<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com</link>
<description>یکی بود، هیچکس نبود</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 13:28:31 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>157- اندیشه های یک مادربزرگ در گذر زمان</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که
رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک
بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب
بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و
پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا
مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان
چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر
افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری
دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید
می کند که &quot;زن باید شغل دوشته باشه&quot; و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی
اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر
در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد,
مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و
با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما
متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه
در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی
سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک
زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی
که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و
بخواند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;افزون بر این ها مادربزرگ ما با
تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از
مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم
مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید &quot;می مرده شورش مرده؟&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;&quot;!
و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل
می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ
پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را &lt;strong&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-107.aspx&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;
نوشته ام) بیرون بگذارد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن
دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار
برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به
شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن
قسمت &quot;ماچ&quot; از انتهای مراسم حذف می شود. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها
بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده.
بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می
خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می
شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری
ایشان مسافران را بیمه کنیم!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد
که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می
کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان
مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری
سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون
در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم
اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد.
البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر
دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته
بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید
مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی
دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و
متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی
می شود و می گوید &quot;&lt;strong&gt;غیرتم می شود&lt;/strong&gt;&quot; ! حتا به این خانم اجازه نمی
داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می
گفت: &quot;بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم
سگ نگام می کنه؟&quot; و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری
شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون
خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود:
&quot;الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد
چیزیه...&quot; و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می
گفت: &quot; فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم
راضیم&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر
خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و
یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او
نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را
موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را
چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید &quot;مادرته؟&quot; گفتم &quot;نه, مادر
بزرگمه&quot; و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را
بوسیدم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می
خواید برید جاشو پر کنید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 13:28:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>156- ارتباط بین انگشت کلفت و گردن کلفت</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چند روز پیش فیلمی پخش شد از چند صحنه
غیراخلاقی- ورزشی- اسلامی- عرفی و غیره که ظاهرن قلب ملت مومن, با اخلاق, ورزشکار
و غیره را به صورت شدیدی جریحه دار کرده است. عده ی زیادی این بازیکنان را محکوم
کرده و خواستار شدیدترین برخوردها با ایشان شده اند و برخی هم با استناد به این
مورد و دیگر موارد مشابه صحبت از فساد و بی اخلاقی های گسترده در فوتبال کرده اند
که البته بیراه هم نگفته اند. اما خوب طبیعی است که هیچ گاه نمی توانند درباره
سرچشمه اصلی این فسادها و بی اخلاقی ها صحبت کنند چراکه اگر جزو گردن کلفتان عرصه
باشند که خوب خودشان همان سرچشمه اند و اگر جزو گردن نازکان باشند که خوب از قطر
گردنشان مشخص است که توانایی چنین کاری ندارند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از بحث پول های کثیف و آدم های بی جنبه
ی یک شبه پولدار شده و بی اخلاق که بگذریم تازه می رسیم به خودمان. راستش را
بخواهید به نظر من جماعتی که از دیدن این صحنه شوکه شده اند دو دسته اند. یکی مردان
و دیگری زنان. زنان که حق دارند. اما مردان خود نیز باز دو دسته اند. یکی بخش خیلی
پاستوریزه که نه تنها هیچ وقت از این کارها نکرده اند بلکه حتا ندیده اند. اما بخش
دیگر که اکثر مردهای جامعه را تشکیل می دهند و سال ها زندگی و مدرسه رفتن و سربازی
رفتن و غیره رفتن در این کشور دیدن این گونه صحنه ها را برایشان طبیعی کرده است.
