مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.
برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید می کند که "زن باید شغل دوشته باشه" و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد, مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.
یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و بخواند.
افزون بر این ها مادربزرگ ما با تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید "می مرده شورش مرده؟1"! و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را اینجا نوشته ام) بیرون بگذارد.
مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن قسمت "ماچ" از انتهای مراسم حذف می شود. اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده. بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری ایشان مسافران را بیمه کنیم!)
ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!
یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم.
این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی می شود و می گوید "غیرتم می شود" ! حتا به این خانم اجازه نمی داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می گفت: "بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم سگ نگام می کنه؟" و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود: "الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد چیزیه..." و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می گفت: " فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم راضیم"
و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند.
اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید "مادرته؟" گفتم "نه, مادر بزرگمه" و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را بوسیدم...
پی نوشت:
1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می خواید برید جاشو پر کنید!
چند روز پیش فیلمی پخش شد از چند صحنه غیراخلاقی- ورزشی- اسلامی- عرفی و غیره که ظاهرن قلب ملت مومن, با اخلاق, ورزشکار و غیره را به صورت شدیدی جریحه دار کرده است. عده ی زیادی این بازیکنان را محکوم کرده و خواستار شدیدترین برخوردها با ایشان شده اند و برخی هم با استناد به این مورد و دیگر موارد مشابه صحبت از فساد و بی اخلاقی های گسترده در فوتبال کرده اند که البته بیراه هم نگفته اند. اما خوب طبیعی است که هیچ گاه نمی توانند درباره سرچشمه اصلی این فسادها و بی اخلاقی ها صحبت کنند چراکه اگر جزو گردن کلفتان عرصه باشند که خوب خودشان همان سرچشمه اند و اگر جزو گردن نازکان باشند که خوب از قطر گردنشان مشخص است که توانایی چنین کاری ندارند.
از بحث پول های کثیف و آدم های بی جنبه ی یک شبه پولدار شده و بی اخلاق که بگذریم تازه می رسیم به خودمان. راستش را بخواهید به نظر من جماعتی که از دیدن این صحنه شوکه شده اند دو دسته اند. یکی مردان و دیگری زنان. زنان که حق دارند. اما مردان خود نیز باز دو دسته اند. یکی بخش خیلی پاستوریزه که نه تنها هیچ وقت از این کارها نکرده اند بلکه حتا ندیده اند. اما بخش دیگر که اکثر مردهای جامعه را تشکیل می دهند و سال ها زندگی و مدرسه رفتن و سربازی رفتن و غیره رفتن در این کشور دیدن این گونه صحنه ها را برایشان طبیعی کرده است. شوکی هم که به این دسته وارد شده دقیقا مربوط به دیدن آن از تلویزیون است و نه اصل ماجرا, تازه آن هم به نظر من بیشتر از این که شوک باشد ذوق و هیجان بوده است!
در همه جای دنیا گاهی صحنه های بسیار ناهنجاری در فوتبال یا دیگر مراسم عمومی دیده می شود که بر اساس قانون هم با آن برخورد می شود. در این جا هم انتظار همین است که با این کار زشت برخورد شود. اما له و نابود کردن این دو بدبختی که بخشی از هنجارهای پنهان و زشت جامعه را جلوی دوربین بردند به نظرم کمی بی انصافیست. ضمن این که هرکاری را باید با مقیاس خودش سنجید. برای مثال اگر من سرکلاس درسم به دانشجویی بگویم بزغاله به نظرم دقیقا کاری همانند انگشت کردن در زمین فوتبال را انجام داده ام. یا مثلن برادر خاوری - که یه بخش کوچیک از پول هایی که با دوستان گردن سایز کلفت خودشان خوردند را بردند کانادا و یه آلونک خریدند (تازه این هم در اثر تبلیغات سو تلویزیون بوده که هی توش می گفت تو فکر یه سقفم) - جزو کسانی هستند که ید طولا یا به عبارتی انگشت طولایی در نوازش آن جای مردم و مملکت داشته اند.( تازه حسابش را بکنید طرف چه انگشت کلفتی هم داشته که تونسته اینقدر به ملت خدمت کنه). اما حالا همه به صف شده اند و برای زیبا سازی چهره دلربای خودشان هرچه از دهنشان در می آید به این دو نفر می گویند.
خلاصه این که خواستم بگویم آقا... همچین هم جامعه ی زیاد پاستوریزه ای نیستیم. به خوبی به خاطر دارم که در مدرسه راهنمایی و دبیرستان – که هر دو هم از مدارس خوب و نمونه بودند (البته قبل از اختراع غیرانتفاعی ها) – از این صحنه های زیاد می دیدیم. هرچند مرتکبینش محدود بودند اما "صحنه" را می دیدیم. در ضمن انجام دهندگانش هم گی و بچه باز نبودند همه! حتا یادم هست که یکبار ناظم دبیرستان آمد سرکلاس و از بچه ها خواست به جای اینکه روی دیوار بنویسند فلان معلم بچه باز است (معمولن در هر مدرسه یکی دو معلم بخت برگشته به این عنوان معروف می شدند) در راه پله ها کمتر با انگشت یکدیگر را بنوازند. همین الان می شناسم برخی از آن طیف انگشت نواز را که اکنون سایز گردنشان هی, همچین بد نیست.
این وسط بعضی ها هم از وقوع چنین مساله ای در یک جامعه اسلامی ابزار نگرانی می کنند. اما به نظر من در جامعه ای که دروغ و غیبت و کلاهبرداری و دزدی و حق خوری اش به جاست و فقط هنگام غیرتی شدن برای خواهر و مادر است که چیزی از اسلام به یاد می آورد, این گونه مسایل نباید زیاد نگران کننده باشد.
آخرنوشت: ضمن تشکر از این که قابل دانستید و این مطلب را خواندید, عید قربان را هم به شما تبریک می گویم. راستی به نظر شما آقای خاوری وقتی رییس بانک ملی بوده و با یک دست اسناد سوء استفاده مالی را امضا می کرده و با دست دیگر به مدیر روابط عمومی دستور می نوشته که بنرها و بیلبوردهای تبریک عید قربان را آماده کنند – همان عیدی که می گویند باید ابتدا گوسفند نفس را در آن قربانی کنید – چه حسی داشته است؟ و سوال دوم این که چه ارتباطی بین این حس و احساس بازی کنان خاطی در هنگام انجام "آن کار" وجود دارد؟
خانومم می گفت: اگه صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شیم می تونیم قبل از رفتن ورزش کنیم.
منم گفتم: با زودتر بلندشدن موافقم, اگه صبح ها ساعت 6 بیدار بشیم بعدش می تونیم یک ساعت دیگه تا 7 بخوابیم!
کارمان به جایی رسیده که در حین افطار نمایشنامه های رادیویی شبکه فارس را گوش می کنیم, قدیم تر ها دو تا آدم که سرش به تنش بیرزه مثل رضا عطاران یه سریال می ساختن که ارزش دیدن داشت اما حالا هیچ!
