فردا چهلمین روزی میشود که مادربزرگم از دنیا رفته و
حدوداٌ شصتمین روزی که ندیدمش...عمهی خدابیامرزم هم همینطور شد، یک ده روزی بود
پیشش نرفته بودم و بعد اون رفت و به دلم موند که برای آخرین بار هیچکدومشونرو
درست ندیدم. حسرت بغل کردن و بوسیدنشون برای آخرین بار به دلم مونده. گهگاهی تجربههای
تلخ اینچنینی تکرار میشه ولی انگار مایی که باید ببینیم و درک کنیم همچنان طوری
رفتار میکنیم که انگار میدونیم آخرین بارها کی قرار است اتفاق بیافتد و برای
همین آغوش گرم و محبتِ صادقانه و بی واسطه مان را نگه داشتهایم برای آن روز تا
نکند یک وقت اسراف بشود!
خیلی دوستشان داشتم. البته همهی اعضای خانواده و فامیل را
دوست دارم و محبتشان در دلم هست. دوران زندگی در غربت و دور بودن از خانواده و در
نتیجه زندگی در خوابگاه و دیدن افراد مختلف و مشکلاتشان باعث شد خیلی عمیقتر به
نقش و ارزش خانواده و روابط گرم خانوادگی در ایجاد پشتوانهی روحی و اخلاقی در افراد
و کمک به سلامت فکری و رفتاری ایشان پی
ببرم. و تازه انگار یادم آمده بود که چه گوهرهای گرانبهایی را از داست داده بودم و
قدرشان را ندانسته بودم...پدر بزرگم و عمویم. (این اواخر یکبار حسرت نداشتن
پدربزرگ را بهصورت علنی مطرح کردم و عمویم کمی غیرتی شد و فکر کرد نقشهای برای
مادربزرگم کشیدهام!)

چند شب پیش داشتم عکسهای مادربزرگم را نگاه میکردم. در
چهرهاش همهی خاطرات قشنگ دوران کودکیام مرور شد و چشمانم خیس.
یادش بخیر، خانهای با صفا داشت در جهرم. هر وقت میرفتیم
جهرم پیشش من سریع میدویدم توی حیاط بزرگش و ساعتها آنجا وقت میگذراندم. کنار
درختان نارنگی، در انبار لیمو که عطر آن لیموها هنوز هم زیر دماعم هست، آشپرخانهی
تاریک و سیاه انتهای حیاط، درخت اوکالیپتوس و مستراح قدیمی که خیلی هیجان داشت و
فکر میکردی سر چاه نشستهای! (چون خیلی عمیقتر از امروزیها بود)
و اما از همه مهمتر، انبار کوچک بالای پله بود که من و
محمود برادرم مطمئن بودیم که همیشه در صندوقچههای این انبار چیزهای جالبی پیدا میشود.
برای همین تا میرسیدیم، دو تایی یواشکی میپریدیم توی این انبار و آنرا زیر و رو
میکردیم.
حمامشان هم خیلی باحال بود. باید در یک سوراخ که زیر دیگ
بود هیزم میریختیم تا آب گرم شود و من همیشه دوست داشتم بقیه مرتب بروند حمام تا
من به تفریح مورد علاقهام که "آتش زدن" بودن بپردازم. و زمانیدیگر که
به آنجا رفتم و دیدم آبگرم کن خریدهاند، برای اولین بار در زندگی افسرده شدم.
کلا در آتش زدن و ایجاد آتش سوزی سابقه ای بس طولانی داشته
و دارم و همواره هم به آن افتخار میکردم. یکبار یکی از همسایه هامان به من گفت که
"تو همون پسرهی آتیش پاره هستی؟" و من که فکر میکردم آتیش پاره یک
تخصص خیلی بالا در امر آتش روشن کردن است با کمال افتخار گفتم "آره
خودمم".
اینم از دلتنگیهای امشبم که هرچند نمیخواستم طولانی بشه
ولی خوب نشد. ولی دربارهی این نقش خانواده دوست دارم بعدا بیشتر باهم صحبت کنیم.
لطفا هر نظری دربارهی این موضوع دارید برام بگید.