شوکی هم که به این دسته وارد شده دقیقا مربوط به دیدن آن از تلویزیون است و نه اصل
ماجرا, تازه آن هم به نظر من بیشتر از این که شوک باشد ذوق و هیجان بوده است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در همه جای دنیا گاهی صحنه های بسیار
ناهنجاری در فوتبال یا دیگر مراسم عمومی دیده می شود که بر اساس قانون هم با آن
برخورد می شود. در این جا هم انتظار همین است که با این کار زشت برخورد شود. اما
له و نابود کردن این دو بدبختی که بخشی از هنجارهای پنهان و زشت جامعه را جلوی
دوربین بردند به نظرم کمی بی انصافیست. ضمن این که هرکاری را باید با مقیاس خودش
سنجید. برای مثال اگر من سرکلاس درسم به دانشجویی بگویم بزغاله به نظرم دقیقا کاری
همانند انگشت کردن در زمین فوتبال را انجام داده ام. یا مثلن برادر خاوری - که یه
بخش کوچیک از پول هایی که با دوستان گردن سایز کلفت خودشان خوردند را بردند کانادا
و یه آلونک خریدند (تازه این هم در اثر تبلیغات سو تلویزیون بوده که هی توش می گفت
تو فکر یه سقفم) - جزو کسانی هستند که ید طولا یا به عبارتی انگشت طولایی در نوازش
آن جای مردم و مملکت داشته اند.( تازه حسابش را بکنید طرف چه انگشت کلفتی هم داشته
که تونسته اینقدر به ملت خدمت کنه). اما حالا همه به صف شده اند و برای زیبا سازی
چهره دلربای خودشان هرچه از دهنشان در می آید به این دو نفر می گویند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خلاصه این که خواستم بگویم آقا... همچین
هم جامعه ی زیاد پاستوریزه ای نیستیم. به خوبی به خاطر دارم که در مدرسه راهنمایی
و دبیرستان – که هر دو هم از مدارس خوب و نمونه بودند (البته قبل از اختراع
غیرانتفاعی ها) – از این صحنه های زیاد می دیدیم. هرچند مرتکبینش محدود بودند اما &quot;صحنه&quot;
را می دیدیم. در ضمن انجام دهندگانش هم گی و بچه باز نبودند همه! حتا یادم هست که
یکبار ناظم دبیرستان آمد سرکلاس و از بچه ها خواست به جای اینکه روی دیوار بنویسند
فلان معلم بچه باز است (معمولن در هر مدرسه یکی دو معلم بخت برگشته به این عنوان
معروف می شدند) در راه پله ها کمتر با انگشت یکدیگر را بنوازند. همین الان می
شناسم برخی از آن طیف انگشت نواز را که اکنون سایز گردنشان هی, همچین بد نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این وسط بعضی ها هم از وقوع چنین مساله
ای در یک جامعه اسلامی ابزار نگرانی می کنند. اما به نظر من در جامعه ای که دروغ و
غیبت و کلاهبرداری و دزدی و حق خوری اش به جاست و فقط هنگام غیرتی شدن برای خواهر
و مادر است که چیزی از اسلام به یاد می آورد, این گونه مسایل نباید زیاد نگران
کننده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آخرنوشت: ضمن تشکر از این که قابل
دانستید و این مطلب را خواندید, عید قربان را هم به شما تبریک می گویم. راستی به
نظر شما آقای خاوری وقتی رییس بانک ملی بوده و با یک دست اسناد سوء استفاده مالی
را امضا می کرده و با دست دیگر به مدیر روابط عمومی دستور می نوشته که بنرها و
بیلبوردهای تبریک عید قربان را آماده کنند – همان عیدی که می گویند باید ابتدا
گوسفند نفس را در آن قربانی کنید – چه حسی داشته است؟ و سوال دوم این که چه
ارتباطی بین این حس و احساس بازی کنان خاطی در هنگام انجام &quot;آن کار&quot;
وجود دارد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Nov 2011 03:21:43 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>155- اندر منافع سحرخیزی!</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خانومم می گفت: اگه صبح ها نیم ساعت
زودتر بیدار شیم می تونیم قبل از رفتن ورزش کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;منم گفتم: با زودتر بلندشدن موافقم, اگه
صبح ها ساعت 6 بیدار بشیم بعدش می تونیم یک ساعت دیگه تا 7 بخوابیم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Oct 2011 09:30:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>154- رابطه آب پاشی در تهران و لندن و اعتیاد جوانان</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کارمان به جایی رسیده که در حین افطار
نمایشنامه های رادیویی شبکه فارس را گوش می کنیم, قدیم تر ها دو تا آدم که سرش به
تنش بیرزه مثل رضا عطاران یه سریال می ساختن که ارزش دیدن داشت اما حالا هیچ!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یکی از این نمایشنامه ها درباره یک بنده
خدایی بود که اعتیاد رو ترک کرده بود و داشت خاطراتش رو می گفت, از جمله اینکه
تازه وقتی گوشه خیابون خوابیده بود کم کم داشت احساس می کرد که خیلی معتاد شده و
خانوادش هم دیگه شک کرده بودن! اما یه نکته جالبش این بود که در اوج اعتیادش که
باید روزی سه بار می کشید به خاطر عدم پرداخت نفقه افتاده بود زندان و 8 ماه حبس
کشیده بود, ما که نفهمیدیم این 8 ماه رو چه جوری تو زندان سر کرده و مواد بهش
نرسیده (چون همنطور که می دونید زندان های ما سازنده هستند و توش مواد و این ها
