مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.
برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید می کند که "زن باید شغل دوشته باشه" و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد, مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.
یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و بخواند.
افزون بر این ها مادربزرگ ما با تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید "می مرده شورش مرده؟1"! و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را اینجا نوشته ام) بیرون بگذارد.
مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن قسمت "ماچ" از انتهای مراسم حذف می شود. اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده. بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری ایشان مسافران را بیمه کنیم!)
ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!
یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم.
این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی می شود و می گوید "غیرتم می شود" ! حتا به این خانم اجازه نمی داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می گفت: "بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم سگ نگام می کنه؟" و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود: "الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد چیزیه..." و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می گفت: " فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم راضیم"
و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند.
اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید "مادرته؟" گفتم "نه, مادر بزرگمه" و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را بوسیدم...
پی نوشت:
1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می خواید برید جاشو پر کنید!
چند روز پیش فیلمی پخش شد از چند صحنه غیراخلاقی- ورزشی- اسلامی- عرفی و غیره که ظاهرن قلب ملت مومن, با اخلاق, ورزشکار و غیره را به صورت شدیدی جریحه دار کرده است. عده ی زیادی این بازیکنان را محکوم کرده و خواستار شدیدترین برخوردها با ایشان شده اند و برخی هم با استناد به این مورد و دیگر موارد مشابه صحبت از فساد و بی اخلاقی های گسترده در فوتبال کرده اند که البته بیراه هم نگفته اند. اما خوب طبیعی است که هیچ گاه نمی توانند درباره سرچشمه اصلی این فسادها و بی اخلاقی ها صحبت کنند چراکه اگر جزو گردن کلفتان عرصه باشند که خوب خودشان همان سرچشمه اند و اگر جزو گردن نازکان باشند که خوب از قطر گردنشان مشخص است که توانایی چنین کاری ندارند.
از بحث پول های کثیف و آدم های بی جنبه ی یک شبه پولدار شده و بی اخلاق که بگذریم تازه می رسیم به خودمان. راستش را بخواهید به نظر من جماعتی که از دیدن این صحنه شوکه شده اند دو دسته اند. یکی مردان و دیگری زنان. زنان که حق دارند. اما مردان خود نیز باز دو دسته اند. یکی بخش خیلی پاستوریزه که نه تنها هیچ وقت از این کارها نکرده اند بلکه حتا ندیده اند. اما بخش دیگر که اکثر مردهای جامعه را تشکیل می دهند و سال ها زندگی و مدرسه رفتن و سربازی رفتن و غیره رفتن در این کشور دیدن این گونه صحنه ها را برایشان طبیعی کرده است. شوکی هم که به این دسته وارد شده دقیقا مربوط به دیدن آن از تلویزیون است و نه اصل ماجرا, تازه آن هم به نظر من بیشتر از این که شوک باشد ذوق و هیجان بوده است!
در همه جای دنیا گاهی صحنه های بسیار ناهنجاری در فوتبال یا دیگر مراسم عمومی دیده می شود که بر اساس قانون هم با آن برخورد می شود. در این جا هم انتظار همین است که با این کار زشت برخورد شود. اما له و نابود کردن این دو بدبختی که بخشی از هنجارهای پنهان و زشت جامعه را جلوی دوربین بردند به نظرم کمی بی انصافیست. ضمن این که هرکاری را باید با مقیاس خودش سنجید. برای مثال اگر من سرکلاس درسم به دانشجویی بگویم بزغاله به نظرم دقیقا کاری همانند انگشت کردن در زمین فوتبال را انجام داده ام. یا مثلن برادر خاوری - که یه بخش کوچیک از پول هایی که با دوستان گردن سایز کلفت خودشان خوردند را بردند کانادا و یه آلونک خریدند (تازه این هم در اثر تبلیغات سو تلویزیون بوده که هی توش می گفت تو فکر یه سقفم) - جزو کسانی هستند که ید طولا یا به عبارتی انگشت طولایی در نوازش آن جای مردم و مملکت داشته اند.( تازه حسابش را بکنید طرف چه انگشت کلفتی هم داشته که تونسته اینقدر به ملت خدمت کنه). اما حالا همه به صف شده اند و برای زیبا سازی چهره دلربای خودشان هرچه از دهنشان در می آید به این دو نفر می گویند.
خلاصه این که خواستم بگویم آقا... همچین هم جامعه ی زیاد پاستوریزه ای نیستیم. به خوبی به خاطر دارم که در مدرسه راهنمایی و دبیرستان – که هر دو هم از مدارس خوب و نمونه بودند (البته قبل از اختراع غیرانتفاعی ها) – از این صحنه های زیاد می دیدیم. هرچند مرتکبینش محدود بودند اما "صحنه" را می دیدیم. در ضمن انجام دهندگانش هم گی و بچه باز نبودند همه! حتا یادم هست که یکبار ناظم دبیرستان آمد سرکلاس و از بچه ها خواست به جای اینکه روی دیوار بنویسند فلان معلم بچه باز است (معمولن در هر مدرسه یکی دو معلم بخت برگشته به این عنوان معروف می شدند) در راه پله ها کمتر با انگشت یکدیگر را بنوازند. همین الان می شناسم برخی از آن طیف انگشت نواز را که اکنون سایز گردنشان هی, همچین بد نیست.
این وسط بعضی ها هم از وقوع چنین مساله ای در یک جامعه اسلامی ابزار نگرانی می کنند. اما به نظر من در جامعه ای که دروغ و غیبت و کلاهبرداری و دزدی و حق خوری اش به جاست و فقط هنگام غیرتی شدن برای خواهر و مادر است که چیزی از اسلام به یاد می آورد, این گونه مسایل نباید زیاد نگران کننده باشد.
آخرنوشت: ضمن تشکر از این که قابل دانستید و این مطلب را خواندید, عید قربان را هم به شما تبریک می گویم. راستی به نظر شما آقای خاوری وقتی رییس بانک ملی بوده و با یک دست اسناد سوء استفاده مالی را امضا می کرده و با دست دیگر به مدیر روابط عمومی دستور می نوشته که بنرها و بیلبوردهای تبریک عید قربان را آماده کنند – همان عیدی که می گویند باید ابتدا گوسفند نفس را در آن قربانی کنید – چه حسی داشته است؟ و سوال دوم این که چه ارتباطی بین این حس و احساس بازی کنان خاطی در هنگام انجام "آن کار" وجود دارد؟
سالی گذشت و سالی آمد, سرمایی رفت و بهاری آمد و یک سال دیگر به خاطراتمان پیوست. خاطراتی از پیروزیها و شکستها و شادیها و رنجها.آنقدر صندوق ایمیل و صفحه فیس بوک و حافظه موبایلها پر است از پیامهای شادباش شاعرانه و ادیبانه که تکرار آن تکرارها در اینجا یحتمل باعث ملال خاطر مبارک خوانندگان خواهد شد. فقط کاش در این همهمه شادی و سرخوشی دردمندان و زخم دیدگان و شقایقها را فراموش نکنیم. البته در یاد نگاه داشتن درد دیگران به معنی غمگین بودن نیست چرا که فقط انسانهای شاد و امیدوار هستند که میتوانند مرهمی بر دل رنج دیدگان باشند و درهای پیروزی و امید را به روی دیگر انسانها باز کنند.
دوست دارم در این جشن سبز طبیعت این شعر بسیار زیبا و پر مفهوم که از سرودههای انسانی بزرگ منش است به نام مجتبا کاشانی (سالک) را به شما تقدیم کنم. کاش خط به خط این شعر میشد منشور زندگی انسانها. آن وقت دیگر در اخبار نمیخواندیم که در فلان گوشه دنیا کسی فقط به خاطر حرف زدن از نیازهایش به خاک و خون کشیده شده است: (لطفن پی نوشتها را فقط پس از پایان مطلب بخوانید)
عشق را وارد كلام كنيم
تا به هر عابري سلام كنيم
و به هر چهرهای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنيم۱
هركجا اهل مهر پيدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنیم۲
چشم ما چون به سرو سبز افتاد
بهر تعظیم او قيام كنيم
گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام در کارند
تا كه ما شادي مُدام كنيم
شُهره زنبور گشته است به نيش
ما از و رفع اتهام كنيم۳
علفي هرزه نيست در عالم
ما ندانيم و هرزه نام كنيم
زندگي در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف اين پيام كنيم
«سالكا» اين مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن
گفتگو را بيا تمام كنيم
عابري شايد عاشقي باشد
پس به هر عابري سلام كنيم.
