تبليغاتX
یک - مذهبی

مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.

برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید می کند که "زن باید شغل دوشته باشه" و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد, مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.

یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و بخواند.

افزون بر این ها مادربزرگ ما با تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید "می مرده شورش مرده؟1"! و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را اینجا نوشته ام) بیرون بگذارد.

مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن قسمت "ماچ" از انتهای مراسم حذف می شود.  اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده. بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری ایشان مسافران را بیمه کنیم!)

ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!

یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم.

این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی می شود و می گوید "غیرتم می شود" ! حتا به این خانم اجازه نمی داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می گفت: "بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم سگ نگام می کنه؟" و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود: "الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد چیزیه..." و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می گفت: " فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم راضیم"

و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند.

اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید "مادرته؟" گفتم "نه, مادر بزرگمه" و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را بوسیدم...

پی نوشت:

1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می خواید برید جاشو پر کنید!


برچسب‌ها: تفکرات نو, روشنفکری
+ نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 13:28 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینه‌ی علم خدمات بی‌شماری کرده‌است (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینه‌های مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیست‌ها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصه‌ی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره‌ ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطه‌ی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.

گفتنی‌ها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.

فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...

این مطلب  مصاحبه‌ای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.

این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان می‌پردازد.

 خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظره‌های مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد می‌کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 12:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش می‌خواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح می‌دادم.

امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژه‌ای برای این روز ندارم. شهید داده‌ایم و عید نداریم. اما برای همه‌ی انسان‌های شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفته‌است و تبدیل به نوکران بی‌جیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شده‌اند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسان‌ها نمی‌کند...و اما برای آن‌هایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبه‌ی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!

و اما بعد از این نوبت می‌رسد به داستانی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد.

قبض موبایلم که قطع شده‌است را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخه‌ی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیری‌است که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی می‌شدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همه‌ی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.

چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامه‌ی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آن‌را زیر و رو کردم اما متاسفانه فرم‌ها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمره‌ها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آن‌جا هم چاره‌ای جز جعل سند نداشتم!

و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانه‌گیزی‌های بی‌منطق یا بازی دادن‌های اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمه‌ای نان حلال در سفره‌ی زن و بچه‌مان بگذاریم، "به حول و قوه‌ی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمی‌گذارم:

- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمی‌زنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازاله‌ی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایت‌نامه‌ی همسر اول هم که حرفشو نزن، می‌گن آه زن‌ها بدجوری می‌گیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بی‌خیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمی‌شه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسنده‌های مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی می‌شه و در حال نعشه‌گی سخنرانی می‌کنه و مردم رو به فنا می‌ده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چی‌بدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟

- برو بابا این کاره نیستی...

خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتب‌خانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر می‌شود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقه‌ی مفید- این هم به زودی منتشر می‌شود)، عریضه‌نویسی و غیره...

***

مطلب مرتبط:

عید فطر و چند خاطره

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 10:6 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پارسال همین موقع‌ها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

اگر از پارسال خواننده‌ام نبوده‌اید دعوت می‌کنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی درباره‌ی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی می‌کند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زده‌ام وقتی می‌بینم که عده‌ای به نام دین چه کارها که نمی‌کنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره می‌شویم و جای خود را در بهشت آماده می‌بینیم و لذا به خود حق می‌دهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر می‌گردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).

البته این "ربنا" نکته‌ای دیگر را هم به یادم می‌آورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان به‌صورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوش‌ها نرسد...

و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:

اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...

پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسان‌های غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ  بند شهوت‌ِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.

اللهم اشف کل مریض...

پروردگارا همه‌ی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...

خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بی‌همتایی، ولی جون هرکی که می‌شه قسم خورد خواهش می‌کنم این یکی رو اجابت کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 23:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بحث مطلق یا نسبی بودن ارزشهای اخلاقی، از قدیم در بین علمای اخلاقی و صاحبنظران مطرح بوده‌است. اما در دین ما یعنی اسلام، تا آنجا که من درک و برداشت کرده‌ام این ارزش‌ها مطلق هستند. مثلن دروغ و عدالت در هر شرایط زمانی یک حکم را دارند. البته برخی علما بعضی از دروغ‌ها را بدون اشکال و حتا دارای ثواب دانسته‌اند. مثلن دروغ گفتن برای اصلاح رابطه‌ی بین دو نفر. در اینجا نمی‌خواهم بحث فقهی کنم چون سوادش را ندارم. اما نظر من این است که کوچکترین نسبی گرایی که در چنین مفاهیمی ایجاد شود می‌تواند زمینه ساز انحراف‌های بزرگ شود. برای مثال وقتی برای دروغ در شرایطی استثنا گذاشتیم، باعث می‌شود که اشخاص در شرایط مختلف و برای رسیدن به منافع مشروع یا غیر مشروعشان، بالاخره نوعی از توجیه عقلی یا شرعی را پیدا کنند تا دروغگوییشان توجیه شود. در این حالت مساله‌ی دروغ که دست کم در قرآن به عنوانی گناهی بسیار بزرگ معرفی شده‌است به یک مساله‌ی ساده وپیش پا افتاده تبدیل می‌شود.