یکی از این نمایشنامه ها درباره یک بنده خدایی بود که اعتیاد رو ترک کرده بود و داشت خاطراتش رو می گفت, از جمله اینکه تازه وقتی گوشه خیابون خوابیده بود کم کم داشت احساس می کرد که خیلی معتاد شده و خانوادش هم دیگه شک کرده بودن! اما یه نکته جالبش این بود که در اوج اعتیادش که باید روزی سه بار می کشید به خاطر عدم پرداخت نفقه افتاده بود زندان و 8 ماه حبس کشیده بود, ما که نفهمیدیم این 8 ماه رو چه جوری تو زندان سر کرده و مواد بهش نرسیده (چون همنطور که می دونید زندان های ما سازنده هستند و توش مواد و این ها نیست) و بعد از آزادی همچنان به کشیدن موات ادامه داده. نمایشنامه هم اصولن درباره این 8 ماه صحبتی نکرد. به سلامتی ساقی های مواد که دیوار هیچ زندانی راهشون رو سد نمی کنه!
***
نخست وزیر بریتانیا گفته بود که اگه آشوب ها ادامه پیدا کنه پلیس استفاده از همه ابزار رو مد نظر قرار می ده و حتا از ماشین آب پاش هم استفاده می کنه!
شاید فکر کردید که اینو گفتم که بگم ببین چقدر ملایم با مردم برخورد می کنن, ولی زهی خیال باطل, هدفم این بود که اثبات کنم آب پاش های پارک آب و آتش تهران (منظورم افراد معلوم الحالی است که رفتن اونجا آب بازی اونم مختلط) وابسته به انگلیس و از ایادی ایشون هستن.
اونشب به دلیل ماموریت تا دیروقت تو خیابون بودیم. نمی دونم چرا بعضی از مردم که از کنارمون رد می شدن فحش می دادن! به خاطر شنیدن همین حرفها بود که متوجه سلام کردنش نشدم...یعنی بعید می دونستم کسی اینقدر تحویلمون بگیره.
رفته بودم قدمی تو خیابون بزنم که اون دختر کوچولو از چند متریم همینطوری داشت تکرار می کرد سلام, فکر کنم تو مهدکودک زیاد شعر "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره" رو باهاشون کار کرده بودن. آخرش انگار بی توجهیم کفرش رو درآورد, چون وقتی از کنارش رد می شدم اورکتم2 رو کشید و با ناراحتی و عصبانیت کودکانه اش گفت: مگه نمی گم سلام؟ تا اومدم برگردم یه کمی دور شده بود و فاصله ی بینمون رو چند تا خانوم پر کرده بودن. بلند گفتم "سلام" و بعدش خیلی یواش ادامه دادم "عزیزم..." آخه وقتی به قسمت دومش رسیدم صورتم روبروی اون خانوما قرار گرفته بود و اونوقت باید خر میاوردی و باقالی بار شئونات بر باد رفته نظامی می کردی... به ویژه اینکه برخلاف مقررات یک خوراکی هم دست گرفته بودم و اونوقت خلافم می شد دو تا: خوردن و عشق ورزیدن در حین خدمت!
پی نوشت:
1- اینروزها همه جا صحبت از سران فتنه! هست, ما هم گفتیم از این آب گل آلود برای جلب توجه مخاطبان به این مطلب استفاده کنیم. از اینکه هیچ ربطی به متن نداشت و نیمه سرکاری بود هم به هیچ روی عذرخواهی نمی کنم چون اینروزها مد نیست. می دونید که؟
2-بر اساس آموزشهای دوران آموزشی تلفظ درست این واژه everket هست!!!
خانواده ها و جوانان از سربازی استقبال زیادی کرده اند...(یک مسئول, یک مدت پیش1)
در روز اول از اجرای هدفمندی, مردم و به ویژه دارندگان خودروهای لوکس استقبال خوبی از بنزین 700 تومانی کردند...(یک مسئول, همین چند روز پیش.)
نتیجه: معنای واژه استقبال با آن چیزی که در ذهن داریم بسیار متفاوت است, پس باید سخنان و اخبار و نوشته هایی که مربوط به استقبال مردم از چیز خاصی هستند را با معنای جدید این کلمه دوباره بازخوانی کنیم!
پی نوشت:
در اتوبوس که هستیم همسرم میگوید: کاش میتونستیم تا ته جاده رو ببینیم و اونوقت میفهمیدیم که کجاییم و کی میرسیم...
و من فکری شدم که در پاسخ به این نیاز شاعرانهاش جملهی شاعرانه و عاشقانهای بگویم و یا یک دستگاه جی پی اس برایش بخرم؟
ساعت 4:30 بیدار باش، بعدش نماز و صبحانه و بعدش نرمش صبحگاهی و بعد: به خط شدن جلوی اسلحهخانه و تحویل گرفتن سلاح. با اینکه در اوسط بهار بودیم اما هنوز هوای صبح خیلی سرد و گزنده بود. و حالا با این بیحوصلگی ناشی از خواب آلودگی و سرما، باید آن اسلحهی سرد و سنگین را هم تحویل بگیری. اسلحهای که یک بند کثیف دارد ولی حق نداری از آن استفاده کنی و اسلحه را به دوش بگیری...فقط "به دست فنگ" و "پافنگ". بدنهی اسلحه سرد و زمخت است و حملش ناراحت کننده. به دلیل سرما و خشکی و کشیدگی پوست در اول صبح سرد، برخی حرکتها باعث دردناکی دستت میشود، به ویژه حرکتهای ژانگولری مانند بلند کردن اسلحه با یک دست و همزمان چرخاندن آن در هوا برای پرت کردن و تحویل دادن به مادون و یا گرفتن آن از دست مافوقی که برایت پرتابش کردهاست و آن هم دوباره با یک دست. زخم شدن گاه به گاه دست در اثر بیدقتی در کشیدن دستگیرهی آتش هم که جای خود... انگار که اصلن این آهن سرد با گوشت و پوست انسان ناسازگار است.
در میدان تیر و در هنگام شلیک و در همان موقع که دردی که در اثر صدا در گوشت پیچیده به یادت میآورد که باز فراموش کردهای دستمال را در گوشت بچپانی، همزمان داغی لوله و پوکه را هم حس میکنی.
وقتی پوکههایی را که از اسلحه بیرون پریدهاند با موفقیت در دست میگیری و خیالت راحت میشود که گمشان نکردهای تا مشمول تهدیدهایی شوی که از خروس خوان در گوشت خواندهاند، همان موقع فکر میکنی که اگر این گلولههای داغ که سیبل را سوراخ میکنند و گاهی بوتههای خار را آتش میزنند در بدن انسان فرو روند چه میشود:ترکیب سرب داغ و گوشت و خون! ... نه، انگار که این جسم داغ با گوشت و پوست انسان دمساز نیست.
