تبليغاتX
یک - ناکجا آبادی

خانومم می گفت: اگه صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شیم می تونیم قبل از رفتن ورزش کنیم.

منم گفتم: با زودتر بلندشدن موافقم, اگه صبح ها ساعت 6 بیدار بشیم بعدش می تونیم یک ساعت دیگه تا 7 بخوابیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 9:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
وقتی همه خواب بودند او بیدار بود و حالا رفت که بخوابد برای همیشه, او و امثال او مایه عزت و برکت هر سرزمین اند, و حالا که رفت...
قطره اشکی ماند برای ما و حسرتی بر دل.
حسرت برای اینکه هنوز من و تو و دیگر هموطنان به درستی نمی شناسیم آن هایی را که باید, و به همین دلیل راه های پیشتر رفته و خطاهای گذشته را مرتب تکرار می کنیم و درجا می زنیم...
و حسرت برای اینکه هنوز برای نوشتن از مردان شریف و شجاع باید شجاعت داشته باشی و بی باکی.
آقای مهندس عزت اله سحابی, ایران فردایت تعطیل شد, اما امیدوارم فردای ایران آن فرداهای پرامید و نشاطی باشد که همه می خواسته ایم...انشاءاله

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 17:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
در حالیکه پک عمیقی به سیگار می زنم می گویم:
- بچه ها جدا سیگار چیز خوبی نیست, زیاد نکشید
اما نمی دانم چرا از خنده ریسه رفتند
گفتم: ولی بچه ها جدی می گم...
اما فحشهای آبدارشان نگذاشت حرفم تمام شود
و من باز نفهمیدم که چرا به من خندیدند,
همانطور که هیچوقت نفهمیدم چرا سهراب ندانست که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

پی نوشت:
یه نفر به یه نفر دیگه گفت: رطب خورده کی منع رطب کند, ولی اینو هم باز من نفهمیدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/25ساعت 22:11 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سالی گذشت و سالی آمد, سرمایی رفت و بهاری آمد و یک سال دیگر به خاطراتمان پیوست. خاطراتی از پیروزی‌ها و شکستها و شادی‌ها و رنج‌ها.آنقدر صندوق ایمیل و صفحه فیس بوک و حافظه موبایل‌ها پر است از پیام‌های شادباش شاعرانه و ادیبانه که تکرار آن تکرارها در اینجا یحتمل باعث ملال خاطر مبارک خوانندگان خواهد شد. فقط کاش در این همهمه شادی و سرخوشی دردمندان و زخم دیدگان و شقایق‌ها را فراموش نکنیم. البته  در یاد نگاه داشتن درد دیگران  به معنی غمگین بودن نیست چرا که فقط انسان‌های شاد و امیدوار هستند که می‌توانند مرهمی بر دل رنج دیدگان باشند و درهای پیروزی و امید را به روی دیگر انسان‌ها باز کنند.

دوست دارم در این جشن سبز طبیعت این شعر بسیار زیبا و پر مفهوم که از سروده‌های انسانی بزرگ منش است به نام مجتبا کاشانی (سالک) را به شما تقدیم کنم. کاش خط به خط این شعر می‌شد منشور زندگی انسان‌ها. آن وقت دیگر در اخبار نمی‌خواندیم که در فلان گوشه دنیا کسی فقط به خاطر حرف زدن از نیازهایش به خاک و خون کشیده شده است: (لطفن پی نوشتها را فقط پس از پایان مطلب بخوانید)

عشق را وارد كلام كنيم

تا به هر عابري سلام كنيم


و به هر چهره‌ای تبسم داشت

ما به آن چهره احترام كنيم۱


هركجا اهل مهر پيدا شد

ما در اطرافش ازدحام كنیم۲


چشم ما چون به سرو سبز افتاد

بهر تعظیم او قيام كنيم


گل و زنبور، دست به دست دهند

تا كه شهد جهان به كام كنيم


اين عجايب مدام در کارند

تا كه ما شادي مُدام كنيم


شُهره زنبور گشته است به نيش

ما از و رفع اتهام كنيم۳


علفي هرزه نيست در عالم

ما ندانيم و هرزه نام كنيم


زندگي در سلام و پاسخ اوست

عمر را صرف اين پيام كنيم


«سالكا» اين مجال اندك را

نكند صرف انتقام كنيم


در عمل بايد عشق ورزيدن

گفتگو را بيا تمام كنيم


عابري شايد عاشقي باشد

پس به هر عابري سلام كنيم.

دفعه بعدی که در تنش‌های جاری در جامعه  دلمان از کینه نسبت به دوستی یا هم وطنی پر شد  کاش یادمان بیاید که او شاید همان عابر عاشقی باشد که شاعر گفت.

امیدوارم که سال جدید را به جای مرور بر دلخوری‌ها و کدورت‌هایی که از اطرافیان به دلمان مانده بتوانیم صرف این پیام کنیم که: زندگی در سلام و پاسخ اوست...

پی نوشتهای غیر شاعرانه:

با توجه به اینکه ممکن است این شعر باعث سو استفاده عناصر معلوم‌الحال شود لذا لازم است که در راستای بومی سازی پی نوشتهایی غیر مرتبط بر آن بنگاریم:

1- اگر به چهره‌ی شخص غیر هم‌جنس احترام کردید مسئولیت و عواقبش به عهده خودتان است.

2- با توجه به شرایط سیاسی در تفسیر این بند دقت کنید. فردا به بهانه این بیت نروید ازدحام و اغتشاش کنید بعد بیندازید گردن ما, علی‌الحساب اطراف ایشان بیشتر از ۳ نفر ازدحام نکنند.

3- البته اگر اجازه بدهید مراحل قانونی و تشکیل پرونده طی شود بهتر است.

مطالب مرتبط:

این هم مطالبی طنز و جدی از سال‌های گذشته و برای عوض شدن فضا:

۱۳۰- گرمای نیمروز و آفتاب تموز، لحظه‌ی تحویل سال و آداب نوروز

107- نوروز نامه کوچه ۳۷

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 15:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در اتوبوس که هستیم همسرم می‏گوید: کاش می‏تونستیم تا ته جاده رو ببینیم و اونوقت می‏فهمیدیم که کجاییم و کی می‏رسیم...