نیست) و بعد از آزادی همچنان به کشیدن موات ادامه داده. نمایشنامه هم اصولن درباره
این 8 ماه صحبتی نکرد. به سلامتی ساقی های مواد که دیوار هیچ زندانی راهشون رو سد
نمی کنه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نخست وزیر بریتانیا گفته بود که اگه
آشوب ها ادامه پیدا کنه پلیس استفاده از همه ابزار رو مد نظر قرار می ده و حتا از
ماشین آب پاش هم استفاده می کنه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شاید فکر کردید که اینو گفتم که بگم
ببین چقدر ملایم با مردم برخورد می کنن, ولی زهی خیال باطل, هدفم این بود که اثبات
کنم آب پاش های پارک آب و آتش تهران (منظورم افراد معلوم الحالی است که رفتن اونجا
آب بازی اونم مختلط) وابسته به انگلیس و از ایادی ایشون هستن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 23:54:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>153- و آن مرد نیز رفت...</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی همه خواب بودند او بیدار بود و حالا رفت که بخوابد برای همیشه, او و امثال او مایه عزت و برکت هر سرزمین اند, و حالا که رفت...&lt;br /&gt;
قطره اشکی ماند برای ما و حسرتی بر دل.&lt;br /&gt;
حسرت برای اینکه هنوز من و تو و دیگر هموطنان به درستی نمی شناسیم آن هایی 
را که باید, و به همین دلیل راه های پیشتر رفته و خطاهای گذشته را مرتب 
تکرار می کنیم و درجا می زنیم...&lt;br /&gt;
و حسرت برای اینکه هنوز برای نوشتن از مردان شریف و شجاع باید شجاعت داشته باشی و بی باکی.&lt;br /&gt;
آقای مهندس عزت اله سحابی, ایران فردایت تعطیل شد, اما امیدوارم فردای 
ایران آن فرداهای پرامید و نشاطی باشد که همه می خواسته ایم...انشاءاله&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 31 May 2011 17:16:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>152- رطب خورده ی سیگاری...</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در حالیکه پک عمیقی به سیگار می زنم می گویم:&lt;br /&gt;- بچه ها جدا سیگار چیز خوبی نیست, زیاد نکشید&lt;br /&gt;اما نمی دانم چرا از خنده ریسه رفتند&lt;br /&gt;گفتم: ولی بچه ها جدی می گم...&lt;br /&gt;اما فحشهای آبدارشان نگذاشت حرفم تمام شود &lt;br /&gt;و من باز نفهمیدم که چرا به من خندیدند,&lt;br /&gt;همانطور که هیچوقت نفهمیدم چرا سهراب ندانست که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;یه نفر به یه نفر دیگه گفت: رطب خورده کی منع رطب کند, ولی اینو هم باز من نفهمیدم!&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Apr 2011 22:11:06 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>151- عابران کوچه‌های شهر و بهار ۹۰</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سالی گذشت و سالی آمد, سرمایی رفت و بهاری آمد و یک سال دیگر به خاطراتمان پیوست. خاطراتی از پیروزی‌ها و شکستها و شادی‌ها و رنج‌ها.آنقدر صندوق ایمیل و صفحه فیس بوک و حافظه موبایل‌ها پر است از پیام‌های شادباش شاعرانه و ادیبانه که تکرار آن تکرارها در اینجا یحتمل باعث ملال خاطر مبارک خوانندگان خواهد شد. فقط کاش در این همهمه شادی و سرخوشی دردمندان و زخم دیدگان و شقایق‌ها را فراموش نکنیم. البته  در یاد نگاه داشتن درد دیگران  به معنی غمگین بودن نیست چرا که فقط انسان‌های شاد و امیدوار هستند که می‌توانند مرهمی بر دل رنج دیدگان باشند و درهای پیروزی و امید را به روی دیگر انسان‌ها باز کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوست دارم در این جشن سبز طبیعت این شعر بسیار زیبا و پر مفهوم که از سروده‌های انسانی بزرگ منش است به نام مجتبا کاشانی (سالک) را به شما تقدیم کنم. کاش خط به خط این شعر می‌شد منشور زندگی انسان‌ها. آن وقت دیگر در اخبار نمی‌خواندیم که در فلان گوشه دنیا کسی فقط به خاطر حرف زدن از نیازهایش به خاک و خون کشیده شده است: (لطفن پی نوشتها را فقط پس از پایان مطلب بخوانید)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشق را وارد كلام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا به هر عابري سلام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;و به هر چهره‌ای تبسم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما به آن چهره احترام كنيم&lt;B&gt;&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;هركجا اهل مهر پيدا شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما در اطرافش ازدحام كنیم&lt;B&gt;&lt;SUP&gt;۲&lt;/SUP&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;چشم ما چون به سرو سبز افتاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهر تعظیم او قيام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;گل و زنبور، دست به دست دهند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا كه شهد جهان به