مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.
برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید می کند که "زن باید شغل دوشته باشه" و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد, مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.
یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و بخواند.
افزون بر این ها مادربزرگ ما با تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید "می مرده شورش مرده؟1"! و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را اینجا نوشته ام) بیرون بگذارد.
مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن قسمت "ماچ" از انتهای مراسم حذف می شود. اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده. بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری ایشان مسافران را بیمه کنیم!)
ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!
یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم.
این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی می شود و می گوید "غیرتم می شود" ! حتا به این خانم اجازه نمی داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می گفت: "بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم سگ نگام می کنه؟" و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود: "الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد چیزیه..." و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می گفت: " فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم راضیم"
و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند.
اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید "مادرته؟" گفتم "نه, مادر بزرگمه" و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را بوسیدم...
پی نوشت:
1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می خواید برید جاشو پر کنید!
اونشب به دلیل ماموریت تا دیروقت تو خیابون بودیم. نمی دونم چرا بعضی از مردم که از کنارمون رد می شدن فحش می دادن! به خاطر شنیدن همین حرفها بود که متوجه سلام کردنش نشدم...یعنی بعید می دونستم کسی اینقدر تحویلمون بگیره.
رفته بودم قدمی تو خیابون بزنم که اون دختر کوچولو از چند متریم همینطوری داشت تکرار می کرد سلام, فکر کنم تو مهدکودک زیاد شعر "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره" رو باهاشون کار کرده بودن. آخرش انگار بی توجهیم کفرش رو درآورد, چون وقتی از کنارش رد می شدم اورکتم2 رو کشید و با ناراحتی و عصبانیت کودکانه اش گفت: مگه نمی گم سلام؟ تا اومدم برگردم یه کمی دور شده بود و فاصله ی بینمون رو چند تا خانوم پر کرده بودن. بلند گفتم "سلام" و بعدش خیلی یواش ادامه دادم "عزیزم..." آخه وقتی به قسمت دومش رسیدم صورتم روبروی اون خانوما قرار گرفته بود و اونوقت باید خر میاوردی و باقالی بار شئونات بر باد رفته نظامی می کردی... به ویژه اینکه برخلاف مقررات یک خوراکی هم دست گرفته بودم و اونوقت خلافم می شد دو تا: خوردن و عشق ورزیدن در حین خدمت!
پی نوشت:
1- اینروزها همه جا صحبت از سران فتنه! هست, ما هم گفتیم از این آب گل آلود برای جلب توجه مخاطبان به این مطلب استفاده کنیم. از اینکه هیچ ربطی به متن نداشت و نیمه سرکاری بود هم به هیچ روی عذرخواهی نمی کنم چون اینروزها مد نیست. می دونید که؟
2-بر اساس آموزشهای دوران آموزشی تلفظ درست این واژه everket هست!!!
ساعت 4:30 بیدار باش، بعدش نماز و صبحانه و بعدش نرمش صبحگاهی و بعد: به خط شدن جلوی اسلحهخانه و تحویل گرفتن سلاح. با اینکه در اوسط بهار بودیم اما هنوز هوای صبح خیلی سرد و گزنده بود. و حالا با این بیحوصلگی ناشی از خواب آلودگی و سرما، باید آن اسلحهی سرد و سنگین را هم تحویل بگیری. اسلحهای که یک بند کثیف دارد ولی حق نداری از آن استفاده کنی و اسلحه را به دوش بگیری...فقط "به دست فنگ" و "پافنگ". بدنهی اسلحه سرد و زمخت است و حملش ناراحت کننده. به دلیل سرما و خشکی و کشیدگی پوست در اول صبح سرد، برخی حرکتها باعث دردناکی دستت میشود، به ویژه حرکتهای ژانگولری مانند بلند کردن اسلحه با یک دست و همزمان چرخاندن آن در هوا برای پرت کردن و تحویل دادن به مادون و یا گرفتن آن از دست مافوقی که برایت پرتابش کردهاست و آن هم دوباره با یک دست. زخم شدن گاه به گاه دست در اثر بیدقتی در کشیدن دستگیرهی آتش هم که جای خود... انگار که اصلن این آهن سرد با گوشت و پوست انسان ناسازگار است.
در میدان تیر و در هنگام شلیک و در همان موقع که دردی که در اثر صدا در گوشت پیچیده به یادت میآورد که باز فراموش کردهای دستمال را در گوشت بچپانی، همزمان داغی لوله و پوکه را هم حس میکنی.
وقتی پوکههایی را که از اسلحه بیرون پریدهاند با موفقیت در دست میگیری و خیالت راحت میشود که گمشان نکردهای تا مشمول تهدیدهایی شوی که از خروس خوان در گوشت خواندهاند، همان موقع فکر میکنی که اگر این گلولههای داغ که سیبل را سوراخ میکنند و گاهی بوتههای خار را آتش میزنند در بدن انسان فرو روند چه میشود:ترکیب سرب داغ و گوشت و خون! ... نه، انگار که این جسم داغ با گوشت و پوست انسان دمساز نیست.
***
و چه قامت ناسازیست این تفنگ که نه سردیاش به انسان میسازد و نه گرمیاش، نه سکوت سردش و نه غرشش. ای کاش میشد همانگونه که فریدون مشیری خواسته* این تفنگ را زمین بگذاریم، کاش به آن مرحله میرسیدیم که به جای استفاده از تفنگ از قدرت زبان و فکرمان برای حل چالشها و تضادهایمان استفاده میکردیم.
کاش دوباره انسانیت زنده میشد. انسانیتی که خیلی وقت است مرده:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود**
هفتهی پیش سالگرد جنگ بود، جنگ تحمیلی. و البته در طول تاریخ کدام جنگی بوده که تحمیلی نبوده است؟ تحمیل زورمداران بر انسانهای زیر دست...
و شمعی روشن میکنیم به یاد جوانان ایران زمین که درمیدان جنگ همچون برگ خزان به زمین ریختند و خاموش شدند.
و از آنجا که اهل نفرین نیستیم،
دعا کنیم برای بی فروغ شدن چراغ دکانهایی که با خون ایشان روشن شد.
پینوشت:
وقتی در رادیو آژیر خطری که موقع بمبارانها پخش میشد را دوباره پخش کرد، یک حس استرس آلود قدیمی برای لحظاتی وجودم را فراگرفت.
دعوت میکنم مطالب مرتبط پارسالی را هم بخوانید، خیالتان راحت باشد غم انگیز نیست:
۵۴- جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان
۸۸- ماشین کویتی، پپسی و سِون آپ
* متن کامل شعر و همچنین اجرای آن با صدای استاد شجریان در اینجا
** سرودهای مشهور از مرحوم فریدون مشیری
اکنون که این مطلب را برای شما مینویسم سحرگاه آخرین روز از رمضان ۸۹ است، و چه ماه رمضان امسال زود گذشت. و پس فردا دوباره عید است و مبارک و فردایش نیز هم... البته میگویند به واسطهی این تعطیلی اضافه کلی میلیارد تومن به کشور ضرر وارد میشود، ولی به حول و قوهی الهی این ضررها هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و اینگونه آمارگیریها مال خارجیهاست که شعورشان نمیرسد و مثل خر کار میکنند و بهره وری تولید میکنند. در واقع همانطور که با شنیدن خبر کشف چندین حلقه چاه نفت جدید یا کشف فلان قدر معدن یا رخ دادن فلان مقدار رشد اقتصادی اثر ملموس و آنی در زندگیمان مشاهده نمیکنیم، مطمئن باشید با شنیدن اینگونه خبرهای تن لرزان هم هیچونه آسیب و ضرری را تجربه نخواهیم کرد و چرخهای مملکت کما فی السابق و با یا بی چوب لای آن میچرخد.
اما در این وبلاگ رسم بوده که هرساله در عید فطر دوستان دور هم جمع شوند و ما چند خاطره برایشان تعریف کنیم و ایشان ضمن شکستن تخمه لحظاتی سرگرم شوند و از تفکر به آیندهی خود یا مملکت فارغ...
قبل از نوشتن داشتم مطالب سالهای گذشته را نگاه میکردم که دیدم سال قبل وعدهی نوشتن مطالبی را داده بودم که محقق نشد، پس امسال به این وعده عمل میکنم.
اینکه چرا این موقع شب مشغول خاطره نویسی هستم هم زیاد بی ارتباط با شغل بنده نیست، به هرحال اکنون بنده یکی از آنهایی هستم که وقتی شما میخوابید اون بیداره...البته اشتباه نکنید، منظورم پلیس هست و نه دزد و آنهم با استناد به این بیت شعر که میفرماید:
شبا که ما میخوابیم، آقا پلیسه بیداره
در ضمن مستحضر هستید که گذشت آن دورهای که دزدان زحمت کشیده و رنج شب بیداری به خود میدادند. زیرا الان راههای سادهتر و سریعتر و کم خطرتری برای سرقت وجود دارد...
و اما بعد از این مقدمه سرایی طولانی که عادت مالوف شیخ جماعت است برویم به سراغ اصل مطلب.
راستش یاد دوران کودکی افتادم و خاطراتش و روزهای تابستان و تفریحات بی زرق و برق دوران ما البته دوران خیلی از شماها...
نمیدانم چه شد که با پسر عمهام به فکر تاسیس یک دکه در کوچه افتادیم. با وجود تعداد زیادی پسر و دختر که دوست و همبازی بودیم (نگران نباشید، در محدودهی سنی شرعی قرار داشتیم) بازار کوچه افقهای روشنی را نشان میداد. برای همین به اتاق بابا مامان رفته و بعد از زیر و رو کردن کمد و جیب لباسهایی که سر چوب لباسی آویزان بودند، مبلغ ۱۰ تومان سرمایه جور کردم و به همراه علی به سراغ سوپر همسایه رفتیم.
خرید اولیهمان را بیشتر آدامس خروس نشان و پفک تشکیل میداد. مغازه دار وقتی دید که از هرکدام از آدامسها دو سه تا میخریم پرسید:
-میخواید ببرید بفروشید؟
-بلی
اونهم آدامسها رو ارزون تر داد و راهنمایی کرد که چقدر بفروشیم تا چقدر گیرمون بیاد. اما بعد از اونجا رفتیم سراغ عزیز آقا و چند نخ سیگار و نوشابه هم ازش خریدیم. بعد برگشتیم خونه و آستین همت رو بالا زدیم (البته بعدها که بزرگ شدیم و متخصصان کشور تحریمها رو یکی یکی دور زدند فهمیدم که به کاری که ما اون موقع انجام دادیم میشه این اصطلاح رو نسبت داد.)
