تبليغاتX
یک - 135- منطقه ی صفر زمانی, اینجا پادگان است

این اولین بار است که مطلب وبلاگم را روی کاغذ می نویسم. به هر حال بابد با کمبود امکانات ساخت. معمولن به جز متن کتابهایم همه متنهای دیگر را تایپ می کنم.

امروز پنحشنبه است, یعنی بود. اکنون در حال لذت بردن از دومین مرخصی آخر هفته ام هستم که به خاطر متاهل بودن داده اند. البته به دلیل دوری راه و کم بودن زمان مرخصی به جای شیراز به تهران آمده ام. هفته پیش هم آمدم و نظرها و نامه های محبت آمیز دوستان را خواندم. به وبلاگ دوستان هم سر زدم ولی اینقدر بار خستگی هفته بر دوش آدم سنگینی می کند که توانی برای نوشتن نظر باقی نمی ماند. اما این هفته با اینکه مدت کمتری در مرخصی هستم (24 ساعت) اما بنا دارم مطلبی در وبلاگ بگذارم تا چراغ اینجا در دوران خدمت سربازی خاموش نباشد.

محل آموزش من پادگان مالک اشتر اراک است که یکی از پادگانهای بزرگ (و به قولی بزرگترین پادگان) آموزشی نیروی انتظامی است. بعدن در مطلبی جداگانه درباره پادگان خواهم نوشت (البته با رعایت اصول حفاظتی) تا کسانیکه قرار است به اینجا اعزام شوند بتوانند اطلاعات مناسبی پیدا کنند. چون در بین بچه ها خیلی ها را دیدم که قبل از آمدن مطالب وبلاگهای مرتبط را خوانده بودند.

اما ماجرا به صورت خلاصه از این قرار است:

-  صبح روز چهارشنبه اول اردیبهشت 89 به اداره نظام وظیفه شیراز مراجعه کردیم. بعد از گذشتن از یک صف فوق العاده طولانی وارد اداره شدیم و در آنجا در عرض چند دقیقه فقط گفتند که همین الان برای اعزام به پایانه بروید. کاری که می شد به روش بسیار بهتر و سریعتری انجام داد. درجه داری که آنجا بود با گفتن این جمله که "در گوش من وز وز نکنید" به خوبی به ما فهماند که نمی توانیم روی هیچ پرسش و پاسخی با او حساب باز کنیم و مثلن بپرسیم آخر هفته که کارهای پادگان تعطیل است چرا ما باید اعزام شویم و آیا نمی شود شنبه در پادگان حضور پیدا کرد و از اینگونه حرفها. پس دممان را روی کولمان گذاشته و همان اول صبح طبق دستور به سمت پایانه رفتیم. اینکه در آنجا چه گذشت مهم نیست. چون دست  آخر ساعت 13:30 از شیراز حرکت کردیم و قدم در راه جدیدی از مسیر زندگی گذاشتیم.

ساعت حدود 12:30 شب بود که به شهر اراک رسیدیم. راننده اتوبوس, ما 13 نفر سربازی که از شیراز اعزام شده بودیم را در میدانی پیاده کرد و گفت که پادگان در همین نزدیکی است و ما را بر خلاف آنچه در شیراز گفته بودند تا در پادگان نبرد. در نتیجه وقتی در هوای نسبتن سرد نیمه شب با دیدن تابلو فهمیدیم که تا پادگان دست کم 4 کیلومتر فاصله است به کلاهی که سرمان رفته بود واقف شدیم. به هر حال پس از مدتی معطبی تاکسی گرفته و به پادگان رسیدیم. نیروهای دژبان مشخصاتمان را پرسیدند و با کمال احترام و رفتاری دوستانه ما را پذیرش کردند و پس از بازرسی و تحویل تلفن همراه, آدرس یکی از گروهانها را دادند که بتوانیم شب را در آنجا اقامت کرده و بقیه کارها را در صبح انجام دهیم.