فکر می‌کنم برای بهبود وضع فرهنگی جامعه‌مان باید از اینجا شروع کنیم که از هر نوع دروغی، چه مصلحتی باشد و چه غیر آن بپرهیزیم. حتا اگر به ظاهر خیری هم در آن باشد باز هم باید از آن دوری کنیم. شاید کمی سخت باشد، ولی تنها آدم‌هایی که شهامت و شجاعت روبرو شدن با واقعیت و همچنین راستگویی همیشگی را دارند می‌توانند طعم واقعی سعادت را بچشند و  منشا خیر و برکت برای خودشان، اطرافیانشان و جامعه‌شان باشند.

به امید روزی که این بلای عظیم از سرزمین ما رخت بربندد و انواع "دروغگویی" ویژگی شاخص اجتماعی ما نباشد.

***

در این مدت که نبودم روزه‌ی سکوت نگرفته بودم، بلکه گلویم گرفته بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. از همه دوستانیکه جویای حال بنده بودند و یا به اینجا سر می‌زدند متشکرم. البته من به وبلاگ همه دوستان رفت و آمد داشتم! یکی از اتفاقات خوشی که در این مدت افتاد دیدن فعالیت دوباره‌ی شبلی عزیز بود.

پیوند مطلب در بالاترین

مطلب مرتبط

ایست، تبلیغ دروغ و ریا در رسانه‌ی ملی کافیست!
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:42 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

معمولا در مراسم و روزهای مذهبی غبطه می‌خورم به حال پایتخت نشینانی که فرصت شرکت در جلسات پربار حسینیه ارشاد را دارند. چون دست کم حاصل شرکت در برنامه‌هایشان معرفت و تفکر بیشتر است. البته چند سال پیش هم در مسجد محلمان در شیراز مراسم خوبی بود و از جمله از فرمایشات یکی از سخنرانان مجلس خیلی استفاده بردیم که گفت بچه‌هایتان را از کودکی به مسجد بیاورید تا وقتی بزرگ شدند نروند توی اینترنت‍!

بگذریم. به مناسبت این روزها می‌خواهم دو مطلب برایتان بنویسم که ممکن است کمی برایتان تکان دهنده و عجیب باشد. شرح و تفسیرش را می‌گذارم بعد از نوشتنشان.

اولی مربوط به بحث نزول قرآن در شب قدر است. همانگونه که در نقل‌ها رایج است و می‌گویند قرآن دارای دو نزول بوده، یکی نزول تدریجی و دیگری نزول دفعی در شب قدر. اما آقای صالحی نجف‌آبادی (آیت‌الله با توجه در درجه‌بندی‌های حوزه۱) نظر دیگری دارد. ایشان در یکی از مقالاتی که در کتاب حدیث‌های خیالی۲ چاپ شده‌است بحث نزول دفعی قرآن را مردود می‌شمارد و می‌گوید که قرآن فقط یک نزول داشته و آنهم نزول تدریجی آن در طول 23 سال بر پیامبر عزیز بوده است. دلایلی که ایشان می‌آورد دو دسته است. یک دسته به احادیثی می‌پردازد که مفهوم نزول یکباره قرآن از آنها برداشت شده‌است و با واکاوی اسناد و راویان آنها مدعی جعلی بودنشان می‌شود. در بخشی دیگر به بحثی قرآنی می‌پردازد. چون یکی دیگر از دلایلی که آورده می‌شود سوره قدر است که خدا در آن می‌فرماید قرآن را در شب قدر نازل کردیم. ایشان مثالی می‌زند و می‌گوید اگر شخصی که در حال کندن قنات است هنگامیکه آب قنات بیرون آمد بگوید "ٱب قنات جمعه بیرون آمد" آیا به این معنی است که در همان روز همه‌ی آب قنات خارج شده‌است؟ و بعد استدلال می‌کند که شب قدر شروع نزول تدریجی قرآن در ابتدای بعثت بوده‌است. البته بحث‌های ایشان مفصل است و من فقط خواستم اشاره‌ای به موضوع داشته باشم. (مقاله‌ی سوم، صفحه 307 تا 346).