اول یه صندوق برداشتیم و گذاشتیم در خونه (یا به قول شیرازیها در کوچه) و جنسهامون رو چیدیم. بعدش روی یه مقوا نوشتیم سیگار موجود است و چسبوندیم رو تیر چراغ برق سر کوچه. بعدش هم یه قابلمه آوردیم و هرچی یخ تو فریزر خودمون و مادر بزرگمون بود رو خالی کردیم توش و نوشابهها رو هم گذاشتیم کنارش.
زیاد طول نکشید که اولین مشتری پیدا شد: عمو و عمهام آمدند برای خرید نوشابه. کمی بعدتر یک ماشین سرکوچه بوق زد و تقاضای سیگار کرد. سیگار را برایش بردم اما وقتی که قیمت را گفتم شاکی شد که گران میفروشی و همه جا فلان قدر است، بعدش همانقدر که خودش خواست داد و رفت. هرچه هم گفتم که خریدمان فلان قدر بوده به کتش نرفت. راستش نمیدانستم که کالاها نرخ ثابتی دارند و همه جا باید یک قیمت باشند.
البته در روزهای بعدی به دلیل مواخذه از سوی بزرگترها سیگار را از سبد فروشمان حذف کردیم. تعدادی از سیگارها را عمویم خرید تا ضرر نکنیم و بقیه را هم آتش زدیم و سوختنش را تماشا کردیم.
کار سوپرمارکتی چند روزی ادامه پیدا کرد و رونق خوبی هم گرفت. اما یک تصمیم غیرکارشناسی ( البته جناب پویا بهتر از ما میتواند مسایل اقتصادی را تحلیل کند.) فیتیلهی ما را پیچید و دچار ورشکستگی شدیم. قضیه از این قرار بود که یکی از مشتریهای پر و پا قرص ما یک خواهر و برادر بودند که تریپ خانواده شان با بقیه کوچه فرق میکرد. در کل خانوادهی آزادی بودند و برای همین در کوچه تابلو بودند. پدرشان هم در یکی از جزایر کار میکرد و دیر به دیر میامد و هر وقت هم که میآمد یک عالمه اجناس لوکس و خارجی برایشان میآورد. به همین دلیل یک بازار هدف مهم برای ما این دو نفر بودند. در همین راستا یکبار که برای خرید جنس به سوپری رفته بودیم سه عدد آبمیوهی خارجی هم خریدیم و قیمت بالایی هم روی آن گذاشتیم. اگر آن آبمیوهها با قیمتی که روی آن گذاشته بودیم فروش رفته بود بارمان را بسته بودیم! ولی خوب حیف که نشد...قیمتان آنقدر بالا بود (فکر کنم ۱۵ تومان) که این خواهر و برادر که همیشه به راحتی خرید میکردند برق از کلهشان پرید و پدرشان را صدا زدند. پدرشان هم آمد و آبمیوهها را حسابی وارسی کرد و گفت: اینها خارجی و مرغوب هستند و در نتیجه گران و این بچهها حتمن خودشان گران خریدهاند، ولی نباید جنس به این گرانی میآوردید.
خلاصه اینکه آبمیوهها روی دستمان ماند و در نتیجه من و برادرم و پسر عمهام خودمان آنها را خوردیم. قبل از خوردن فکر میکردم که چه تحفهای باید باشد، اما طعم تلخ آب پرتقال زهرماری حالم را گرفت. به هرحال با این کار بساط تجارت ما هم ورچیده شد چون همهی سرمایهای که به هم زده بودیم را برای خرید این آبمیوهها خرج کرده بودیم.
بعد از آن به سراغ بیزینس جدیدی رفتم و آنهم تاسیس کتابخانه بود. از آنجا که تعداد کتابهایی که داشتم بسیار زیاد بود، یک کتابخانه در محل تاسیس کرده و با دریافت ۵ تومان حق اشتراک بچه ها را به عضویت کتابخانه درآوردم. صبحها یا عصرها همانند دستفروشهای میدان انقلاب بساط کتابها را گوشهی حیات و یا توی کوچه و زیر درخت پهن میکردم و پذیرای مراجعین بودم. اما این پروژه هم به دلیل مسایل ناموسی با شکست روبرو شد. دلیل آنهم دعوای همیشگی من با دخترها بود و به تبع آن مورد کینه توزی قرار گرفتن برادران بزرگشان!
بعد از اینها باز هم گاهی فعالیتهای اقتصادیام را ادامه میدادم. مثلن یک بار در کلاس چهارم یک بانک تاسیس کردم و به مشتریها وعده دادم که هرکس پولش را پیش من بگذارد در هنگام پس گرفتن ۲ تومان سود پرداخت میکنم. چندین جلد دسته چک رنگی و خوشگل هم با استفاده از مدادرنگی درست کردم. اما نگفته پیداست که چه شکست مفتضحانهای در انتظار این طرح بود: تعدادی از بچهها که در زنگ اول سرمایه گذاری کرده بودند، در زنگ خواستار بازپس گیری پول و سود ۲ تومانی آن شدند. در نهایت هم با مواخذهی معلم روبرو شده و بساطمان را جمع کردیم.
خوب این هم گوشهای از خاطرات اقتصادی ما. گفتیم پست اقتصادی هم داشته باشیم بلکه برای دوستان مفید باشد و اوضاع زندگیشان متحول شود.
* در فیلم باران مجید مجیدی جوانی که کارگر ساختمان بود و عاشق دختر افغانی شد به اسپایدرمن میگفت اسپایدرمند. من هم که در سنی هستم که تاثیر پذیریم زیاد است و زود الگو میگیرم...
مطالب مرتبط:
میگویند مردها تا مدتها بعد از ازدواج از خاطرات سربازی برای همسرشان میگویند و این کار را اینقدر ادامه میدهند تا همسر مورد نظر کلافه شود. و اما حالا در عصر اینترنت و وبلاگ ظاهرن رنج یا لذت شنیدن از مسایل سربازی دیگر منحصر به همسران نیست و میتواند دامنهی خوانندگان یک وبلاگ را در بر بگیرد!
البته سربازی در کل چیز خاصی نیست، فقط یکی از شاخصههای آن که خاطره میآفریند این است که آدمها کارهایی در آن انجام میدهند که بهصورت عادی هرگز انجام نمیدهند و یا اگر هم که انجام میدهند در زمان و مکانهای درست و حسابی انجام میدهند.
برای مثال در زندگی پیش آمده بوده که هم بیل بزنم و هم نیمچه بنایی انجام دهم و یا به امور باغچه برسم. اما سابقه نداشته که ساعت ۰۳۳۰ (یعنی سه و سی دقیقهی بامداد) در حال بیل زدن و پاکن کردن باغچه و آبرسانی به درختان باشم.
و یا سابقه داشته که بعد از صرف غذا روی میز را پاک کنم اما...اما فرض کنید زمانیکه همهی کسانیکه میشناسی در خواب خوش هستند و آفتاب نزده و سگ از لونه بیرون نیامده، مشغول دستمال کشیدن روی میزهای صبحانه باشی آنهم نه یک میز... اینکه در این وضعیت چه حسی به آدم دست میدهد بستگی به شخص دارد. من خودم از این مسایل زیاد ناراحت نبودم، به خصوص اینکه کارها بین همگان تقسیم شده بود و به غیر از عدهی کمی که بیمعرفتی میکردند و از زیر کارها در میرفتند بقیه بچهها کارهایشان را درست انجام میدادند. تنها چیزی که من را ناراحت میکرد و قبلن هم اشاره کردم یک مساله بود: اتلاف وقت! (البته دوری و دلتنگی جایگاه دیگری داشت.)
بعد از پایان دورهی آموزشی و تقسیم شدن هم بسته به اینکه در کجا افتاده باشی باز دورانی از تجربههای جدید شروع میشود، به خصوص اینکه در ارگان پرکاری همچون نیروی انتظامی باشی.
مثلن تجربهی روز قدس و حوادث دیروز مسجد قبا در شیراز جالب بود. ولی اصرار نکنید که بیشتر از این چیزی نمیتوانم بگویم، به هر حال فعلن نظامی هستیم! و ملزم به رعایت یک سری اصول حفاظتی. اما همینقدر بگویم که دیروز دلم برای بچههای یگان ویژه خیلی سوخت. من که لباس معمولی تنم بود بعد از ۱۲ ساعت ماموریت (۷ صبح تا ۷ شب) داشتم از تشنگی هلاک میشدم، حالا حساب کنید اون بنده خداها با اون لباسهای چندلایه و کلاههای خفن چی میکشیدن...
تقویم رومیزیام هنوز روی صفحهی فروردین باقی مانده بود. و به تبعیت از آن انگار همهی اشیاء اتاقم دو ماه در سکون بودهاند. کاغذها و کتابهای روی میز، خرت و پرتهای گوشهی اتاق و دیسک و پول خرد و ماژیکهای وایت بورد. همه به همان حالتی بودند که دو ماه پیش رهایشان کرده بودم.
دوران دوماههی آموزشی هم گذشت و برگشتیم. از شیرینی و لذت برگشت و یا از تلخیهای دوری و کلافه شدن از هدر رفتن عمر، تا وقتی نتوانم به گونهای بیانش کنم که احساس کنم میتواند گوشهی مشترکی داشته باشد با احساس دیگران و یا بیانگر شادی یا دردی باشد فراتر از شخص من صرفنظر میکنم. زیرا همیشه دوست داشتهام در این وبلاگ حرف از ما باشد و نه من. هرچند خیلی وقتها موفق نبودهام و نه خودخواهی که نیاز به نوعی همدردی طلبی و یا هم صحبتی و یا دیگر مسایل پیچیدهی روحی روانی دلیلش بودهاست.
به هر حال برگشتیم و یک هفتهای را در تب و تاب تقسیم بعدی و مسیری که قرار است بر زندگیام به گونهای تحمیل شود گذراندم و هنوز هم البته کار به آن سرانجامی که بشود شرحش داد نرسیده است. هنوز هم آنقدرها خدمت نکردهام که بشود ماجراهای زیادی را با آب و تاب در اینجا قلمی کرد و معرکه به پا کرد.
