تبليغاتX
یک - ۱۳۸- وقتی که برگشتم...

تقویم رومیزی‌ام هنوز روی صفحه‌ی فروردین باقی مانده بود. و به تبعیت از آن انگار همه‌ی اشیاء اتاقم دو ماه در سکون بوده‌اند. کاغذها و کتابهای روی میز، خرت و پرتهای گوشه‌ی اتاق و دیسک و پول خرد و ماژیکهای وایت بورد. همه به همان حالتی بودند که دو ماه پیش رهایشان کرده بودم.

دوران دوماهه‌ی آموزشی هم گذشت و برگشتیم. از شیرینی و لذت برگشت و یا از تلخی‌های دوری و کلافه شدن از هدر رفتن عمر، تا وقتی نتوانم به گونه‌ای بیانش کنم که احساس کنم می‌تواند گوشه‌ی مشترکی داشته باشد با احساس دیگران و یا بیانگر شادی یا دردی باشد فراتر از شخص من صرفنظر می‌کنم. زیرا همیشه دوست داشته‌ام در این وبلاگ حرف از ما باشد و نه من. هرچند خیلی وقتها موفق نبوده‌ام و نه خودخواهی که نیاز به نوعی همدردی طلبی و یا هم صحبتی و یا دیگر مسایل پیچیده‌ی روحی روانی دلیلش بوده‌است.

به هر حال برگشتیم  و یک هفته‌ای را در تب و تاب تقسیم بعدی و مسیری که قرار است بر زندگی‌ام به گونه‌ای تحمیل شود گذراندم و هنوز هم البته کار به آن سرانجامی که بشود شرحش داد نرسیده است. هنوز هم آنقدرها خدمت نکرده‌ام که بشود ماجراهای زیادی را با آب و تاب در اینجا قلمی کرد و معرکه به پا کرد.

فعلن از تنهای خاطره‌های بعد از آموزشی یکی مربوط می‌شود به توقیف سه بچه‌ی ده یازده ساله که نمی‌دانم با آن قد و قواره‌ی کوچک چه طور سوار موتور گازی شده بودند و وقتی حاجی به آنها گفت که بازداشتشان می‌کند مثل ابر بهار زدند زیر گریه و من یک لحظه ترسیدم مثل آن موجودات بامزه‌ی کارتون سرندی پیتی، از اشکشان سیل به راه بیافتد.

اما خاطره‌ی دیگر مربوط می‌شود به دختری که به دفترمان آمده بود و آدرس اداره اماکن را می‌خواست. تنها بود و می‌خواست به مسافرخانه برود و خوب ظاهرن زنها نمی‌توانند به تنهایی و بدون نامه اماکن اتاق بگیرند. وقتی دفترچه‌اش را داد تا آدرس را برایش بنویسم با حالتی نیمه ملتمسانه پرسید که آیا نمی‌شود نامه را ما برایش بنویسیم که خنده‌ام گرفت. می‌گفت گیر می‌دهند. ظاهرن خیلی روی لباسی که تنمان است حساب باز کرده بود. می‌دانم که این خاطره جذابیت زیادی نداشت و یا حرف خاصی در آن نبود، اما اگر قدرت قلم محمود دولت آبادی در توصیف صحنه‌ها و حسها را داشتم و می‌توانستم سردرگمی و تردید نگاه و حیای مرموز رفتارش را آنگونه که بود شرح دهم، آنوقت می‌فهمیدید که اتفاقن خیلی هم خاطره‌ی مهمی بوده است!

خوب این چند خط را به عنوان سلام و علیک و عرض ارادتی خدمت خودتان داشته باشید تا انشاءالله وقتی تعیین تکلیف قطعی شدم و بیشتر  روحیه گرفتم با خاطراتی شیرین‌تر و یا مطالبی با ارزش‌تر در خدمتتان باشم. در ضمن مقدم خوانندگان جدید که از بچه‌های گروهان ایمان هستند را نیز به این وبلاگ گرامی می‌داریم!

و در انتها از آنجا که ممکن است خیلی‌ها بپرسند مگر متاهل‌ها را شهر خودشان نمی‌اندازند باید بگویم که نیروی انتظامی فارس استثنا هست و بنا بر دستور فرمانده استان هیچ سرباز بومی در شهر خودش نباید خدمت کند حتا اگر ۱۰ فرزند هم داشته باشد. حالا اینکه ایشان چگونه باید خرجی زن و بچه‌ شان را به دست بیاورند دیگر از من نپرسید لطفن.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/14ساعت 22:47 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share