و من فکری شدم که در پاسخ به این نیاز شاعرانه‏اش جمله‏ی شاعرانه و عاشقانه‏ای بگویم و یا یک دستگاه جی پی اس برایش بخرم؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/18ساعت 17:24 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ساعت 4:30 بیدار باش، بعدش نماز و صبحانه و بعدش نرمش صبحگاهی و بعد: به خط شدن جلوی اسلحه‌خانه و تحویل گرفتن سلاح. با اینکه در اوسط بهار بودیم اما هنوز هوای صبح خیلی سرد و گزنده بود. و حالا با این بی‌حوصلگی ناشی از خواب آلودگی و سرما، باید آن اسلحه‌ی سرد و سنگین را هم تحویل بگیری. اسلحه‌ای که یک بند کثیف دارد ولی حق نداری از آن استفاده کنی و اسلحه را به دوش بگیری...فقط "به دست فنگ" و "پافنگ". بدنه‌ی اسلحه سرد و زمخت است و حملش ناراحت کننده. به دلیل سرما و خشکی و کشیدگی پوست در اول صبح سرد، برخی حرکتها باعث دردناکی دستت می‌شود، به ویژه حرکتهای ژانگولری مانند بلند کردن اسلحه با یک دست و همزمان چرخاندن آن در هوا برای پرت کردن و تحویل دادن به مادون و یا گرفتن آن از دست مافوقی که برایت پرتابش کرده‌است و آن هم دوباره با یک دست. زخم شدن گاه به گاه دست در اثر بی‌دقتی در کشیدن دستگیره‌ی آتش هم که جای خود... انگار که اصلن این آهن سرد با گوشت و پوست انسان ناسازگار است.

در میدان تیر و در هنگام شلیک و در همان موقع که دردی که در اثر صدا در گوشت پیچیده به یادت می‌آورد که باز فراموش کرده‌ای دستمال را در گوشت بچپانی، همزمان داغی لوله و پوکه را هم حس می‌کنی.

وقتی پوکه‌هایی را که از اسلحه بیرون پریده‌اند با موفقیت در دست می‌گیری و خیالت راحت می‌شود که گمشان نکرده‌ای تا مشمول تهدیدهایی شوی که از خروس خوان در گوشت خوانده‌اند، همان موقع فکر می‌کنی که اگر این گلوله‌های داغ که سیبل را سوراخ می‌کنند و گاهی بوته‌های خار را آتش می‌زنند در بدن انسان فرو روند چه می‌شود:ترکیب سرب داغ و گوشت و خون! ... نه، انگار که این جسم داغ با گوشت و پوست انسان دمساز نیست.

***

و چه قامت ناسازیست این تفنگ که نه سردی‌اش به انسان می‌سازد و نه گرمی‌اش، نه سکوت سردش و نه غرشش. ای کاش می‌شد همانگونه که فریدون مشیری خواسته* این تفنگ را زمین بگذاریم، کاش به آن مرحله می‌رسیدیم که به جای استفاده از تفنگ از قدرت زبان و فکرمان برای حل چالشها و تضادهایمان استفاده می‌کردیم.

کاش دوباره انسانیت زنده می‌شد. انسانیتی که خیلی وقت است مرده:

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان «آدم»،

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد !

گرچه «آدم» زنده بود**

 

هفته‌ی پیش سالگرد جنگ بود، جنگ تحمیلی. و البته در طول تاریخ کدام جنگی بوده که تحمیلی نبوده است؟ تحمیل زورمداران بر انسانهای زیر دست...

و شمعی روشن می‌کنیم به یاد جوانان ایران زمین که درمیدان جنگ همچون برگ خزان به زمین ریختند و خاموش شدند.

و از آنجا که اهل نفرین نیستیم،

دعا کنیم برای بی فروغ شدن چراغ دکانهایی که با خون ایشان روشن شد.

پی‌نوشت:

وقتی در رادیو آژیر خطری که موقع بمبارانها پخش می‌شد را دوباره پخش کرد، یک حس استرس آلود قدیمی برای لحظاتی وجودم را فراگرفت.

دعوت می‌کنم مطالب مرتبط پارسالی را هم بخوانید، خیالتان راحت باشد غم انگیز نیست:

۵۴- جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان

۸۸- ماشین کویتی، پپسی و سِون آپ

* متن کامل شعر و همچنین اجرای آن با صدای استاد شجریان در اینجا

** سروده‌ای مشهور از مرحوم فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/07/04ساعت 23:43 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اکنون که این مطلب را برای شما می‌نویسم سحرگاه آخرین روز از رمضان ۸۹ است، و چه ماه رمضان امسال زود گذشت. و پس فردا دوباره عید است و مبارک و فردایش نیز هم... البته می‌گویند به واسطه‌ی این تعطیلی اضافه کلی میلیارد تومن به کشور ضرر وارد می‌شود، ولی به حول و قوه‌ی الهی این ضررها هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند و اینگونه آمارگیریها مال خارجیهاست که شعورشان نمی‌رسد و مثل خر کار می‌کنند و بهره وری تولید می‌کنند. در واقع همانطور که با شنیدن خبر کشف چندین حلقه چاه نفت جدید یا کشف فلان قدر معدن یا رخ دادن فلان مقدار رشد اقتصادی اثر ملموس و آنی در زندگیمان مشاهده نمی‌کنیم، مطمئن باشید با شنیدن اینگونه خبرهای تن لرزان هم هیچونه آسیب و ضرری را تجربه نخواهیم کرد و چرخهای مملکت کما فی السابق و با یا بی چوب لای آن می‌چرخد.

اما در این وبلاگ رسم بوده که هرساله در عید فطر دوستان دور هم جمع شوند و ما چند خاطره برایشان تعریف کنیم و ایشان ضمن شکستن تخمه لحظاتی سرگرم شوند و از تفکر به آینده‌ی خود یا مملکت فارغ...

قبل از نوشتن داشتم مطالب سالهای گذشته را نگاه می‌کردم که دیدم سال قبل وعده‌ی نوشتن مطالبی را داده بودم که محقق نشد، پس امسال به این وعده‌ عمل می‌کنم.

اینکه چرا این موقع شب مشغول خاطره نویسی هستم هم زیاد بی ارتباط با شغل بنده نیست، به هرحال اکنون بنده یکی از آنهایی هستم که وقتی شما می‌خوابید اون بیداره...البته اشتباه نکنید، منظورم پلیس هست و نه دزد و آنهم با استناد به این بیت شعر که می‌فرماید:

شبا که ما می‌خوابیم، آقا پلیسه بیداره

در ضمن مستحضر هستید که گذشت آن دوره‌ای که دزدان زحمت کشیده و رنج شب بیداری به خود می‌دادند. زیرا الان راههای ساده‌تر و سریعتر و کم خطرتری برای سرقت وجود دارد...

و اما بعد از این مقدمه سرایی طولانی که عادت مالوف شیخ جماعت است برویم به سراغ اصل مطلب.

راستش یاد دوران کودکی افتادم و خاطراتش و روزهای تابستان و تفریحات بی زرق و برق دوران ما البته دوران خیلی از شماها...

نمی‌دانم چه شد که با پسر عمه‌ام به فکر تاسیس یک دکه در کوچه افتادیم. با وجود تعداد زیادی پسر و دختر که دوست و همبازی بودیم (نگران نباشید، در محدوده‌ی سنی شرعی قرار داشتیم) بازار کوچه افقهای روشنی را نشان می‌داد. برای همین به اتاق بابا مامان رفته و بعد از زیر و رو کردن کمد و جیب لباسهایی که سر چوب لباسی آویزان بودند، مبلغ ۱۰ تومان سرمایه جور کردم و به همراه علی به سراغ سوپر همسایه رفتیم.

