یک مدت پیش رفته بودم تهران برای امتحان پی دی اچ! (همان phd).
رفتن را با هواپیما رفته بودم تا یک وقت خدای نکرده سر جلسه امتحان موقع خوردن کیک
و ساندیس دچار استرس نشوم. اما برگشتن در راستای صرفه جوبی ارزیی و همچنین دیدار
با دوستان اصفهانی با اتوبوس برگشتم. خیلی وقت بود که سوار اتوبوس نشده بودم و این
سفر باعث شد دوباره بسیاری از خاطرات و حسهای پنج سال رفت و آمد در مسیر
شیراز-اصفهان برایم زنده شود. یاد دلتنگیهای سفر به خیر و سفر همهی مسافران به
سلامت باشد انشاءالله.
یاد همسفرانی هم که در نیمهی راه به خواب عمیق فرو میرفتند
و با تمام هیکلشان روی من میافتادند و به زور از زیر دستشان تنفس میکردم هم به
خیر. یاد خودخواهانی که با درآوردن کفشهایشان و آکنده کردن فضا از بوی نامطبوع
جورابهای مبارکشان به آزار بقیه میپرداختند هم به خیر. یکی از خوبیهای هواپیما
همین است که در آن دیگر از این آزارهای طول سفر خبری نیست. البته نه به این دلیل
که مسافران هواپیما آدمهای با کلاستر و یا فهمیدهتری هستند. بلکه به دلیل کوتاه بودن زمان سفر مردم کمتر فرصت میکنند تا
دیگران را با خودخواهی خود آزار دهند.
اما مسالهای که دوباره بعد از این مدت طولانی توجهم را جلب
کرد وضعیت تهویه اتوبوس بود. از همان قدیم که این اتوبوسهای مدرن کولر دار آمدند
تا الان، همیشه وضعیت هوای ماشین منجر به یک بحث و جدل بین راننده و مسافران میشده
است. در تابستانها اینقدر هوای داخل ماشین سرد میشود که همه به لرز میافتند و
در زمستانها هم از شدت گرما همه به ا.ستر.پتیز روی میآورند. و هیچ وقت هم رانندهها
زیر بار نمیروند که وضعیت هوا خوب نیست و منت هم میگذارند که ماشینشان کولر
دارد. یادم میآید که گاهی همین مساله منجر به درگیریهای لفظی شدید بین راننده و
مسافران شده است.
این دفعه این وضعیت افراط و تفریطی من را یاد الگوی رفتاری
رایج جامعه انداخت و خیلی از رفتارهای خودم و اطرافیان را به خاطر آوردم و دیدم که چقدر این الگو در زندگیهایمان
تکرار میشود. و خیلی سریع ذهنم کشیده شد به بروز همین ویژگی در رفتار اجتماعی و
سیاسیمان. یکی را امروز بزرگ میکنیم و در جایگاه قهرمان ملی مینشانیم (بدون
اینکه خودش ادعایی داشته باشد) و دو روز بعد که سردیمان میکند او را به لجن میکشیم
و انگار هیچ حد وسطی نمیشناسیم.
یادم به همکلاسیهای دبیرستانم افتاد. یادم میآید که خیلیها
که همهی اطلاعات سیاسی و شخصیت شناسیشان محدود میشد به خوانندهای به نام
"داریوش"، بعد از دوم خرداد یک شبه تحلیلگران درجه اول سیاسی شدند. و در
انتها برای اینکه سخنم زیاد طولانی نشود این بخش را خلاصه میکنم و یک راست میروم
سر آخرین مطلبی که از دیدن اینها که گفتم به ذهنم آمد و آن متنی از یکی از کتابهای
جِبران خلیل جِبران است بدین شرح:
"دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد
میگوید و با قهقهه و غوغا وداعش میگوید تا با بوق و کرنا دیگری را خوشامد گوید.
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شدهاند و مردان
نیرومندش هنوز در گهوارهاند (۱).
دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکهاش خود را ملتی میداند."
پینوشت:
۱- به زبان خودمانی یعنی هیکل گنده کردهاند ولی هنوز شعور
به هم نزدهاند! اینرا گفتم چون بعضیها یک جور دیگر تفسیر کردهاند.