تبليغاتX
یک - شریعتی که بود؟

هنگامی‌که یک انسان بزرگ را می‌شناسیم که در زندگی موفق زیسته‌است، رواح او را در کالبد خویش می‌دمیم و با او زندگی می‌کنیم، و این ما را حیاتی دوباره می‌بخشد.

 

دوستم پویان مطلبی با این عنوان نوشته بود و از بقیه دوستان نیز دعوت کرده بود که به این پرسش پاسخ دهند. نوشتن در این باره برای من سخت است چون آنقدرها در آثار شریعتی مطالعه و تحقیق نکرده‌ام که بتوانم پاسخ شایسته‌ای به این سوال بدهم. اما همین‌قدر می‌دانم که هیچ‌گاه شریعتی برایم یک اسطوره نبوده، اما شخصیتی ارزشمند بوده که نگاه اجتماعی‌اش را خیلی می‌پسندیدم. قبلا درباره‌ی اولین آشنایی‌ام با او و کتاب گیاهشناسی‌اش نوشته بودم (این کتاب را به‌صورت الکترونیکی نیز برای دریافت در کتابخانه‌ام قرار داده‌ام). حتی در نگاهی که به مذهب دارد باز این دید اجتماعی در کنار بررسی‌های تاریخی بسیار برایم جذاب بوده‌است. نمونه بارزش هم کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی است.

و به صورت خلاصه، دیدگاه‌های شریعتی درباره‌ی انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی آن بخش پررنگی است که از وی در ذهن من مانده است.

متاسفانه در شناخت و یا تجزیه و تحلیل شخصیت‌ها کمتر توجهی به مختصات زمانی و مکانی ایشان می‌شود. به همین دلیل مثلا در یک دوره‌ای افراد با شریعتی ژست روشنفکری می‌گیرند و در دوره‌ای دیگر با تخریب و نقد غیرمنصفانه‌ی او. اخیرا تقی رحمانی مطلب دنباله داری در روزآنلاین می‌نویسد با عنوان "چگونه نقدی بر شریعتی رواست" که به نظرم روی نکته‌های قابل توجهی دست گذاشته‌است و اگر به این بحث علاقمند هستید پیشنهاد می‌کنم آن‌را مطالعه کنید.

و اما در پایان یکی از حکایت‌هایی که وی از دوران تحصیلش نقل کرده است را برایتان می‌نویسم که به نظرم حاوی پیام و نکته‌ی مهمی است و برای خودم  خیلی آموزنده و کارساز بوده‌است.

چشم در چشم گاو

یک کسی از آن دهی که من مال آن‌جا هستم برای درس خواندن به مشهد آمده بود. سه چهار ماهی رفت و درس خواند. هنوز به "اما بعد" نرسیده بود که غم غربت و دوری چنان پریشانش کرده بود که حالت عادی نداشت. احوالپرسی که با او می‌کردی به گریه می‌افتاد. می‌خواستیم تسلیتش بدهیم که در آن دهی که تو هیچ نداری و آینده‌ای نداری، چه چیزی تو را به آنجا می‌کشاند؟

جواب داد: عصرها که می‌شد، با پدر و مادرمان جلوی خانه می‌نشستیم و چای می‌خوردیم و یک گاو ماده آن طرف حیات بسته بودیم. من وقتی چای می‌خوردم او(گاو) سرش را بر می‌گرداند و مدتی به من نگاه می‌کرد. مثل اینکه با نگاه‌هایش با من حرف می‌زد و آشنا بود. حالا هروقت به یاد او می‌افتم دلم می‌خواهد همه‌ی این کتاب‌ها و درس‌ها را بگذارم و آن‌جا بروم. این‌جا نمی‌توانم طاقت بیاورم. آخرش هم رفت تا چشم در چشم گاو بگذارد وخیالش راحت بشود!

این طرز تفکر، این قدرت اراده، نمی‌تواند یک مرتبه همه‌ی "اساطیر الاولین" را دور بیاندازد. این یک قهرمان می‌خواهد. ( با اندکی خلاصه‌سازی از کتاب "حکایت‌هایی از زندگی دکتر شریعتی" ).

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/14ساعت 0:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share