دیدن درختان سبز وسط بلوار ورودی و صدای پرخروش آبی که درون جوبها می ریخت بسیار لذتبخش بود. و به دلیل همین لذت بردن از فضا و هوا بود که مرتب  از این گروهان به آن یکی می رفتیم, افسر نگهابان را بیدار می کردیم, وضعیتمان را توضیح می دادیم و به دنبال جایی برای خواب می گشتیم. بالاخره بعد از مدتی گشت و گذار با چمدانها و ساکهای سنگین, فرمانده یکی از گروهانها قبول کرد که به ما به جای خواب بدهد. هرکدام از ما دو پتو تحویل گرفتیم. مدتی در تاریکی آسایشگاه بین تختهای پر از آدم جستجو کردیم تا هرکدام تختی برای خودمان پیدا کردیم. پتوی اول را روی فنر فلزی تخت و زیر پایمان انداختیم و پتوی دوم را روی خودمان. ژاکتم را هم مچاله کردم و به عنوان بالش زیر سر گذاشتم. در این لحظه ساعت حدود 2 بامداد بود. با اینکه خیلی خسته بودم و از سه شب قبل از آمدن نیز هرشب بیشتر از چهارساعت نخوابیده بودم اما باز خوابم نمی برد. در حال فکر کردن و تماشای سربازان به خواب رفته در تختهای کناری و بالایی بودم. ساکها و کفشها در کنار تختها بود و فضا حسابی شلوغ و درهم. کیف پولم را با خودم در رختخواب برده بودم تا خیالم راحت باشد. در همین فکرها بودم و نبودم که شنیدم از یکی از تختهای کناری صدای حرف زدن می آید. اول فکر کردم کسی در حال حرف در خواب است. ولی بعد که دقت کردم دیدم یک بنده خدایی در حال بیان فحشهای ناموسی (خوارمادر!) است. فکر کنم خوابیدن روی تخت سیمی بدون تشک خیلی برایش عذاب آور بوده. به هر حال هنوز چشمهایم گرم نشده بود که ساعت4:30 شد و زمان بیدارباش. در هوای سرد و تاریک به حیاط رفتیم تا نامهایمان را بخوانند و پتوها را تحویل بدهیم. بعد از تحویل پتو به هر دو نفر دو عدد نان, یک عدد حلوا شکری و دو عدد شیر دادند. در حالیکه می لرزیدیم صبحانه را به صورت ایستاده در حیاط میل کرده و به اصرار فرمانده خوش اخلاق چایی هم خوردیم و منتظر انجام مراحل بعدی کار شدیم. بنده خدا چندبار داد زد و اعلام کرد که هرکس چایی نخورده از اینجا برود مدیون است!

به هر حال به هر صورتی بود هوا روشن شد و کار پذیرش ما انجام گرفت و با دیگر سربازای فوق لیسانس و دکترا در یک گروهان به نام ایمان جای گرفتیم.

بعد از اینکه لباسها, کلاه و پوتین را تحول گرفتیم مشغول پوشیدن و تنظیم اندازه شدیم. بدینصورت که در آسایشگاه راه می رفتیم و مثلن فریاد می زدیم: کی لباس 42 داره؟ و بعد که کسی پاسخی نمی داد همان لباس گشاد را می پوشیدیم.

بعد از پوشیدن لباسها خیلی سریع در حیاط به خط شدیم. چون انباردار گروهان گفته بود هرکسی دیر به خط شود از توی شیشه پرتش می کنم بیرون. البته بنده خدا آدم خوبی هست و فقط روز اول برخوردهایش تند بود.

به هر حال بعد از این ماجراها ظهر شد و ناهار تن ماهی خوردیم (هر دو نفر یکی). مدتی بعد از آنهم شب شد و دوباره تن ماهی خوردیم. دوباره فردا شد و ظهر شد و بازهم تن ماهی خوردیم, البته این بار با برنج. تا اینکه بالاخره یک روزی آمد که دیدیم غذا دیگر تن ماهی نیست و یک غذای پخته شده است. اینجا بود که مرحله ی دیگری از زندگیمان شروع شد. امور آموزشی در واقع از روز شنبه شروع شد و ما بی جهت دو روز در پادگان وقتمان به هدر رفت. البته نظام وظیفه تهران برعکس شیراز بیشترهوای سربازانش را داشت و تازه روز یکشنبه بود که بچه های تهران رسیدند. بالاخره تهرانی ها هستند و هزار دردسر. باید هوایشان را داشت, ناراحتشان نکرد و الا شر به پا می شود, و یا شاید هم فتنه!!!