دفعه بعدی که در تنشهای جاری در جامعه دلمان از کینه نسبت به دوستی یا هم وطنی پر شد کاش یادمان بیاید که او شاید همان عابر عاشقی باشد که شاعر گفت.
امیدوارم که سال جدید را به جای مرور بر دلخوریها و کدورتهایی که از اطرافیان به دلمان مانده بتوانیم صرف این پیام کنیم که: زندگی در سلام و پاسخ اوست...
پی نوشتهای غیر شاعرانه:
با توجه به اینکه ممکن است این شعر باعث سو استفاده عناصر معلومالحال شود لذا لازم است که در راستای بومی سازی پی نوشتهایی غیر مرتبط بر آن بنگاریم:
1- اگر به چهرهی شخص غیر همجنس احترام کردید مسئولیت و عواقبش به عهده خودتان است.
2- با توجه به شرایط سیاسی در تفسیر این بند دقت کنید. فردا به بهانه این بیت نروید ازدحام و اغتشاش کنید بعد بیندازید گردن ما, علیالحساب اطراف ایشان بیشتر از ۳ نفر ازدحام نکنند.
3- البته اگر اجازه بدهید مراحل قانونی و تشکیل پرونده طی شود بهتر است.
مطالب مرتبط:
این هم مطالبی طنز و جدی از سالهای گذشته و برای عوض شدن فضا:
۱۳۰- گرمای نیمروز و آفتاب تموز، لحظهی تحویل سال و آداب نوروز
پیش بعضیعا که می نشینی مدام انرژی می گیری و احساس می کنی زندگی چه شیرین است و چقدر جای پیشرفت داری, اما برعکس برخی آینه دق هستند و مرتب ضعف و نا امیدی را به تو منتقل می کنند. مرتب می نالند از اینکه چقدر زندگیشان سخت است و هیچکس به اندازه آنها زحمت نمی کشد و فلان و بهمان. اگر آدم معاشرتش را با این دسته کنترل نکند کم کم و به صورت ناخودگاه مثل خودشان می شود.
جمله ای خواندم از شاعر بزرگوار مرحوم مجتبا کاشانی که می گفت انسانها یا بالنده هستند یا نالنده.
این جمله همیشه توی ذهنم هست و همیشه سعی می کنم در هنگام صحبت و یا فکر کردن به زندگی بسنجم که الان با این حرف و یا این فکر در کدام مسیر قرار می گیرم.
به نظرم انسان در هر لحظه از زندگی و در هنگام رویارویی با چالشهایی که پیش می آید می تواند خودش انتخاب کند:
-شاد باشد و در مسیر رشد و کمال پیش برود یا غمگین باشد و در جا بزند و دل خوش کند به همدردیهای ترحم آمیز دیگران.
البته غر زدن و مدام ناله کردن از شرایط فرق می کند با داشتن نگاه انتقادی و نرفتن زیر بار شرایط تحمیلی.
داشتن تفکر انتقادی و زود باور نبودن و اسیر هاله های تقدس خودساخته نشدن خود بخش مهمی از رشد است.
آرزو دارم بتوانم همیشه برای خودم و برای اطرافیانم نوید بخش امید و تحرک باشم نه بلندگوی ضعف و ناله...
خانواده ها و جوانان از سربازی استقبال زیادی کرده اند...(یک مسئول, یک مدت پیش1)
در روز اول از اجرای هدفمندی, مردم و به ویژه دارندگان خودروهای لوکس استقبال خوبی از بنزین 700 تومانی کردند...(یک مسئول, همین چند روز پیش.)
نتیجه: معنای واژه استقبال با آن چیزی که در ذهن داریم بسیار متفاوت است, پس باید سخنان و اخبار و نوشته هایی که مربوط به استقبال مردم از چیز خاصی هستند را با معنای جدید این کلمه دوباره بازخوانی کنیم!
پی نوشت:
صندوقچهی ایمیلت رو باز میکنی و یک عالمه ایمیل نخونده میبینی. میگی بذار چند تاشو باز کم بخونم روح دوستان ناراحت نشه. (چون خودشون که نمیفهمن خوندی یا نخوندی) ولی بعدش پشیمون میشی. بذارید یه نگاهی بندازیم با هم دیگه ببینیم چی توی این ایملیها پیدا میشه:
اطلاعات عمومی:
آیا میدانستید که وقتی یک سوسک حمام را له میکنید دلیل مرکش له شدن نیست بلکه این است که از گشنگی مرده؟ آیا میدانستید که گودزیلا تنها حیوانیست که واقعن عاشق میشود و در روز والنتاین برای دوست دخترش کادو میخرد؟ آیا میدانستید که براساس تحقیقات یک موسسه خفن بین المللی ایرانیها زیباترین، با هوشترین، با فرهنگترین، با سوادترین و غیره ترین ملت دنیا هستند اما هیچکس هنوز این را نفهمیده و این موسسه هم به دلایل امنیتی از انتشار نتایج تحقیقاتش جلوگیری کردهاست؟
البته در دستهی اطلاعات عمومی ایمیلهایی هم هستندکه حقیقت دارند اما اطلاعاتی که ارائه میکنند به هیچ دردی نمیخورد. مثلن دانستن سرعت رشد موهای رلف اورانگوتان به چه دردی میخورد به نظرتان؟
اطلاعات فرهنگی-تاریخی-اجتماعی و ...:
از آخرین موردی که به گوشم خورد شروع میکنم که مدعی شده بود عهدنامه ترکمانچای و گلستانچای ( به قول بعضی مقامات!) به پایان رسیده و حالا میتونیم کشورهایی که از ما جدا شدن رو برگردونیم. ما هم که در دوران مدرسه از تاریخ حفظ کردن به ویژه تاریخ قراردادها فراری بودیم ییهو حس ملیگراییمون گل کرده و بدون اطلاع از درستی نامهای که رسیده اون رو برای همه میفرستیم. یا اینکه آیا خبر داشتید دکتر حسابی دوست جون انیشتین بوده و انیشتین تحت تاثیر اون هم قرار بوده مسلمون بشه و هم ایرانی؟۱
پیامهای فرهنگی – بهداشتی و ...
پاورپوینتها و ایمیهای حاوی جملات زیبا، پیامها و نکتههای روانشناسی (کنترل خشم، رازهای شاد بودن و ...) که در کل به نظر من مفید هستند و ارزش خواندن دارند اما به شرطی که تقاضا یا پیشنهاد ارسال برای بقیه از انتهایشان حذف شود. به ویژه اونهایی که توش میگه اگه برای کلی آدم دیگه اینو نفرستی میره زیر تریلی میمیری بیچاره!
اما در دستهی پیامهای بهداشتی و حوزهی عمومی وضع کمی متفاوت است. ایمیلهای زیادی میرسد که نمیتوان به درستی آنها اطمینان داشت. مثلن دوستی عزیز ایمیلی برایم فرستاده بود دربارهی معجزهی درمان با آب و گفته بود که اگه هر روز صبح ناشتا ۵/۱ لیتر آب بخورید کلی از امراضتون خوب میشه. حالا ما کلی امراض نداشتیم ولی با تمرین روزانه تونستم این کار رو انجام بدم که در نتیجه تبدیل شده بودم به یک بشکهی متحرک و نیمی از روز را در جاییکه دانم و دانی میگذراندم! البته اساس آب درمانی تایید شده ولی نه به روش بشکه درمانی.
برای خواندن ادامه مطلب روی پیوند زیر کلیک کنید...
دیشب منزل۱ میخواستن آژانس بگیرن برای فرودگاه. وقتی زنگ زده بود به ۱۱۸ پاسخ شنیده بود که تمام شمارههای تاکسی تلفنی از سیستم حذف شده. دلیلش هم ظاهرن این بوده که چون آژانسها برای پر کردن یک فرم خاص مراجعه نکردهاند این تصمیم در واکنش به ایشان گرفته شده است. حالا باید از مدیر یا رییس یا هرکسی که این تصمیم را گرفته پرسید پس حق و حقوق مردم در وسط این دعوا و مشکل شما چه میشود. که البته طبق معمول هرکسی طرف دیگر را مسول و مقصر میداند.