***
و چه قامت ناسازیست این تفنگ که نه سردیاش به انسان میسازد و نه گرمیاش، نه سکوت سردش و نه غرشش. ای کاش میشد همانگونه که فریدون مشیری خواسته* این تفنگ را زمین بگذاریم، کاش به آن مرحله میرسیدیم که به جای استفاده از تفنگ از قدرت زبان و فکرمان برای حل چالشها و تضادهایمان استفاده میکردیم.
کاش دوباره انسانیت زنده میشد. انسانیتی که خیلی وقت است مرده:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود**
هفتهی پیش سالگرد جنگ بود، جنگ تحمیلی. و البته در طول تاریخ کدام جنگی بوده که تحمیلی نبوده است؟ تحمیل زورمداران بر انسانهای زیر دست...
و شمعی روشن میکنیم به یاد جوانان ایران زمین که درمیدان جنگ همچون برگ خزان به زمین ریختند و خاموش شدند.
و از آنجا که اهل نفرین نیستیم،
دعا کنیم برای بی فروغ شدن چراغ دکانهایی که با خون ایشان روشن شد.
پینوشت:
وقتی در رادیو آژیر خطری که موقع بمبارانها پخش میشد را دوباره پخش کرد، یک حس استرس آلود قدیمی برای لحظاتی وجودم را فراگرفت.
دعوت میکنم مطالب مرتبط پارسالی را هم بخوانید، خیالتان راحت باشد غم انگیز نیست:
۵۴- جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان
۸۸- ماشین کویتی، پپسی و سِون آپ
* متن کامل شعر و همچنین اجرای آن با صدای استاد شجریان در اینجا
** سرودهای مشهور از مرحوم فریدون مشیری
اکنون که این مطلب را برای شما مینویسم سحرگاه آخرین روز از رمضان ۸۹ است، و چه ماه رمضان امسال زود گذشت. و پس فردا دوباره عید است و مبارک و فردایش نیز هم... البته میگویند به واسطهی این تعطیلی اضافه کلی میلیارد تومن به کشور ضرر وارد میشود، ولی به حول و قوهی الهی این ضررها هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و اینگونه آمارگیریها مال خارجیهاست که شعورشان نمیرسد و مثل خر کار میکنند و بهره وری تولید میکنند. در واقع همانطور که با شنیدن خبر کشف چندین حلقه چاه نفت جدید یا کشف فلان قدر معدن یا رخ دادن فلان مقدار رشد اقتصادی اثر ملموس و آنی در زندگیمان مشاهده نمیکنیم، مطمئن باشید با شنیدن اینگونه خبرهای تن لرزان هم هیچونه آسیب و ضرری را تجربه نخواهیم کرد و چرخهای مملکت کما فی السابق و با یا بی چوب لای آن میچرخد.
اما در این وبلاگ رسم بوده که هرساله در عید فطر دوستان دور هم جمع شوند و ما چند خاطره برایشان تعریف کنیم و ایشان ضمن شکستن تخمه لحظاتی سرگرم شوند و از تفکر به آیندهی خود یا مملکت فارغ...
قبل از نوشتن داشتم مطالب سالهای گذشته را نگاه میکردم که دیدم سال قبل وعدهی نوشتن مطالبی را داده بودم که محقق نشد، پس امسال به این وعده عمل میکنم.
اینکه چرا این موقع شب مشغول خاطره نویسی هستم هم زیاد بی ارتباط با شغل بنده نیست، به هرحال اکنون بنده یکی از آنهایی هستم که وقتی شما میخوابید اون بیداره...البته اشتباه نکنید، منظورم پلیس هست و نه دزد و آنهم با استناد به این بیت شعر که میفرماید:
شبا که ما میخوابیم، آقا پلیسه بیداره
در ضمن مستحضر هستید که گذشت آن دورهای که دزدان زحمت کشیده و رنج شب بیداری به خود میدادند. زیرا الان راههای سادهتر و سریعتر و کم خطرتری برای سرقت وجود دارد...
و اما بعد از این مقدمه سرایی طولانی که عادت مالوف شیخ جماعت است برویم به سراغ اصل مطلب.
راستش یاد دوران کودکی افتادم و خاطراتش و روزهای تابستان و تفریحات بی زرق و برق دوران ما البته دوران خیلی از شماها...
نمیدانم چه شد که با پسر عمهام به فکر تاسیس یک دکه در کوچه افتادیم. با وجود تعداد زیادی پسر و دختر که دوست و همبازی بودیم (نگران نباشید، در محدودهی سنی شرعی قرار داشتیم) بازار کوچه افقهای روشنی را نشان میداد. برای همین به اتاق بابا مامان رفته و بعد از زیر و رو کردن کمد و جیب لباسهایی که سر چوب لباسی آویزان بودند، مبلغ ۱۰ تومان سرمایه جور کردم و به همراه علی به سراغ سوپر همسایه رفتیم.
خرید اولیهمان را بیشتر آدامس خروس نشان و پفک تشکیل میداد. مغازه دار وقتی دید که از هرکدام از آدامسها دو سه تا میخریم پرسید:
-میخواید ببرید بفروشید؟
-بلی
اونهم آدامسها رو ارزون تر داد و راهنمایی کرد که چقدر بفروشیم تا چقدر گیرمون بیاد. اما بعد از اونجا رفتیم سراغ عزیز آقا و چند نخ سیگار و نوشابه هم ازش خریدیم. بعد برگشتیم خونه و آستین همت رو بالا زدیم (البته بعدها که بزرگ شدیم و متخصصان کشور تحریمها رو یکی یکی دور زدند فهمیدم که به کاری که ما اون موقع انجام دادیم میشه این اصطلاح رو نسبت داد.)
اول یه صندوق برداشتیم و گذاشتیم در خونه (یا به قول شیرازیها در کوچه) و جنسهامون رو چیدیم. بعدش روی یه مقوا نوشتیم سیگار موجود است و چسبوندیم رو تیر چراغ برق سر کوچه. بعدش هم یه قابلمه آوردیم و هرچی یخ تو فریزر خودمون و مادر بزرگمون بود رو خالی کردیم توش و نوشابهها رو هم گذاشتیم کنارش.
زیاد طول نکشید که اولین مشتری پیدا شد: عمو و عمهام آمدند برای خرید نوشابه. کمی بعدتر یک ماشین سرکوچه بوق زد و تقاضای سیگار کرد. سیگار را برایش بردم اما وقتی که قیمت را گفتم شاکی شد که گران میفروشی و همه جا فلان قدر است، بعدش همانقدر که خودش خواست داد و رفت. هرچه هم گفتم که خریدمان فلان قدر بوده به کتش نرفت. راستش نمیدانستم که کالاها نرخ ثابتی دارند و همه جا باید یک قیمت باشند.