فعلن از تنهای خاطرههای بعد از آموزشی یکی مربوط میشود به توقیف سه بچهی ده یازده ساله که نمیدانم با آن قد و قوارهی کوچک چه طور سوار موتور گازی شده بودند و وقتی حاجی به آنها گفت که بازداشتشان میکند مثل ابر بهار زدند زیر گریه و من یک لحظه ترسیدم مثل آن موجودات بامزهی کارتون سرندی پیتی، از اشکشان سیل به راه بیافتد.
اما خاطرهی دیگر مربوط میشود به دختری که به دفترمان آمده بود و آدرس اداره اماکن را میخواست. تنها بود و میخواست به مسافرخانه برود و خوب ظاهرن زنها نمیتوانند به تنهایی و بدون نامه اماکن اتاق بگیرند. وقتی دفترچهاش را داد تا آدرس را برایش بنویسم با حالتی نیمه ملتمسانه پرسید که آیا نمیشود نامه را ما برایش بنویسیم که خندهام گرفت. میگفت گیر میدهند. ظاهرن خیلی روی لباسی که تنمان است حساب باز کرده بود. میدانم که این خاطره جذابیت زیادی نداشت و یا حرف خاصی در آن نبود، اما اگر قدرت قلم محمود دولت آبادی در توصیف صحنهها و حسها را داشتم و میتوانستم سردرگمی و تردید نگاه و حیای مرموز رفتارش را آنگونه که بود شرح دهم، آنوقت میفهمیدید که اتفاقن خیلی هم خاطرهی مهمی بوده است!
خوب این چند خط را به عنوان سلام و علیک و عرض ارادتی خدمت خودتان داشته باشید تا انشاءالله وقتی تعیین تکلیف قطعی شدم و بیشتر روحیه گرفتم با خاطراتی شیرینتر و یا مطالبی با ارزشتر در خدمتتان باشم. در ضمن مقدم خوانندگان جدید که از بچههای گروهان ایمان هستند را نیز به این وبلاگ گرامی میداریم!
و در انتها از آنجا که ممکن است خیلیها بپرسند مگر متاهلها را شهر خودشان نمیاندازند باید بگویم که نیروی انتظامی فارس استثنا هست و بنا بر دستور فرمانده استان هیچ سرباز بومی در شهر خودش نباید خدمت کند حتا اگر ۱۰ فرزند هم داشته باشد. حالا اینکه ایشان چگونه باید خرجی زن و بچه شان را به دست بیاورند دیگر از من نپرسید لطفن.
این اولین بار است که مطلب وبلاگم را روی کاغذ می نویسم. به هر حال بابد با کمبود امکانات ساخت. معمولن به جز متن کتابهایم همه متنهای دیگر را تایپ می کنم.
امروز پنحشنبه است, یعنی بود. اکنون در حال لذت بردن از دومین مرخصی آخر هفته ام هستم که به خاطر متاهل بودن داده اند. البته به دلیل دوری راه و کم بودن زمان مرخصی به جای شیراز به تهران آمده ام. هفته پیش هم آمدم و نظرها و نامه های محبت آمیز دوستان را خواندم. به وبلاگ دوستان هم سر زدم ولی اینقدر بار خستگی هفته بر دوش آدم سنگینی می کند که توانی برای نوشتن نظر باقی نمی ماند. اما این هفته با اینکه مدت کمتری در مرخصی هستم (24 ساعت) اما بنا دارم مطلبی در وبلاگ بگذارم تا چراغ اینجا در دوران خدمت سربازی خاموش نباشد.
محل آموزش من پادگان مالک اشتر اراک است که یکی از پادگانهای بزرگ (و به قولی بزرگترین پادگان) آموزشی نیروی انتظامی است. بعدن در مطلبی جداگانه درباره پادگان خواهم نوشت (البته با رعایت اصول حفاظتی) تا کسانیکه قرار است به اینجا اعزام شوند بتوانند اطلاعات مناسبی پیدا کنند. چون در بین بچه ها خیلی ها را دیدم که قبل از آمدن مطالب وبلاگهای مرتبط را خوانده بودند.
اما ماجرا به صورت خلاصه از این قرار است:
- صبح روز چهارشنبه اول اردیبهشت 89 به اداره نظام وظیفه شیراز مراجعه کردیم. بعد از گذشتن از یک صف فوق العاده طولانی وارد اداره شدیم و در آنجا در عرض چند دقیقه فقط گفتند که همین الان برای اعزام به پایانه بروید. کاری که می شد به روش بسیار بهتر و سریعتری انجام داد. درجه داری که آنجا بود با گفتن این جمله که "در گوش من وز وز نکنید" به خوبی به ما فهماند که نمی توانیم روی هیچ پرسش و پاسخی با او حساب باز کنیم و مثلن بپرسیم آخر هفته که کارهای پادگان تعطیل است چرا ما باید اعزام شویم و آیا نمی شود شنبه در پادگان حضور پیدا کرد و از اینگونه حرفها. پس دممان را روی کولمان گذاشته و همان اول صبح طبق دستور به سمت پایانه رفتیم. اینکه در آنجا چه گذشت مهم نیست. چون دست آخر ساعت 13:30 از شیراز حرکت کردیم و قدم در راه جدیدی از مسیر زندگی گذاشتیم.
ساعت حدود 12:30 شب بود که به شهر اراک رسیدیم. راننده اتوبوس, ما 13 نفر سربازی که از شیراز اعزام شده بودیم را در میدانی پیاده کرد و گفت که پادگان در همین نزدیکی است و ما را بر خلاف آنچه در شیراز گفته بودند تا در پادگان نبرد. در نتیجه وقتی در هوای نسبتن سرد نیمه شب با دیدن تابلو فهمیدیم که تا پادگان دست کم 4 کیلومتر فاصله است به کلاهی که سرمان رفته بود واقف شدیم. به هر حال پس از مدتی معطبی تاکسی گرفته و به پادگان رسیدیم. نیروهای دژبان مشخصاتمان را پرسیدند و با کمال احترام و رفتاری دوستانه ما را پذیرش کردند و پس از بازرسی و تحویل تلفن همراه, آدرس یکی از گروهانها را دادند که بتوانیم شب را در آنجا اقامت کرده و بقیه کارها را در صبح انجام دهیم.
دیدن درختان سبز وسط بلوار ورودی و صدای پرخروش آبی که درون جوبها می ریخت بسیار لذتبخش بود. و به دلیل همین لذت بردن از فضا و هوا بود که مرتب از این گروهان به آن یکی می رفتیم, افسر نگهابان را بیدار می کردیم, وضعیتمان را توضیح می دادیم و به دنبال جایی برای خواب می گشتیم. بالاخره بعد از مدتی گشت و گذار با چمدانها و ساکهای سنگین, فرمانده یکی از گروهانها قبول کرد که به ما به جای خواب بدهد. هرکدام از ما دو پتو تحویل گرفتیم. مدتی در تاریکی آسایشگاه بین تختهای پر از آدم جستجو کردیم تا هرکدام تختی برای خودمان پیدا کردیم. پتوی اول را روی فنر فلزی تخت و زیر پایمان انداختیم و پتوی دوم را روی خودمان. ژاکتم را هم مچاله کردم و به عنوان بالش زیر سر گذاشتم. در این لحظه ساعت حدود 2 بامداد بود. با اینکه خیلی خسته بودم و از سه شب قبل از آمدن نیز هرشب بیشتر از چهارساعت نخوابیده بودم اما باز خوابم نمی برد. در حال فکر کردن و تماشای سربازان به خواب رفته در تختهای کناری و بالایی بودم. ساکها و کفشها در کنار تختها بود و فضا حسابی شلوغ و درهم. کیف پولم را با خودم در رختخواب برده بودم تا خیالم راحت باشد. در همین فکرها بودم و نبودم که شنیدم از یکی از تختهای کناری صدای حرف زدن می آید. اول فکر کردم کسی در حال حرف در خواب است. ولی بعد که دقت کردم دیدم یک بنده خدایی در حال بیان فحشهای ناموسی (خوارمادر!) است. فکر کنم خوابیدن روی تخت سیمی بدون تشک خیلی برایش عذاب آور بوده. به هر حال هنوز چشمهایم گرم نشده بود که ساعت4:30 شد و زمان بیدارباش. در هوای سرد و تاریک به حیاط رفتیم تا نامهایمان را بخوانند و پتوها را تحویل بدهیم. بعد از تحویل پتو به هر دو نفر دو عدد نان, یک عدد حلوا شکری و دو عدد شیر دادند. در حالیکه می لرزیدیم صبحانه را به صورت ایستاده در حیاط میل کرده و به اصرار فرمانده خوش اخلاق چایی هم خوردیم و منتظر انجام مراحل بعدی کار شدیم. بنده خدا چندبار داد زد و اعلام کرد که هرکس چایی نخورده از اینجا برود مدیون است!
(۱)
تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی میکنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر میکنم در روانشناسی به آن میگویند منطقهی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.
درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفهای زندگیاش هست... و حالا میگویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟
میگویند زکات عمر است...میگویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمیشود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگیام گرفته میشود را حلال نمیکنم...
هیچوقت سختگیر نبودهام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربهی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...
برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربههای اجتماعی.
گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیهی زندگانی را آماده کرده بود، دربارهی آنها توضیح میداد و من و پدرم آنها را درون ماشین میگذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...
پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر میکنم محمد ته دلش خوشحاله که میخواد بره...
و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس میکردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بیاحساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب میکردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی بهصورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.
میگویند سربازی شتری است که درِ خانهی همه میخوابد. حالا این شتر به در خانهی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.
(۲)
خلاصش کردم. موهای سرم را میگویم. برخی تا لحظات آخر نگهش میدارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینهی "سلمونی" خودم را میدیدم و ریز میخندیدم. اما نمیدانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسیاش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسیتر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمهی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمهاش که میشود آبجو حرام. درست مثل بیحجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرامتر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار میدهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بیخیال.
(برای خواندن ادامهی مطلب لطفن کلیک کنید)
انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دههی دوم زندگی و ورود به دههی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر میکردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر میکنم یک کم لوسه!
اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمیدونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!
یادش بخیر، خاطرهای بود. مردم اول تو خیابون شماره میدن (استغفرالله) بعد میرن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.
ولی خداییش هیچوقت یادم نمیره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظهی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.
قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامههای روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیدهی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانوادهی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیههای بیش فعال و فشار اسمزی!
بعدش هم که ماجرا کشید به کافیشاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسهی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسهی بعدی هم که اینقدر خاطرات خندهدار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسهی سوم جلسهی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت میکردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زدهام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاورهی بعدی را گوش کردم ناراحتیام برطرف شد، چون گفته بود زنها میتوانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی میشه؟)
و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همهی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر میکنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر میکنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که میبینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.
امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بیسابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...
به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر شیخ هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمیکنیم، بقیهاش هم قابل گفتن نیست!
اما همهی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمیشود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...
خدایا...
سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفرهها ارزانی کن، و ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...
پروردگارا...
کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر میداریم بتوانیم به باورهای خوبتر و نابتر برسیم.
یا رحیم...
داغ شقایقها را دریاب
ای دگرگون کنندهی قلبها و چشمها...
کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهرهمندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.
خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.
در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمیدانم دعای کدام طرف را اجابت میکنی ترجیح دادم سکوت کنم.
***
و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.
پارسال مطلبی نوشتم با عنوان نوروزنامهی کوچهی ۳۷ و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت بهشکل قبیلهای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر میشوند.
در اینگونه عید دیدنیها که یکهو حدود سینفر مهمان تشریف میآورند مسالهی پذیرایی بسیار حساس میشود.البته شیرینی و میوه را میشود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکیها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروهی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.
*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامهی مطلب کلید کنید.
کاغذ پشت شیشهی یکی از مغازههای ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کردهبود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من هم که علاقهی ویژهای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا میریزد را نشانم دهد. میخواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمیریزد. اما وقتی که ظرف یکبار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت میتونم برم در کافیشاپ طبقهی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. منهم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشقهایی که بهوسیلهی آن به بچههای کوچک برنج له شده میدهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.
در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلیها بلند بود و چشم آدمهای این نیمکت به چشم یا پس کلهی نیمکت اونطرفی نمیافتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمهی ایشان قبل از ثبت سفارش:
- میگم مثل اینکه لوبیا هم داره...
-برو گمشو
-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه بود...
-اون مال پایینه، اه اه چه جواد
بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:
-میخوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشهها؟
-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا میگویند)
خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر میکنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنکهاییاست که میخورید و به ادعای اولیهی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباسهای غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بیخیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا مینویسم:
لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژهی سرآشپز که بنده تهیه میکنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.
در لوبیاگرم ویژهی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه میتواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آنرا بسیار خوشمزه میکند. متاسفانه تا اسم لوبیا میآید همه به یاد وضعیت شکمشان میافتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر میکنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.
در پایان امیدوارم از خاطرهی امروز و همچنین برنامهی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزیهای بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه میکنیم.
پینوشت:
۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکنندههای مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافتهای غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبلتر اعلام کرده بود برنجهای هندی و پاکستانی که به کشور وارد شدهاند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سمها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنجها.
مطلب مرتبط:
حکایت کافیشاپ و مرغهای سک*سی
سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیامها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همهی عزیزانی که از راههای دور و نزدیک تشریف آورده و با پیامهایشان بنده را شاد کردند تشکر میکنم. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام میکنیم که وبلاگ یک شعبهی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامهی مصوری را تقدیم خواهم کرد.
و اما حکایت نوروز در کوچهی ما...
ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی میکنیم اما برخی از بخشهای زندگیمان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچهی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، داییهای پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی میکنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه میگذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچهگیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانهای دیگر میرویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر میشود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانهی بعدی میرویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی میرویم.
یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ دربارهاش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.
گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی میشود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشتهام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشتهاند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی میکنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!
در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش میدهیم کار کمی دشوار میشود. چون یا غذای ما برای دیگران میرود یا غذای دیگران برای ما میآید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که میخوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاریها میرود. یا مثلن پول میدهیم و گل میخریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچهی همسایه میکارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغها به اشتباه خویش پیش برده بودند!
اپیزود ۱ 
کافیشاپی سر خیابان ما هست به نام "تریا شب". انصافن نام متناسبی هم دارد چون حتا در روز هم مانند شب است و از بیرون هم نمیتوان داخلش را دید. هر روز که ما از آنجا رد میشویم تا به دانشگاه رفته و با کتابها و پایاننامه و اساتید و یا در هنگام تدریس با دانشجوها سر و کله بزنیم، دختران و پسران ژیگول پیگولی را میبینم که در آنجا منتظر دوستانشان ایستادهاند تا با هم به داخل رفته و گلویی تازه کنند. تا قبل از اینکه این کافیشاپ افتتاح شود ما فکر میکردیم مردم فقط عصرها و شبها به اینجور جاها میروند، اما بعد که دیدیم حتا در ساعت 9 صبح ۱نیز قرارهای عشقولانه برقرار است فهمیدیم که دنیا آنطورها که ما فکر میکردیم نیست. و همیشه وقتی از آنجا رد میشوم با خودم فکر میکنم که الان کدامیک از ما از زندگی لذت بیشتری میبریم. منِ پشت شیشهای (پشت کوهی سابق) یا آنهای توی شیشهای؟ البته نگران نباشید، این فکر فلسفی فقط یکی دو دقیقه دوام میآورد چون با رسیدن به سر خیابان، مهمترین مسالهی زندگیام میشود تاکسی گرفتن و به موقع رسیدن، چون ما از آن دقیقه نودیها هستیم!
اپیزود ۲
عمویی دارم بسیار باصفا که هرچند سال یکبار از بلادکفر برای دیدن ما به ایران میآید. یکی از مهمترین علاقمندیهایش در ایران گشتن در بازار سنتی شیراز و خیابانهای مرکز شهر است. پایه و همراه ثابت و همیشگیاش هم من هستم چون بقیه زیاد حوصلهی اینجور جاها را ندارند. کیف میکند که برود آنجا خرید کند و جنس بنجل در سبدش بگذارند. حتا گاهی که دچار کمبود هیجان میشود میگوید برویم سردوزک۲ بلکه جیبمان را هم بزنند و خوش بگذرد.
اپیزود 3
در یکی از سفرهای آخر این عموی ما پایش را توی یک کفش کرده بود که باید حتمن یک بار برویم این تریا شب "کافی" بخوریم. ما هم گفتیم چشم. لذا در یکی از دفعات بازارگردی، به جای اینکه برویم ته بازار و عرق3 بخوریم، در راه برگشت به این کافیشاپ رفتیم. وقتی با دستی پر از کیسههای سفید و سیاه که از جوراب گرفته تا سیخ کباب در آن یافت میشد وارد محل مربوطه شدیم، به شدت سنگینی نگاههای حاضرین را حس کردم. البته محمولهی اصلی دست من بود و آن یک کیسهی شفاف بود حاوی 5 کیلو مرغ لخت (از آنها که خروسها خوابشان را میبینند). پشت یکی از میِزهای نزدیک به ورودی نشستیم و من کیسهی مرغی را با صدای "شاتالاپ" ولو کردم روی زمین. نگاههای میزهای اطراف به کیسهی مرغمان قشنگ بود. عموجان یک قهوه سفارش داد و من با اینکه دلم آب پرتقال میخواست، آب انبه سفارش دادم بلکه باکلاستر باشد.
عمو که قد بلندی هم دارد با کنجکاوی هرچه تمامتر مشغول بررسی زوجهای میزهای مختلف بود. اما من که اصولن کمی تا قسمتی کمرو هستم سرم را پایین انداخته بودم و با خواندن چند ده بارهی منوی غذاها سعی میکردم که فرق بین کافه گلاسه، سان شاین، کوکتل و ... را بفهمم (چون معمولن با وجود متنوع بودن فهرست کافیشاپ ها، دست آخر همهی چیزهایی که میآورند شبیه هم هست و فقط با الفاظ بازی میکنند).تیپهای حاضرین هم از آن نوعی بود که امنیت اجتماعی! را شدیدن به خطر میاندازد. در این میان ناگهان عموی من گفت "oh shit" و به دختر و پسری اشاره کرد که در میز پشتی ما و در پناه پیشخوان بلند مغازه و در جایی دنج نشسته بودند. ظاهرن آن بندگان خدا طی عملیاتی آکروباتیک یک بوسهی آبدار رد و بدل کرده بودند و عمو جان ما را در حیرت گذاشته بودند (البته ایشان وقتی برای اولین بار بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشته بود از دیدن اینکه همهی دختران "میک آپ" کرده هستند هم حسابی تعجب کرده بود). و در نهایت ما که نمیدانستیم در کافیشاپ باید با همه چیز لاس بزنی، با یک هورت کل لیوان آب میوه را سرکشیدیم و گفتیم یا الله!
نکته: نه اینکه فکر ما تا آن موقع در زندگیمان به کافی شاپ نرفته بودیم. چرا رفته بودیم و بارها برای یک چایی ۵۰ تومانی ۲۵۰۰ تومان داده بودیم. اما تا آن زمان به پتانسیلهای گستردهای که یک چنین مکانی دارد واقف نبودیم که البته واقف شدیم و از آموختههایمان در جهت خدمت به بشریت استفاده کردیم.
پینوشتها:
۱) با یک حساب سرانگشتی کسی که ساعت 9 صبح با موهای سیخ کرده یا تیپ آنچنانی سرقرار حاضر شده حتمن صبح زودتر از من از خواب بیدار شده پس آدم زرنگتری است چون گفتهاند که "سحر خیز باش تا کامروا شوی".
۲) محلی در مرکز شهر شیراز که شرح خاصی برایش ندارم.
3) با توجه به زمان ماجرا که در دوره جمهوری اسلامی است مشخص است که عرق بیدمشک، نسترن، کاسنی و ... منظور است.
-نقاشی از محمدَ 28/5 ساله از شیراز
نکته! خرید جنس بنجل به دلیل اشکال در خریدار است و منظورم این نیست که در محل گفته شده جنسهای بنجل عرضه میشود.
در اواسط دوران تحصیل در اصفهان، به صرافت افتادم که به دنبال یادگیری زبان فرانسه بروم که با ثبت نام در کانون زبان این تصمیم عملی شد۱. استادمان یک جوان مهربان ارمنی بود و روش تدریس فوقالعادهای هم داشت. یکی از همکلاسیهایمان پسری بود با ظاهر و رفتاری بسیار ساده و در نگاه اول عامیانه. از آن تیپها که خیلیها به خودشان اجازه میدهند آنها را بیکلاس خطاب کنند. رفتار و صحبتهای صریح و بی ملاحظهاش برای بچههای کلاس جالب بود. مثلا در اوج درس دستش را بلند میکرد و به استاد میگفت :"اجازه آقا، میشه برم بیرون، الان کف سیگارم" و میرفت بیرون و سیگاری میکشید و بر میگشت. البته دفعهی اول استاد منظورش را از تو کف سیگار بودن نفهمید و فکر کرد که این "کف" لغتی جدید است.
