه آهنگ زیبا و خاطره انگیزی بود، و چه صدای گرمی آنرا می‌خواند:محمد نوری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همیشه دوست داشتم که کنسرتی برگزار کند و در آن شرکت کنم، اما بعد از پنجاه سال فقط یک بار این کار را کرد و آخر هم نتوانستم بروم. وقتی که فیلمش را گرفتم فهمیدم که استاد حمید قنبری هم همین آرزو را داشته و پس از برآورده شدن آن دیگر آرزویی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; برایم جالب بود، قبل از اینکه آهنگ واسونک شیرازی را بخواند گفت که ایشالا بیام تو عروسی بچه‌هاتون...و من همان موقع آرزو کردم که صاحب این صدای گرم و پر ابهتی که بیش از نیم قرن در اوج بوده سالهای سال سالم و پابرجا بماند... اما دریغ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و چه قدر قشنگ بود صحنه‌ای که استاد حمید قنبری به روی سن آمد. هنرمندی که خودش با دوبله‌ی جری لوییس ماندگار شد و ترانه‌ی جان مریمی که سرود محمد نوری را در قله‌ی خاطره‌ها نشاند. و سالهای سال خواندند و می‌خوانند که:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;بشيم روونه بريم از خونه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;شونه به شونه به ياد اون روزها وای نازنين مريم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و یاد لحظه‌های دلگیر خوابگاه بخیر که با صدای دلنشین و عاشقانه‌ی نوری رونق می‌گرفت و پرنشاط می‌شد وقتیکه پیام شاعرانه‌ی فریدون مشیری عزیز را با صدای شگفتش می‌خواند و به اوج می‌رساند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;خروش موج با من می‌کند نجوا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و دوست دارم که باز بنویسم و بنویسم که از محمد نوری و مانند او نوشتن و گفتن، نه گفتن از شخص که بیان گوشه‌ای از هنر ایران زمین است و شرافت مردمان عاشق آن: بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و باز دوباره صبح شد و من هنوز بیدارم... اما افسوس که تو به خواب رفتی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Aug 2010 00:23:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۸- وقتی که برگشتم...</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقویم رومیزی‌ام هنوز روی صفحه‌ی فروردین باقی مانده بود. و به تبعیت از آن انگار همه‌ی اشیاء اتاقم دو ماه در سکون بوده‌اند. کاغذها و کتابهای روی میز، خرت و پرتهای گوشه‌ی اتاق و دیسک و پول خرد و ماژیکهای وایت بورد. همه به همان حالتی بودند که دو ماه پیش رهایشان کرده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوران دوماهه‌ی آموزشی هم گذشت و برگشتیم. از شیرینی و لذت برگشت و یا از تلخی‌های دوری و کلافه شدن از هدر رفتن عمر، تا وقتی نتوانم به گونه‌ای بیانش کنم که احساس کنم می‌تواند گوشه‌ی مشترکی داشته باشد با احساس دیگران و یا بیانگر شادی یا دردی باشد فراتر از شخص من صرفنظر می‌کنم. زیرا همیشه دوست داشته‌ام در این وبلاگ حرف از ما باشد و نه من. هرچند خیلی وقتها موفق نبوده‌ام و نه خودخواهی که نیاز به نوعی همدردی طلبی و یا هم صحبتی و یا دیگر مسایل پیچیده‌ی روحی روانی دلیلش بوده‌است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هر حال برگشتیم  و یک هفته‌ای را در تب و تاب تقسیم بعدی و مسیری که قرار است بر زندگی‌ام به گونه‌ای تحمیل شود گذراندم و هنوز هم البته کار به آن سرانجامی که بشود شرحش داد نرسیده است. هنوز هم آنقدرها خدمت نکرده‌ام که بشود ماجراهای زیادی را با آب و تاب در اینجا قلمی کرد و معرکه به پا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فعلن از تنهای خاطره‌های بعد از آموزشی یکی مربوط می‌شود به توقیف سه بچه‌ی ده یازده ساله که نمی‌دانم با آن قد و قواره‌ی کوچک چه طور سوار موتور گازی شده بودند و وقتی حاجی به آنها گفت که بازداشتشان می‌کند مثل ابر بهار زدند زیر گریه و من یک لحظه ترسیدم مثل آن موجودات بامزه‌ی کارتون سرندی پیتی، از اشکشان سیل به راه بیافتد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما خاطره‌ی دیگر مربوط می‌شود به دختری که به دفترمان آمده بود و آدرس اداره اماکن را می‌خواست. تنها بود و می‌خواست به مسافرخانه برود و خوب ظاهرن زنها نمی‌توانند به تنهایی و بدون نامه اماکن اتاق بگیرند. وقتی دفترچه‌اش را داد تا آدرس را برایش بنویسم با حالتی نیمه ملتمسانه پرسید که آیا نمی‌شود نامه را ما برایش بنویسیم که خنده‌ام گرفت. می‌گفت گیر می‌دهند. ظاهرن خیلی روی لباسی که تنمان است حساب باز کرده بود. می‌دانم که این خاطره جذابیت زیادی نداشت و یا حرف خاصی در آن نبود، اما اگر قدرت قلم محمود دولت آبادی در توصیف صحنه‌ها و حسها را داشتم و می‌توانستم سردرگمی و تردید نگاه و حیای مرموز رفتارش را آنگونه که بود شرح دهم، آنوقت می‌فهمیدید که اتفاقن