كام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;اين عجايب مدام در کارند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا كه ما شادي مُدام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;شُهره زنبور گشته است به نيش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما از و رفع اتهام كنيم&lt;B&gt;&lt;SUP&gt;۳&lt;/SUP&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;علفي هرزه نيست در عالم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما ندانيم و هرزه نام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;زندگي در سلام و پاسخ اوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر را صرف اين پيام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;«&lt;B&gt;سالكا» اين مجال اندك را&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نكند صرف انتقام كنيم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;در عمل بايد عشق ورزيدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتگو را بيا تمام كنيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;عابري شايد عاشقي باشد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس به هر عابري سلام كنيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دفعه بعدی که در تنش‌های جاری در جامعه  دلمان از کینه نسبت به دوستی یا هم وطنی پر شد  کاش یادمان بیاید که او شاید همان عابر عاشقی باشد که شاعر گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امیدوارم که سال جدید را به جای مرور بر دلخوری‌ها و کدورت‌هایی که از اطرافیان به دلمان مانده بتوانیم صرف این پیام کنیم که: زندگی در سلام و پاسخ اوست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;پی نوشتهای غیر شاعرانه:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با توجه به اینکه ممکن است این شعر باعث سو استفاده عناصر معلوم‌الحال شود لذا لازم است که در راستای بومی سازی پی نوشتهایی غیر مرتبط بر آن بنگاریم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1- اگر به چهره‌ی شخص غیر هم‌جنس احترام کردید مسئولیت و عواقبش به عهده خودتان است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2- با توجه به شرایط سیاسی در تفسیر این بند دقت کنید. فردا به بهانه این بیت نروید ازدحام و اغتشاش کنید بعد بیندازید گردن ما, علی‌الحساب اطراف ایشان بیشتر از ۳ نفر ازدحام نکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3- البته اگر اجازه بدهید مراحل قانونی و تشکیل پرونده طی شود بهتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;مطالب مرتبط:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این هم مطالبی طنز و جدی از سال‌های گذشته و برای عوض شدن فضا:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;U&gt;۱۳۰-&lt;/U&gt; &lt;A href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-130.aspx&quot;&gt;گرمای نیمروز و آفتاب تموز، لحظه‌ی تحویل سال و آداب نوروز&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-107.aspx&quot; target=_blank&gt;107- نوروز نامه کوچه ۳۷&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Mar 2011 15:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>150- سران فتنه1</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 
  
  
 

 &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اونشب به دلیل ماموریت تا دیروقت تو
خیابون بودیم. نمی دونم چرا بعضی از مردم که از کنارمون رد می شدن فحش می دادن! به
خاطر شنیدن همین حرفها بود که متوجه سلام کردنش نشدم...یعنی بعید می دونستم کسی
اینقدر تحویلمون بگیره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;رفته بودم قدمی تو خیابون بزنم که اون
دختر کوچولو از چند متریم همینطوری داشت تکرار می کرد سلام, فکر کنم تو مهدکودک
زیاد شعر &quot;شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره&quot; رو باهاشون کار کرده
بودن. آخرش انگار بی توجهیم کفرش رو درآورد, چون وقتی از کنارش رد می شدم اورکتم&lt;strong&gt;&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt;&lt;/strong&gt;
رو کشید و با ناراحتی و عصبانیت کودکانه اش گفت: مگه نمی گم سلام؟ تا اومدم برگردم
یه کمی دور شده بود و فاصله ی بینمون رو چند تا خانوم پر کرده بودن. بلند گفتم &quot;سلام&quot;
و بعدش خیلی یواش ادامه دادم &quot;عزیزم...&quot; آخه وقتی به قسمت دومش رسیدم
صورتم روبروی اون خانوما قرار گرفته بود و اونوقت باید خر میاوردی و باقالی بار
شئونات بر باد رفته نظامی می کردی... به ویژه اینکه برخلاف مقررات یک خوراکی هم
دست گرفته بودم و اونوقت خلافم    می شد دو تا: خوردن و عشق ورزیدن در حین خدمت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;1- اینروزها همه جا صحبت از سران فتنه!