البته در روزهای بعدی به دلیل مواخذه از سوی بزرگترها سیگار را از سبد فروشمان حذف کردیم. تعدادی از سیگارها را عمویم خرید تا ضرر نکنیم و بقیه را هم آتش زدیم و سوختنش را تماشا کردیم.
کار سوپرمارکتی چند روزی ادامه پیدا کرد و رونق خوبی هم گرفت. اما یک تصمیم غیرکارشناسی ( البته جناب پویا بهتر از ما میتواند مسایل اقتصادی را تحلیل کند.) فیتیلهی ما را پیچید و دچار ورشکستگی شدیم. قضیه از این قرار بود که یکی از مشتریهای پر و پا قرص ما یک خواهر و برادر بودند که تریپ خانواده شان با بقیه کوچه فرق میکرد. در کل خانوادهی آزادی بودند و برای همین در کوچه تابلو بودند. پدرشان هم در یکی از جزایر کار میکرد و دیر به دیر میامد و هر وقت هم که میآمد یک عالمه اجناس لوکس و خارجی برایشان میآورد. به همین دلیل یک بازار هدف مهم برای ما این دو نفر بودند. در همین راستا یکبار که برای خرید جنس به سوپری رفته بودیم سه عدد آبمیوهی خارجی هم خریدیم و قیمت بالایی هم روی آن گذاشتیم. اگر آن آبمیوهها با قیمتی که روی آن گذاشته بودیم فروش رفته بود بارمان را بسته بودیم! ولی خوب حیف که نشد...قیمتان آنقدر بالا بود (فکر کنم ۱۵ تومان) که این خواهر و برادر که همیشه به راحتی خرید میکردند برق از کلهشان پرید و پدرشان را صدا زدند. پدرشان هم آمد و آبمیوهها را حسابی وارسی کرد و گفت: اینها خارجی و مرغوب هستند و در نتیجه گران و این بچهها حتمن خودشان گران خریدهاند، ولی نباید جنس به این گرانی میآوردید.
خلاصه اینکه آبمیوهها روی دستمان ماند و در نتیجه من و برادرم و پسر عمهام خودمان آنها را خوردیم. قبل از خوردن فکر میکردم که چه تحفهای باید باشد، اما طعم تلخ آب پرتقال زهرماری حالم را گرفت. به هرحال با این کار بساط تجارت ما هم ورچیده شد چون همهی سرمایهای که به هم زده بودیم را برای خرید این آبمیوهها خرج کرده بودیم.
بعد از آن به سراغ بیزینس جدیدی رفتم و آنهم تاسیس کتابخانه بود. از آنجا که تعداد کتابهایی که داشتم بسیار زیاد بود، یک کتابخانه در محل تاسیس کرده و با دریافت ۵ تومان حق اشتراک بچه ها را به عضویت کتابخانه درآوردم. صبحها یا عصرها همانند دستفروشهای میدان انقلاب بساط کتابها را گوشهی حیات و یا توی کوچه و زیر درخت پهن میکردم و پذیرای مراجعین بودم. اما این پروژه هم به دلیل مسایل ناموسی با شکست روبرو شد. دلیل آنهم دعوای همیشگی من با دخترها بود و به تبع آن مورد کینه توزی قرار گرفتن برادران بزرگشان!
بعد از اینها باز هم گاهی فعالیتهای اقتصادیام را ادامه میدادم. مثلن یک بار در کلاس چهارم یک بانک تاسیس کردم و به مشتریها وعده دادم که هرکس پولش را پیش من بگذارد در هنگام پس گرفتن ۲ تومان سود پرداخت میکنم. چندین جلد دسته چک رنگی و خوشگل هم با استفاده از مدادرنگی درست کردم. اما نگفته پیداست که چه شکست مفتضحانهای در انتظار این طرح بود: تعدادی از بچهها که در زنگ اول سرمایه گذاری کرده بودند، در زنگ خواستار بازپس گیری پول و سود ۲ تومانی آن شدند. در نهایت هم با مواخذهی معلم روبرو شده و بساطمان را جمع کردیم.
خوب این هم گوشهای از خاطرات اقتصادی ما. گفتیم پست اقتصادی هم داشته باشیم بلکه برای دوستان مفید باشد و اوضاع زندگیشان متحول شود.
* در فیلم باران مجید مجیدی جوانی که کارگر ساختمان بود و عاشق دختر افغانی شد به اسپایدرمن میگفت اسپایدرمند. من هم که در سنی هستم که تاثیر پذیریم زیاد است و زود الگو میگیرم...
مطالب مرتبط:
پوتینهایم خشک و سنگین هستند و همین باعث میشود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد میشوم، حتا به قیمت له شدن سبزهها.
وقتی پوتین میپوشی قدمهایت سنگین و پرابهت میشود. هربار که پایت را روی زمین میکوبی احساس قدرت میکنی. وقتی از توی باغچه رد میشوی همه چیز زیر پایت له و نابود میشود. علفهای سبز قد کوتاه میکنند و روی هم میخوابند، گلها پرپر میشوند و جای پاهایت به روشنی بر سینهی باغچه نقش میبندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمدهای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.
احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعهاش هم میتواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شدهاند لذت میبرم و احساس قدرت میکنم. گاهی وجدانم تلنگری میزند اما اهمیتی نمیدهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کردهام و از مضرات آن در گوشم خواندهاند.
اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشیاش سیاه و سفید بود. اما نکتهی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستمها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه میکنم و پیش خودم فکر میکنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجهی خاصی نرسیدهام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش میکنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...
(۱)
تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی میکنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر میکنم در روانشناسی به آن میگویند منطقهی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.
درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفهای زندگیاش هست... و حالا میگویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟
میگویند زکات عمر است...میگویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمیشود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگیام گرفته میشود را حلال نمیکنم...
هیچوقت سختگیر نبودهام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربهی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...
برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربههای اجتماعی.
گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیهی زندگانی را آماده کرده بود، دربارهی آنها توضیح میداد و من و پدرم آنها را درون ماشین میگذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...
پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر میکنم محمد ته دلش خوشحاله که میخواد بره...
و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس میکردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بیاحساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب میکردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی بهصورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.
میگویند سربازی شتری است که درِ خانهی همه میخوابد. حالا این شتر به در خانهی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.
(۲)
خلاصش کردم. موهای سرم را میگویم. برخی تا لحظات آخر نگهش میدارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینهی "سلمونی" خودم را میدیدم و ریز میخندیدم. اما نمیدانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسیاش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسیتر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمهی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمهاش که میشود آبجو حرام. درست مثل بیحجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرامتر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار میدهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بیخیال.
(برای خواندن ادامهی مطلب لطفن کلیک کنید)
۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینهی علم خدمات بیشماری کردهاست (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینههای مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیستها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصهی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطهی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.
گفتنیها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.
فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...
این مطلب مصاحبهای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.
این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان میپردازد.
خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظرههای مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد میکنم.
انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دههی دوم زندگی و ورود به دههی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر میکردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر میکنم یک کم لوسه!
اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمیدونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!
یادش بخیر، خاطرهای بود. مردم اول تو خیابون شماره میدن (استغفرالله) بعد میرن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.
ولی خداییش هیچوقت یادم نمیره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظهی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.
قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامههای روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیدهی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانوادهی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیههای بیش فعال و فشار اسمزی!
بعدش هم که ماجرا کشید به کافیشاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسهی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسهی بعدی هم که اینقدر خاطرات خندهدار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسهی سوم جلسهی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت میکردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زدهام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاورهی بعدی را گوش کردم ناراحتیام برطرف شد، چون گفته بود زنها میتوانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی میشه؟)
و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همهی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر میکنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر میکنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که میبینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.
امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بیسابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...
به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر شیخ هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمیکنیم، بقیهاش هم قابل گفتن نیست!
اما همهی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمیشود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...
خدایا...
سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفرهها ارزانی کن، و ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...
پروردگارا...
کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر میداریم بتوانیم به باورهای خوبتر و نابتر برسیم.
یا رحیم...
داغ شقایقها را دریاب
ای دگرگون کنندهی قلبها و چشمها...
کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهرهمندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.
خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.
در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمیدانم دعای کدام طرف را اجابت میکنی ترجیح دادم سکوت کنم.
***
و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.
پارسال مطلبی نوشتم با عنوان نوروزنامهی کوچهی ۳۷ و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت بهشکل قبیلهای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر میشوند.
در اینگونه عید دیدنیها که یکهو حدود سینفر مهمان تشریف میآورند مسالهی پذیرایی بسیار حساس میشود.البته شیرینی و میوه را میشود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکیها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروهی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.
*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامهی مطلب کلید کنید.
دو یا سه سال پیش بود که از طرف وزارت علوم و طی تبلیغات فراوان اعلام کردند که از آن سال دیگر بن کتاب به دانشجویان داده نمیشود و به جای آن بن الکترونیکی توزیع میشود. برنامهی بنهای الکترونیکی هم این بود که در ابتدا دانشجو بیست هزار تومان پول میداد و دولت نیز ۲۰۰۰۰ تومان دیگر در کارت میریخت و بدین ترتیب عملن دانشجویان از تخفیف پنجاه درصدی و بلکه بیشتر بهره میبردند. ما هم که هیچوقت پول از کتاب خریدن زیاد نمیآوریم خوشحال شدیم و از آنجا که در و دیوار دانشگاه را از آگهیهای ثبت نام برای این بن پر کرده بودند به امور دانشجویی مراجعه کرده و با پرداخت بیست هزار تومان یک عدد بن الکترونیکی تحویل گرفتیم. در همان ابتدا گفتند که هنوز ۲۰۰۰۰ تومان بعدی واریز نشده و به زودی به کارتتان واریز میشود. ما هم با خیال خوش در نمایشگاه کتاب به خریدن کتابهای گران قیمتی که ممکن بود در شرایط عادی به هیچ وجه آنها را نخریم مبادرت کردیم. اما اکنون بعد از گذشت چند سال هنوز پولی به کارت بینوای ما وریز نشده است. بعد از آن در و دیوارهای دانشگاه پر شد از اینکه امور دانشجویی در برابر واریز نشدن مابقی مبلغ بن هیچ اطلاع و مسولیتی ندارد و دانشجویان مزاحم نشوند!
بعد از این سوزشی که بدینوسیله بر ما عارض شد به خاطرم آمد که چند سال پیش موسسهای با نام کارت کتاب ایران که زیرمجموعهی "سروش" بود طرحی با نام کارت کتاب ایجاد کرد که امکان خرید اعتباری و قسطی کتاب را فراهم میکرد. بندهی خوش باور نیز ۵۰۰۰ تومان برای ثبت نام واریز کردم. اما نه کارتی گیرمان آمد و نه خری و نه حتا بزغاله ای. وقتی هم پیگیری کردم آنقدر بیادبانه و زشت برخورد کردند و ما را به اینجا و آنجا پاس دادند که دیدم پول تلفن و پیگیری بیشتر از ۵۰۰۰ تومان میشود.
نه اینکه از این چیزها ناراحت باشمها، نه! چون وقتی دوستم را اینروزها که میبینم که با وجود داشتن یک بچهی یک ساله و بهصورت کاملن غیرقانونی وی را برای خدمت وظیفه به یک شهر دور انداختهاند دیگر این مسایل به چشمم نمیآید، ولی در عوض اشتیاق ملت به خدمت را به خوبی درک میکنم.
فکر بد نکنیدها، اینها که مینویسم از سر نارضایتی نیست، اصولن ما غلط بکنیم ناراضی باشیم.
پینوشت بیربط:
نمیدانم آنهایی که در شرکتهایی هرمی مانند گلدکوییست و امثالهم کلاه سرشان میرود چه حسی دارند؟
مصاحبهای خواندم از یکی از مسولین سازمان نظام وظیفهی نیروی انتظامی (احتمالن معاون وظیفه عمومی-درست در خاطرم نیست). ایشان ابراز خوشحالی کرده بود که استقبال جوانان و خانوادهها از خدمت وظیفه بسیار زیاد شده و نیروی انتظامی نیز تلاش میکند برای ساماندهی حجم انبوه تقاضا و رفاه حال مشمولین و راحت دلیِ خانوادهها خدمات خود را بهتر ارایه کند۱.
خواستم عرض کنم که سردار جان، این حجم انبوه جوانان که البته به واسطهی سیاستهای تشویقی اول انقلاب۲ مبنی بر بچهدار شدن تعدادشان اینقدر شده، اگر به سربازی نروند که از زندگی اجتماعی ساقطشان میکنید. نه گذرنامه میدهید و نه خیلی دیگر از خدمات را. حالا چطور این اجبار و اکراه را به اشتیاق جعل میکنید برای ما مبهم ولی البته آشناست. زیرا به واژگونه جلوه دادن شدن واقعیتها عادتی قدیمی داریم.
پینوشت
۱- البته باید اعتراف کرد که کیفیت خدمات اعزام به نظام وظیفه و سیستم آن بسیار بالا رفته و کارآمد شده. پاسخگویی و مشاوره دادنشان هم خوب است و فعلن در کل راضی هستیم!
۲-البته این مساله فقط به اوایل دوران انقلاب مربوط نمیشود. در چند سال گذشته هم از سوی مسولان دولتی و هم از سوی مسولان حکومتی اظهار نظرهایی مبنی بر نفی نظام تنظیم خانواده و بیهوده بودن و بلکه گناه بودن آن شنیده شدهاست.
مطلب مرتبط:
کاغذ پشت شیشهی یکی از مغازههای ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کردهبود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من هم که علاقهی ویژهای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا میریزد را نشانم دهد. میخواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمیریزد. اما وقتی که ظرف یکبار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت میتونم برم در کافیشاپ طبقهی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. منهم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشقهایی که بهوسیلهی آن به بچههای کوچک برنج له شده میدهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.