پشتکار این دوست ما برای یادگیری خیلی زیاد بود اما حیف که حتی سواد ادبیات فارسی درستی نیز نداشت. برای مثال وقتی استاد از انواع فعلها صحبت میکرد واقعا نمیفهمید چون درسش را نیمه کاره رها کرده بود و دیپلم نداشت. نحوهی نوشتنش نیز که فاجعه بود و در قاموسش اصولا استفاده از چیزی به نام فاصله در بین لغات معنی نداشت و مثلا "من یک پنجره هستم" را اینگونه مینوشت : Iamawindowsigoestoschooleveryday. باور کنید عینا همینطور. بار اول که دفتر مشقش را دیدم فکر کردم نوشتن حروف الفبا را تمرین کردهاست. حال صبر و حوصلهی آن معلم عزیز را تصور کنید که با این اوصاف کل تمرینهای او را میخواند و تصحیح میکرد.
بعدا که کلاس را بهصورت خصوصی با همان استاد ادامه دادیم مجالی پیش آمد تا با وی صمیمیتر شوم. اهل اطراف اندیمشک بود و مدتها شاگرد رانندهی اتوبوس بود و بیشتر هم در اتوبوسهای توریستی کار میکرد. به او گفتم تو که انگلیسی بلد نیستی بهتر نبود اول سراغ یادگیری آن میرفتی که برای پیشرفت، بیشتر کمک حالت شود. پاسخ داد که در این فکر بوده اما یکبار که جهانگردان را به تخت جمشید بردهاند دیده که یک چوپان از راه دور برای ایشان دست تکان داده و گفته هلو، هو آر یو! وی هم پیش خودش فکر کرده که این انگلیسی چه زبان مسخرهای هست که حتی چوپانها هم بلدند و به همین دلیل تصمیم گرفته که فرانسه بخواند. البته فرانسوی زبان بودن بسیاری از مسافران ماشینشان نیز در این تمایل بیتاثیر نبوده است.
میگفت که یک زن مسن هلندی در طول زمانی که در ایران بوده با وی ارتباط صمیمی عمیقی برقرار کرده و بهصورت جدی از وی خواسته که فرزند خواندهاش شود و با او به هلند برود. یکبار تعداد زیادی از کارت پستالها و نامههایی که آن خانم برایش فرستاده بود را آورد سرکلاس تا استاد برایش ترجمه کند. اما دلیل اینکه دعوت آن خانم را قبول نکرده بود احساس مسولیت در برابر خواهر و برادر کوچکش بود و نمیخواست تنهایشان بگذارد. البته وی در اصفهان تنها زندگی میکرد و شبها در یک شبه مسافرخانه میخوابید. روزها هم روی سی و سه پل و اطراف آن دستفروشی میکرد. یک بار اتفاقی در آنجا دیدمش و یک آدمک کوکی از او خریدم. با اینکه درسش را نیمه تمام رها کرده بود اما اهل شعر بود و چند بار در مسیر کلاس که با هم میرفتیم اشعار بلند و بالایی را از حفظ برایم خواند. آخرینش شعری از شهریار بود که در پاسخ به تهرانیها نوشته بود با این ترجیعبند "الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من". شعر بسیار زیبایی بود و از فراز و نشیبهای تاریخی این کشور و از نقش اقوام مختلف در حفظ و حراست از ایران گفته بود و اینکه در خیلی از این موارد که این اقوام در حال جانفشانی و زیر ظلم و ستم بودند یک شب ساز و آواز تهرانیها در رادیو قطع نشدهاست اما با این حال به هر قومی یک لقب تمسخرآمیز دادهاند و با دیگر اقوام ایرانی تحقیرآمیز برخورد میکنند.
به دلیل سخت بودن رفت و آمد بین خوابگاه و اصفهان و در کمال حسرت دیگر موفق نشدم کلاس را ادامه دهم. اما یکسال بعد بود که دوباره در میدان نقشجهان اصفهان دیدمش. پیراهن زینالدین زیدان را به تن کرده بود و روی کلاهش هم نوشته بود "زی زی". یک کتاب نفیس که اماکن تاریخی را معرفی کرده بود نیز در دست گرفته بود و به عنوان راهنما به جهانگردان خدمات میداد. فرانسهاش هم خوب پیشرفت کرده بود. میگفت فرانسویها که از دور او را میبینند با دیدن "زی زی" زود به طرفش میآیند. توضیحات فوقالعاده جالبی دربارهی دیدنیهای اصفهان و به ویژه میدان نقش جهان برای من و دوستم سعید داد. و من و سعید دفعات بعدی که مهمانانمان را برای اصفهان گردی میبردیم با اطلاعاتی که از او گرفته بودیم حسابی ژست باسوادی و "میراث فرهنگی شناسی" میگرفتیم.
البته این کار برای او دردسرهایی داشت و یکبار هم بازداشتش کرده بودند. متاسفانه دیگر او را ندیدم. اما هربار که از روی سی و سه پل رد میشوم و دستفروشها را میبینم به یادش میافتم. و بعد پیش خودم فکر میکنم:
"تو با مدرک تحصیلی بالا و مهارتهای زیادی که فراگرفتهای و تشویقها و تاییدهایی که مرتب از اجتماع دریافت میکنی سرت را بالا گرفتهای و از اینجا عبور میکنی. اما فراموش نکن که این دستفروشی که با نگاه ملتمسش از تو میخواهد که مشتریاش شوی ممکن است یک زبان بیشتر از تو بلد باشد و صدها و یا هزاران بیت شعر بیشتر از تو در ذهنش باشد. شاید اگر امکانات و فرصتهایی را که تو برای رشد و یادگیری در اختیار داشتهای او هم داشت الان در اجتماع جایگاهی بسیار بالاتر از تو داشت و بیشتر از تو موفق بود..."
Au revoir mon ami!2
پینوشت:
1) البته در اینجا باید تشکر خودم از دوست ارجمند خانم دکتر فرنیا که آموزشهای اولیهی ایشان باعث جدیتر شدن انگیزهی من شد را نیز اعلام کنم.
2) به معنی خداحافظ دوست من. از آن کلاس فقط همینها یادم مانده و امیدوارم که درست نوشته باشم.
3)طولانی شد ولی نوشتنش برای من خیلی لذت بخش بود. امیدوارم خواندنش برای شما هم لذتبخش باشد.
4) این مطلب را خیلی وقت پیش نوشته بودم اما به دلایلی آنرا منتشر نکرده بودم و اکنون به دلایلی دیگر تصمیم گرفتم منتشرش کنم که دلیلش بماند برای بعد. شفافیت را حال میکنید؟
امروز خیلی خسته کننده و پرچالش بود و آنقدر خسته هستم که
کاری جز خاطره نوشتن در این لحظه از دستم برنمیاد. حجم خاطرهها داره زیاد میشه
و دوست نداشتم وبلاگم یک سره بشه سرگرمی، ولی خوب طبق معمول درخواستها زیاد بود و
ما هم تسلیم. و دوباره طبق روال قبل بخشهایی را نقل میکنم که به درد دنیا و آخرت
خواننده بخورد!
***
اولین خانهای که در اصفهان گرفتیم حکایتهای فراوانی داشت.
صاحبخانهی مجردی داشت حدود 40 تا 45 ساله. ولی تنهایی و اعتیاد حسابی داغونش کرده
بود. خونهای داشت به غایت کثیف که حتی رغبت نمیکردیم یک لحظه اونجا بشینیم. یک گربه هم داشت که از
سر و کولش میرفت بالا و اونم معتاد شده بود. بارها و بارها حکایت گربه را برای ما
تعریف کرده بود و میگفت که خاله و مادر بزرگ این گربه تو خونه قبلیشونم بودن و
بعد که اینها اومدن اینجا این گربه با داییش هم اومدن و خلاصه به صورت کاملا جدی
از بامرامی این گربه میگفت و اینکه اصالت خانوادگی داره. یکی از معضلات ما این
بود که در خانهی وی همیشه باز بود و اگر هنگام وارد شدن به خانه مچمان را میگرفت
باید با هزار ترفند و کلک از چایی تعارف کردنش فرار میکردیم. چندباری البته چاییهایش
را با سختی فراوان و با طعم گربه و احساس مریضی خوردیم. گاهی که میخواست به ما
محبت کند تکه کیک خشک شدهای که از مدتها قبل در یخچال سیاه و تاریکش باقیمانده
بود را برایمان میآورد. واقعا دلمان برایش میسوخت. معمولا چند روزی بعد از
دریافت اجاره اور دوز میکرد و بیهوش میشد. اونوقت بود که ما بسیج میشدیم برای
بردنش به بیمارستان. شاید باورتان نشود ولی اینقدر بیمارستان رفتنهایش مکرر شده
بود که گاهی به اورژانس که زنگ میزدیم و نامش را میبردیم میگفتند ما نمیآییم.
در این مواقع با بدبختی میگذاشتیمش تو پیکان قهوهای که خودش داشت و میبردیمش تا
بیمارستان خورشید اصفهان.
چندباری به ما گفتند که تا لب مرگ رفته و اگه دیرتر رسیده
بودید مرده بود. در بیمارستان هم واقعا وضعیت رقتباری داشت. بعد از وصل کردن سرم
مرتب بالا میآورد. یکبار خیلی کثیف کاریش زیاد شده بود و مسولان بیمارستان هم
اصلا توجه نمی کردند و لباس بیمارستان را دادند گفتند خودتان تنش کنید. دوست من
عصبانی شد و رفت به سرپرستار که مشغول بگو بخند بود و اصلا ما را تحویل نمیگرفت
گفت خانم لطفا به جای اینکه اینجا لاس بزنید بیایید به مریض ما برسید. خوب بعد از
این برخورد بود که انتظامات را صدا زدند و ما را با فحش و حقارت از بیمارستان
انداختند بیرون و حتی در حیاتش هم راهمان ندادند. البته ما که گردنمان کلفت بود
چون قبلا سابقه اخراج از دفاتر رییس دانشکده و امثالهم را داشتیم.
البته اعتیاد این بنده خدا سودهایی هم برای ما داشت. مثلا
وقتی سرما خوردگی میشدیم و کشیدن دود پشکل ماچلاغ2 هم افاقه نمیکرد
چند دقیقهای بیشتر در دستشویی توقف میکردیم تا دود تریاک کار خود را بکند!