هست, ما هم گفتیم از این آب گل آلود برای جلب توجه مخاطبان به این مطلب استفاده
کنیم. از اینکه هیچ ربطی به متن نداشت و &lt;strong&gt;نیمه &lt;/strong&gt;سرکاری بود هم به هیچ روی عذرخواهی
نمی کنم چون اینروزها مد نیست. می دونید که؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;2-بر اساس آموزشهای دوران آموزشی تلفظ
درست این واژه &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;everket&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; هست!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 19 Feb 2011 23:05:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>149- رشد و بالندگی یا ضعف و ناله؟</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:RelyOnVML/&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پیش بعضیعا که می نشینی مدام انرژی می
گیری و احساس می کنی زندگی چه شیرین است و چقدر جای پیشرفت داری, اما برعکس برخی
آینه دق هستند و مرتب ضعف و نا امیدی را به تو منتقل می کنند. مرتب می نالند از
اینکه چقدر زندگیشان سخت است و هیچکس به اندازه آنها زحمت نمی کشد و فلان و بهمان.
اگر آدم معاشرتش را با این دسته کنترل نکند کم کم و به صورت ناخودگاه مثل خودشان
می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://synergy.persianblog.ir/post/294/&quot;&gt;جمله ای&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; خواندم از شاعر بزرگوار مرحوم مجتبا کاشانی که می گفت انسانها یا بالنده
هستند یا نالنده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این جمله همیشه توی ذهنم هست و همیشه
سعی می کنم در هنگام صحبت و یا فکر کردن به زندگی بسنجم که الان با این حرف و یا
این فکر در کدام مسیر قرار می گیرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;به نظرم انسان در هر لحظه از زندگی و در
هنگام رویارویی با چالشهایی که پیش می آید می تواند خودش انتخاب کند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;-شاد باشد و در مسیر رشد و کمال پیش
برود یا غمگین باشد و در جا بزند و دل خوش کند به همدردیهای ترحم آمیز دیگران.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;البته غر زدن و مدام ناله کردن از شرایط
فرق می کند با داشتن نگاه انتقادی و نرفتن زیر بار شرایط تحمیلی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;داشتن تفکر انتقادی و زود باور نبودن و
اسیر هاله های تقدس خودساخته نشدن خود بخش مهمی از رشد است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آرزو دارم بتوانم همیشه برای خودم و
برای اطرافیانم نوید بخش امید و تحرک باشم نه بلندگوی ضعف و ناله...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 23:52:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>148- کاربرگ محاسبه بهای گاز</title>
<link>http://yekibood.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به پیشنهاد دوست گرامی آقای پویا نعمت الهی, و برای رفاه حال امت غیور و دلاور, کاربرگی در اکسل تهیه شده که با استفاده از آن می توانید بهای گاز مصرفی خود را حساب کنید. برای این کار کافیست که شهر خود را از فهرست انتخاب و مقدار مصرف را نیز وارد کنید (آنرا باید از روی کنتور بخوانید)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگر داده های پایه دارای اشکال هستند لطفن اطلاع دهید تا درستشان کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;برای دریافت فایل روی پیوند زیر کلیک کنید (این فایل در نسخه 2007 یا بالاتر اجرا می شود)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;https://sites.google.com/site/mtmoravej/file/gasprice.xlsx?attredirects=0&amp;d=1&quot;&gt;دریافت فایل&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;مطالب مرتبط:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.khialekhab.com/wp-content/uploads/2011/01/%D9%85%D8%AD%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%82.xls&quot;&gt;محاسبه هزینه برق مصرفی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-108.aspx&quot;&gt;جدول فاصله شهرهای ایران در اکسل با توانایی جستجو&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-97.aspx&quot;&gt;معرفی کتاب توابع و فرمولها در اکسل&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://yekibood.blogfa.com/post-129.aspx&quot;&gt;جدول استانها و شهرهای هر استان با توانایی جستجو&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://groups.google.com/group/tipsofexcel&quot;&gt;گروه اینترنتی اکسل و فراتر از اکسل&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://sites.google.com/site/mtmoravej/file/gasprice.xlsx?attredirects=0&amp;d=1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 22 Jan 2011 18:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>yekibood</dc:creator>
<guid>http://yekibood.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