در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلیها بلند بود و چشم آدمهای این نیمکت به چشم یا پس کلهی نیمکت اونطرفی نمیافتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمهی ایشان قبل از ثبت سفارش:
- میگم مثل اینکه لوبیا هم داره...
-برو گمشو
-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه بود...
-اون مال پایینه، اه اه چه جواد
بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:
-میخوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشهها؟
-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا میگویند)
خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر میکنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنکهاییاست که میخورید و به ادعای اولیهی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباسهای غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بیخیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا مینویسم:
لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژهی سرآشپز که بنده تهیه میکنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.
در لوبیاگرم ویژهی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه میتواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آنرا بسیار خوشمزه میکند. متاسفانه تا اسم لوبیا میآید همه به یاد وضعیت شکمشان میافتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر میکنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.
در پایان امیدوارم از خاطرهی امروز و همچنین برنامهی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزیهای بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه میکنیم.
پینوشت:
۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکنندههای مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافتهای غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبلتر اعلام کرده بود برنجهای هندی و پاکستانی که به کشور وارد شدهاند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سمها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنجها.
مطلب مرتبط:
حکایت کافیشاپ و مرغهای سک*سی
مدت زیادی تاخیر در نوشتن مطلب داشتم که به خاطر آن از دوستان عزیز و خوانندگان عذرخواهی میکنم. "خاکستری" عزیز در نظرات مربوط به مطلب قبلی تذکر بهجایی دربارهی تعهد صاحب وبلاگ به خوانندهگانش داده بودند که کاملن قبول دارم. وقتی حضور و محبت دوستان را میبینم و همچنین فهرست مشترکین را، قطعن تعهدی دربارهی به روز نگه داشتن مطالب وبلاگ حس میکنم. به قول زمستان وبلاگی که به روز نشود مانند زنبور بیعسل است، یا به قول عدهای دیگر همانند اسلام بدون روحانیت!
و اما میرسیم به دلیل تاخیرها. از آنجا که بسیاری از دوستان در جریان متاهل شدن بنده قرارگرفتند این تاخیرها را به وارد شدن یک زن در زندگیم نسبت دادند که در کل زیاد درست نیست. زیرا دلیل این تاخیر نه یک زن که چند زن بودهاند. البته سوتفاهم نشود بنده نه تنبانم دوتا شده و نه اصولن جدم این کاره بودهاست. در این دو ماه اخیر به شدت مشغول انجام امور فارغ التحصیلی از دانشگاه بودم. اما زنان محترمی که در این تاخیر صاحب تقصیر بودند به شرح زیر هستند:
- آن خانم محترمی که در حساسترین لحظهی زمانی که باید نامهی بنده را تایپ میکردند جایگاه خویش را ترک کرده و برای خرید به تعاونی رفتهبودند (هرچند یواشکی پشت کامپیوترشان رفته و بخشی از کارم را انجام دادم).
- آن خانم بزرگواری که قراربود مشکل اینترنتی بخش فارغ التحصیلی را حل کنند اما بدون اطلاع من رمز ورود بنده را تغییر داده و من را مجبور کردند که مراحل قبلی را یک بار دیگر از اول انجام دهم.
-آن خانم خوش اخلاقی که قراربود با یک کلیک کوچک در کامپیوتر نمرههای بنده را ثبت کنند اما هروقت به ایشان مراجعه میکردیم میگفتند باید بعد از ظهر بیایی و تنها بعد از اینکه کمی با همکارانشان که در حال تعریف خاطرهی مهمانی دیشب برای یکدیگر بودند بد اخلاقی کردیم کارمان انجام شد.
-آن خانم بسیار مهربان که مسول امورپایاننامهها هستند و از آنجایی که از دیدار مکرر دانشجویان خوشحال میشوند، هرکدام از ایرادها را فقط در یکی از مراجعات تذکر میدهند و در هربار مراجعه یک بند جدید یا قانون جدید رو میکنند تا دانشجو سورپرایز شود!
تذکر مهم: این مطلب را از روی قصد در همین امشب نوشتم تا دوستان اغتشاشگری که ممکن است تحت تاثیر القائات شیطانی قرارگرفته و فردا به مناسبت ۱۶ آذر از خانه بیرون بروند سرگرم شده و ذهنشان به جای دیگری معطوف شود. باور کنید برای انجام این عمل خداپسندانه هیچگونه پولی نگرفتهام!
قسمت اول
وقتی قبض آب و برق و گار و تلفن را دریافت میکنید، روی آن هشدار داده شده است که در صورت عدم پرداخت به موقع صورتحساب خدمات مربوط قطع خواهد شد و شما فکر میکنید که هر لحظه ممکن است برای قطع خدمات به در منزلتان مراجعه شود. اگر یک دوره هم صورتحساب را پرداخت نکنید مهر قرمز بزرگی روی قبض میخورد مبنی بر هشدار به قطع، حتا اگر بدهیتان هنگفت نباشد. شاید قبلن این هشدارها کمتر عملی میشد اما اکنون وضع تغییر کردهاست به ویژه دربارهی مخابرات. حتا موارد زیادی را این دوره دیدم (از جمله خودم) که هنوز قبض به دستشان نرسیده تلفنهایشان قطع شدهاست. در دفتر مخابراتی هم روی کاغذ بزرگ نوشته شدهاست که اگر بدهیتان را پرداخت نکنید به زودی خط شما جمع آوری خواهد شد. و توی پرانتز هم اینکه ظاهرن به دلیل وضع مالی خراب پیمانکاران جدید مخابرات، صدور قبض تلفن ثابت که قبلن رایگان بود الان پولی شدهاست.
در ضمن در پشت قبض هم هشدارهایی دربارهی عواقب خطرناک بد استفاده کردن از خدمات نوشته شدهاست.
گاهی هم هنگام مراجعه مامور خواندن کنتور، تشریف ندارید و برگهای هشدار آمیز مبنی بر اینکه اگر به زبان خوش زنگ نزنید و اطلاعات شمارندهتان را ندهید، به زودی آب و برق و گازتان قطع خواهد شد تا به دلیل شهروند شرور بودن، در ظلمات به درک واصل شوید.
قسمت دوم
برای بستن قرارداد اینترنت به یک شرکت مراجعه میکنید. در فرم قرارداد هشدارهای گوناگونی نوشته شدهاست. اینکه در راه نادرست و خلاف از اینترنت استفاده نکنید. اینکه نرمافزارهای اشغال کنندهی پهنای باند استفاده نکنید و غیره. و در صورت بروز هرکدام از این تخلفات شرکت حق دارد بدون اطلاع خدمات را قطع کرده و هزینه را نیز ضبط کند.