یادم افتاد که سه سال پیش وقتی به دلیل تبدیل شدن خطهای تلفنمان به فیبر قوری (نوری سابق) اینترنت ADSL قطع شد2 هم با مشکل مشابهی روبرو شدیم. پس از دوندگیهای بسیار و گذشت چندین ماه و حرفهای متناقض و غیرمسولانهی مسولان مخابراتی منطقه، در نهایت وقتی از طرف مخابرات خواستند سرویس را برقرار کنند یک مشکل جدید رخ نمود: تجهیزات مخابراتی منطقهی ما درون یک پادگان است و به دلیل اختلاف بین مخابرات و پادگان و ممنوع الورود شدن مخابراتیها به پادگان قضیه به کلی منتفی شد و دوباره به خط تلفن ذغالی روی آوردیم.
ظاهرن لجبازی و به گروگان گرفتن حق مردم اهرم فشار خوبی در رقابتهای اینچنینی است.
پی نوشت:
۱- ما یک شیخ غیرتی هستیم ولی شما اگر از این بچه سوسولهای مدرن هستید بخوانید همسر!
۲-تجهیزات فیبر نوری که استفاده شده بود با ADSL سازگار نبود و ظاهرن تنها خاصیت فیبر نوری این بود که افرادیکه در روز چندین ساعت را به غیبت کردن با تلفن اختصاص میدهند از کیفیت صدای بهتری برخوردار شوند.
ساعت 4:30 بیدار باش، بعدش نماز و صبحانه و بعدش نرمش صبحگاهی و بعد: به خط شدن جلوی اسلحهخانه و تحویل گرفتن سلاح. با اینکه در اوسط بهار بودیم اما هنوز هوای صبح خیلی سرد و گزنده بود. و حالا با این بیحوصلگی ناشی از خواب آلودگی و سرما، باید آن اسلحهی سرد و سنگین را هم تحویل بگیری. اسلحهای که یک بند کثیف دارد ولی حق نداری از آن استفاده کنی و اسلحه را به دوش بگیری...فقط "به دست فنگ" و "پافنگ". بدنهی اسلحه سرد و زمخت است و حملش ناراحت کننده. به دلیل سرما و خشکی و کشیدگی پوست در اول صبح سرد، برخی حرکتها باعث دردناکی دستت میشود، به ویژه حرکتهای ژانگولری مانند بلند کردن اسلحه با یک دست و همزمان چرخاندن آن در هوا برای پرت کردن و تحویل دادن به مادون و یا گرفتن آن از دست مافوقی که برایت پرتابش کردهاست و آن هم دوباره با یک دست. زخم شدن گاه به گاه دست در اثر بیدقتی در کشیدن دستگیرهی آتش هم که جای خود... انگار که اصلن این آهن سرد با گوشت و پوست انسان ناسازگار است.
در میدان تیر و در هنگام شلیک و در همان موقع که دردی که در اثر صدا در گوشت پیچیده به یادت میآورد که باز فراموش کردهای دستمال را در گوشت بچپانی، همزمان داغی لوله و پوکه را هم حس میکنی.
وقتی پوکههایی را که از اسلحه بیرون پریدهاند با موفقیت در دست میگیری و خیالت راحت میشود که گمشان نکردهای تا مشمول تهدیدهایی شوی که از خروس خوان در گوشت خواندهاند، همان موقع فکر میکنی که اگر این گلولههای داغ که سیبل را سوراخ میکنند و گاهی بوتههای خار را آتش میزنند در بدن انسان فرو روند چه میشود:ترکیب سرب داغ و گوشت و خون! ... نه، انگار که این جسم داغ با گوشت و پوست انسان دمساز نیست.
***
و چه قامت ناسازیست این تفنگ که نه سردیاش به انسان میسازد و نه گرمیاش، نه سکوت سردش و نه غرشش. ای کاش میشد همانگونه که فریدون مشیری خواسته* این تفنگ را زمین بگذاریم، کاش به آن مرحله میرسیدیم که به جای استفاده از تفنگ از قدرت زبان و فکرمان برای حل چالشها و تضادهایمان استفاده میکردیم.
کاش دوباره انسانیت زنده میشد. انسانیتی که خیلی وقت است مرده:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود**
هفتهی پیش سالگرد جنگ بود، جنگ تحمیلی. و البته در طول تاریخ کدام جنگی بوده که تحمیلی نبوده است؟ تحمیل زورمداران بر انسانهای زیر دست...
و شمعی روشن میکنیم به یاد جوانان ایران زمین که درمیدان جنگ همچون برگ خزان به زمین ریختند و خاموش شدند.
و از آنجا که اهل نفرین نیستیم،
دعا کنیم برای بی فروغ شدن چراغ دکانهایی که با خون ایشان روشن شد.
پینوشت:
وقتی در رادیو آژیر خطری که موقع بمبارانها پخش میشد را دوباره پخش کرد، یک حس استرس آلود قدیمی برای لحظاتی وجودم را فراگرفت.
دعوت میکنم مطالب مرتبط پارسالی را هم بخوانید، خیالتان راحت باشد غم انگیز نیست:
۵۴- جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان
۸۸- ماشین کویتی، پپسی و سِون آپ
* متن کامل شعر و همچنین اجرای آن با صدای استاد شجریان در اینجا
** سرودهای مشهور از مرحوم فریدون مشیری
میگویند مردها تا مدتها بعد از ازدواج از خاطرات سربازی برای همسرشان میگویند و این کار را اینقدر ادامه میدهند تا همسر مورد نظر کلافه شود. و اما حالا در عصر اینترنت و وبلاگ ظاهرن رنج یا لذت شنیدن از مسایل سربازی دیگر منحصر به همسران نیست و میتواند دامنهی خوانندگان یک وبلاگ را در بر بگیرد!
البته سربازی در کل چیز خاصی نیست، فقط یکی از شاخصههای آن که خاطره میآفریند این است که آدمها کارهایی در آن انجام میدهند که بهصورت عادی هرگز انجام نمیدهند و یا اگر هم که انجام میدهند در زمان و مکانهای درست و حسابی انجام میدهند.
برای مثال در زندگی پیش آمده بوده که هم بیل بزنم و هم نیمچه بنایی انجام دهم و یا به امور باغچه برسم. اما سابقه نداشته که ساعت ۰۳۳۰ (یعنی سه و سی دقیقهی بامداد) در حال بیل زدن و پاکن کردن باغچه و آبرسانی به درختان باشم.
و یا سابقه داشته که بعد از صرف غذا روی میز را پاک کنم اما...اما فرض کنید زمانیکه همهی کسانیکه میشناسی در خواب خوش هستند و آفتاب نزده و سگ از لونه بیرون نیامده، مشغول دستمال کشیدن روی میزهای صبحانه باشی آنهم نه یک میز... اینکه در این وضعیت چه حسی به آدم دست میدهد بستگی به شخص دارد. من خودم از این مسایل زیاد ناراحت نبودم، به خصوص اینکه کارها بین همگان تقسیم شده بود و به غیر از عدهی کمی که بیمعرفتی میکردند و از زیر کارها در میرفتند بقیه بچهها کارهایشان را درست انجام میدادند. تنها چیزی که من را ناراحت میکرد و قبلن هم اشاره کردم یک مساله بود: اتلاف وقت! (البته دوری و دلتنگی جایگاه دیگری داشت.)
بعد از پایان دورهی آموزشی و تقسیم شدن هم بسته به اینکه در کجا افتاده باشی باز دورانی از تجربههای جدید شروع میشود، به خصوص اینکه در ارگان پرکاری همچون نیروی انتظامی باشی.
مثلن تجربهی روز قدس و حوادث دیروز مسجد قبا در شیراز جالب بود. ولی اصرار نکنید که بیشتر از این چیزی نمیتوانم بگویم، به هر حال فعلن نظامی هستیم! و ملزم به رعایت یک سری اصول حفاظتی. اما همینقدر بگویم که دیروز دلم برای بچههای یگان ویژه خیلی سوخت. من که لباس معمولی تنم بود بعد از ۱۲ ساعت ماموریت (۷ صبح تا ۷ شب) داشتم از تشنگی هلاک میشدم، حالا حساب کنید اون بنده خداها با اون لباسهای چندلایه و کلاههای خفن چی میکشیدن...