خیلی هم خاطره‌ی مهمی بوده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب این چند خط را به عنوان سلام و علیک و عرض ارادتی خدمت خودتان داشته باشید تا انشاءالله وقتی تعیین تکلیف قطعی شدم و بیشتر  روحیه گرفتم با خاطراتی شیرین‌تر و یا مطالبی با ارزش‌تر در خدمتتان باشم. در ضمن مقدم خوانندگان جدید که از بچه‌های گروهان ایمان هستند را نیز به این وبلاگ گرامی می‌داریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و در انتها از آنجا که ممکن است خیلی‌ها بپرسند مگر متاهل‌ها را شهر خودشان نمی‌اندازند باید بگویم که نیروی انتظامی فارس استثنا هست و بنا بر دستور فرمانده استان هیچ سرباز بومی در شهر خودش نباید خدمت کند حتا اگر ۱۰ فرزند هم داشته باشد. حالا اینکه ایشان چگونه باید خرجی زن و بچه‌ شان را به دست بیاورند دیگر از من نپرسید لطفن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jul 2010 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>137- داستان چکمه و گل سرخ</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پوتین‌هایم خشک و سنگین هستند و همین باعث می‌شود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد می‌شوم، حتا به قیمت له شدن سبزه‌ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی پوتین می‌پوشی قدمهایت سنگین و پرابهت می‌شود. هربار که پایت را روی زمین می‌‌کوبی احساس قدرت می‌کنی. وقتی از توی باغچه رد می‌شوی همه چیز زیر پایت له و نابود می‌شود. علفهای سبز قد کوتاه می‌کنند و روی هم می‌خوابند، گلها پرپر می‌شوند و جای پاهایت به روشنی بر سینه‌ی باغچه نقش می‌بندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمده‌ای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعه‌اش هم می‌تواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شده‌اند لذت می‌برم و احساس قدرت می‌کنم. گاهی وجدانم تلنگری می‌زند اما اهمیتی نمی‌دهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کرده‌ام و از مضرات آن در گوشم خوانده‌اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنیده‌ام که بعضی‌ها هم هستند که یک چیزی به نام &quot;آزادی&quot; را در زیر چکمه‌هایشان له می‌کنند. نمی‌دانم این آزادی که می‌گویند چیست. نمی‌دانم چه نسبتی بین آزادی، گل سرخ و علف هرز برقرار است. فقط دوست دارم یک بار هم له کردن آنرا تجربه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشی‌اش سیاه و سفید بود. اما نکته‌ی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستم‌ها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجه‌ی خاصی نرسیده‌ام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش می‌کنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 May 2010 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>136- نمایشگاه کتاب تهران</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بدینوسیله به اطلاع دوستان و خوانندگان محترم می رسانیم که غرفه انتشارات کلید آموزش و انتشارات توسعه اموزش در &lt;a href=&quot;javascript:void(0);/*1273123526679*/&quot;&gt;&lt;strong&gt;سالن 16B غرفه 35&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; قرار دارد. کتابها همانند سالهای پیش ۴۰ درصد تخفیف دارد اما قرعه کشی نوت بوک که قبلن فقط یکبار انجام میشد اینبار به صورت روزانه انجام خواهد شد. خودم هم اگر امکانش باشد امروز جمعه حدود ظهر در غرفه خواهم بود و از دیدن دوستان خوشحال خواهم شد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 May 2010 06:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>135- منطقه ی صفر زمانی, اینجا پادگان است</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این اولین بار است که مطلب وبلاگم را روی کاغذ می نویسم. به هر حال بابد با کمبود امکانات ساخت. معمولن به جز متن کتابهایم همه متنهای دیگر را تایپ می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز پنحشنبه است, یعنی بود. اکنون در حال لذت بردن از دومین مرخصی آخر هفته ام هستم که به خاطر متاهل بودن داده اند. البته به دلیل دوری راه و کم بودن زمان مرخصی به جای شیراز به تهران آمده ام. هفته پیش هم آمدم و نظرها و نامه های محبت آمیز دوستان را خواندم. به وبلاگ دوستان هم سر زدم ولی اینقدر بار خستگی هفته بر دوش آدم سنگینی می کند که توانی برای نوشتن نظر باقی نمی ماند. اما این هفته با اینکه مدت کمتری در مرخصی هستم (24 ساعت) اما بنا دارم مطلبی در وبلاگ بگذارم تا چراغ اینجا در دوران خدمت سربازی خاموش نباشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محل آموزش من پادگان مالک اشتر اراک است که یکی از پادگانهای بزرگ (و به قولی بزرگترین پادگان) آموزشی نیروی انتظامی است. بعدن در