تبليغاتX
یک - 137- داستان چکمه و گل سرخ

پوتین‌هایم خشک و سنگین هستند و همین باعث می‌شود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد می‌شوم، حتا به قیمت له شدن سبزه‌ها.

وقتی پوتین می‌پوشی قدمهایت سنگین و پرابهت می‌شود. هربار که پایت را روی زمین می‌‌کوبی احساس قدرت می‌کنی. وقتی از توی باغچه رد می‌شوی همه چیز زیر پایت له و نابود می‌شود. علفهای سبز قد کوتاه می‌کنند و روی هم می‌خوابند، گلها پرپر می‌شوند و جای پاهایت به روشنی بر سینه‌ی باغچه نقش می‌بندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمده‌ای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.

 احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعه‌اش هم می‌تواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شده‌اند لذت می‌برم و احساس قدرت می‌کنم. گاهی وجدانم تلنگری می‌زند اما اهمیتی نمی‌دهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کرده‌ام و از مضرات آن در گوشم خوانده‌اند.


اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشی‌اش سیاه و سفید بود. اما نکته‌ی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستم‌ها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجه‌ی خاصی نرسیده‌ام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش می‌کنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/24ساعت 1:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share