گفتم قبل از خواب سری به اینترنت بزنم. اما همینکه صفحهی اخبار را باز کردم یخ کردم...آن خبری را که هیچگاه دوست نداشتم بشنوم شنفتم: محمد نوری عزیز درگذشت... بغضم گرفت و قطره اشکی در چشم خواب آلودم برقی زد.
زیاد رمانتیک نیستم اما نسبت به محمد نوری همیشه یک حس خاصی داشتهام. خیلی دلم گرفت و با اینکه نوک انگشتم سوخته، نتوانستم چیزی ننویسم و بخوابم. داشتم یک سری کادو برای مراسم عروسی خواهرم آماده میکردم که نوک انگشتم با چسب حرارتی سوخت...و یاد حس و حال عروسیها بخیر، چه حس نوستالژیکی داره یادآوری چراغونی، ردیف صندلیها، عطر گلها در شب و ... و صدایی که همیشه میخواند:
" گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارک باد"
و چه آهنگ زیبا و خاطره انگیزی بود، و چه صدای گرمی آنرا میخواند:محمد نوری.
همیشه دوست داشتم که کنسرتی برگزار کند و در آن شرکت کنم، اما بعد از پنجاه سال فقط یک بار این کار را کرد و آخر هم نتوانستم بروم. وقتی که فیلمش را گرفتم فهمیدم که استاد حمید قنبری هم همین آرزو را داشته و پس از برآورده شدن آن دیگر آرزویی ندارد.
برایم جالب بود، قبل از اینکه آهنگ واسونک شیرازی را بخواند گفت که ایشالا بیام تو عروسی بچههاتون...و من همان موقع آرزو کردم که صاحب این صدای گرم و پر ابهتی که بیش از نیم قرن در اوج بوده سالهای سال سالم و پابرجا بماند... اما دریغ.
و چه قدر قشنگ بود صحنهای که استاد حمید قنبری به روی سن آمد. هنرمندی که خودش با دوبلهی جری لوییس ماندگار شد و ترانهی جان مریمی که سرود محمد نوری را در قلهی خاطرهها نشاند. و سالهای سال خواندند و میخوانند که:
بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها وای نازنين مريم
و یاد لحظههای دلگیر خوابگاه بخیر که با صدای دلنشین و عاشقانهی نوری رونق میگرفت و پرنشاط میشد وقتیکه پیام شاعرانهی فریدون مشیری عزیز را با صدای شگفتش میخواند و به اوج میرساند:
خروش موج با من میکند نجوا
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت
و دوست دارم که باز بنویسم و بنویسم که از محمد نوری و مانند او نوشتن و گفتن، نه گفتن از شخص که بیان گوشهای از هنر ایران زمین است و شرافت مردمان عاشق آن: بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو...
و باز دوباره صبح شد و من هنوز بیدارم... اما افسوس که تو به خواب رفتی.
تقویم رومیزیام هنوز روی صفحهی فروردین باقی مانده بود. و به تبعیت از آن انگار همهی اشیاء اتاقم دو ماه در سکون بودهاند. کاغذها و کتابهای روی میز، خرت و پرتهای گوشهی اتاق و دیسک و پول خرد و ماژیکهای وایت بورد. همه به همان حالتی بودند که دو ماه پیش رهایشان کرده بودم.
دوران دوماههی آموزشی هم گذشت و برگشتیم. از شیرینی و لذت برگشت و یا از تلخیهای دوری و کلافه شدن از هدر رفتن عمر، تا وقتی نتوانم به گونهای بیانش کنم که احساس کنم میتواند گوشهی مشترکی داشته باشد با احساس دیگران و یا بیانگر شادی یا دردی باشد فراتر از شخص من صرفنظر میکنم. زیرا همیشه دوست داشتهام در این وبلاگ حرف از ما باشد و نه من. هرچند خیلی وقتها موفق نبودهام و نه خودخواهی که نیاز به نوعی همدردی طلبی و یا هم صحبتی و یا دیگر مسایل پیچیدهی روحی روانی دلیلش بودهاست.
به هر حال برگشتیم و یک هفتهای را در تب و تاب تقسیم بعدی و مسیری که قرار است بر زندگیام به گونهای تحمیل شود گذراندم و هنوز هم البته کار به آن سرانجامی که بشود شرحش داد نرسیده است. هنوز هم آنقدرها خدمت نکردهام که بشود ماجراهای زیادی را با آب و تاب در اینجا قلمی کرد و معرکه به پا کرد.
فعلن از تنهای خاطرههای بعد از آموزشی یکی مربوط میشود به توقیف سه بچهی ده یازده ساله که نمیدانم با آن قد و قوارهی کوچک چه طور سوار موتور گازی شده بودند و وقتی حاجی به آنها گفت که بازداشتشان میکند مثل ابر بهار زدند زیر گریه و من یک لحظه ترسیدم مثل آن موجودات بامزهی کارتون سرندی پیتی، از اشکشان سیل به راه بیافتد.
اما خاطرهی دیگر مربوط میشود به دختری که به دفترمان آمده بود و آدرس اداره اماکن را میخواست. تنها بود و میخواست به مسافرخانه برود و خوب ظاهرن زنها نمیتوانند به تنهایی و بدون نامه اماکن اتاق بگیرند. وقتی دفترچهاش را داد تا آدرس را برایش بنویسم با حالتی نیمه ملتمسانه پرسید که آیا نمیشود نامه را ما برایش بنویسیم که خندهام گرفت. میگفت گیر میدهند. ظاهرن خیلی روی لباسی که تنمان است حساب باز کرده بود. میدانم که این خاطره جذابیت زیادی نداشت و یا حرف خاصی در آن نبود، اما اگر قدرت قلم محمود دولت آبادی در توصیف صحنهها و حسها را داشتم و میتوانستم سردرگمی و تردید نگاه و حیای مرموز رفتارش را آنگونه که بود شرح دهم، آنوقت میفهمیدید که اتفاقن خیلی هم خاطرهی مهمی بوده است!
خوب این چند خط را به عنوان سلام و علیک و عرض ارادتی خدمت خودتان داشته باشید تا انشاءالله وقتی تعیین تکلیف قطعی شدم و بیشتر روحیه گرفتم با خاطراتی شیرینتر و یا مطالبی با ارزشتر در خدمتتان باشم. در ضمن مقدم خوانندگان جدید که از بچههای گروهان ایمان هستند را نیز به این وبلاگ گرامی میداریم!
و در انتها از آنجا که ممکن است خیلیها بپرسند مگر متاهلها را شهر خودشان نمیاندازند باید بگویم که نیروی انتظامی فارس استثنا هست و بنا بر دستور فرمانده استان هیچ سرباز بومی در شهر خودش نباید خدمت کند حتا اگر ۱۰ فرزند هم داشته باشد. حالا اینکه ایشان چگونه باید خرجی زن و بچه شان را به دست بیاورند دیگر از من نپرسید لطفن.
پوتینهایم خشک و سنگین هستند و همین باعث میشود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد میشوم، حتا به قیمت له شدن سبزهها.
وقتی پوتین میپوشی قدمهایت سنگین و پرابهت میشود. هربار که پایت را روی زمین میکوبی احساس قدرت میکنی. وقتی از توی باغچه رد میشوی همه چیز زیر پایت له و نابود میشود. علفهای سبز قد کوتاه میکنند و روی هم میخوابند، گلها پرپر میشوند و جای پاهایت به روشنی بر سینهی باغچه نقش میبندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمدهای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.
احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعهاش هم میتواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شدهاند لذت میبرم و احساس قدرت میکنم. گاهی وجدانم تلنگری میزند اما اهمیتی نمیدهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کردهام و از مضرات آن در گوشم خواندهاند.
اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشیاش سیاه و سفید بود. اما نکتهی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستمها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه میکنم و پیش خودم فکر میکنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجهی خاصی نرسیدهام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش میکنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...
(۱)
تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی میکنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر میکنم در روانشناسی به آن میگویند منطقهی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.
درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفهای زندگیاش هست... و حالا میگویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟
میگویند زکات عمر است...میگویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمیشود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگیام گرفته میشود را حلال نمیکنم...