مورد دیگر مربوط به شهادت حضرت علی است. ایشان مقاله‌ای دارد با عنوان "آیا علی(ع) قاتل خود را بیدار کرد؟" که در کتاب مجموعه مقالات ایشان چاپ شده‌است.3

ایشان می‌گوید که در یک محفل علمی مرد روشنفکری این سوال را مطرح کرد:

" می‌گویند علی(ع) در شب نوزدهم ماه رمضان هنگام سحر به مسجد آمد و ابن ملجم را بیدار کرد و گفت: برخیز می‌دانم زیر جامه‌ی خود چه چیز پنهان کرده‌ای... و آیا جایز است که امام مقدمات قتل خود را فراهم کند و مگر اقدام به خودکشی جایز است و ..."

اما مرحوم صالحی نجف‌آبادی در مقاله‌ی خود تحلیل تاریخی جالبی دارد. ایشان می‌گوید قدیمی‌ترین کتابی که درباره‌ی این موضوع چیزی نوشته و در دسترس ما هست کتابی است از محمد بن سعد که نویسنده آن در زمان حضرت رضا می‌زیسته‌است. خلاصه‌ی روایت این کتاب این است که ابن ملجم و شبیب بن بجره برای کشتن امام در مقابل در ورودی مسجد کمین کرده بودند و هنگامیکه ایشان وارد می‌شود به سمت وی حمله ور می‌شوند. شمشیر شبیب به طاق در می‌خورد اما شمشیر ابن ملجم به پیشانی ایشان اصابت کرده و تا وسط سر را می‌شکافد. قبل از آمدن حضرت هم یکی از اصحاب از نیت پلید این دو آگاه می‌شود و می‌رود تا آنرا به حضرت اطلاع دهد اما ایشان آنروز از راه دیگری به مسجد می‌روند و لذا آن شخص وقتی به مسجد می‌رسد کار از کار گذشته بوده.

سپس ادامه می‌دهد که این روایت در قرن دوم هجری کاملا بین راویان و مورخان رایج بوده و فهرست بلندی از شخصیتهای مشهور اسلامی که این روایت را نقل کرده‌اند می‌آورد. ایشان ریشه ورود شایعه‌ی ضربت خوردن حضرت در هنگام نماز را بررسی کرده و در نهایت می‌گوید که شهرت این مطلب پس از تالیف ناسخ التواریخ بوده و تا هرجا که ناسخ التواریخ نفوذ کرده این شایعه نیز منتشر شده و چون این کتاب بین ایرانیان بسیار رواج داشته به همین دلیل این روایت در ایران جا افتاده‌است. که البته مستندات مربوط در متن مقاله به‌صورت کامل آورده شده‌است.(صفحات 115 تا 125).

آقای صالحی علاوه بر اینکه دانشمند با سوادی‌است انسان بسیار شجاعی نیز هست که قبلا در بحث قدرت توده‌ها نیز اشاراتی به برخی دیگر از نظرات ایشان داشتم. نقطه‌ی قوت کار هم در اینجاست که این کتاب‌ها داخل ایران چاپ شده‌اند و قطعا کسی بدون پشتوانه‌ی علمی قوی نمی‌تواند نظریاتی از این دست را که خلاف باورهای رایج است چاپ کند و تا به حال نیز نقدی که ناقض بحثهای علمی ایشان باشد ندیده ام.

یک بار یکی از دوستانم در پی همین بحثها گفت که حالا چه اهمیتی دارد که حضرت در محراب ضربت خورده باشند یا در ورودی مسجد و مساله مهم برای ما چیز دیگری است. من هم حرف ایشان را تصدیق می‌کنم. اما نکته‌ی مهم در این قضایا چیز دیگری است. شخصا برای خودم فوق‌العاده مهم بود که می‌دیدم در نظریاتی که سال‌های سال به عنوان واقعیات مهم و خدشه ناپذیر بیان می‌شدند اکنون شبهه ایجاد شده است و این نشان می‌دهد که برای رشد معنوی و فکری و حرکت به سوی کمال باید بیشتر ذهنمان را باز و آماده شنیدن نظرات جدید و انجام تحول کنیم. دیگر اینکه می‌بینیم در برخی زمینه‌های تاریخی و مذهبی آنقدرها هم که باید کار نشده و سالهای سال مطالب قبل را تکرار کرده‌ایم.