خرید اولیه‌مان را بیشتر آدامس خروس نشان و پفک تشکیل می‌داد. مغازه دار وقتی دید که از هرکدام از آدامسها دو سه تا می‌خریم پرسید:

-می‌خواید ببرید بفروشید؟

-بلی

اونهم آدامسها رو ارزون تر داد و راهنمایی کرد که چقدر بفروشیم تا چقدر گیرمون بیاد. اما بعد از اونجا رفتیم سراغ عزیز آقا و چند نخ سیگار و نوشابه هم ازش خریدیم. بعد برگشتیم خونه و آستین همت رو بالا زدیم (البته بعدها که بزرگ شدیم و متخصصان کشور تحریمها رو یکی یکی دور زدند فهمیدم که به کاری که ما اون موقع انجام دادیم می‌شه این اصطلاح رو نسبت داد.)

اول یه صندوق برداشتیم و گذاشتیم در خونه (یا به قول شیرازیها در کوچه) و جنسهامون رو چیدیم. بعدش روی یه مقوا نوشتیم سیگار موجود است و چسبوندیم رو تیر چراغ برق سر کوچه. بعدش هم یه قابلمه آوردیم و هرچی یخ تو فریزر خودمون و مادر بزرگمون بود رو خالی کردیم توش و نوشابه‌ها رو هم گذاشتیم کنارش.

زیاد طول نکشید که اولین مشتری پیدا شد: عمو و عمه‌ام آمدند برای خرید نوشابه. کمی بعدتر یک ماشین سرکوچه بوق زد و تقاضای سیگار کرد. سیگار را برایش بردم اما وقتی که قیمت را گفتم شاکی شد که گران می‌فروشی و همه جا فلان قدر است، بعدش همانقدر که خودش خواست داد و رفت. هرچه هم گفتم که خریدمان فلان قدر بوده به کتش نرفت. راستش نمی‌دانستم که کالاها نرخ ثابتی دارند و همه جا باید یک قیمت باشند.

البته در روزهای بعدی به دلیل مواخذه از سوی بزرگترها سیگار را از سبد فروشمان حذف کردیم. تعدادی از سیگارها را عمویم خرید تا ضرر نکنیم و بقیه را هم آتش زدیم و سوختنش را تماشا کردیم.

کار سوپرمارکتی چند روزی ادامه پیدا کرد و رونق خوبی هم گرفت. اما یک تصمیم غیرکارشناسی ( البته جناب پویا بهتر از ما می‌تواند مسایل اقتصادی را تحلیل کند.) فیتیله‌ی ما را پیچید و دچار ورشکستگی شدیم. قضیه از این قرار بود که یکی از مشتریهای پر و پا قرص ما یک خواهر و برادر بودند که تریپ خانواده شان با بقیه کوچه فرق می‌کرد. در کل خانواده‌ی آزادی بودند و برای همین در کوچه تابلو بودند. پدرشان هم در یکی از جزایر کار می‌کرد و دیر به دیر میامد و هر وقت هم که می‌آمد یک عالمه اجناس لوکس و خارجی برایشان می‌آورد. به همین دلیل یک بازار هدف مهم برای ما این دو نفر بودند. در همین راستا یکبار که برای خرید جنس به سوپری رفته بودیم سه عدد آبمیوه‌ی خارجی هم خریدیم و قیمت بالایی هم روی آن گذاشتیم. اگر آن آبمیوه‌ها با قیمتی که روی آن گذاشته بودیم فروش رفته بود بارمان را بسته بودیم! ولی خوب حیف که نشد...قیمتان آنقدر بالا بود (فکر کنم ۱۵ تومان) که این خواهر و برادر که همیشه به راحتی خرید می‌کردند برق از کله‌شان پرید و پدرشان را صدا زدند. پدرشان هم آمد و آبمیوه‌ها را حسابی وارسی کرد و گفت: اینها خارجی و مرغوب هستند و در نتیجه گران و این بچه‌ها حتمن خودشان گران خریده‌اند، ولی نباید جنس به این گرانی می‌آوردید.

خلاصه اینکه آبمیوه‌ها روی دستمان ماند و در نتیجه من و برادرم و پسر عمه‌ام خودمان آنها را خوردیم. قبل از خوردن فکر می‌کردم که چه تحفه‌ای باید باشد، اما طعم تلخ آب پرتقال زهرماری حالم را گرفت. به هرحال با این کار بساط تجارت ما هم ورچیده شد چون همه‌ی سرمایه‌ای که به هم زده بودیم را برای خرید این آبمیوه‌ها خرج کرده بودیم.

بعد از آن به سراغ بیزینس جدیدی رفتم و آنهم تاسیس کتابخانه بود. از آنجا که تعداد کتابهایی که داشتم بسیار زیاد بود، یک کتابخانه در محل تاسیس کرده و با دریافت ۵ تومان حق اشتراک بچه ها را به عضویت کتابخانه درآوردم. صبح‌ها یا عصرها همانند دستفروشهای میدان انقلاب بساط کتابها را گوشه‌ی حیات و یا توی کوچه و زیر درخت پهن می‌کردم و پذیرای مراجعین بودم. اما این پروژه هم به دلیل مسایل ناموسی با شکست روبرو شد. دلیل آنهم دعوای همیشگی من با دخترها بود و به تبع آن مورد کینه توزی قرار گرفتن برادران بزرگشان!

بعد از اینها باز هم گاهی فعالیتهای اقتصادی‌ام را ادامه می‌دادم. مثلن یک بار در کلاس چهارم یک بانک تاسیس کردم و به مشتری‌ها وعده دادم که هرکس پولش را پیش من بگذارد در هنگام پس گرفتن ۲ تومان سود پرداخت می‌کنم. چندین جلد دسته چک رنگی و خوشگل هم با استفاده از مدادرنگی درست کردم. اما نگفته پیداست که چه شکست مفتضحانه‌ای در انتظار این طرح بود: تعدادی از بچه‌ها که در زنگ اول سرمایه گذاری کرده بودند، در زنگ خواستار بازپس گیری پول و سود ۲ تومانی آن شدند. در نهایت هم با مواخذه‌ی معلم روبرو شده و بساطمان را جمع کردیم.

خوب این هم گوشه‌ای از خاطرات اقتصادی ما. گفتیم پست اقتصادی هم داشته باشیم بلکه برای دوستان مفید باشد و اوضاع زندگیشان متحول شود.

* در فیلم باران مجید مجیدی جوانی که کارگر ساختمان بود و عاشق دختر افغانی شد به اسپایدرمن می‌گفت اسپایدرمند. من هم که در سنی هستم که تاثیر پذیریم زیاد است و زود الگو می‌گیرم...

مطالب مرتبط:

۱-عید فطر و چند خاطره

۲- شیخیات

+ نوشته شده در جمعه 1389/06/19ساعت 3:12 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گفتم قبل از خواب سری به اینترنت بزنم. اما همینکه صفحه‌ی اخبار را باز کردم یخ کردم...آن خبری را که هیچگاه دوست نداشتم بشنوم شنفتم: محمد نوری عزیز درگذشت... بغضم گرفت و قطره اشکی در چشم خواب آلودم برقی زد.