مطلبی جداگانه درباره پادگان خواهم نوشت (البته با رعایت اصول حفاظتی) تا کسانیکه قرار است به اینجا اعزام شوند بتوانند اطلاعات مناسبی پیدا کنند. چون در بین بچه ها خیلی ها را دیدم که قبل از آمدن مطالب وبلاگهای مرتبط را خوانده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما ماجرا به صورت خلاصه از این قرار است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-  صبح روز چهارشنبه اول اردیبهشت 89 به اداره نظام وظیفه شیراز مراجعه کردیم. بعد از گذشتن از یک صف فوق العاده طولانی وارد اداره شدیم و در آنجا در عرض چند دقیقه فقط گفتند که همین الان برای اعزام به پایانه بروید. کاری که می شد به روش بسیار بهتر و سریعتری انجام داد. درجه داری که آنجا بود با گفتن این جمله که &quot;در گوش من وز وز نکنید&quot; به خوبی به ما فهماند که نمی توانیم روی هیچ پرسش و پاسخی با او حساب باز کنیم و مثلن بپرسیم آخر هفته که کارهای پادگان تعطیل است چرا ما باید اعزام شویم و آیا نمی شود شنبه در پادگان حضور پیدا کرد و از اینگونه حرفها. پس دممان را روی کولمان گذاشته و همان اول صبح طبق دستور به سمت پایانه رفتیم. اینکه در آنجا چه گذشت مهم نیست. چون دست  آخر ساعت 13:30 از شیراز حرکت کردیم و قدم در راه جدیدی از مسیر زندگی گذاشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت حدود 12:30 شب بود که به شهر اراک رسیدیم. راننده اتوبوس, ما 13 نفر سربازی که از شیراز اعزام شده بودیم را در میدانی پیاده کرد و گفت که پادگان در همین نزدیکی است و ما را بر خلاف آنچه در شیراز گفته بودند تا در پادگان نبرد. در نتیجه وقتی در هوای نسبتن سرد نیمه شب با دیدن تابلو فهمیدیم که تا پادگان دست کم 4 کیلومتر فاصله است به کلاهی که سرمان رفته بود واقف شدیم. به هر حال پس از مدتی معطبی تاکسی گرفته و به پادگان رسیدیم. نیروهای دژبان مشخصاتمان را پرسیدند و با کمال احترام و رفتاری دوستانه ما را پذیرش کردند و پس از بازرسی و تحویل تلفن همراه, آدرس یکی از گروهانها را دادند که بتوانیم شب را در آنجا اقامت کرده و بقیه کارها را در صبح انجام دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیدن درختان سبز وسط بلوار ورودی و صدای پرخروش آبی که درون جوبها می ریخت بسیار لذتبخش بود. و به دلیل همین لذت بردن از فضا و هوا بود که مرتب  از این گروهان به آن یکی می رفتیم, افسر نگهابان را بیدار می کردیم, وضعیتمان را توضیح می دادیم و به دنبال جایی برای خواب می گشتیم. بالاخره بعد از مدتی گشت و گذار با چمدانها و ساکهای سنگین, فرمانده یکی از گروهانها قبول کرد که به ما به جای خواب بدهد. هرکدام از ما دو پتو تحویل گرفتیم. مدتی در تاریکی آسایشگاه بین تختهای پر از آدم جستجو کردیم تا هرکدام تختی برای خودمان پیدا کردیم. پتوی اول را روی فنر فلزی تخت و زیر پایمان انداختیم و پتوی دوم را روی خودمان. ژاکتم را هم مچاله کردم و به عنوان بالش زیر سر گذاشتم. در این لحظه ساعت حدود 2 بامداد بود. با اینکه خیلی خسته بودم و از سه شب قبل از آمدن نیز هرشب بیشتر از چهارساعت نخوابیده بودم اما باز خوابم نمی برد. در حال فکر کردن و تماشای سربازان به خواب رفته در تختهای کناری و بالایی بودم. ساکها و کفشها در کنار تختها بود و فضا حسابی شلوغ و درهم. کیف پولم را با خودم در رختخواب برده بودم تا خیالم راحت باشد. در همین فکرها بودم و نبودم که شنیدم از یکی از تختهای کناری صدای حرف زدن می آید. اول فکر کردم کسی در حال حرف در خواب است. ولی بعد که دقت کردم دیدم یک بنده خدایی در حال بیان فحشهای ناموسی (خوارمادر!) است. فکر کنم خوابیدن روی تخت سیمی بدون تشک خیلی برایش عذاب آور بوده. به هر حال هنوز چشمهایم گرم نشده بود که ساعت4:30 شد و زمان بیدارباش. در هوای سرد و تاریک به حیاط رفتیم تا نامهایمان را بخوانند و پتوها را تحویل بدهیم. بعد از تحویل پتو به هر دو نفر دو عدد نان, یک عدد حلوا شکری و دو عدد شیر دادند. در حالیکه می لرزیدیم صبحانه را به صورت ایستاده در حیاط میل کرده و به اصرار فرمانده خوش اخلاق چایی هم خوردیم و منتظر انجام مراحل بعدی کار شدیم. بنده خدا چندبار داد زد و اعلام کرد که هرکس چایی نخورده از اینجا برود مدیون است!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 May 2010 06:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۴- سرباز وطن یا دزد کچل؟ (+دریافت ترانه‌ی سربازی)</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;(۱)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی می‌کنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر می‌کنم در روانشناسی به آن می‌گویند منطقه‌ی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفه‌ای زندگی‌اش هست... و حالا می‌گویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌گویند زکات عمر است...