قسمت سوم
کالایی را خریداری میکنید و فروشنده نیز منت زیادی بر شما میگذارد که کالا دارای گارانتی است. اما در برگ گارانتی هشدارهایی میبینید مبنی بر اینکه در فلان و فلان و فلان مورد کالا مشمول گارانتی نمیشود و تازه اگر هم بشود هزینهی رفت و برگشت کالا بر عهدهی شماست.
و قسمتهای ادامهدار دیگر...
و از اینگونه موارد معمولن در بسیاری از قراردادهای خدمات و کار و مانند آن زیاد دیده میشود.
قسمت چهارم
در بلاگفا و دیگر مکانهای مشابه وبلاگی ایجاد میکنید. در صورت تخلف از قوانین مدیر مجموعه حق دارد بدون هیچ اطلاعی و حتا بدون اینکه آرشیو مطالب را در اختیارتان قرار دهد وبلاگ را مسدود و آن را پاک کند. اما در صورت بروز مشکلات فنی تعهدی مبنی بر پاسخگویی وجود ندارد.
آن روی سکه...
شاید برخی از مواردی که اشاره کردم بهصورت کلی عادی باشد زیرا مشخص کردن تعهدات دوطرف یک قرارداد، اصل تشکیل دهندهی هر قراردادی است. اما پرسش اینجاست که حق و حقوق طرف دیگر چه میشود؟
ادارهی برق در برابر قطع مکرر برق و آنهم ناگهانی و بدون اعلام از پیش چه مسولیتی نسبت به من دارد؟ اینکه در وسط انجام چند کار مهم ناگهان برق میرود و اطلاعاتم را از دست میدهم برای چه کسی در ادارهی برق اهمیت دارد که پرداخت به موقع صورتحساب برای من اهمیت داشته باشد؟
یا اینکه در اوج گرفتاری برای انجام چند کار در ساعت خاصی برنامهریزی کردهام اما ناگهان در آن موقع برق قطع میشود...
یا تلفنم بدون اعلام قبلی و بدون دریافت قبض قطع میشود و باعث ضرر میشود، و یا درست در زمانی بحرانی، اینترنت قطع میشود و شرکت ISP، وعدهی چندین ساعت یا چند روز بعد را میدهد. دربارهی کالا و خدمات و واژهی مسخرهای به نام "گارانتی" یا مضحکتر از آن "وارانتی" هم که دیگر نیازی به سخن گفتن نیست و همگان از عمق فاجعه با خبرند.
مَخلَص کلام اینکه تعهد یکطرفه به نظر من یعنی "تهدید" و زورگویی.
یه قسمت دیگه...
ظاهرن این روزها کار "تهدید" وارد روابط عاشقانه هم شده، شنیدم که شاعر میگه:
منو تهدید میکنی، که یه روزی از پیشم میری، دی دی دی...(این جلوهی آهنگش بود)
هشدار به شهروندان نمونه: هرگونه تجمع بیش از یک نفر ممنوع است.
یا دلیل تاخیری عندالمخاطبینی...
به زودی در مطلب بعدی منتشر میشود.
سلام به همهی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش میخواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح میدادم.
امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژهای برای این روز ندارم. شهید دادهایم و عید نداریم. اما برای همهی انسانهای شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفتهاست و تبدیل به نوکران بیجیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شدهاند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسانها نمیکند...و اما برای آنهایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبهی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!
و اما بعد از این نوبت میرسد به داستانی که انگیزهی نوشتن این مطلب شد.
قبض موبایلم که قطع شدهاست را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخهی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیریاست که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی میشدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همهی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.
چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامهی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آنرا زیر و رو کردم اما متاسفانه فرمها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمرهها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آنجا هم چارهای جز جعل سند نداشتم!
و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانهگیزیهای بیمنطق یا بازی دادنهای اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمهای نان حلال در سفرهی زن و بچهمان بگذاریم، "به حول و قوهی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمیگذارم:
- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمیزنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازالهی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایتنامهی همسر اول هم که حرفشو نزن، میگن آه زنها بدجوری میگیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بیخیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمیشه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسندههای مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی میشه و در حال نعشهگی سخنرانی میکنه و مردم رو به فنا میده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چیبدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟
- برو بابا این کاره نیستی...
خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتبخانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر میشود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقهی مفید- این هم به زودی منتشر میشود)، عریضهنویسی و غیره...
***
مطلب مرتبط:
پارسال همین موقعها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:
اگر از پارسال خوانندهام نبودهاید دعوت میکنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی دربارهی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی میکند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زدهام وقتی میبینم که عدهای به نام دین چه کارها که نمیکنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره میشویم و جای خود را در بهشت آماده میبینیم و لذا به خود حق میدهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر میگردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).
البته این "ربنا" نکتهای دیگر را هم به یادم میآورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان بهصورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوشها نرسد...
و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:
اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...
پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسانهای غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ بند شهوتِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.
اللهم اشف کل مریض...
پروردگارا همهی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...
خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بیهمتایی، ولی جون هرکی که میشه قسم خورد خواهش میکنم این یکی رو اجابت کن.
پنجشنبه گذشته که برای کوهپیمایی رفته بودیم، کاغذی را دیدیم که روی نردهی مدرسهی احسان وصل شده بود و خبر از گم شدن یک جفت باتون در حیاط مدرسه میداد که در تصویر زیر آنرا میبینید. (محل شروع کوهپیمایی از جلوی مدرسهی احسان است):
( برای دیدن عکس روی این پیوند هم میتوانید کلیک کنید)
دیدن این کاغذ توجه عدهای را جلب کرد و همگان لبخند تلخی زدند و گذشتند. به نظر شما جریان از چه قرار بودهاست؟
* راهنمایی: مدرسهی احسان سالن اجتماعات معروفی دارد که بسیاری از همایشهای شهر در آنجا برگزار میشود از جمله مراسمی که اصلاح طلبان فارس در آن برگزار کردند.
- تعدادی از برادران از جان گذشته که برای ارشاد جوانان گمراه و فریب خورده در محل حاضر بودهاند، وقتی برای قضای حاجت میروند باتونشان را بیرون در مستراح گذاشتهاند تا خدای نکرده به چیزی آلوده نشود و وقتی بیرون آمدهاند دیدهاند که بیت المال به سرقت رفتهاست.
- تعدادی از برادران روشنفکر باتون به دست وقتی دیدهاند که جوانان فریب خورده در برابر منطق ایشان به راه راست هدایت شده و پی به اشتباه خود میبرند و به اصرار میخواهند بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند، باتون را کنار گذاشته و به بحث مستدل علمی میپردازند. اما در پایان کار و هنگام بازگشت به خانه، هر چه میگردند آنرا پیدا نمیکنند. آخر نمیدانستند با چه رویی باید به خانه بروند و به چشمان فرزند کوچکشان که هرشب منتظر است تا بابا بیاید و با باتون او بازی کند نگاه کنند. (ضمیر جمع به دلیل این است که این افراد دست کم دو نفر بودهاند وگرنه بعید است که یک نفر یک جفت باتون داشته باشد).