 زیاد رمانتیک نیستم اما نسبت به محمد نوری همیشه یک حس خاصی داشته‌ام. خیلی دلم گرفت و با اینکه نوک انگشتم سوخته، نتوانستم چیزی ننویسم و بخوابم. داشتم یک سری کادو برای مراسم عروسی خواهرم آماده می‌کردم که نوک انگشتم با چسب حرارتی سوخت...و یاد حس و حال عروسی‌ها بخیر، چه حس نوستالژیکی داره یادآوری چراغونی، ردیف صندلیها، عطر گلها در شب و ... و صدایی که همیشه می‌خواند:

" گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارک باد"

و چه آهنگ زیبا و خاطره انگیزی بود، و چه صدای گرمی آنرا می‌خواند:محمد نوری.

همیشه دوست داشتم که کنسرتی برگزار کند و در آن شرکت کنم، اما بعد از پنجاه سال فقط یک بار این کار را کرد و آخر هم نتوانستم بروم. وقتی که فیلمش را گرفتم فهمیدم که استاد حمید قنبری هم همین آرزو را داشته و پس از برآورده شدن آن دیگر آرزویی ندارد.

 برایم جالب بود، قبل از اینکه آهنگ واسونک شیرازی را بخواند گفت که ایشالا بیام تو عروسی بچه‌هاتون...و من همان موقع آرزو کردم که صاحب این صدای گرم و پر ابهتی که بیش از نیم قرن در اوج بوده سالهای سال سالم و پابرجا بماند... اما دریغ.

و چه قدر قشنگ بود صحنه‌ای که استاد حمید قنبری به روی سن آمد. هنرمندی که خودش با دوبله‌ی جری لوییس ماندگار شد و ترانه‌ی جان مریمی که سرود محمد نوری را در قله‌ی خاطره‌ها نشاند. و سالهای سال خواندند و می‌خوانند که:

بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها وای نازنين مريم

و یاد لحظه‌های دلگیر خوابگاه بخیر که با صدای دلنشین و عاشقانه‌ی نوری رونق می‌گرفت و پرنشاط می‌شد وقتیکه پیام شاعرانه‌ی فریدون مشیری عزیز را با صدای شگفتش می‌خواند و به اوج می‌رساند:

خروش موج با من می‌کند نجوا

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت

و دوست دارم که باز بنویسم و بنویسم که از محمد نوری و مانند او نوشتن و گفتن، نه گفتن از شخص که بیان گوشه‌ای از هنر ایران زمین است و شرافت مردمان عاشق آن: بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو...

و باز دوباره صبح شد و من هنوز بیدارم... اما افسوس که تو به خواب رفتی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 3:54 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پوتین‌هایم خشک و سنگین هستند و همین باعث می‌شود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد می‌شوم، حتا به قیمت له شدن سبزه‌ها.

وقتی پوتین می‌پوشی قدمهایت سنگین و پرابهت می‌شود. هربار که پایت را روی زمین می‌‌کوبی احساس قدرت می‌کنی. وقتی از توی باغچه رد می‌شوی همه چیز زیر پایت له و نابود می‌شود. علفهای سبز قد کوتاه می‌کنند و روی هم می‌خوابند، گلها پرپر می‌شوند و جای پاهایت به روشنی بر سینه‌ی باغچه نقش می‌بندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمده‌ای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.

 احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعه‌اش هم می‌تواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شده‌اند لذت می‌برم و احساس قدرت می‌کنم. گاهی وجدانم تلنگری می‌زند اما اهمیتی نمی‌دهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کرده‌ام و از مضرات آن در گوشم خوانده‌اند.


اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشی‌اش سیاه و سفید بود. اما نکته‌ی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستم‌ها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجه‌ی خاصی نرسیده‌ام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش می‌کنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/24ساعت 1:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

(۱)

تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی می‌کنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر می‌کنم در روانشناسی به آن می‌گویند منطقه‌ی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.

درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفه‌ای زندگی‌اش هست... و حالا می‌گویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟

می‌گویند زکات عمر است...می‌گویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمی‌شود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگی‌ام گرفته می‌شود را حلال نمی‌کنم...

هیچوقت سخت‌گیر نبوده‌ام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربه‌ی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...

برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربه‌های اجتماعی.

گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیه‌ی زندگانی را آماده کرده بود، درباره‌ی آنها توضیح می‌داد و من و پدرم آنها را درون ماشین می‌گذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...

پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر می‌کنم محمد ته دلش خوشحاله  که می‌خواد بره...

و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس می‌کردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بی‌احساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب می‌کردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی به‌صورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.

می‌گویند سربازی شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد. حالا این شتر به در خانه‌ی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.

(۲)

خلاصش کردم. موهای سرم را می‌گویم. برخی تا لحظات آخر نگهش می‌دارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینه‌ی "سلمونی" خودم را می‌دیدم و ریز می‌خندیدم. اما نمی‌دانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسی‌اش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسی‌تر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمه‌ی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمه‌اش که می‌شود آبجو حرام. درست مثل بی‌حجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرام‌تر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار می‌دهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بی‌خیال.

(برای خواندن ادامه‌ی مطلب لطفن کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت 6:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینه‌ی علم خدمات بی‌شماری کرده‌است (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینه‌های مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیست‌ها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصه‌ی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره‌ ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطه‌ی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.

گفتنی‌ها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.

فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...

این مطلب  مصاحبه‌ای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.

این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان می‌پردازد.

 خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظره‌های مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد می‌کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 12:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگی و ورود به دهه‌ی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر می‌کردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر می‌کنم یک کم لوسه!

اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمی‌دونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!

یادش بخیر، خاطره‌ای بود. مردم اول تو خیابون شماره می‌دن (استغفرالله) بعد می‌رن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.

 ولی خداییش هیچوقت یادم نمی‌ره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظه‌ی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.

قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامه‌های روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیده‌ی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانواده‌ی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیه‌های بیش فعال و فشار اسمزی!

بعدش هم که ماجرا کشید به کافی‌شاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسه‌ی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسه‌ی بعدی هم که اینقدر خاطرات خنده‌دار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسه‌ی سوم جلسه‌ی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت می‌کردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زده‌ام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاوره‌ی بعدی را گوش کردم ناراحتی‌ام برطرف شد، چون گفته بود زنها می‌توانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی می‌شه؟)

و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همه‌ی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر می‌کنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر می‌کنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که می‌بینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 1:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 0:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مدت زیادی تاخیر در نوشتن مطلب داشتم که به خاطر آن از دوستان عزیز و خوانندگان عذرخواهی می‌کنم. "خاکستری" عزیز در نظرات مربوط به مطلب قبلی تذکر به‌جایی درباره‌ی تعهد صاحب وبلاگ به خواننده‌گانش داده بودند که کاملن قبول دارم. وقتی حضور و محبت دوستان را می‌بینم و همچنین فهرست مشترکین را، قطعن تعهدی درباره‌ی به روز نگه داشتن مطالب وبلاگ حس می‌کنم. به قول زمستان وبلاگی که به روز نشود مانند زنبور بی‌عسل است، یا به قول عده‌ای دیگر همانند اسلام بدون روحانیت!