این مطلب وقتی به برداشت‌ها و تفسیرهای دینی نگاه می‌کنیم بیشتر روشن می‌شود و زیبایی‌های تفکرات نو و شجاعانه را با مطالعه نظرات محققانی که امروز در حال در انداختن طرحی نو هستند بیشتر درک می‌کنیم. برای مثال محققانی که در حال بازنگری در احکام و مسایل دینی با تکیه بر قرآن هستند از این دسته هستند که انشاءالله در مطلبی دیگر نگاهی به برخی از آنها خواهیم انداخت.

باشد که با نگاهی متفکرانه‌تر به زندگی، بیشتر به "قدر" و منزلت وجود پر ارزش خویش پی‌ببریم که به گفته‌ی حضرت "هرکس خود را نشناسد پرودگارش را نیز نخواهد شناخت" و امیدوارم که از "لا یعقلون‌ها" نباشیم.

اگر برای این ایام احترامی قایل هستیم و بزرگداشتی می‌گیریم باید توجه کنیم که این مراسم در شروع نزول کتابی‌است که در آن گفته شده "آیا آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند؟" 4 پس ای کاش کمی از توجه تام و تمام به پوسته کاسته و مغز را دریابیم.

*** من در واقع نظرات مرحوم صالحی را نقل کردم و در مقام رد یا تایید نبودم.

پی‌نوشت‌ها:

۱. این‌را تاکید کردم تا آنهایی که عقیده دارند شرح و تفسیر مسایل دینی فقط حق روحانیون است خیالشان راحت باشد که دارند مطلبی از یک فقیه مشهور و رده‌بالای شیعه می‌خوانند!

۲. حدیث‌های خیالی در تفسیر مجمع البیان به همراه چهار مقاله تفسیری، نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی، نشر کویر،چاپ سوم 1384

3.مجموعه مقالات حقوقی،تاریخی، اجتماعی، انتشارات امید فردا، 1382

* این کتابها فکر کنم همچنان در دسترس هستند. فقط کتاب "غلو" از ایشان مدتی در توقیف بود.

4. هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون

5. از اینکه طولانی می‌نویسم پوزش می‌خواهم. اینکه در این عصر شتابناک برای خواندن مطالبم وقت می‌گذارید منتی است بر گردنم، متشکرم. سعی کردم مطلب خلاصه و مفید باشد و بهره‌وریش بالا!

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 1:45 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

فردا شروع رمضانی دیگر است. همیشه این ماه برایم همراه بوده با احساساتی لطیف و دوست داشتنی. آن موقع‌ها می‌گفتند باید روزه بگیرید تا درد مردم گرسنه را بفهمید. ولی من تقریبا هیچ وقت در اثر روزه گرفتن این درد را نفهمیدم. چون می‌دانستم اگر الان نمی‌توانم چیزی بخورم اما از بعد از افطار می‌توانم این انبان شکم را مالامال از نان کنم. ولی در دوره‌ی دانشجویی کمی این حس گرسنگان را تجربه کردم. تاکید می‌کنم فقط کمی. گاهی می‌شد که از دانشگاه به خانه بر می‌گشتیم و واقعا به تمام معنا هیچ چیز برای خوردن موجود نبود و بوی غذاهای رنگارنگ همسایه‌ها دیوانه کننده بود1. و آنجا بود که برای اولین بار طعم غمی به نام گرسنگی را چشیدم و همین نیمچه طعم چنان زیر زبانم مانده که هر وقت سعی می‌کنم به گداهای خیابانی پول ندهم با شنیدن این جمله که گرسنه هستم و مدتی است چیزی نخورده‌ام زود دست و دلم شل می‌شود و کمکشان می‌کنم.

اما مفهوم مهم دیگری که به نظرم در روزه داری نهفته است تمرین صبر است و  دیدن و نخواستن. صبر بهترین پروش دهنده‌ی روح و روان آدمی است و دیدن و نخواستن گام برداشتن از روی موانع است برای رسیدن به زیبایی‌های راستین. موانعی که گاهی در نگاه اول آن‌ها را شیرین و خواستنی می‌یابیم. شخصا فرصت‌های زیادی را در زندگی از دست داده‌ام. اما هرچه را هم که به دست آورده‌ام مدیون صبر بوده‌ام و آرامشی که از برخی نخواستن‌ها به دست آوردم. وقتی به عقب نگاه می‌کنم به روشنی می‌بینم که اگر آن زمان‌هایی که در چالش خواستن و نخواستن بودم لحظه‌ای صبر از کف داده بودم الان در مسیری دیگر و حال و هوایی دیگر بودم که شاید از دید خیلی‌ها بد نبود اما آنچه همیشه می‌خواسته‌ام نبود.