هیچوقت سختگیر نبودهام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربهی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...
برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربههای اجتماعی.
گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیهی زندگانی را آماده کرده بود، دربارهی آنها توضیح میداد و من و پدرم آنها را درون ماشین میگذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...
پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر میکنم محمد ته دلش خوشحاله که میخواد بره...
و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس میکردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بیاحساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب میکردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی بهصورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.
میگویند سربازی شتری است که درِ خانهی همه میخوابد. حالا این شتر به در خانهی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.
(۲)
خلاصش کردم. موهای سرم را میگویم. برخی تا لحظات آخر نگهش میدارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینهی "سلمونی" خودم را میدیدم و ریز میخندیدم. اما نمیدانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسیاش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسیتر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمهی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمهاش که میشود آبجو حرام. درست مثل بیحجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرامتر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار میدهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بیخیال.
(برای خواندن ادامهی مطلب لطفن کلیک کنید)
یکی بود یکی نبود. از قدیم الایام یک کارگر افغانی بود به نام غلامعلی که میشناختیمش و برای کل خانواده کار میکرد. قبلن ها که هنوز همهی کوچه ساختمان نشده بود در همین کوچهی خودمان زندگی میکرد و خیلی هم هوای خودش و خانوادهاش را داشتیم. مرد خوب، زحمتکش و قابل اعتمادی بود اما تنها مسالهای که داشت فرزندان زیاد بود که مرتب هم بر تعدادشان افزوده میشد. به همین دلیل همه سر به سرش میگذاشتند که چرا جوجهکشی راه انداختهاست. هنوز این بچه راه نیافتاده بود که بچهی بعدی از راه میرسید. بعد از اینکه از کوچهی ما رفت، نگهبان یک باغ شد که گاهی در آنجا هم به او سر میزدیم. در آنجا هم البته همتش را ادامه داد و از زاد و ولد بازنایستاد. و بعد از آنجا هم به یک گاوداری رفت و به همراه ۱۷ فرزندش به کارگری در گاوداری مشغول شد که همچنان نیز همانجاست و ماهم گاهی به او سر میزنیم. وی همیشه در بحثهای فامیلی به دلیل آوردن اینهمه بچه و پایین بودن سطح فکری مورد انتقاد بود و این انتقادات به خودش هم گفته میشد. لازم به تذکر است که همهی این ۱۷ فرزند هم در "رفاه کامل" زندگی میکنند. یعنی از بهترین خدمات آموزشی و بهداشتی و رفاهی و فرهنگی و تفریحی برخوردارند. سالی دو بار مسافرت میروند، مرتب غذای خوب میخورند، کامپیوتر و اینترنت دارند و غیره (دروغ که حناق نیست، تازه رسم هم شده).
خلاصه تا همین اواخر ما کوته فکران به خودمان اجازه میدادیم که از تفکرات این مرد انتقاد کنیم تا اینکه همین چندشب پیش فهمیدیم که چه اشتباه بزرگی میکردیم و وی افکاری بلند، آینده نگرانه و جهانی داشتهاست و ما خبر نداشتیم و اینک از آقای احمدینژاد به خاطر این آگاهی بخشی متشکریم. زیرا ایشان در تلویزیون گفته که ایران میتواند تا ۱۴۰ میلیون جمعیت هم داشته باشد که در رفاه زندگی کنند و از سیاستهای تنظیم خانواده هم بهصورت تلویحی انتقاد کردهاست. البته قبلن هم مقامات دولتی از سیاستهای تنظیم خانواده و همچنین حفاظت از محیط زیست انتقاد کرده بودند. به هر حال ایشان مسول و کلی کارشناس هستند و حتمن حرف حساب میزنند و یک چیزی میدانند که یک چیزی میگویند!
ضمنن اگر خواستند حاضریم در تلویزیون حاضر شده و شرح متنبه شدن خودمان را برای امت همیشه در صحنهی نخبه پرور بدهیم.
والسلام
پیش به سوی ایران سرافراز، مرفه، آباد و نمونه با ۱۴۰ میلیون جمعیت (تا کور شود هرآنکه نتوان دید).
۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینهی علم خدمات بیشماری کردهاست (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینههای مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیستها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصهی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطهی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.
گفتنیها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.
فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...
این مطلب مصاحبهای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.
این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان میپردازد.
خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظرههای مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد میکنم.
امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بیسابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...
به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر شیخ هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمیکنیم، بقیهاش هم قابل گفتن نیست!
اما همهی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمیشود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...
خدایا...
سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفرهها ارزانی کن، و ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...
پروردگارا...
کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر میداریم بتوانیم به باورهای خوبتر و نابتر برسیم.
یا رحیم...
داغ شقایقها را دریاب
ای دگرگون کنندهی قلبها و چشمها...
کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهرهمندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.
خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.
در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمیدانم دعای کدام طرف را اجابت میکنی ترجیح دادم سکوت کنم.
***
و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.
پارسال مطلبی نوشتم با عنوان نوروزنامهی کوچهی ۳۷ و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت بهشکل قبیلهای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر میشوند.
در اینگونه عید دیدنیها که یکهو حدود سینفر مهمان تشریف میآورند مسالهی پذیرایی بسیار حساس میشود.البته شیرینی و میوه را میشود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکیها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروهی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.
*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامهی مطلب کلید کنید.
قبلن و به عنوان نذر بازگشت از مسافرت! جدول مشهور فاصلهی بین شهرهای ایران را بر مبنای اطلاعات اطلس گیتاشناسی تایپ کرده و در اکسل وارد کردم تا هموطنان محترم و همیشه در صحنهی سفر بتوانند از آن استفاده کنند که با استقبال بسیار گستردهای روبرو شد.
اما در پی آن یکی از خوانندگان زحمت کشیده و جدولی فرستادند از نام استانها و شهرهای هر استان که آنرا نیز به فایل اکسل با قابلیت جستجو تبدیل کردم. با کلیک روی پیوند زیر میتوانید این فایل را دریافت کرده و با وارد کردن نام هر شهر، نام استان آنرا بیابید.
پیوند دریافت فایل (اینجا کلیک کنید)(نسخهی اصلاح شده)
مطلب مرتبط:
جدول خودکار فاصلهی شهرهای ایران
*** لطفن در رانندگی احتیاط کنید.
دو یا سه سال پیش بود که از طرف وزارت علوم و طی تبلیغات فراوان اعلام کردند که از آن سال دیگر بن کتاب به دانشجویان داده نمیشود و به جای آن بن الکترونیکی توزیع میشود. برنامهی بنهای الکترونیکی هم این بود که در ابتدا دانشجو بیست هزار تومان پول میداد و دولت نیز ۲۰۰۰۰ تومان دیگر در کارت میریخت و بدین ترتیب عملن دانشجویان از تخفیف پنجاه درصدی و بلکه بیشتر بهره میبردند. ما هم که هیچوقت پول از کتاب خریدن زیاد نمیآوریم خوشحال شدیم و از آنجا که در و دیوار دانشگاه را از آگهیهای ثبت نام برای این بن پر کرده بودند به امور دانشجویی مراجعه کرده و با پرداخت بیست هزار تومان یک عدد بن الکترونیکی تحویل گرفتیم. در همان ابتدا گفتند که هنوز ۲۰۰۰۰ تومان بعدی واریز نشده و به زودی به کارتتان واریز میشود. ما هم با خیال خوش در نمایشگاه کتاب به خریدن کتابهای گران قیمتی که ممکن بود در شرایط عادی به هیچ وجه آنها را نخریم مبادرت کردیم. اما اکنون بعد از گذشت چند سال هنوز پولی به کارت بینوای ما وریز نشده است. بعد از آن در و دیوارهای دانشگاه پر شد از اینکه امور دانشجویی در برابر واریز نشدن مابقی مبلغ بن هیچ اطلاع و مسولیتی ندارد و دانشجویان مزاحم نشوند!