و اما می‌رسیم به دلیل تاخیرها. از آنجا که بسیاری از دوستان در جریان متاهل شدن بنده قرارگرفتند این تاخیرها را به وارد شدن یک زن در زندگیم نسبت دادند که در کل زیاد درست نیست. زیرا دلیل این تاخیر نه یک زن که چند زن بوده‌اند. البته سوتفاهم نشود بنده نه تنبانم دوتا شده و نه اصولن جدم این‌ کاره بوده‌است. در این دو ماه اخیر به شدت مشغول انجام امور فارغ التحصیلی از دانشگاه بودم. اما زنان محترمی که در این تاخیر صاحب تقصیر بودند به شرح زیر هستند:

- آن خانم محترمی که در حساس‌ترین لحظه‌ی زمانی که باید نامه‌ی بنده را تایپ می‌کردند جایگاه خویش را ترک کرده و برای خرید به تعاونی رفته‌بودند (هرچند یواشکی پشت کامپیوترشان رفته و بخشی از کارم را انجام دادم).

- آن خانم بزرگواری که قراربود مشکل اینترنتی بخش فارغ التحصیلی را حل کنند اما بدون اطلاع من رمز ورود بنده را تغییر داده و من را مجبور کردند که مراحل قبلی را یک بار دیگر از اول انجام دهم.

-آن خانم خوش اخلاقی که قراربود با یک کلیک کوچک در کامپیوتر نمره‌های بنده را ثبت کنند اما هروقت به ایشان مراجعه می‌کردیم می‌گفتند باید بعد از ظهر بیایی و تنها بعد از اینکه کمی با همکارانشان که در حال تعریف خاطره‌ی مهمانی دیشب برای یکدیگر بودند بد اخلاقی کردیم کارمان انجام شد.

-آن خانم بسیار مهربان که مسول امورپایان‌نامه‌ها هستند و از آنجایی که از دیدار مکرر دانشجویان خوشحال می‌شوند، هرکدام از ایرادها را فقط در یکی از مراجعات تذکر می‌دهند و در هربار مراجعه یک بند جدید یا قانون جدید رو می‌کنند تا دانشجو سورپرایز شود!

تذکر مهم: این مطلب را از روی قصد در همین امشب نوشتم تا دوستان اغتشاشگری که ممکن است تحت تاثیر القائات شیطانی قرارگرفته و فردا به مناسبت ۱۶ آذر از خانه بیرون بروند سرگرم شده و ذهنشان به جای دیگری معطوف شود. باور کنید برای انجام این عمل خداپسندانه هیچگونه پولی نگرفته‌ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 0:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پارسال همین موقع‌ها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

اگر از پارسال خواننده‌ام نبوده‌اید دعوت می‌کنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی درباره‌ی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی می‌کند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زده‌ام وقتی می‌بینم که عده‌ای به نام دین چه کارها که نمی‌کنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره می‌شویم و جای خود را در بهشت آماده می‌بینیم و لذا به خود حق می‌دهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر می‌گردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).

البته این "ربنا" نکته‌ای دیگر را هم به یادم می‌آورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان به‌صورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوش‌ها نرسد...

و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:

اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...

پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسان‌های غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ  بند شهوت‌ِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.

اللهم اشف کل مریض...

پروردگارا همه‌ی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...

خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بی‌همتایی، ولی جون هرکی که می‌شه قسم خورد خواهش می‌کنم این یکی رو اجابت کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 23:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سیف الله داد هم رفت، مثل همه‌ی ما که روزی خواهیم رفت.

بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی می‌کرد مرتب ما را به سینما می‌برد: بایکوت

و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده می‌آمد، ما و بچه‌های عمو و عمه‌ام را به سینما می‌برد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا

نمی‌دانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنه‌های این فیلم برایم ایجاد می‌شد همچنان در ذهنم باقیست.

البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهم‌تر و ماندگار تری انجام داده‌است. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دوره‌ای که هنرمندان از آن به عنوان دوره‌ی طلایی سینمای ایران یاد می‌کنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشی‌ها را آتش می‌زدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشه‌های سینما را نیز پایین می‌آوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلم‌های ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمی‌کنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته‌"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.

و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. درباره‌ی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنه‌ی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنی‌ها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.

...

چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانواده‌اش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکته‌اش داد.

خدا رحمتش کند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 13:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در اداره‌ی مکتب‌خانه‌‌ی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلداده‌ی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا می‌گذارند.

مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشه‌گانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بی‌مقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شده‌اند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچه‌خواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.

مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشه‌گان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.

بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدم‌ها و کاشانه‌ها و مَرکب‌هایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمی‌آمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشره‌ای که هیاتش کمتر از پشه می‌نمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشه‌ی چشمش بنشست.

این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانه‌ی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.

روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بنده‌ای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.

اما گویی پروردگار دست این بنده‌ی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیده‌ی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:

پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین می‌سرود:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2

من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعره‌ها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیم‌تر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعام‌های پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش می‌کشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون می‌شد.

پی‌نوشت:

1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کرده‌اند که این مکتب‌خانه‌ی عظیم جز خرابه‌ای نبوده‌است.

2-  سروده‌ی باباطاهر عریان

نکته مهم:

دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی می‌کند شدیدن سانسور می‌شود! قبلن گفته باشیم. 

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود

غلغله خیز و طرب افزا نبود

باده چو از خم به سبو ریخت عشق

از در و دیوار فرو ریخت عشق

در مطلب قبلی اشاره‌ای کردم به منظومه‌ی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمام‌تر لحظه‌ی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین می‌خواند که با کلیک روی پیوند زیر می‌توانید آن‌را ببینید:

http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls

اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است می‌توانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):

منظومه‌ی شمس و مولانا- حجم فایل 500 کیلوبایت ناقابل

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 15:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پیتیکو پیتیکو پتیکو پتیکو...دینگ! (برای آنهایی که صبح‌ها با صدای تقویم تاریخ و ورزش باستانی رادیو از خواب بلند می‌شدند)

29 سال پیش در چنین روزی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد.