می‌گویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمی‌شود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگی‌ام گرفته می‌شود را حلال نمی‌کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچوقت سخت‌گیر نبوده‌ام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربه‌ی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربه‌های اجتماعی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیه‌ی زندگانی را آماده کرده بود، درباره‌ی آنها توضیح می‌داد و من و پدرم آنها را درون ماشین می‌گذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر می‌کنم محمد ته دلش خوشحاله  که می‌خواد بره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس می‌کردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بی‌احساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب می‌کردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی به‌صورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌گویند سربازی شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد. حالا این شتر به در خانه‌ی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;(۲)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصش کردم. موهای سرم را می‌گویم. برخی تا لحظات آخر نگهش می‌دارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینه‌ی &quot;سلمونی&quot; خودم را می‌دیدم و ریز می‌خندیدم. اما نمی‌دانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسی‌اش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسی‌تر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از &quot;حقوق بشر&quot; که حرام است، بلکه از &quot;حق الناس&quot;، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمه‌ی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمه‌اش که می‌شود آبجو حرام. درست مثل بی‌حجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرام‌تر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار می‌دهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بی‌خیال.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(برای خواندن ادامه‌ی مطلب لطفن کلیک کنید)&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 02:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۳- غلامعلی افغانی در عصر جهانی شدن!</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی بود یکی نبود. از قدیم الایام یک کارگر افغانی بود به نام غلامعلی که می‌شناختیمش و برای کل خانواده کار می‌کرد. قبلن ها که هنوز همه‌ی کوچه ساختمان نشده بود در همین کوچه‌ی خودمان زندگی می‌کرد و خیلی هم هوای خودش و خانواده‌اش را داشتیم. مرد خوب، زحمتکش و قابل اعتمادی بود اما تنها مساله‌ای که داشت فرزندان زیاد بود که مرتب هم بر تعدادشان افزوده می‌شد. به همین دلیل همه سر به سرش می‌گذاشتند که چرا جوجه‌کشی راه انداخته‌است. هنوز این بچه راه نیافتاده بود که بچه‌ی بعدی از راه می‌رسید. بعد از اینکه از کوچه‌ی ما رفت، نگهبان یک باغ شد که گاهی در آنجا هم به او سر می‌زدیم. در آنجا هم البته همتش را ادامه داد و از زاد و ولد بازنایستاد. و بعد از آنجا هم به یک گاوداری رفت و به همراه ۱۷ فرزندش به کارگری در گاوداری مشغول شد که همچنان نیز همانجاست و ماهم گاهی به او سر می‌زنیم. وی همیشه در بحثهای فامیلی به دلیل آوردن اینهمه بچه و پایین بودن سطح فکری مورد انتقاد بود و این انتقادات به خودش هم گفته می‌شد. لازم به تذکر است که همه‌ی این ۱۷ فرزند هم در &quot;رفاه کامل&quot; زندگی می‌کنند. یعنی از بهترین خدمات آموزشی و بهداشتی و رفاهی و فرهنگی و تفریحی برخوردارند. سالی دو بار مسافرت می‌روند، مرتب غذای خوب می‌خورند، کامپیوتر و اینترنت دارند و غیره (دروغ که حناق نیست، تازه رسم هم شده).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه تا همین اواخر ما کوته فکران به خودمان اجازه می‌دادیم که از تفکرات این مرد انتقاد کنیم تا اینکه همین چندشب پیش فهمیدیم که چه اشتباه بزرگی می‌کردیم و وی افکاری بلند، آینده نگرانه و جهانی داشته‌است و ما خبر نداشتیم و اینک از آقای احمدی‌نژاد به خاطر این آگاهی بخشی متشکریم. زیرا ایشان در تلویزیون گفته که ایران می‌تواند تا ۱۴۰ میلیون جمعیت هم داشته باشد که در رفاه زندگی کنند و از سیاستهای تنظیم خانواده هم به‌صورت تلویحی انتقاد کرده‌است. البته قبلن هم مقامات دولتی از سیاستهای تنظیم خانواده و همچنین حفاظت از محیط زیست انتقاد کرده بودند. به هر حال ایشان مسول و کلی کارشناس هستند و حتمن حرف حساب می‌زنند و یک چیزی می‌دانند که یک چیزی می‌گویند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمنن اگر خواستند حاضریم در تلویزیون حاضر شده و شرح متنبه شدن خودمان را برای امت همیشه در صحنه‌ی نخبه پرور بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;والسلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیش به سوی ایران سرافراز، مرفه، آباد و نمونه با ۱۴۰ میلیون جمعیت (تا کور شود هرآنکه نتوان دید).