بعد از این سوزشی که بدینوسیله بر ما عارض شد به خاطرم آمد که چند سال پیش موسسهای با نام کارت کتاب ایران که زیرمجموعهی "سروش" بود طرحی با نام کارت کتاب ایجاد کرد که امکان خرید اعتباری و قسطی کتاب را فراهم میکرد. بندهی خوش باور نیز ۵۰۰۰ تومان برای ثبت نام واریز کردم. اما نه کارتی گیرمان آمد و نه خری و نه حتا بزغاله ای. وقتی هم پیگیری کردم آنقدر بیادبانه و زشت برخورد کردند و ما را به اینجا و آنجا پاس دادند که دیدم پول تلفن و پیگیری بیشتر از ۵۰۰۰ تومان میشود.
نه اینکه از این چیزها ناراحت باشمها، نه! چون وقتی دوستم را اینروزها که میبینم که با وجود داشتن یک بچهی یک ساله و بهصورت کاملن غیرقانونی وی را برای خدمت وظیفه به یک شهر دور انداختهاند دیگر این مسایل به چشمم نمیآید، ولی در عوض اشتیاق ملت به خدمت را به خوبی درک میکنم.
فکر بد نکنیدها، اینها که مینویسم از سر نارضایتی نیست، اصولن ما غلط بکنیم ناراضی باشیم.
پینوشت بیربط:
نمیدانم آنهایی که در شرکتهایی هرمی مانند گلدکوییست و امثالهم کلاه سرشان میرود چه حسی دارند؟
مصاحبهای خواندم از یکی از مسولین سازمان نظام وظیفهی نیروی انتظامی (احتمالن معاون وظیفه عمومی-درست در خاطرم نیست). ایشان ابراز خوشحالی کرده بود که استقبال جوانان و خانوادهها از خدمت وظیفه بسیار زیاد شده و نیروی انتظامی نیز تلاش میکند برای ساماندهی حجم انبوه تقاضا و رفاه حال مشمولین و راحت دلیِ خانوادهها خدمات خود را بهتر ارایه کند۱.
خواستم عرض کنم که سردار جان، این حجم انبوه جوانان که البته به واسطهی سیاستهای تشویقی اول انقلاب۲ مبنی بر بچهدار شدن تعدادشان اینقدر شده، اگر به سربازی نروند که از زندگی اجتماعی ساقطشان میکنید. نه گذرنامه میدهید و نه خیلی دیگر از خدمات را. حالا چطور این اجبار و اکراه را به اشتیاق جعل میکنید برای ما مبهم ولی البته آشناست. زیرا به واژگونه جلوه دادن شدن واقعیتها عادتی قدیمی داریم.
پینوشت
۱- البته باید اعتراف کرد که کیفیت خدمات اعزام به نظام وظیفه و سیستم آن بسیار بالا رفته و کارآمد شده. پاسخگویی و مشاوره دادنشان هم خوب است و فعلن در کل راضی هستیم!
۲-البته این مساله فقط به اوایل دوران انقلاب مربوط نمیشود. در چند سال گذشته هم از سوی مسولان دولتی و هم از سوی مسولان حکومتی اظهار نظرهایی مبنی بر نفی نظام تنظیم خانواده و بیهوده بودن و بلکه گناه بودن آن شنیده شدهاست.
مطلب مرتبط:
کاغذ پشت شیشهی یکی از مغازههای ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کردهبود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من هم که علاقهی ویژهای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا میریزد را نشانم دهد. میخواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمیریزد. اما وقتی که ظرف یکبار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت میتونم برم در کافیشاپ طبقهی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. منهم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشقهایی که بهوسیلهی آن به بچههای کوچک برنج له شده میدهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.
در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلیها بلند بود و چشم آدمهای این نیمکت به چشم یا پس کلهی نیمکت اونطرفی نمیافتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمهی ایشان قبل از ثبت سفارش:
- میگم مثل اینکه لوبیا هم داره...
-برو گمشو
-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه بود...
-اون مال پایینه، اه اه چه جواد
بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:
-میخوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشهها؟
-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا میگویند)
خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر میکنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنکهاییاست که میخورید و به ادعای اولیهی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباسهای غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بیخیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا مینویسم:
لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژهی سرآشپز که بنده تهیه میکنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.
در لوبیاگرم ویژهی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه میتواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آنرا بسیار خوشمزه میکند. متاسفانه تا اسم لوبیا میآید همه به یاد وضعیت شکمشان میافتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر میکنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.
در پایان امیدوارم از خاطرهی امروز و همچنین برنامهی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزیهای بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه میکنیم.
پینوشت:
۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکنندههای مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافتهای غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبلتر اعلام کرده بود برنجهای هندی و پاکستانی که به کشور وارد شدهاند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سمها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنجها.
مطلب مرتبط:
حکایت کافیشاپ و مرغهای سک*سی
قسمت اول
وقتی قبض آب و برق و گار و تلفن را دریافت میکنید، روی آن هشدار داده شده است که در صورت عدم پرداخت به موقع صورتحساب خدمات مربوط قطع خواهد شد و شما فکر میکنید که هر لحظه ممکن است برای قطع خدمات به در منزلتان مراجعه شود. اگر یک دوره هم صورتحساب را پرداخت نکنید مهر قرمز بزرگی روی قبض میخورد مبنی بر هشدار به قطع، حتا اگر بدهیتان هنگفت نباشد. شاید قبلن این هشدارها کمتر عملی میشد اما اکنون وضع تغییر کردهاست به ویژه دربارهی مخابرات. حتا موارد زیادی را این دوره دیدم (از جمله خودم) که هنوز قبض به دستشان نرسیده تلفنهایشان قطع شدهاست. در دفتر مخابراتی هم روی کاغذ بزرگ نوشته شدهاست که اگر بدهیتان را پرداخت نکنید به زودی خط شما جمع آوری خواهد شد. و توی پرانتز هم اینکه ظاهرن به دلیل وضع مالی خراب پیمانکاران جدید مخابرات، صدور قبض تلفن ثابت که قبلن رایگان بود الان پولی شدهاست.
در ضمن در پشت قبض هم هشدارهایی دربارهی عواقب خطرناک بد استفاده کردن از خدمات نوشته شدهاست.
گاهی هم هنگام مراجعه مامور خواندن کنتور، تشریف ندارید و برگهای هشدار آمیز مبنی بر اینکه اگر به زبان خوش زنگ نزنید و اطلاعات شمارندهتان را ندهید، به زودی آب و برق و گازتان قطع خواهد شد تا به دلیل شهروند شرور بودن، در ظلمات به درک واصل شوید.
قسمت دوم
برای بستن قرارداد اینترنت به یک شرکت مراجعه میکنید. در فرم قرارداد هشدارهای گوناگونی نوشته شدهاست. اینکه در راه نادرست و خلاف از اینترنت استفاده نکنید. اینکه نرمافزارهای اشغال کنندهی پهنای باند استفاده نکنید و غیره. و در صورت بروز هرکدام از این تخلفات شرکت حق دارد بدون اطلاع خدمات را قطع کرده و هزینه را نیز ضبط کند.
قسمت سوم
کالایی را خریداری میکنید و فروشنده نیز منت زیادی بر شما میگذارد که کالا دارای گارانتی است. اما در برگ گارانتی هشدارهایی میبینید مبنی بر اینکه در فلان و فلان و فلان مورد کالا مشمول گارانتی نمیشود و تازه اگر هم بشود هزینهی رفت و برگشت کالا بر عهدهی شماست.
و قسمتهای ادامهدار دیگر...
و از اینگونه موارد معمولن در بسیاری از قراردادهای خدمات و کار و مانند آن زیاد دیده میشود.
قسمت چهارم
در بلاگفا و دیگر مکانهای مشابه وبلاگی ایجاد میکنید. در صورت تخلف از قوانین مدیر مجموعه حق دارد بدون هیچ اطلاعی و حتا بدون اینکه آرشیو مطالب را در اختیارتان قرار دهد وبلاگ را مسدود و آن را پاک کند. اما در صورت بروز مشکلات فنی تعهدی مبنی بر پاسخگویی وجود ندارد.
آن روی سکه...