ای که بیست و نه رفت و درخوابی

مگر این چند روزه را دریابی (نقل همراه با تحریف از سعدی شیرازی)

دیروز، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگانی‌ام بود و رسمن پا به سومین دهه گذاشته‌ام. انگار همین دیروز بود، صبح زود مزاحم مادرجانم شدم و سر به عرصه‌ی وجود گذاشتم. خیلی دوست داشتم مرد بزرگی باشم اما حیف که مانند بقیه‌ی انسان‌ها، وقتی به دنیا آمدم خیلی کوچک بودم. آخر در زندگینامه‌ی انسان‌های بزرگ خوانده‌ام که نوشته‌اند در فلان تاریخ مرد بزرگی به دنیا آمد، و من هیچ وقت نفهمیدم اگر آن مرد بزرگ بوده پس چگونه در شکم مادرش جاشده است. ضمن اینکه شنیده‌ام بچه با سر به دنیا می‌آید لذا چگونگی پا به عرصه گذاشتن مردان بزرگ نیز باز جای پرسش دارد. در کل انسان ملاحظه‌کاری بوده‌ام و همیشه سعی داشته‌ام دیگران را راضی نگه دارم. روایت هست که هنگام به دنیا آمدن برای اینکه دکترهای محترم ناراحت نشوند حتا یک قطره اشک هم نریخته‌ام. و اینها همه از کرامات شیخ ما بوده‌است. البته چند سالی‌است که در پی تغییر این رفتار هستم و در کل موفق هم بوده‌ام.

با مطالعه‌ی گسترده‌ی کتاب‌های طالع بینی دریافته‌ام که اگر همچنان به روند اصلاح تغذیه‌ام ادامه دهم، روز به روز رشد بهتری خواهم داشت و بزرگ خواهم شد. همچنین در این کتاب‌ها گفته‌اند هرکس همسر بنده شود خیلی خوشبخت می‌شود اما خودش متوجه نخواهد شد!

شاد باشید و تولدم مبارک.

*** در راستای گیج بازیهایی که مدتی است دچار آن شده‌ام، فکر می‌کردم جمعه 22 فروردین باشد که روز تولدم است اما انگار اشتباهی تاریخی کرده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 0:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز این وبلاگ. چه قدیمی و چه جدید و چه دوست و آشنا و چه غریب. آمدن بهار را صمیمانه به همه‌ی شما تبریک می‌گویم. خواستم به رسم سال‌های گذشته کارت تبریکی طراحی کنم و برای دوستان بفرستم اما حسی که برای آن لازم بود نجوشید. گفتند بیا در تلویزیون و پیام نوروزی‌ات را برای مردم بخوان (چراکه ما شیخ مهمی هستیم) اما آن را نیز نپسندیدم چرا که دیدم فعلن خودم به شنیدن پیام بیشتر نیاز دارم تا به دادن آن! لذا گفتیم بهتر است از همین رسانه‌ی درویشی یعنی وبلاگمان عرض ارادت و شادباشی کنیم به عزیزان.

امیدوارم شادی‌هایی که امسال وارد زندگی‌تان می‌شود پایدار باشد و غم‌هایی که می‌آید زودگذر.

غم و شادی دو وجه از سکه‌ی زندگی ما هستند. امیدوارم در بین اطرافیان و اجتماعی که در آن هستیم، همواره آن بخش شاد از وجودمان بچربد و جلوه‌گر باشد.

کاش دلمان آنقدر صاف باشد تا خاطره‌های فراوان از خوبی خانواده، دوستان و اطرافیان را فقط به یک چند خاطره‌ی ناخوشایند به آتش فراموشی و کینه نسپاریم.

ایکاش آن دوست یاری‌مان کند تا ببینیم و درک کنیم که آرزوهای برآورده نشده‌مان معمولن در برابر آرزوها و نیازهای برآورده شده، آنقدر کم هستند که ارزش غصه خوردن و افسرده شدن را ندارند.

امیدوارم قدرتی بیابیم برای رها شدن از وابستگی‌های بی حاصل. و امیدارم شادی و نشاطی را در درون بیابیم که وابسته به انواع دلبستگی‌ها نباشد.

و در انتها دوست دارم این جمله را که قبلن نیز بارها در پیام‌های تبریکم استفاده کرده‌ام، باز خطاب به خودم  بخوانم که:

از لباس کهنه‌ات خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه‌ات خجالت بکش (آلبرت انیشتین)

برخی دوستان می‌گویند وقتی با فشارهای سهمگین زندگی روبرو شدی آنگاه این جملات شاعرانه و عاشقانه فراموشت می‌شود. نمی‌دانم، شاید همینگونه که می‌گویند باشد. اما چه اشکال دارد تا قبل از اینکه به آنجا برسیم و تا وقت هست "احساس" را احساس کنیم؟ باور کنید دیده‌ام کسی که جیبش پر از پول نبوده اما از دیدن صحنه‌ی عشق ورزی یک پدر به کودکش، خیلی بیشتر از آنکه پیمانه‌ی مشروبش را تا خط هفتم پرکرده است، لذت برده و شاد شده...شادی که درد خماری و غم لحظه‌ی بیداری پس از آن را نداشته است...

پی‌نوشت بی‌شماره (یه چیز تو مایه‌های مانکن بی ساکشن که یارو تو شعرش گفته!):

این پیام داش حسین اوباما هم خیلی قشنگ بودها. کلی برامون تو دنیا تبلیغ شد. دست کم الان تعداد بیشتری انسان توی دنیا هستند که می‌دونن ما سابقه‌ی فرهنگی طولانی و درخشانی داریم و در زمینه‌ی ادبیات و شعر و موسیقی پیشکسوت هستیم. تحلیل سیاسی‌اش بماند برای سیاست مدارها، فقط امیدوارم هر پاسخی می‌دهند متین و مودبانه باشد. لازم به گفتن است که اگر کل مردم دنیا به ایران سفر می‌کردند دیدشان نسبت به ایران آنقدرها مثبت نمی‌شد که حالا از تعاریف حسین خان! ممکن است شده باشد. چون آن رفتار فرهنگی اجتماعی که بروز می‌دهیم خیلی با آن تعریف و تمجیدها وقمپزهای جهانی‌مان سازگاری ندارد...

* دارای کپی رایت از کلاه قرمزی

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 2:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امروز که داشتم به گل‌های پشت پنجره نگاه می‌کردم، حرکت‌های یک زنبور عسل توجهم را جلب کرد. به نظرم خیلی قشنگ بود. یک بار هم قبلن در جهرم زیر درخت لیموشیرین نشسته بودم و  انبوه زنبورها را تماشا کرده بودم. آنقدر سرشان شلوغ بود که که یادشان می‌رفت من را که وسط درخت نشسته بودم نیش بزنند. فکر کنم از دیدن آنهمه بهار روی درخت خرکیف شده بودند و آنقدر ذوق زده شده بودند که نمی‌دانستند روی کدام یکی بنشینند و مرتب از این گل به آن گل می‌رفتند. به نظرم زنبورهای شهرهای بزرگ هم مثل آدم‌هایش تنها هستند چون طرف تنها آمده بود شهد جمع کند. همچنین به این موضوع فکر می‌کردم که آیا حقیقت دارد که می‌گویند عسل همان جیش زنبور عسل است؟ و بعد یادم افتاد به اینکه در خردسالی یک بار یک زنبور عسل شمالی من را نیش زد و من که از دیدن نیش و  کابل‌های مرتبط با آن که در پایم باقی مانده بود وحشت زده شده بودم زدم زیر گریه. البته وقتی از پدرم شنیدم که این نیش خاصیت دارد خوشحال شده و گریه را متوقف کردم!