روزه داری بی وقفه و منظم در طول یک ماه به نظرم یکی از بهترین راه‌های تمرین برای ویژگی‌هایی است که گفتم. البته نمی‌گویم فقط با این عمل مذهبی مسلمانان است که به چنین اهدافی می‌رسیم اما مطمئن هستم که بدون تمرین، چنین ویژگی‌هایی در انسان رشد نمی‌کند. روشن است که وقتی من از اینها صحبت می‌کنم منظورم این نیست که انسان رشد یافته و کاملی هستم بلکه منظورم این است که من این راه را برای رشد روحی، شخصیتی و اخلاقی مناسب یافته‌ام.

برخی مدعی‌اند که بدون تمرین و مراقبه نیز می‌توان به مرحله‌ای از اراده رسید که هر وقت هر کاری که خواستی نکنی حتی در شرایط سخت و زیر فشار. ولی آنچه تا به حال از ایشان دیده‌ام پیروی تمام وقت از هوای دل و نوشتن آن به حساب اراده بوده‌است. ایشان آدم را یاد آن بنده خدایی می‌اندازد که می‌گفت ترک سیگار یکی از آسان‌ترین کارهاست و من تا به حال صدها بار این کار ساده را انجام داده‌ام!

اما ارزش این پرهیز بیشتر به نظرم در این است که انسان بتواند در شرایط داشتن و دیدن قرار بگیرد اما نخواهد. اینکه خودم را حبس کنم تا نبینم و نشنوم تا بلکه خواهش‌های دلم من را تسلیم نکند هنر ارزنده‌ای نیست. یا اینکه همه‌ی اطرافیانم را محبور کنم جلوی من نخورند و نیاشامند بلکه بنده تحریک نشوم. البته از نظر اخلاقی خیلی از ما در شرایط عادی هم وقتی می‌بینیم کسی گرسنه‌است یا غذا ندارد در برابر او از خوردن پرهیز می‌کنیم. اما این مساله را به‌صورت قانون درآوردن به نظرم خیلی ناپسند است. یادم نمی‌رود یکبار ماه رمضان از مدرسه بر می‌گشتم و یکی از لباس شخصی‌های سپاه در حالیکه پسری را کتک می‌زد به طرز تحقیر آمیزی وی را وارد دفتر ستاد کرد و بعدش را دیگر ما ندیدیم. جرمش هم این بود که از نانوایی نان خریده بود و در حال بردن نان به خانه داشت از آن می‌خورد. حالت مشمئز کننده‌ای که از دیدن این رفتار در من ایجاد شد تا چند روز من را درگیر خودش کرده بود در حالیکه اگر آن پسر بخت برگشته را در حال خوردن دیده بودم ممکن بود فقط تا چند دقیقه دهانم آب بیافتد.

این نوع نگاه به پرهیز و تقوا دامنه‌ی اثرش گسترده‌تر و مهم‌تر از آن چیزی است که تا اینجا اشاره شد. اگر کسی را در زندان و در زیر دوربین نگهداری کنیم که هنری نیست گناه و اشتباه نکند. سلامت نفس وی وقتی اثبات می‌شود که در شرایط عادی زندگی و مواجهه با خواسته‌ها یا امکانات راه درست را انتخاب کند. خوب نتیجه نگاه رایجی که هست این می‌شود طرف با عمری عبادت و دور نگاه داشتن خود از شرایط گناه و احتمالا داغ کردن پیشانی، وقتی می‌شود فلان مسول دانشگاه یا حراست با دیدن دخترکان خوش و آب رنگ و داشتن قدرت (قدیما می‌گفتن مسولیت!) عنان طاقت از کف داده و می‌شود آنچه که در این مدت اخیر بارها اخبارش را خواندیم. و البته این نگاه کاملا خوشبینانه است و من آن تعداد خیلی محدود و انگشت شماری ۲ که با تزویر و ریا به جایی رسیده‌اند و در پشت ظاهر مذهبی‌شان فقط فساد است و دیگر هیچ را در نظر نگرفتم.

خوب احتمالا لازم نیست بیشتر بنویسم تا ثابت کنم که پرحرف هستم. خواستم چند توصیه اخلاقی هم بنویسم که دیدم خودم هیچکدام را درست و حسابی رعایت نمی‌کنم پس دیگر سکوت می‌کنم.

پی‌نوشت:

۱- به دلایلی که بعدا می‌گویم آن موقع در حال رعایت انضباط مالی شدیدی در خانه دانشجویی‌مان بودیم و در نتیجه در صورت نبودن غذا باید می‌ایستادیم و درست می‌کردیم و سفارش دادن از بیرون و این حرفها تو مراممون نبود.

۲- منظورم انگشتان هزارپا بود.

مطلب مرتبط:

سیر تحول سوء استفاده از مذهب

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 23:58 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share