تبليغاتX
یک - ۱۳۴- سرباز وطن یا دزد کچل؟ (+دریافت ترانه‌ی سربازی)

(۱)

تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی می‌کنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر می‌کنم در روانشناسی به آن می‌گویند منطقه‌ی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.

درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفه‌ای زندگی‌اش هست... و حالا می‌گویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟

می‌گویند زکات عمر است...می‌گویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمی‌شود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگی‌ام گرفته می‌شود را حلال نمی‌کنم...

هیچوقت سخت‌گیر نبوده‌ام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربه‌ی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...

برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربه‌های اجتماعی.

گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیه‌ی زندگانی را آماده کرده بود، درباره‌ی آنها توضیح می‌داد و من و پدرم آنها را درون ماشین می‌گذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...

پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر می‌کنم محمد ته دلش خوشحاله  که می‌خواد بره...

و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس می‌کردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بی‌احساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب می‌کردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی به‌صورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.

می‌گویند سربازی شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد. حالا این شتر به در خانه‌ی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.

(۲)

خلاصش کردم. موهای سرم را می‌گویم. برخی تا لحظات آخر نگهش می‌دارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینه‌ی "سلمونی" خودم را می‌دیدم و ریز می‌خندیدم. اما نمی‌دانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسی‌اش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسی‌تر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمه‌ی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمه‌اش که می‌شود آبجو حرام. درست مثل بی‌حجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرام‌تر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار می‌دهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بی‌خیال.

(۳)

باز بحث به انحراف رفت، خوب کجا بودم؟ آهان، توی کوچه. شب بود و وسط کوچه قدم می‌زدم. نگهبان از سرکوچه من را دید و سوت زنان به طرفم آمد...وقتی رسید خندید و گفت: ها ممد آقا شومو هستی؟

خوب شما هم بودید به یک پسر کچل که در تاریکی کوچه پرسه می‌زند مشکوک می‌شدید، یا نمی‌شدید؟

چند دقیقه بعد دختر عمه‌ام را دیدم که با ماشینش جلوی در خانه‌شان توقف کرد. پیاده شد تا در را باز کند و ماشین را ببرد توی پارکینگ. برای اینکه خداحافظی کنم به طرفش رفتم. وقتی پسر کچل را دید که در تاریکی به طرفش می‌آید به سمت ماشین برگشت تا کیفش را بردارد و درش را قفل کند. اما قبل از اینکه این کار را بکند آنقدر نزدیک شده بودم که من را بشناسد...خندید و گفت: گفتم حتمن دزده...

نمی‌دانم آیا همه‌ی دزدها کچل هستند مگر؟ خودم یک عالمه دزد پر مو می‌شناسم که تازه بعضی‌هایشان هم ریش هم دارند این هوا.

(۴)

این چند روزه کلاسهایم تمام شده و منتظر اعزام به خدمتم. اول ماه می‌روم. همه‌ی درخواستهای تدریس برای این ترم و ترم بعدی را رد کردم. خوشبختانه در سربازی آنقدر حقوق می‌دهند که به این پولها نیاز نداشته باشم. قرار است با درآمد سربازی عروسی کنم، خونه بخرم، ماشین بخرم و به تعدادی که آقای احمدی نژاد راضی شود بچه بیاورم و خرجشان را هم بدهم. در نتیجه چند روز تا حدودی بیکار بودم و تعدادی از کتابهای بر زمین مانده را خواندم.حالا هم تفریحم این شده که مرتب دست بکشم به کله‌ی کچلم، تا به حال تجربه کرده‌اید؟ به نظر من که خیلی کیف دارد. گاهی یک دور هم اجازه می‌دهم همسرم و خواهرم هم دست بکشند. می‌گویند حاجت می‌دهد.

 دست می‌کشم روی ته مانده‌ی موها و همه‌ی شعرها و داستانهای  مربوط به مقوله‌ی کچلی را که از بچگی تا به حال شنیده‌ام به یاد می‌آورم:

 کچل کچل کماچه، روغن کله پاچه، کچل رفته به اردو، برایه قاش (قاچ) گردو

قصه‌ی حسن کچل را هم که شنفته‌اید حتمن؟ و حالا من هم مملشونم: ممل کچل.

(۵)

شعرها و ترانه‌هایی که در فرهنگ ما سینه به سینه منتقل شده‌اند هم عالمی داردها. فعلن تا اهل فن تصمیم بگیرند که آیا باید به آنها گفت فولکور یا چیز دیگر، من هم سکوت می‌کنم و نام خاصی روی آن نمی‌گذارم. ولی نکته‌ی جالبش اینجاست که برای هر مناسبتی شعر و ترانه‌ای زیبا هست. مثل واسونک شیرازی که تقریبن در کشور مشهور هست. حالا به تازگی فهمیدم که برای سربازی هم از این دست نواها وجود دارد.

خانمی پیش مادربزرگم زندگی می‌کند به نام خانم رحیمی که هم پرستارش هست و هم مونسش. از آن خانمهای قدیمی، سنتی و جا افتاده که البته بسیار زن فهمیده و به روزی هم هست. وقتی منزل مادربزرگم بودم و بحث سربازی شد شروع کرد به خواندن یک شعر زیبا. من هم آنرا ضبط کردم که در پایین مطلب پیوند دریافت فایلش را گذاشته‌ام. صدای گرمی دارد، و البته وقتی ‌خواند اشک مادربزرگم را در‌آورد... (اشک در اصل به خاطر من نبودها، یاد فرزندان مرحومش برایش زنده شد).

قسمتهایی از شعر را اینجا برایتان می‌نویسم:

سر کوچه نشینم یخه‌ی باز، همه گویند که رودت۱ گشته سرباز

نه یه‌ی روز و نه دو روز و نه سه روز، چطور بی تو بگردم بیست و چار ماه

به قربون قد و بالای قشنگت، قد و بالات کنم دسته‌ی تفنگت

آی شنیدم رفته‌ای جنگ کردستان، اجازه ده بیایم سیل جنگت...

(قدیم ترها سربازی خیلی سخت‌تر بوده وگرنه الان که بیشتر وقت کشی هست نه سختی)

 (۶)

باور کنید دیگه تموم شد. اینجوری نگام نکنید، خوب طولانی شد دیگه، عوضش تا مدتی نیستم. البته حتمن در مرخصی‌ها اگر به اینترنت دسترسی پیدا کردم برای خواندن پیامها و یا پاسخگویی خدمت می‌رسم. در ضمن لطفن سوالهای رایجی که تقریبن همه می‌پرسند را دیگر نپرسید. اینکه نمی‌شد بخری و یا هیچکدام از شرایط معافیت شاملت نمی‌شد و ...مطمئن باشید هر جوانی که به سربازی می‌رود کلیه‌ی بندها و قوانین مربوط به معافیت را قبلن از بر کرده‌است!

انشالله به زودی با خاطرات سربازی وبلاگم را به روز می‌کنم.

برای دریافت شعر سربازی کلیک کنید.

پی‌نوشت‌ها:

۱- منظور از رود فرزند است، تشبیه قشنگیه نه؟

مطلب نیمه مرتبط و پیشنهادی:

جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت 6:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share