&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Apr 2010 18:18:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۲- یدالله سحابی، ترجمان سلامت نفس و آزادگی</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینه‌ی علم خدمات بی‌شماری کرده‌است (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینه‌های مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیست‌ها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصه‌ی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره‌ ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطه‌ی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتنی‌ها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.erademardom.com/view-5021.html&quot; target=_blank&gt;این مطلب&lt;/A&gt;  مصاحبه‌ای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.aftab.ir/articles/science_education/basis_science/c3c1157028581_yadolah_sahabi_p1.php&quot; target=_blank&gt;این یکی مطلب&lt;/A&gt; نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان می‌پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظره‌های مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد می‌کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۱- به دنیا آمدم اما چه حاصل؟ (+آداب خواستگاری)</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگی و ورود به دهه‌ی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: &lt;A href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-109.aspx&quot; target=_blank&gt;۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم&lt;/A&gt;. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر می‌کردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر می‌کنم یک کم لوسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمی‌دونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادش بخیر، خاطره‌ای بود. مردم اول تو خیابون شماره می‌دن (استغفرالله) بعد می‌رن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ولی خداییش هیچوقت یادم نمی‌ره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظه‌ی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامه‌های روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیده‌ی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانواده‌ی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیه‌های بیش فعال و فشار اسمزی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش هم که ماجرا کشید به کافی‌شاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسه‌ی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسه‌ی بعدی هم که اینقدر خاطرات خنده‌دار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسه‌ی سوم جلسه‌ی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت می‌کردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زده‌ام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاوره‌ی بعدی را گوش کردم ناراحتی‌ام برطرف شد، چون گفته بود زنها می‌توانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی می‌شه؟)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همه‌ی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر می‌کنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر می‌کنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که می‌بینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Apr 2010 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳۰- گرمای نیمروز و آفتاب تموز، لحظه‌ی تحویل سال و آداب نوروز</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;META content=Word.Document name=ProgId&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 12&quot; name=Generator&gt;
&lt;META content=&quot;Microsoft Word 12&quot; name=Originator&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\MOHAMM~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_filelist.xml&quot; rel=File-List&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\MOHAMM~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_themedata.thmx&quot; rel=themeData&gt;&lt;LINK href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\MOHAMM~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_colorschememapping.xml&quot; rel=colorSchemeMapping&gt;