شاید برخی از مواردی که اشاره کردم بهصورت کلی عادی باشد زیرا مشخص کردن تعهدات دوطرف یک قرارداد، اصل تشکیل دهندهی هر قراردادی است. اما پرسش اینجاست که حق و حقوق طرف دیگر چه میشود؟
ادارهی برق در برابر قطع مکرر برق و آنهم ناگهانی و بدون اعلام از پیش چه مسولیتی نسبت به من دارد؟ اینکه در وسط انجام چند کار مهم ناگهان برق میرود و اطلاعاتم را از دست میدهم برای چه کسی در ادارهی برق اهمیت دارد که پرداخت به موقع صورتحساب برای من اهمیت داشته باشد؟
یا اینکه در اوج گرفتاری برای انجام چند کار در ساعت خاصی برنامهریزی کردهام اما ناگهان در آن موقع برق قطع میشود...
یا تلفنم بدون اعلام قبلی و بدون دریافت قبض قطع میشود و باعث ضرر میشود، و یا درست در زمانی بحرانی، اینترنت قطع میشود و شرکت ISP، وعدهی چندین ساعت یا چند روز بعد را میدهد. دربارهی کالا و خدمات و واژهی مسخرهای به نام "گارانتی" یا مضحکتر از آن "وارانتی" هم که دیگر نیازی به سخن گفتن نیست و همگان از عمق فاجعه با خبرند.
مَخلَص کلام اینکه تعهد یکطرفه به نظر من یعنی "تهدید" و زورگویی.
یه قسمت دیگه...
ظاهرن این روزها کار "تهدید" وارد روابط عاشقانه هم شده، شنیدم که شاعر میگه:
منو تهدید میکنی، که یه روزی از پیشم میری، دی دی دی...(این جلوهی آهنگش بود)
هشدار به شهروندان نمونه: هرگونه تجمع بیش از یک نفر ممنوع است.
یا دلیل تاخیری عندالمخاطبینی...
به زودی در مطلب بعدی منتشر میشود.
یکی از عنوانهای داغ خبری چند روز گذشته مربوط بود به اعدام بهنود شجاعی، پسر جوانی که در نوجوانی و در یک نزاع خیابانی یک جوان دیگر را کشته بود. بنابر گفتهی وکیل وی ایرادات زیادی در پرونده وجود داشته و مراحل قانونی و قضایی به درستی پیموده نشده است. از جمله نکتههای جالب در صحبتهای وکیل وی این است که پرونده خیلی دیر به ایشان سپرده شده و در مرحلهی دادگاه تجدید نظر، بهنودِ ۱۷ ساله وکیل نداشته و خود لایحهی دفاعیهاش را نوشتهاست.
از دیگر سو افراد زیادی برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول که احسان نصرالهی نام داشت تلاش کردند. از جمله فعالان حقوق بشر و هنرمندان معروف نظیر عزتالله انتظامی، پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، کیومرث پور احمد و ...
در طول همین فعالیتها بود که این هنرمندان احضار قضایی شدند و برخوردهایی با آنها انجام شد. در یکی از دیدارها ایشان توانسته بودند رضایت خانوادهی مقتول را به ازای پرداخت دیهای سنگین بگیرند و از این جلسه نیز فیلم تهیه شدهبود. اما بعدن خانوادهی احسان اعلام رضایت خود را پس گرفتند. البته فعالانی که به دنبال نجات بهنود بودند به برخی از مراجع از جمله آقای مکارم شیرازی نیز مراجعه کردند و نظر ایشان مبنی بر معتبر بودن عفو و غیرقابل بازگشت بودنش را به دادگاه اعلام کردند.
این ماجرا فراز و نشیبهای زیادی داشت که با جستجو در اینترنت میتوانید از جزییات آن آگاه شوید. اما به نظرم چند نکتهی قابل توجه در این میان وجود دارد. از پیگیری اخبار مربوط به این اعدام و همچنین چند اعدام مشابه قبلی، به نظرم رسید که طیفی هستند که با روشهایی مستقیم یا غیرمستقیم خانوادهی مقتول را تشویق به قصاص میکنند و اینگونه القاء میکنند که بخشایش قاتل برابر است با هدر رفتن خون عزیزشان. بهنظر میرسد نگرانی ایشان از این باشد که حکم قصاص که اکنون مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است سست شود. این طیف مخالف این هستند که برای موجه جلوه کردن در دنیا، اجرای احکام اسلامی را متوقف کنیم و از اینرو با شدت بیشتری بر اجرای احکام پافشاری میکنند به نوعی که در برخی از این اعدامها نوعی دهن کجی یا تو دهنی به مخالفان اعدام دیده میشود. برای مثال میبینیم که با وجود دستورالعمل رییس قوهی قضاییه مبنی بر ممنوعیت صدور حکم سنگسار، بازهم چند حکم سنگسار بهصورت سراسیمه و عجیب و غریب اجرا میشود.
اما نگاهی بیاندازیم به سوی دیگری از ماجرا. مادر احسان که تا لحظات آخر نیز گفته بود شاید بهنود را ببخشم و فقط میخواهم طناب دار را بر گردنش ببینم، خودش چارپایه را از زیر پای بهنود میکشد و او را میکشد. پس از آن هم در مصاحبهی تلویزیونی از این اقدام ابراز رضایت و آرامش میکند و از همکاریهای انجام گرفته با وی تشکر میکند. در پی آن، موجی در وبلاگها و برخی رسانهها راه میافتد و وی را آماج توهین و فحاشی قرار میدهند.
خواندن و بررسی حرفهای خانوادهی مقتول چه در مورد این اعدام و چه در مورد چند اعدام قبلی یک نکتهی مشترک را نشان میدهد و آن اینکه خانوادهی داغدیده بیشتر از اینکه انسانهای سنگدلی باشند در موقعیتی لجوجانه چنین تصمیمی گرفتهاند. لطفن به صحنهای که ترسیم میشود دقت کنید:
خانوادهای جوان عزیزش را در یک حادثه از دست دادهاست. قاتل هم یک جوان دیگر بوده که در یک لحظه عصبانی شده و به پشتوانه همهی کمبودها و بی توجهیهایی که در زندگی داشته و دیده و من و تو نیز به عنوان اعضایی از این جامعه در آن سهم داشتهایم، حاصل عمر یک خانواده را پرپر کردهاست.
حالا جریانی برای نجات جان قاتل به راه افتاده که موجی رسانهای نیز برپا کردهاست. عملکرد آنها نیز به گونه ایست که از قاتل یک قهرمان معصوم میسازد. در همهی تبلیغات و موجهای رسانهای هیچ کجا حرفی از درد و رنجهای خانوادهی داغدیده مطرح نمیشود. هیچ کجا مطلبی دربارهی ارزشهای انسانی آن شخصی که مظلومانه کشته شده دیده نمیشود. در عوض از نقاشیهای هنری متهم به قتل نمایشگاه برپا میشود و مرتب دربارهاش صحبت میشود. در کنار آن افرادی که برای رضایت گرفتن از خانوادهی مقتول تلاش میکنند مرتب در رسانهها آورده میشوند و بر محبوبیتشان افزوده میشود. افکار عمومی هم خیلی زود تحت تاثیر رسانهها قرار میگیرد. مثلن اگر به جای اینکه تمرکز خبری روی مظلومیت و معصومیت امثال بهنود باشد و خانوادهی مقتول یک سری آدمهای سنگدل و بیرحم و نفهم نشان داده شوند، چندین بار اشکهای سوزناک مادر مقتول نشان داده میشد و از رنجهایی که بر آنها رفته سخن گفته میشد آنگاه چهرهای ترسناک از قاتل ترسیم میشد که همه به دنبال قصاصش بودند.
به نظر من در چنین شرایطی خانوادهی مقتول حق دارد که احساس کند با گذشت کردن، خون فرزندش ضایع شدهاست. زیرا از یکطرف داغ و رنجش خودشان را میبینند و از طرف دیگر بیتوجهی و درک نشدن از طرف اجتماع را. از یک طرف به عفو میاندیشند و از دیگر سو و با دیدن رفتارهای طلبکارانه احساس میکنند که اجر کارشان نصیب فعالان و میانجیها میشود. برای مثال در یکی از همین نمونه اعدامهای اخیر، این حرف از خانوادهی مقتول جالب توجه بود که گفته بود قاتل از کارش ابراز ندامت نکرده بود و اگر پشیمان بود او را میبخشیدیم.
