انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دههی دوم زندگی و ورود به دههی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر میکردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر میکنم یک کم لوسه!
اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمیدونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!
یادش بخیر، خاطرهای بود. مردم اول تو خیابون شماره میدن (استغفرالله) بعد میرن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.
ولی خداییش هیچوقت یادم نمیره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظهی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.
قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامههای روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیدهی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانوادهی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیههای بیش فعال و فشار اسمزی!
بعدش هم که ماجرا کشید به کافیشاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسهی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسهی بعدی هم که اینقدر خاطرات خندهدار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسهی سوم جلسهی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت میکردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زدهام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاورهی بعدی را گوش کردم ناراحتیام برطرف شد، چون گفته بود زنها میتوانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی میشه؟)
و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همهی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر میکنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر میکنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که میبینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.