خلاصه داستانهای زیادی آنجا داشتیم. بعد از اینکه خانهمان
را عوض کردیم یکماه بعدش بنده خدا مرد. چون با آن حال خرابش رفته بود به باغش در
نایین سربزند (یک باغ خراب که هیچ میوه سالمی نداشت). در راه چپ کرده بود و بعد از
اینکه خودش را از ماشین بیرون کشیده بود برگشته بود خانه و خوابیده بود و بعد هم
در همان بستر و در تنهایی و غربت غزل خداحافظی را خوانده بود.
خودش میگفت که
اولین سیگار را در پنج سالگی کشیده. ضمنا مهندس پتروشیمی هم بود. خدا رحمتش کند.
البته خانهی بعدی هم که رفتیم کم حکایت نداشت. یک آپارتمان کوچک بود اما به تمام
معنا شبیه این سریالهای تلویزیون بود که در هر طبقهاش مرتب داستانی اتفاق میافتد.
مثلا یکی خانمی بود که اعتیاد داشت و تعادل روانی نداشت.
برای همین پسر ۱۱ سالهاش را از خانه اخراج کرده بود. آن پسر هم جلوی در خانه در
پارکینک چادر زده بود و آنجا زندگی میکرد. اون یکی ظاهرا میرفت تو سایتهای بدبد
و بعد مزاحم خانمش میشد و یکهو نصف شب صدای دعوا و درگیری بلند میشد و البته
بگویم که آنجا هم باز رد اعتیاد شوهر تحصیلکرده و با کلاس ایشان دیده میشد. یکی
واحد دیگه هم بود که وضعی به مراتب بدتر داشت. چندین بار شاهد لشکرکشیهای پلیس به
آپارتمانمان و دستگیری همسایهها و اینها بودیم. سخن کوتاه میکنم اما اینرا هم
بگویم که محل زندگی ما در یک محله خوب و ممتاز بود.
خوب در دو جمله بگویید که از این داستانها چه نتیجهای
گرفتید؟ هرکس بهترین پاسخ را داد همگی برایش دعا میکنیم که عاقبت به خیر شود.
پینوشت:
۱- کیف میکنید چه نکته فلسفی مهمی را کشف کردم؟ از کرامات
شیخ ما این است... شکر را خورد و گفت شیرین است.
۲-پشکل الاغ ماده که خاصیت درمانی زیادی دارد از جمله دود
آن برای رفع گرفتگی مجاری تنفسی بسیار مفید است.
3- چون دوباره یه چند روزی باید برم سر به پایتخت نشینان
بزنم طولانی نوشتم تا غیبتم احساس نشود!!!
سلام علیکم بما صبرتم... (سلام بر شما به واسطهی آنچه بدان
صبر کردید)
آمدن عید فطر را به همه عزیزان تبریک میگویم، چه آنها که
روزه بودند و چه آنها که روزه نبودند اما روزه داران را دوست داشتند و یا حتی آنها
که روزه نبودند و روزهداران را نیز دوست نداشتند اما در عوضش ورزشکاران را دوست
دارند. به هر حال عید است و بهانهای است برای شادی.
بنابر اصرار شدید خوانندگان۱ به مناسبت
این روز زیبا میخواهم چند خاطرهی دست اول و البته آموزنده و فرهنگی-اجتماعی-غیر
سیاسی برایتان تعریف کنم.
یادش بخیر آخرین عید فطری بود که در خانهی دانشجویی در
اصفهان بودیم. با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودیم که برای نماز عید صبح به
مسجد سرکوچه که از قبل اعلام کرده بود نماز در آن برپا میشود برویم. طبق برنامه من
و دوستم سعید رفتیم به طرف مسجد اما دیدیم که در کمال ناجوانمردی مراسم لغو شده و
آقایان پس از یکماه روزه داری عیدشان را با خلف وعده فرخنده کردند. دلیلشان هم این
بود که میخواستند همه بروند میدان نقش جهان و پشت سر امام جمعه نماز بخوانند. از
آنجا که از هیچ جهت رفتن به آنجا برای ما مقدور نبود (به دلیل نداشتن وسیله و
دلایل غیرقابل ذکر دیگر!) دست از پا درازتر برگشتیم به خانه. در خانه هم که تعداد
زیادی از دوستان که از شب قبل آمده بودند دراز به دراز خوابیده بودند. اینجا بود
که در اثر غرور جریحهدار شده و مشورت با سعید تصمیم گرفتیم که نمازی پرشکوه را در
پشت بام و به امامت اینجانب برگزار کنیم. (ناسلامتی قبلا در دوران دبیرستان توسط
همکلاسیها به مقام مرجعیت رسیده بودیم). نماز عید قنوتی طولانی دارد که خوشبختانه
از حفظ بودم.
خلاصه به پشت بام رفتیم و نماز را به خوبی شروع کردیم. وقتی
به اواسط قنوت نهم رسیدیم ناگهان ادامه دعا یادم رفت و سکوتی عجیب حکفرما شد. این
دوست ما سعید اصولا بمب خنده است و همراهی با او میتواند در هر شرایطی آدم را
لبریز از شادی کند. کمی که گذشت دوستم نیشخندی زد و البته به سختی خودش را کنترل
کرد و شانس آوردیم که در همان لحظه بقیه دعا یادم آمد و از بروز یک بحران جلوگیری
شد. چون اگر خندههای ما شروع میشد مطمئن بودم حتی یک رکعت دیگر هم نمیتوانیم
بخوانیم.
حالا که بحث به اینجا رسید و شما دارید این مطلب را میخوانید
و عید هم هست و کمی سرتان خلوتتر است بگذارید دربارهی این خندههای بیموقع
بیشتر صحبت کنیم. مسلما همه تجربههایی از این مساله داشتهاید که باعث خرسندیاست
اگر برخی از آنها را در قسمت نظرات بنویسید تا جای خالی برنامههای طنز و شادی آور
در رسانهها را پر کرده باشیم.
خنده بیموقع زیاد داشتهایم. از خنده در وسط مراسم ختم
گرفته تا دیگر جاها. یکی از پرهزینه ترینهایش مربوط میشود به دوران دبیرستان.
صندلی زیر پای یکی از بچهها را شکسته بودیم و نظم کلاس به هم ریخته بود و ناظم با
عصبانیت تمام وارد کلاس شد و شروع کرد به داد و بیداد. فقط نمیدانم چرا این وسط
یکهو یک فحش جدید از خودش ابداع کرد و داد زد "توله خرس" و بعدش منرا
که از خنده منفجر شده بودم با خشونت تمام از کلاس اخراج کرد.
مورد دیگر مربوط به صاحبخانهی اولمان در اصفهان بود. ایشان
تنها زندگی میکرد و شدیدا درگیر اعتیاد بود. حکایتهای خواندنی از ایشان را نیز
بعد از اینکه درخواستهای خوانندگان به حد نصاب رسید حتما مینویسم. یک شب که حسابی
خمار بود آمد طبقه بالا پیش ما و گیر داد که بیایید برایتان فال حافظ بگیرم. آدم
حساسی هم بود و زود رنج. چشمتان روز بد نبیند، حافظ را که درست نمیخواند هیچ وسطش
هم یکهو خوابش میبرد و میافتاد کف زمین. خلاصه هرچه ما به خودمان فشار آوردیم
نتوانستیم جلوی خندهها را بگیریم و بسیار حالت بدی پیش آمد. بعدا چندبا به خاطر
این قضیه از ما گلگی کرد و ناراحت بود که روحیه عرفانیش را درک نکردیم. خدا رحمتش
کند.
پینوشت:
۱- همانطور که همیشه بینندگان نامریی تلویزیون مرتب تماس میگیرند
و درخواست پخش چند ده بارهی برنامههای آبگوشتی را میدهند، ما هم که تاثیر
پذیریمان زیاد است از این روش برای خالی بندی الگو گرفتیم.
پینوشت مهم بازرگانی:
اگر میخواهید هم کامتان شیرین شود و هم این آقا سعید قصهی
مارا ببینید میتوانید به فروشگاه شهرشکلات در مرکز خرید تیراژه تهران مراجعه
کنید! (همونکه سرزمین عجایب توشه و تو تبلیغاتش میگه اگه از اون خر برقیه افتادی نگی که به من نگفتی). انشاالله تخفیف هم
میدهند.
این روزها مصادف است با سالگرد شروع جنگی ناجوانمردانه علیه
ایران. چند وقت پیش محسن رضایی فرمانده اسبق سپاه حرف خوبی زد و گفت "ما باید
سالگرد پایان جنگ را جشن بگیریم نه شروع جنگ را. چه کسی میآید سالگرد حمله به
کشورش را جشن بگیرد." (نقل به مضمون). البته همین حرف خوب و ساده را اگر این
شخص با این موقعیتش نگفته بود مطمئنا من وبلاگ نویس یک لا قبا الان جرات نمیکردم بگویم
چون آنگاه متهم میشدم به هزارجور اتهام که آخرش طبق معمول یا به انقلاب مخمل میرسد
یا ... {میگن نباید نفوس بد زد، ولی خوب وقتی دو تا پزشک که در زمینهی ایدز کار
میکردن الان حسابشون افتاده با کرام الکاتبین و متهم به ارتباطات ناجور با
بیگانگان شدهاند خوب آدم یک جوریش میشود دیگر! }
هر وقت در هر گوشهای از دنیا خبری از جنگ میرسد دلم میگیرد
و یاد پریشانیهای دوران کودکی میافتم. آژیرهای پی در پی، پناهگاه بزرگی که سر
کوچه مدرسه بود و همه در آن جمع میشدیم، و رهنمودهای داییام که هنگام رفتن به مدرسه توضیح میداد که اگر در
راه ضدای آژیر را شنیدم چگونه باید در جوب یا باغچه پناه بگیرم. و من که میدانستم
در صورت حمله هوایی هیچگاه خودم را توی باغچه پرت نمیکنم (فکر کنم خجالت میکشیدم)
همواره در راه مدرسه عکس خودم را در اعلامیه ترحیم روی دیوار میدیدم و در اثر
برنامهها و تبلیغات تلویزیونی فکر میکردم که در اینصورت شهید پر افتخاری برای
مادرم خواهم بود چون در راه مدرسه کشته شدهام!
