میگویند مردها تا مدتها بعد از ازدواج از خاطرات سربازی برای همسرشان میگویند و این کار را اینقدر ادامه میدهند تا همسر مورد نظر کلافه شود. و اما حالا در عصر اینترنت و وبلاگ ظاهرن رنج یا لذت شنیدن از مسایل سربازی دیگر منحصر به همسران نیست و میتواند دامنهی خوانندگان یک وبلاگ را در بر بگیرد!
البته سربازی در کل چیز خاصی نیست، فقط یکی از شاخصههای آن که خاطره میآفریند این است که آدمها کارهایی در آن انجام میدهند که بهصورت عادی هرگز انجام نمیدهند و یا اگر هم که انجام میدهند در زمان و مکانهای درست و حسابی انجام میدهند.
برای مثال در زندگی پیش آمده بوده که هم بیل بزنم و هم نیمچه بنایی انجام دهم و یا به امور باغچه برسم. اما سابقه نداشته که ساعت ۰۳۳۰ (یعنی سه و سی دقیقهی بامداد) در حال بیل زدن و پاکن کردن باغچه و آبرسانی به درختان باشم.
و یا سابقه داشته که بعد از صرف غذا روی میز را پاک کنم اما...اما فرض کنید زمانیکه همهی کسانیکه میشناسی در خواب خوش هستند و آفتاب نزده و سگ از لونه بیرون نیامده، مشغول دستمال کشیدن روی میزهای صبحانه باشی آنهم نه یک میز... اینکه در این وضعیت چه حسی به آدم دست میدهد بستگی به شخص دارد. من خودم از این مسایل زیاد ناراحت نبودم، به خصوص اینکه کارها بین همگان تقسیم شده بود و به غیر از عدهی کمی که بیمعرفتی میکردند و از زیر کارها در میرفتند بقیه بچهها کارهایشان را درست انجام میدادند. تنها چیزی که من را ناراحت میکرد و قبلن هم اشاره کردم یک مساله بود: اتلاف وقت! (البته دوری و دلتنگی جایگاه دیگری داشت.)
بعد از پایان دورهی آموزشی و تقسیم شدن هم بسته به اینکه در کجا افتاده باشی باز دورانی از تجربههای جدید شروع میشود، به خصوص اینکه در ارگان پرکاری همچون نیروی انتظامی باشی.
مثلن تجربهی روز قدس و حوادث دیروز مسجد قبا در شیراز جالب بود. ولی اصرار نکنید که بیشتر از این چیزی نمیتوانم بگویم، به هر حال فعلن نظامی هستیم! و ملزم به رعایت یک سری اصول حفاظتی. اما همینقدر بگویم که دیروز دلم برای بچههای یگان ویژه خیلی سوخت. من که لباس معمولی تنم بود بعد از ۱۲ ساعت ماموریت (۷ صبح تا ۷ شب) داشتم از تشنگی هلاک میشدم، حالا حساب کنید اون بنده خداها با اون لباسهای چندلایه و کلاههای خفن چی میکشیدن...