البته قبل از ادامه اینرا بگویم که همانطور که دیگران نیز گفته اند زمان در پادگان بسیار کند می گذرد. کندتر از هر آنچه که یکنفر خدمت نرفته بتواند تصور کند. اگر می بینید در مطلبی که نوشته ام روزها زود می گذرد فقط به دلیل رعایت اختصار در نوشتن است.

روزها یکی یکی می گذشت و هر روز فشارها و کلاسها نسبت به روز قبل بیشتر می شد. البته فرمانده و مربیان اغلب با احترام با ما برخورد می کردند, هرچند گاهی هم عصبانی می شدند و صدایشان بالا می رفت. در طرف مقابل بچه
 های ما هم معرفت داشتند و بیشترکارها را خوب انجام می دادند. فرمانده هم یک مرد لر مهربان است مرتب اینطرف و آنطرف از ما تعریف می کند و می گوید "اینا دوهتورنا...کیف کنید" (دوتور یا همان دوکتور). البته نه اینکه فکر کنید با این اوضاع پادگان برای ما هتل شده باشدها...نخیر جانم. در همین مدت تمرینهای بدنی فشار بسیار زیادی به اکثر بچه ها وارد کرده است و چندین بار هم تنبیه شده ایم که به بیان آنها نیز خواهم پرداخت. به خصوص موردی که جسارت عصبانی کردن فرمانده "گردان" را به خرج دادم و یکی از اعضای گروه "این سه نفر" شده و در نتیجه در یک قلم تنبیه مجبور به انجام بشین پاشو, بدو بایست دور عکس آقا و همچنین مشارکت در گودکنی و کاشت 250 اصله درخت شدم.

البته راستش را بخواهید هیچکدام از این کارهای فیزیکی برایم سخت و ناراحت کننده نیست. فشار وارد می  شود, من هم مثل بقیه خسته می شوم (هرچند به دلیل همان هفته ای یکبار کوهپیمایی که قبلن انجام می دادم نسبت به اکثریت گروهان سوپر ورزشکار محسوب می شوم!), پادرد می گیرم و گاهی از نفس می افتم, اما اینها را به چشم ورزش و تمرین نگاه می کنم. بیل زدن و اینجور کارها هم برایم افت نیست و برعکس خیلی از بچه ها هیچگاه از انجام این کارها اخمهایم در هم نرفت. تنها مسایلی که برایم آزار دهنده است زندگی در یک محیط ایزوله و دلتنگی برای همسر و خانواده است و همچنین ناراحتی از تلف شدن شدید زمان. دوستانم مِی دانند که این اولین بار نیست که از خانواده دور هستم, اما اینجا قضیه فرق می کند. خوب بگذریم.

در پایان بخش اول از خاطرات به پرسشهای برخی از دوستان شنونده پاسخ می دهم.

پرسیده بودند که مگر فوق لیسانس نیستی پس چرا موهایت را کوتاه کرده ای.

به عرض می رسانیم که همه باید موهایشان را کوتاه کنند که به نظرم از دید بهداشتی برای پادگان بسیار مناسب است. دست کم مطمئن هستی هیچوقت در غذایت مو پیدا نمی شود! به خصوص اینکه پای هیچ جنس موبلندی اعم از ذکور یا اناث هیچگاه به آنجا باز نخواهد شد. تازه طبق بخشنامه باید موهای زائد بدن هم زایل شود! حتا یکبار سر صف یکی از بچه ها را بیرون آورده و این مساله را در مورد وی بررسی کردند (با عرض پوزش!). در برگه اعزام نوشته بود مو با شماره 4 کوتاه شود, در آنجا اما گفتند می توانید موهایتان را با 8 کوتاه کنید, ولی من به دلیل اشتیاق به خدمت از دو روز قبل از اعزام موهایم را با شماره2 کوتاه کرده بودم.

پی نوشت: از ایرادهای تایپی عذرخواهی می کنم, دلیل آنهم نبودن برچسب فارسی روی صفحه کلید برادرم است.

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/17ساعت 10:9 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share