و بالاخره اینقدر شدت حملات زیاد شد و آنقدر خانههای مردم
بیپناه در همسایگی ما یا دورتر روی سر ساکنانش خراب شد که بالاخره مدرسهها تعطیل
شد و برای اینکه از درس عقب نمانیم من را فرستادند جهرم پیش خالهام تا کلاس دوم
را در آنجا بگذارنم. برادرم را هم برای اینکه از مهدکودکش عقب نیافتد همراه من به
جهرم فرستادند و او را به خالهی دیگرم سپردند! هنوز شبهایی که در رختخواب در
دلتنگی برای مادرم گریه میکردم را به خاطر دارم و محبتهای خالهام را...
آنموقع اخبار تلویزیون مدام از پیروزیهای ما میگفت و از
تعداد کشتهها و مجروحها و من همیشه فکر میکردم این "مجروح" دیگر چه جور
بلایی است که ممکن است سر آدم بیاید و بعدا فهمیدم که هرچه هست باز آدم زنده میماند.
کلاس اول که بودم داییام مدتی پیش ما زندگی میکرد و
املاهای مدرسه را او به من میگفت. املای من اخبار تلویزیون بود و کلمات قلمبه
سلمبه و وحشتناک سیاسی، نظامی. خانم معلم سر کلاس فقط املای من را کامل میخواند
چون نه تنها اطلاعات عمومیاش دربارهی وضع جهان زیاد میشد بلکه آمار دقیق کشته و
مجروحهای عملیات نظامی را نیز به دست می آورد.
داستانی که تعریف میکنم مربوط به 6 سال پیش در اصفهان و
دوران کارشناسی است. خانمی از همکاران و دوستانمان در انجمن عمران بچههای انجمن
را برای مراسم جشن مبعث به خانهشان دعوت کرد. تا آن موقع به مراسم عزا زیاد رفته
بودیم اما کمتر دیده بودیم کسی بهصورت رسمی چنین جشنی بگیرد. مراسم مفصلی بود.
وقتی رسیدیم گروهی در حال نواختن دف و خواندن اشعار عرفانی و مذهبی بودند. برایم
خیلی جالب بود چون تا آن موقع ابزار موسیقی را در مراسم مذهبی ندیده بودم. هرچند مدتی
است که برای جشنها در تلویزیون هم چند دف نواز میآورند و البته با حفظ شئونات
مذهبی و حذف تصویر دف نوازان (احتمالا "آلت" موسیقی هم جزو صور قبیحه
محسوب میشود) و این البته به غیر از مراسم شاد دیگری است که در آن نوحه میخوانند
ولی خوب به جای سینه دست میزنند!
بگذریم. مسالهی دیگر که باعث جلب توجه ما شد وجود تعداد
زیادی از دراویش بود که از دو فرقه مختلف بودند و البته نامشان دقیق خاطرم نیست.
دف نوازان لباس و ظاهر معمولی داشتند اما بعدا فهمیدم که آنها هم جزو دراویش بودند
اما تازه وارد بودند. اما یک آقایی هم بود که از اول بدجوری رفتم تو نخش. یکی به
خاطر اینکه سبیل خیلی راست و ردیفی داشت. دیگر اینکه خیلی به عموی خدابیامرزم
شباهت داشت. و سوم اینکه احساس کردم با شنیدن صدای دف حالش یک جوری میشود و خیلی حس میگیرد.
دوباره مراسم دف نوازی شروع شد. ما مردان! روی صندلیهایی
که در پارکینگ چیده شده بود نشسته بودیم و آرایش صندلیها به گونهای بود که یک
فضای خالی بینشان ایجاد شده بود و دف نوازان آنجا ایستاده بودند. ما هم در ردیف
اول و نزدیک به ایشان بودیم.دف زدنشان مدت طولانی ادامه پیدا کرد و حالت پرشوری
ایجاد کرد. من همچنان تو نخ آن مرد بودم و دیدم که بالاخره طاقتش را از دست داد و آمد وسط و شروع
کرد به رقص و چرخ زدن. حالتش حالت خیلی خاصی بود. از دیدنش حس خاصی در من ایجاد میشد.
ترکیبی از هیجان و کنجکاوی. نمیدانستم این حالتهایی که از خود نشان میدهد
ساختگی است یا واقعا حس گرفتهاست.
دف زنان همچنان پرشور و هیجان به نواختنشان ادامه میدادند که دیدیم ناگهان طرف دستش را برد به
سمت سقف کوتاه پارکینگ و یکی از مهتابیها را در آورد و شروع کرد با آن رقصیدن.
اول فکر کردم میخواهد از این رقصهایی که با چوب انجام میدهند انجام دهد. نگران
شدم که نکند مهتابی بشکند و آسیبی به او برسد. میخواستم یکی از صاحبان مراسم را
پیدا کنم و بگویم یک چوب به او بدهند که دیدم ناگهان مهتابی را از وسط شکست و قبل
از اینکه بتوانم دلیلی برای این کار پیدا کنم دیدم سر شکسته را وارد دهانش کرد و
قطعهای از آنرا کند و شروع کرد به جویدن. واقعا به تمام معنا نفسها در سینههایمان
حبس شدهبود. در همان حالت رقص و شور بازهم قطعات دیگری از مهتابی را در دهان
گذاشت و جوید و قورت داد. سعی میکردم با تمام تمرکزم رد خرده شیشهها را در دهان
و گلو و معدهاش دنبال کنم. راستش را بخواهید کمی هم وحشت کرده بودم. چون دیگر این
فردی که در چند قدمیام بود را یک انسان معمولی نمیدیدم و نمیدانستم آیا ممکن
است آسیبی هم به ما برساند یا نه. بعد از مدتی دیدم که چند نفر از مرشدان و بزرگان
با هیبتهایی به تمام معنا درویشی در حالیکه سینی ذغال و اسفند در دست داشتند به
سراغش آمدند و سعی کردند او را آرام کنند. در همین حال بود که دیدم دستش را وارد
ذغالهای داغ و سرخ کرد و یکی را برداشت و در دهانش گذاشت. واقعا صحنهای که میدیدم
بیشتر از گنجایش ذهنیام بود. دربارهی کارهای خارقالعادهی مرتاضان زیاد خوانده
بودم و حتی عکسهایی دیده بودم اما باور کنید دیدن چنین صحنهای از نزدیک خیلی
تکان دهنده بود. بعد که ذغال را در دهانش گذاشت آب سیاهی از گوشهی لبانش بیرون
ریخت و من فکر کردم که خون است. اما بعد متوجه شدم که آب دهانش است که سرازیر شده!
باور کنید هنوز برق سرخی ذغالها را که از انتهای دهانش میدیدم در خاطرم هست.
خلاصه کم کم او را نشاندند و نواختن را متوقف کردند. درویشی
پرهیبت که پیر مراد یکی از فرقههای حاضر بود آمد بالای سرش و روی نقاط خاصی از
سرش دست میکشید و ورد میخواند. طرف کمی آرامتر شد. حالا همه ساکت بودند و تنها
صدایی که میآمد صدای پوف کردنهایش بود. انگار که داشت حرارت ذغال را با تمام وجود
بیرون میداد. چنان پوف میکرد که همهی تارهای سبیلش به رقص در میآمدند. خیلی
طول کشید تا از این حالت در آمد و بعدش هم باز حالت عادی نداشت. دوباره در انتهای
مراسم که خواستند دف بزنند با دیدن منقلب شدن دوبارهی حال وی کار را متوقف کردند.
(پایان قسمت اول)

دوباره هوایی شدم و میخواهم خاطره تعریف کنم. سفرهای دوران
دانشجویی پرشورترین و شیرینترین لحظات عمرم است. همینجا به کسانیکه دانشجو هستند
توصیه میکنم قدر این دوران را بدانند. با تند تند واحد پاس کردن و از دانشگاه
بیرون پریدن چیزی به آدم نمیدهند و خبری نیست. هنگام فارغ التحصیلی همراه یکی از
دوستانم منتظر یک امضا بودیم. او میگفت نفهمیدم چطوری این دوران گذشت و هیچ لذتی
نبردیم. اما من گفتم: برعکس تو من با یک دنیا خاطرات زیبا اینجا را ترک میکنم.
همیشه قدیمیها به جدیدها این حرف را میزنند که دانشجویی بهترین دوران است. اما
کمتر کسی گوش میکند. من هم این مورد برایم جزو معدود نصیحتهایی بود که درجا پذیرا
شدم !
بگذریم. انگار هروقت من روی منبر میروم تا قبلش کلی مقدمه
نچینم نمیشود. سفری داشتیم به اهواز برای شرکت در کنفرانس دانشجویی عمران. از نجفآباد
تا اهواز حدود 14 ساعت در راه بودیم و تعدادمان از صندلیها بیشتر بود. اینقدر شور
و هیجان داشتیم و خوشگذشت که فکر کنم در کل این مسیر جمعا 3 ساعت روی صندلی
ننشستم (اشتباه برداشت نشودها، بنده نه رقص بلدم نه ورق بازی! میدانم باورش ممکن
است برایتان سخت باشد ولی باور کنید).
بچههای ما هم خیلی پرشور و حرارت بودند. سوار هر ماشینی که
میشدیم تا ما را به بخشهای مختلف شهر ببرد اینقدر سر و صدا میکردیم و آواز میخواندیم
(شرعیاش میشود سرود –ر.ک. رسانهی ملی) که مشهور شده بودیم و همه میخواستند
سوار ماشینی بشوند که ما بودیم.
برگزارکنندهها تصمیم داشتند جشنی برای ورودیهای جدید
برگزار کنند و در برنامهشان هم اعلام کرده بودند اما هیچ تدارکی ندیده بودند و
شدیدا زیر فشار بودند که ما مسولیت آنرا قبول کردیم. چندتایی ساز در اتوبوس
همراهمان بود:
یک سنتور شکسته، تنبکی که بدنهی آن از جنس لوله بخاری بود،
دف، ملودیکا (از این ارگ کوچولوها که باید هی توش فوت کنی تا صداش دربیاد، بیشتر
شبیه اسباب بازی هست). با همین سازکوچولو سرود ملی را از پشت پرده اجرا کردم. اما
قرار شد در انتهای مراسم نیز یک اجرا به همراه دف داشته باشیم. من قبول نمیکردم
که بیام روی سن ولی اینقدر همه اصرار کردند که آمدم. چشمتان روز بد نبیند. همینکه
من با این سازچه پایم را روی سن گذاشتم سالن منفجر شد از خنده. خودم هم خندهام
گرفته بود. حالا با این حالت خنده باید تو لولش فوت هم میکردم تا صداش دربیاد.