&lt;STYLE&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Font Definitions */
 @font-face
	{font-family:&quot;Cambria Math&quot;;
	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:roman;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 415 0;}
@font-face
	{font-family:Calibri;
	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:-520092929 1073786111 9 0 415 0;}
@font-face
	{font-family:Tahoma;
	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;
	mso-font-charset:0;
	mso-generic-font-family:swiss;
	mso-font-pitch:variable;
	mso-font-signature:1627400839 -2147483648 8 0 66047 0;}
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-unhide:no;
	mso-style-qformat:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin-top:0cm;
	margin-right:0cm;
	margin-bottom:10.0pt;
	margin-left:0cm;
	text-align:justify;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;
	mso-fareast-font-family:Calibri;
	mso-fareast-theme-font:minor-latin;
	color:black;
	mso-themecolor:text1;
	mso-bidi-language:FA;}
a:link, span.MsoHyperlink
	{mso-style-priority:99;
	color:blue;
	mso-themecolor:hyperlink;
	text-decoration:underline;
	text-underline:single;}
a:visited, span.MsoHyperlinkFollowed
	{mso-style-noshow:yes;
	mso-style-priority:99;
	color:purple;
	mso-themecolor:followedhyperlink;
	text-decoration:underline;
	text-underline:single;}
.MsoChpDefault
	{mso-style-type:export-only;
	mso-default-props:yes;
	mso-ascii-font-family:Calibri;
	mso-ascii-theme-font:minor-latin;
	mso-fareast-font-family:Calibri;
	mso-fareast-theme-font:minor-latin;
	mso-hansi-font-family:Calibri;
	mso-hansi-theme-font:minor-latin;
	mso-bidi-font-family:Arial;
	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
.MsoPapDefault
	{mso-style-type:export-only;
	margin-bottom:10.0pt;}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/STYLE&gt;

&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بی‌سابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر &lt;A href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-67.aspx&quot; target=_blank&gt;شیخ&lt;/A&gt; هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمی‌کنیم، بقیه‌اش هم قابل گفتن نیست!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;اما همه‌ی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمی‌شود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خدایا...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفره‌ها ارزانی کن، و&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پروردگارا...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر می‌داریم بتوانیم به باورهای خوب‌تر و ناب‌تر برسیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;یا رحیم...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;داغ شقایقها را دریاب&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;ای دگرگون کننده‌ی قلبها و چشمها...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهره‌مندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمی‌دانم دعای کدام طرف را اجابت می‌کنی ترجیح دادم سکوت کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;STRONG style=&quot;COLOR: rgb(204,0,102)&quot;&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;پارسال مطلبی نوشتم با عنوان &lt;A href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-107.aspx&quot; target=_blank&gt;نوروزنامه‌ی کوچه‌ی ۳۷&lt;/A&gt; و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت به‌شکل قبیله‌ای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر می‌شوند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;در اینگونه عید دیدنی‌ها که یکهو حدود سی‌نفر مهمان تشریف می‌آورند مساله‌ی پذیرایی بسیار حساس می‌شود.البته شیرینی و میوه را می‌شود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکی‌ها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروه‌ی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامه‌ی مطلب کلید کنید.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Mar 2010 23:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yekibood&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