خلاصهی حرف بنده این است که من فکر میکنم به دلیل رقابت پیدا و پنهان بین دو گروه ، جان انسانها دارد فدا میشود و هیچکدام از دو طیف نیز به اهدافشان نمیرسند. از یک طرف فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام هستند که اعدام هر مجرم یعنی شکست آنها، پس باید در طرح و برنامههایشان تجدید نظر کنند. و در طرف دیگر مدافعان حکم قصاص هستند که آنها نیز از این راه به اهدافشان نمیرسند. زیرا پس از هرکدام از این اعدامها افراد جدیدتری از مومنان را میبینم که در عین حفظ اعتقاداتشان، به صف مخالفان اعدام میپیوندند.
پینوشت:
بهخاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی میکنم. به هر حال شیخی هستیم با هزار عیب و نقص که این روده درازی هم یکی از خصلتهای نهادینه شده در صنف ما است!
* ای کشته کهرا کشتی تا کشتی شدی زار، تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت (ناصر خسرو) توضیح ضروری: استفاده از این شعر فقط برای جذابیت عنوان بود و قصدی برای انطباق مفهوم آن با ماجرایی که اتفاق افتاده وجود نداشته است.
پیوندها:
سلام به همهی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش میخواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح میدادم.
امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژهای برای این روز ندارم. شهید دادهایم و عید نداریم. اما برای همهی انسانهای شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفتهاست و تبدیل به نوکران بیجیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شدهاند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسانها نمیکند...و اما برای آنهایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبهی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!
و اما بعد از این نوبت میرسد به داستانی که انگیزهی نوشتن این مطلب شد.
قبض موبایلم که قطع شدهاست را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخهی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیریاست که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی میشدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همهی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.
چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامهی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آنرا زیر و رو کردم اما متاسفانه فرمها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمرهها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آنجا هم چارهای جز جعل سند نداشتم!
و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانهگیزیهای بیمنطق یا بازی دادنهای اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمهای نان حلال در سفرهی زن و بچهمان بگذاریم، "به حول و قوهی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمیگذارم:
- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمیزنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازالهی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایتنامهی همسر اول هم که حرفشو نزن، میگن آه زنها بدجوری میگیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بیخیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمیشه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسندههای مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی میشه و در حال نعشهگی سخنرانی میکنه و مردم رو به فنا میده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چیبدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟
- برو بابا این کاره نیستی...
خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتبخانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر میشود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقهی مفید- این هم به زودی منتشر میشود)، عریضهنویسی و غیره...
***
مطلب مرتبط:
سیف الله داد هم رفت، مثل همهی ما که روزی خواهیم رفت.
بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی میکرد مرتب ما را به سینما میبرد: بایکوت
و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده میآمد، ما و بچههای عمو و عمهام را به سینما میبرد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا
نمیدانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنههای این فیلم برایم ایجاد میشد همچنان در ذهنم باقیست.
البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهمتر و ماندگار تری انجام دادهاست. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دورهای که هنرمندان از آن به عنوان دورهی طلایی سینمای ایران یاد میکنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشیها را آتش میزدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشههای سینما را نیز پایین میآوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلمهای ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمیکنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.
و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. دربارهی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنهی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنیها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.
...
چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانوادهاش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکتهاش داد.
خدا رحمتش کند.
بحث مطلق یا نسبی بودن ارزشهای اخلاقی، از قدیم در بین علمای اخلاقی و صاحبنظران مطرح بودهاست. اما در دین ما یعنی اسلام، تا آنجا که من درک و برداشت کردهام این ارزشها مطلق هستند. مثلن دروغ و عدالت در هر شرایط زمانی یک حکم را دارند. البته برخی علما بعضی از دروغها را بدون اشکال و حتا دارای ثواب دانستهاند. مثلن دروغ گفتن برای اصلاح رابطهی بین دو نفر. در اینجا نمیخواهم بحث فقهی کنم چون سوادش را ندارم. اما نظر من این است که کوچکترین نسبی گرایی که در چنین مفاهیمی ایجاد شود میتواند زمینه ساز انحرافهای بزرگ شود. برای مثال وقتی برای دروغ در شرایطی استثنا گذاشتیم، باعث میشود که اشخاص در شرایط مختلف و برای رسیدن به منافع مشروع یا غیر مشروعشان، بالاخره نوعی از توجیه عقلی یا شرعی را پیدا کنند تا دروغگوییشان توجیه شود. در این حالت مسالهی دروغ که دست کم در قرآن به عنوانی گناهی بسیار بزرگ معرفی شدهاست به یک مسالهی ساده وپیش پا افتاده تبدیل میشود.
فکر میکنم برای بهبود وضع فرهنگی جامعهمان باید از اینجا شروع کنیم که از هر نوع دروغی، چه مصلحتی باشد و چه غیر آن بپرهیزیم. حتا اگر به ظاهر خیری هم در آن باشد باز هم باید از آن دوری کنیم. شاید کمی سخت باشد، ولی تنها آدمهایی که شهامت و شجاعت روبرو شدن با واقعیت و همچنین راستگویی همیشگی را دارند میتوانند طعم واقعی سعادت را بچشند و منشا خیر و برکت برای خودشان، اطرافیانشان و جامعهشان باشند.
به امید روزی که این بلای عظیم از سرزمین ما رخت بربندد و انواع "دروغگویی" ویژگی شاخص اجتماعی ما نباشد.
***
در این مدت که نبودم روزهی سکوت نگرفته بودم، بلکه گلویم گرفته بود و نمیتوانستم حرف بزنم. از همه دوستانیکه جویای حال بنده بودند و یا به اینجا سر میزدند متشکرم. البته من به وبلاگ همه دوستان رفت و آمد داشتم! یکی از اتفاقات خوشی که در این مدت افتاد دیدن فعالیت دوبارهی شبلی عزیز بود.
مطلب مرتبط
بخش یک
اینجانب...
اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقهی مبارزاتی گستردهای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گستردهای هم دارم و مثلن خوب میدانم که بورژوازی فحش خیلی بدیاست و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایههای فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گستردهای دارم و خوب میدانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل میشدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیونهای دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیرهی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانههای معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیدهام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درسهای مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بودهام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را میزدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید میکردند. تحلیلهای عمیقم مانند اینکه "همهی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گستردهی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی میفهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شدهام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کردهام.
اونجانب...
و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بودهاند. درست است که شهرتشان در جامعهی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانهی جومونگ نمیرسد، اما فعالیت آزادیخواهانهشان را از سالهایی خیلی دور آغاز کردهاند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمیرفتند. خودشان و خانوادههایشان همواره در فشار بودهاند و هزینههای زیادی پرداختهاند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیدهاند و نه به پست و مقامی. با ملاحظهی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیدهاند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانهی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر میخواهید مختصری دربارهی یکی از دهها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.
بخش دو
پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچها را باز کردم و قطعات را بهصورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را بهصورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!
از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار میکند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربیهای استعمارگر آزار داشتهاند که این پیچهای اضافی را در آنجا کار گذاشتهاند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بودهاست. این پیچهای اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آنرا وارد کشورمان کردهاست تا به دلیل انجام برنامهریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیدهایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانهای بودهاست. فقط نمیدانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ میکند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.
نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.
نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.
نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفیاست و از هیچکسی حمایت نمیکنم و اینها هم که گفتم فقط مصداقهای کلی بود!!!
پینوشت:
1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته میشود.
2- همان بینا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب
3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.
چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکهی ضاله! و انگلیسی بیبیسی هم آن را نشان دادهاست. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده میشود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفتهاست تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت میشود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسهای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و میگوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت میکند و نه با روبهان!
حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی دادهاست را نادیده میگیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر میشود و حرفهای ناروا میشنود باز دست از کار نمیکشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران میگوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمیتوانیم از او سوال کنیم"!
دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایههای اینچنینی از جامعه میگذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع فرایند دمکراسی را نشان میدهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایههای مختلف اجتماع، اشارهای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانهای میشود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد میکند و در نهایت نیز موفق نمیشود (نمونهاش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعهی نیروهای اصلاح طلب بودند).
اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.
اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشهای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا میکند جای امیدواریست...
اینکه در این روستا زنی پیدا میشود که چنین بیپروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعهاش تلاش میکند،
اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع میکند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت میکند...
همهی اینها آیندهای روشن را برای ایران نوید میدهد، آیندهای که رسیدنش از همین امروز شروع میشود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...