و در انتها...

و در انتهای این تفکر بعد از ظهرانه، با خودم گفتم چرا قبلن متوجه زیبایی‌های این منظره نشده بودم. اینهمه تلویزیون در هنگام پخش آهنگ‌ها و به جای نشان دادن خواننده و نوازنده، گل و زنبور و پروانه نشان می‌دهد و ما بد و بیراه نثارش می‌کنیم که چرا ساز را نشان نمی‌دهی. واقعن چقدر ما قدر ناشناس هستیم؟ شما حسابش را بکنید الان موسیقی را گوش می‌دهیم، گل و زنبور را هم می‌بینیم و لذت می‌بریم اما قیافه‌ی ساز را نمی‌بینیم تا به گناه بیافتیم آنوقت اینها همه جای شکر دارد نه شکایت!

پی‌نوشت:

امروز برای اولین بار امتحان کلاس اینترنت را اینترنتی برگزار کردم. خیلی خوب بود. نه دیگه کسی برای کم و زیاد کردن زمان چک و چونه می‌تونست بزنه نه زیاد نگران تقلب بودم. چون به‌صورت خودکار ترتیب پرسش‌های و گزینه‌ها برای هر کسی تغییر می‌کرد. برگه تصحیح کردن هم نداشت. شما هم که تا اینجا آمده‌اید بدنیست یک امتحان کوچولو بدهید. برای تمدد اعصاب تحتانی مغز خوب است. برای شرکت در آزمون اینجا را کلیک کنید.(فعلن آزمون کار نمی کند کلیک نکنید)

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 14:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

داد می‌زند و می‌گوید: اگر در کربلا بودم نمی‌گذاشتم حسین و زینب تنها بمانند.

یادم به حکایت آن روضه‌خوانی می‌افتد که همیشه روی منبر برای لشکر یزید کری می‌خوانده تا اینکه یک شب خواب می‌بیند که در حال رزم در کنار امام حسین است. در همان حال تیری به سمت وی رها می‌شود و وی جاخالی داده و تیر به امام برخورد می‌کند.

و اما می‌گویم: چقدر خوب و خوش به سعادتت. من اگر بودم با شناختی که از خودم دارم حتمن در لشکر حسین بودم، اما شبانه و برای اینکه نگاهم در نگاهش نیافتد از اردوگاه فرار می‌کردم و آنقدر دور می‌شدم تا همانطور که خودش خواسته بود صدایی از ایشان نشنوم.

و اما تو ای پسر شجاع، پس اکنون دم بر بیاور. اگر به دنبال فریاد کشیدنی و شور حسینی وجودت را پر کرده‌است، با نگاهی به اطرافت بهانه‌های زیادی برای فریاد کشیدن پیدا می‌کنی، البته به شرط اینکه نعل را وارونه نزنی.

می‌گوید اما که این کار را می‌کند. می‌گوید برای جان دادن فلسطینی‌ها در غزه رگ غیرتش جنبیده و سر و صدا به پا کرده.

می‌گویم: خیلی خوب است. من هم این همه جنایت و این همه سکوت بشر دوستان را محکوم می‌کنم و حالم از اینهمه دروغی که دنیای مدعیان را پر کرده به هم می‌خورد. اما این اعتراض‌هایی که هزینه که ندارد هیچ، تشویق هم دارد را برای ضعیفانی همچون من بگذار.

من‌ِ ضعیف و ترسویی که ابتدایی‌ترین حق‌های خودم را هم نمی‌توانم بگیرم، اگر با اعتراض به حوادث غزه ژست حق‌طلبی و شجاعت بگیرم ایرادی نیست. اما تو که مدعی هستی، نمی‌توانی با این کارها ژست حسینی بگیری.

می‌گوید: باید جهانی فکر کنیم و کمی دورتر از نوک دماغمان را هم ببینیم.

می‌گویم: اتفاقن دماغ من از دیگران کمی بزرگ‌تر است و به واسطه‌ی این لطف خدادادی کمی افق دیدم گسترده‌تر است. اما چه فایده که آنقدر نگاهت به دور دست‌ها خیره شود که آن‌هایی که در زیر پایت له می‌شوند را نبینی.

می‌گوید: اما من در اطرافم چیزی نمی‌بینم که نیاز به فریادی چنین داشته باشد. نه مفلوک شدنی می‌بینم و نه فربه شدنی.

و می‌گویم: پس سعی کن قبل از رفتن به میدان جنگ حتمن عینکی با خود ببری و الا می‌ترسم به جای یزید، مولایت حسین را سر ببری و قربانی نفست کنی.

نکته‌ی فنی:

برای اینکه لازم نباشد برای هر بار خواندن مطالب وبلاگ قدم رنجه کرده و به اینجا سر بزنید و زمانی را هم منتظر باز شدن صفحه بمانید، پیشنهاد می‌کنم از آدرس خوراک جدید وبلاگ استفاده کنید (به‌وسیله‌ی گوگل ریدر و یا برنامه‌ی اوت لوک یا دیگر برنامه‌های مشابه). یا از همه‌ی اینها راحت‌تر این است که با استفاده از قسمت جدیدی که در سمت چپ وبلاگ قرار گرفته مشترک مطالب شوید تا مطالب نوشته شده به‌صورت کامل به صندوق پست الکترونیکی‌تان فرستاده شود.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 23:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ببخشید که این هفته "یک" را به روز نکردم. راستش چند مطلب در هفته‌های گذشته نوشته بودم و آماده‌ی انتشار داشتم. اما با دیدن وضع شبلی و پست آخر او دست و دلم به این کار نرفت. البته آنقدرها هم که خودش ناامید است من ناامید نیستم. اما به نوعی مانند نیک‌نگار عصبانی هستم.

یقین دارم که بر می‌گردد، چون هنوز خیلی زود است که به خاطره بپیوندد.

شبلی بانویی است با روح بزرگ و دلی نازک. وقتی خواندم که نوشته "مثل سگ می‌ترسد" نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. دعا می‌کنم که هرچه زودتر و دوباره در دنیای اینترنت ببینمش، آن هم در حالیکه سلامتی‌اش را به دست آورده‌است. (عجبا که این دنیای الکترونیکی چگونه پیوند مهر را بین انسان‌ها می‌گستراند).

پیشنهاد می‌کنم فرصت خواندن مطلب زیر را از دست ندهید:

شاه لحاف من...

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 13:11 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این مطلب رو از توی نسخه‌های خطی که توی کشوی کمدم ریخته بود پیدا کردم. قدمتش دست کم به 6 سال پیش می‌رسه. برای یکی از دوستان ویژه‌ام نوشته بودم. البته مطالب زیادی را برایش نوشته بودم که فقط بعضی‌هایش برایم باقی مانده است. یک‌بار در منزلشان کارتن بزرگی را نشانم داد که پر بود از نوشته‌های من. خودم هم تعجب کردم. یادش بخیر. ضمنا برای حفظ ارزش‌های تاریخی سعی کردم متن را بدون دستکاری و اصلاح بیاورم!