- شاید هم با دیدن آنهمه دختر و پسر جوان و خوش آب و رنگ، فهمیدهاند برای ارشاد راههایی بسیار بهتر از باتون وجود دارد و اصولن لازم نیست که انسان اینقدر بالا تنهاش (اعم از بازو، دهان یا خدای نکرده مغز) را به کار گرفته و به زحمت بیاندازد، آنهم در سال اصلاح الگوی مصرف. اما حاصل این شده که بعد از برگشتن به خانه و در حال غسل کردن برای رضای خدا، ناگهان به یاد آوردهاند که باتون را جا گذاشتهاند.
و اما پاسخ:
متاسفانه باید بگویم که ذهن منحرف و مغشوش ما خوانندهی اغتشاشگر عزیز کاملن راه را اشتباه رفته و بیخودی فکرهای بد کردهاید. اگر به جای اینکه مرتب بنشینید پای بیبی اس و سی ان ان و حرفهای انحرافی، یک کمی سواد به دست آورده بودید، آنوقت میدانستید که هر باتونی آن باتون نیست. بلکه یک باتون هم داریم که از ابزار کوهنوردی است و برخی به اشتباه آنرا عصا میخوانند. البته عصا و باتون کاملن به یکدیگر شبیه هستند با این تفاوت که عصا دسته دارد اما باتون ندارد. آن کسی هم که باتونش را در پارکینگ جا گذشته یکی از کوهنوردانِ کوه دراک شیراز است.
من هم یکی از این باتونها دارم که خیلی به آن مدیونم. رنگش هم سیاه هست.
وقتی همه به سختی از کوه بالا میآیند من به کمک باتونم از همه سبقت میگیرم و بقیه را مسخره میکنم، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.
موقع پایین اومدن که همه به خاطر اذیت شدنِ زانوهاشون، آهسته میان پایین، من با غر زدن از کنار همشون رد میشم و میام پایین، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.
بعضی وقتها که سنگ ریزههای خوار و حقیر تعادل انسانها با این هیکلهای بزرگشان را به هم زده و آنها را به زمین میزند، من بدون زمین خوردن از کنار آنها میگذرم و میخندم، ولی میدونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم...دقیقن مثل شاه و رفقا که تو ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بدون تفنگ و قمه و لشگر لات و اوباش و امثال شعبان بیمخها، هیچی نبودن.
پیوند مطلب در بالاترین
گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در ادارهی مکتبخانهی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلدادهی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا میگذارند.
مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشهگانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بیمقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شدهاند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچهخواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.
مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشهگان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.
بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدمها و کاشانهها و مَرکبهایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمیآمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشرهای که هیاتش کمتر از پشه مینمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشهی چشمش بنشست.
این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانهی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.
روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بندهای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.
اما گویی پروردگار دست این بندهی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیدهی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:
پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین میسرود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
بسازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2
من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعرهها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیمتر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعامهای پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش میکشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون میشد.
پینوشت:
1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کردهاند که این مکتبخانهی عظیم جز خرابهای نبودهاست.
2- سرودهی باباطاهر عریان
نکته مهم:
دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی میکند شدیدن سانسور میشود! قبلن گفته باشیم.
بخش یک
اینجانب...
اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقهی مبارزاتی گستردهای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گستردهای هم دارم و مثلن خوب میدانم که بورژوازی فحش خیلی بدیاست و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایههای فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گستردهای دارم و خوب میدانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل میشدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیونهای دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیرهی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانههای معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیدهام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درسهای مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بودهام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را میزدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید میکردند. تحلیلهای عمیقم مانند اینکه "همهی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گستردهی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی میفهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شدهام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کردهام.
اونجانب...
و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بودهاند. درست است که شهرتشان در جامعهی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانهی جومونگ نمیرسد، اما فعالیت آزادیخواهانهشان را از سالهایی خیلی دور آغاز کردهاند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمیرفتند. خودشان و خانوادههایشان همواره در فشار بودهاند و هزینههای زیادی پرداختهاند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیدهاند و نه به پست و مقامی. با ملاحظهی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیدهاند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانهی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر میخواهید مختصری دربارهی یکی از دهها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.
بخش دو
پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچها را باز کردم و قطعات را بهصورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را بهصورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!
از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار میکند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربیهای استعمارگر آزار داشتهاند که این پیچهای اضافی را در آنجا کار گذاشتهاند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بودهاست. این پیچهای اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آنرا وارد کشورمان کردهاست تا به دلیل انجام برنامهریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیدهایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانهای بودهاست. فقط نمیدانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ میکند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.
نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.
نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.
نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفیاست و از هیچکسی حمایت نمیکنم و اینها هم که گفتم فقط مصداقهای کلی بود!!!
پینوشت:
1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته میشود.
2- همان بینا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب
3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.
چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکهی ضاله! و انگلیسی بیبیسی هم آن را نشان دادهاست. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده میشود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفتهاست تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت میشود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسهای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و میگوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت میکند و نه با روبهان!
حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی دادهاست را نادیده میگیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر میشود و حرفهای ناروا میشنود باز دست از کار نمیکشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران میگوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمیتوانیم از او سوال کنیم"!
دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایههای اینچنینی از جامعه میگذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع فرایند دمکراسی را نشان میدهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایههای مختلف اجتماع، اشارهای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانهای میشود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد میکند و در نهایت نیز موفق نمیشود (نمونهاش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعهی نیروهای اصلاح طلب بودند).
اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.
اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشهای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا میکند جای امیدواریست...
اینکه در این روستا زنی پیدا میشود که چنین بیپروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعهاش تلاش میکند،
اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع میکند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت میکند...
همهی اینها آیندهای روشن را برای ایران نوید میدهد، آیندهای که رسیدنش از همین امروز شروع میشود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...
سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیامها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همهی عزیزانی که از راههای دور و نزدیک تشریف آورده و با پیامهایشان بنده را شاد کردند تشکر میکنم. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام میکنیم که وبلاگ یک شعبهی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامهی مصوری را تقدیم خواهم کرد.
و اما حکایت نوروز در کوچهی ما...
ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی میکنیم اما برخی از بخشهای زندگیمان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچهی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، داییهای پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی میکنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه میگذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچهگیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانهای دیگر میرویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر میشود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانهی بعدی میرویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی میرویم.
یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ دربارهاش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.
گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی میشود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشتهام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشتهاند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی میکنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!
در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش میدهیم کار کمی دشوار میشود. چون یا غذای ما برای دیگران میرود یا غذای دیگران برای ما میآید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که میخوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاریها میرود. یا مثلن پول میدهیم و گل میخریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچهی همسایه میکارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغها به اشتباه خویش پیش برده بودند!