ولی جاتون خالی عجب همنوازی پرشوری شد. آخرش هم یار دبستانی اجرا کردیم و همهی سالن دست در دست هم میخواندند و دور
میزدند (البته خانمها و آقایان دست هم را نگرفته بودند، فردا حرف در نیاورید).
فرداش دکتر عرب از مقامات! بلندپایهی سازمان عمران ما را دید و از دوستم خیلی
تشکر کرد به خاطر نواختن دف. اما از من نه. حالا نمیدانم ساز من را جلف میدانست
یا اسمش را بلد نبود یا اینکه کلا مثل خیلی جاهای دیگر اصلا به چشم نیامده بودم.
این خاطره مربوط میشود به تقلب. البته کلا تقلب را دوست
ندارم چون یک جور احساس ناتمامی و ضعف میکنم. حالا چه تقلب در سر جلسه و چه تقلب
در تولید پروژههای دانشجویی که در این خصوص هم در مطلبی دیگر بیشتر مینویسم.
البته دو سه بار تو زندگیم تو امتحان تقلب کردهام که همش یا با شکست روبرو بوده و یا بینتیجه
بوده است.
یکیش تو راهنمایی بود که تقلب کردم و بعدا فهمیدم که سوالات
با هم فرق داشته و صفر شدم.
یکبار هم توی دانشگاه یک سوالی سه مورد را خواسته بود که من
هر سه را نوشتم ولی برای خودشیرینی جزوه را باز کردم و مورد چهارم را هم نوشتم.
یک بار هم در درس اقتصاد در دبیرستان بود که همه کتاب باز
میکردند و من هم به ناچار باز کردم چون باید یک صفحه رو از حفظ مینوشتیم. استاد
یک لحظه به طرفم برگشت و اومدم کتاب رو بکنم توی نیمکت ولی چون کاپشنم رو گذاشته
بودم اونجا دیگه کتاب جاش نشد و استاد دید (به پت و مت گفتیم زکی).
اما چندین بار تقلب رساندهام که باحال ترینش امتحان زبان پیش
دانشگاهی بود. من زبانم خوب بود و هیچوقت نمیخواندم و زود جواب میدادم و میآمدم
بیرون. یک بار یکی از بچه ها خیلی خواهش و تمنا کرد که کمکش کنم (پدر وی قبلا توی راهنمایی
معلم زبانمان بود) و من هم تو رودربایستی گیر کردم.
خلاصه ما روی سن بودیم و همهی کسانیکه نامشان با میم بود هم
همانجا بودند و از قضا عمدهی خلافکاران و برو بچههای لات کلاس اونجا بودن. من هم
از اول سوال ها تا آخرش را از تستی گرفته تا تشریحی برای طرف خواندم. هفته بعدش که
آمده بودم مدرسه مرتب گنده لاتهای کلاس زنجیر چرخان میآمدند دنبالم و میگفتند بیا
بریم ساندویچی یه چیزی بهت بدیم چون به تو مدیونیم. اونجا بود که فهمیدم اینقدر بلند
رسونده بودم که کل سن مستفیض شده بودند! اون سال مدرسه خیلی رشد کرد چون بیشتر بچههای بیسواد
توانسته بودند نمره خوبی در زبانشان بگیرند.
این تجربهی شیرین باعث شد در امتحان بعدی که در همان مکان
بود اوج اعتماد به نفس زندگیم را به نمایش بگذارم. سن در ابتدای سالن بود و تمامی
مراقبها پشت سرمان بودند و به ما اشراف داشتند. در این حالت من در امتحان گسسته جوابها
را روی یک برگ نوشته و حتی بدون مچاله کردن به بغل دستیام تقدیم کردم. خوب ناظم
هم که در چند قدمی من بود یقهمان را گرفت و از سالن انداخت بیرون. اون طرف خیلی
التماس کرد و دوباره بهش برگه دادن ولی من مغرور بودم و فقط یک بار گفتم ببخشید.
در نتیجه من را راه ندادند و البته
خوشبختانه به اندازه ۱۱ نوشته بودم.
کتابهای جلال
آل احمد اولین کتابهایی بودند که بهصورت مستقل برای مطالعه انتخاب کردم. آن
موقع اول راهنمایی بودم. قبل از آن مادرم برایم کتاب میخرید و این اولین باری بود
که خودم به کتابفروشی میرفتم. یادش به خیر با دوستم آرمین بودیم و او نام جلال را آورد
و من 3 تا از کتابهایش را خریدم. زن زیادی، سرگذشت کندوها و سهتار. واقعا کتابهای
قشنگی بودند و طعم شیرین خواندشان را همچنان به
یاد میآورم. بعد از آن کتابهای
دیگری از او را خواندم. برای اولین بار هم بود که در یک کتاب به کلمات عامیانه و
غیرپاستوریزه برخورد میکردم. مثلا از بازی بچهها نوشته بود که چوب کبریت تو
اونجای پشه میکردند(اون ننوشته بود اونجاها، خودم سانسورش کردم). وقتی اینگونه
کلمات را دیدم با تعجب و هیجان فراوان و البته همراه با شرم آنها را به پدر و
مادرم نشان دادم و فکر میکردم خیلی ناراحت شوند. ولی خوب توضیحاتی دادند که هرچند
متوجه نشدم ولی فهمیدم که خیلی هم اتفاق عجیبی نیافتاده است. برای همین بعدا هضم
مطالبی از این دست و حتی بدتر! برایم آسانتر شد و درکشان میکردم. آخرین کتابی هم
که چندین سال پیش از او خواندم "از رنجی که میبریم" بود که به غیر از زیبایی خود کتاب نامش همواره حس عجیبی را به من میداد و هنوز هم گاهی این
عبارت در ذهنم طنینی میاندازد.
سبک این کتابها خیلی روی من اثر گذاشت. هم روی نگاهم به
دنیا و هم روی نوشتنی که بعدا شروع کردم. نقطه اوجش هم در یک روزنامه دیواری بود
که با دوستم آرمین درست کردیم. آنموقع خیلیها روزنامه درست میکردند و آنرا با
مطالبی که از جاهای مختلف میآوردند و نوشتههای کلیشهای و لطیفه و جدول و ... پر
میکردند.ولی ما در یک اقدام ابتکاری انتحاری دست به کاری دیگر بردیم و آن نوشتن
مطالب انتقادی و طنز از ناظم مدرسه و برخی معلمان بود. در آن مطلب از شلنگ ناظم
گرفته تا برخی رفتارهای معلمان به ویژه خشکترینشان (معلم ادبیات) را به شدت به
سخره گرفتیم و کاریکاتورهایی نیز از ایشان کشیدیم (طراحیها را خواهر آرمین انجام
میداد). وقتی روزنامه را به دیوار زدیم مثل توپ صدا کرد. محل نصب روزنامه در برد
کنار دفتر بود و آنقدر ازدحام بچهها زیاد بود که رفت و آمد معلمها مختل شده بود.
به دلیل محبوبیت زیاد روزنامهمان را در دو شیف مدرسه به نمایش گذاشتند و تا مدتها
روی دیوار بود.ضمن اینکه یک جایزهی 2000 تومانی هم میخواستند بدهند که البته
پرید.
بعد از این ماجراها بود که ما دچار حس از خود متشکری
فراوانی شدیم و تصمیم گرفتیم یک کتاب لطیفه با هم چاپ کنیم و بازار را تسخیر کنیم.
مدتی نیز روی آن کار کردیم و جوکهای رد و بدل شده را یادداشت و گهگاهی اشعار سعدی
و حافظ و بابا طاهر را دستکاری و یا بهتر است بگویم لجنکاری میکردیم تا طنزی از
آن در بیاید. هرچند بعد از مدتی از صرافت چاپ کتاب افتادیم اما در عوض شبهای
زیادی را با رویای شیرین چاپ کردن کتاب به صبح رساندم.
یکی از موارد جالب در ارتباط بین خواهر و برادرها جنگها و آشتیهای بین آنهاست. البته فقط در همان عالم کودکی قشنگ هستند و اگر به دوران بزرگسالی برسند بسیار تلخند و گزنده. نمیدانم آیا شما هم در کودکی آنرا تجربه کردهاید یا نه ولی خوب خیلیهای دیگر را میشناسم که از این جنگ و آشتیهای کودکانه زیاد داشتهاند. معمولا هم این اتفاق بین بچههایی میافتد که پشت سر هم هستند و فاصله سنیشان کمتر است. مثلا من و برادرم!
وقتی یادم میآید که سر چه مسایل کوچکی با هم چه دعواهای وحشتناکی داشتیم هم خندهام میگیرد و هم تعجب میکنم. یکی از موارد همیشگی دعوای ما مربوط به کارهای خانه بود و رعایت نکردن برنامهریزی. با توجه به اینکه مادرم کارمند بود صبح تا ظهر در خانه تنها بودیم و کارهایی مانند تهیه صبحانه و گرم کردن ناهار را خودمان انجام میدادیم. موارد برنامهریزی ما هم اینها بود: تمیز کردن میز صبحانه، جواب دادن به تلفن، باز کردن در کوچه (خانهمان در طبقه دوم بود و درباز کن هم خراب) عوض کردن کانال تلویزیون(کنترل از راه دور نداشت) و ... مثلا روزهای فرد من تلفن را جواب میدادم و روزهای زوج برادرم. (مربوط به دوران مدرسه ابتدایی) اما گاهی محمود از اجرای برنامه سر باز میزد و به طرز عجیبی کفرم را در میآورد و اینجا بود که درگیری لفظی آغاز میشد و گاهی منجر به درگیری فیزیکی میشد. گاهی شدت درگیری آنقدر زیاد میشد که عمهام از طبقه پایین برای جداسازی ما میآمد. اما جالب بود که به فاصله کوتاهی پس از درگیری روابطمان دوباره
حسنه میشد. بدینصورت که من با لحنی کاملا عصبانی و جدی او را دعوت به خوردن نیمرو و یا بازی آتاری میکردم و بدین ترتیب از باهم بودنمان لذت میبردیم. بعدها که بزرگتر شدیم دیگر اینگونه اختلافات محو شد و در عوض تنشهای با مزهای بین برادرم و خواهر کوچکم اتفاق میافتاد.
اما جالب است که اکنون آنهایی که با هم جنگ و جدل بیشتری داشتهاند روابط نزدیک و صمیمانهتری با هم دارند. نمیدانم چقدر این مطلب برای شما جذاب بود. گفتم شاید پیوندی بین این مطلب با خاطرات و تجربیات شخصیتان برقرار شود و یادآوری گذشتهها برایتان شیرین باشد. برای من که همیشه جذاب و شیرین است.