Turn off the lights, turn on the tape, try to choose your favorite music; a song which reminds you of your best memories (best memories are not only the sweet ones…)

Open the window of your room, especially the time it’s raining or snowing, alone and alone,…(lonely, which is the paradise for youth), a cup of tea &…!(1)

Think of yourself in the best position of your life…

Imagine that your are the best sculptor in the world, and you can make the faces of your bests out of dead clay and make the dead statue alive, by a hot kiss of Love…

Even if you haven’t made any statute through out your life!

Imagine that you are the most talented composer in the world, and you can compose the lovely symphony of nature for the disappointed people of the world,
even if you haven’t composed even a simple piece of music through out your life…

Imagine that you are playing in a great archestrator, even if you haven’t played any musical instrument through out your life…

Imagine that you are the most famous painter in the world, and you bring all the beauties of your life on a painting board…
even if you haven’t drawn a picture through out your life…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 11:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اگر شنیدن خبر یک دزدی، قتل یا جنایت برای یک پلیس عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به وقوع این حوادث بی‌تفاوت باشد قابل قبول نیست.

اگر دیدن رنج کشیدن و مرگ یک انسان برای یک پزشک عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به درد و رنج بیماران بی‌تفاوت باشد قابل قبول نیست.

بارها به دوستان و همکاران گفته ام که برادر من، تیر بتنی را که برای جوش دادن میلگرد سقف کاذب سوراخ می‌کنی دیگر ارزش لجن هم ندارد چه برسد به باربری. اینکه دیدن تخلف های ساختمانی برای یک مهندس عمران عجیب نباشد و باعث شگفتی اش نشود مساله‌ی عجیبی نیست. اما بی تفاوت بودن وی نسبت به این مسایل قابل قبول نیست.

اینکه یک معلم از ضعف شاگردانش در یادگیری متعجب نشود عجیب نیست. اما اینکه نسبت به این ضعف بی‌تفاوت باشد قابل قبول نیست و ...

***

و به من نگویید که دیگر نان نیست، ایمان نیست...دوره ی این حرف ها نیست. زیرا هنوز و در همین اجتماعی که به حق آشفته اش می خوانند:

هستند کسانی‌که وجودشان را وقف امنیت و آرامش دیگران کرده اند زیرا،" امنیت و امنیت بخشی" خاصیت ایشان است.

هستند کسانی‌که ورای محدوده و وظایف شغلیشان، با تمام وجود برای کاهش درد انسان ها تلاش می‌کنند زیرا، "درمانگری" خاصیت ایشان است.

هستند کسانی‌که شرافتشان را به پول نمی فروشند زیرا،"سازندگی" خاصیت ایشان است.

و هستند کسانی‌که وجودشان چون شمعی است برای اجتماع چراکه..."روشنگری" خاصیت ایشان است.

زیرا،

هنوز هستند انسان هایی که عشق خاصیت ایشان است.

مطلب مرتبط:

بگذار عشق خاصیت تو باشد (نلسون ماندلا)

پی نوشت:

اینکه این روزها کمی بیشتر می نویسم به دلیل آزادتر شدن وقت نیست. پس به گیرنده های خود دست نزنید. دلیلش این است که چند روزی مهمان داشتیم و اینها حاصل زمان های همنشینی با مهمانان عزیز است.

پی‌نوشت غیردفاعی:

یه دونه دفاعیشو نوشتیم دوست شاعرمون قهر کرد. اینو نوشتیم بلکه ایشون رسما آشتی کنه!

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/04ساعت 13:52 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
خیلی وقت است که به این باور رسیده‌ام که دامنه اعمال و حرفها و حرکت‌های انسان خیلی گسترده‌تر از آن چیزیست که فکر می‌کند. ولی گاهی می‌بینم که قضیه حتی از آن چیزی که فکر می‌کردم بازهم جدی‌تر است. این یک مساله. مساله دیگر مربوط به استعداد شاعریست. می‌گویند کسانیکه شعر می‌گویند فعل و انفعالات خاصی در ذهنشان ترشح می‌شود و نقاطی از ذهنشان با هم مرتبط می‌شود که در دیگران این ارتباط اتفاق نمی‌افتد. یه چیزی شبیه قاطی شدن سیم‌ها و البته این عبارت را برای کسانی به کار می‌برند که حرفهای بی‌ربط می‌زنند. اما من اصلاحش می‌کنم. ممکن است پیوند خوردن برخی از این سیم‌ها با یکدیگر باعث تولید اثری نو و بدیع شود و البته این یک توجیه مهندسی است و نسبت به اصل قضیه که یک جوشش روحی و ناشی از ویژگی‌ها و تجربه‌های روحی خاصی است تشبیه و توصیف سطح پایینی است.
از همه اینها که بگذریم می‌رسیم به دو خط متنی که با عنوان "من یک پنجره هستم" نوشتم و دوستان لطف کرده و نام شعر روی آن گذاشتند. اما یکی از بازتابهای آن بسیار جالب، شیرین و قابل توجه بود. یکی از دوستان که خواننده قدیمی این وبلاگ هستند و شاعری پر شور و احساس (یک بار اگه به وبلاگ ایشان سربزنید حتما مشتری می‌شید، من که واقعا از روانی و لطافت کارهای ایشان خیلی لذت می‌برم) با خواندن این دو خط شعر من شعری عظیم سرودند که در آن پندهای ارزنده‌ای بود و ما پس از خواندن آن عنقریب است که همه ماست‌های خود را کیسه کنیم.
خواندن این شعر را از دست ندهید:
پنجره بودن از چه رو، شعر سرودن از رو؟!
این همه بیگانگی و با همه بودن از چه رو؟!...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08ساعت 1:20 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

I am a windows...

It rains hard and I do enjoy,

the sun shines and I do enjoy.

mtm

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/29ساعت 13:9 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روز پیش ایمیلی داشتم از شخصی به نام نجیب از افغانستان. وی دانشجوی سال آخر اقتصاد است در دانشگاه هرات. اینطور که گفته بود خواننده تعدادی از کتاب‌های کلید بوده است. به‌صورت کلی از چاپ کتاب‌ها تشکر کرده بود اما گلایه کرده بود که این کتاب‌ها خیلی گران به دستشان می‌رسد و خواسته بود فکری برای این مساله بکنیم. راستش خیلی خوشحال شدم که کتاب‌ها به آنجا هم رفته و در آنجا نیز خواننده دارد و دردی را دوا کرده‌است.

در نامه‌ها و یا فرم‌های نظرسنجی گاهی موارد جالبی دیده می‌شود که انگیزه و روحیه آدم را حسابی بالا می‌برد. مانند نامه‌ای که گفتم و یا تصویرهای زیر (کوچک‌ترین و بزرگ‌ترین خواننده):

+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 19:1 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
مطالب قدیمی‌تر
 
Bookmark and Share