تبليغاتX
یک

پوتین‌هایم خشک و سنگین هستند و همین باعث می‌شود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد می‌شوم، حتا به قیمت له شدن سبزه‌ها.

وقتی پوتین می‌پوشی قدمهایت سنگین و پرابهت می‌شود. هربار که پایت را روی زمین می‌‌کوبی احساس قدرت می‌کنی. وقتی از توی باغچه رد می‌شوی همه چیز زیر پایت له و نابود می‌شود. علفهای سبز قد کوتاه می‌کنند و روی هم می‌خوابند، گلها پرپر می‌شوند و جای پاهایت به روشنی بر سینه‌ی باغچه نقش می‌بندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمده‌ای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.

 احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعه‌اش هم می‌تواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شده‌اند لذت می‌برم و احساس قدرت می‌کنم. گاهی وجدانم تلنگری می‌زند اما اهمیتی نمی‌دهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کرده‌ام و از مضرات آن در گوشم خوانده‌اند.

شنیده‌ام که بعضی‌ها هم هستند که یک چیزی به نام "آزادی" را در زیر چکمه‌هایشان له می‌کنند. نمی‌دانم این آزادی که می‌گویند چیست. نمی‌دانم چه نسبتی بین آزادی، گل سرخ و علف هرز برقرار است. فقط دوست دارم یک بار هم له کردن آنرا تجربه کنم.

اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشی‌اش سیاه و سفید بود. اما نکته‌ی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستم‌ها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجه‌ی خاصی نرسیده‌ام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش می‌کنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/24ساعت 1:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

(۱)

تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی می‌کنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر می‌کنم در روانشناسی به آن می‌گویند منطقه‌ی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.

درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفه‌ای زندگی‌اش هست... و حالا می‌گویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟

می‌گویند زکات عمر است...می‌گویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمی‌شود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگی‌ام گرفته می‌شود را حلال نمی‌کنم...

هیچوقت سخت‌گیر نبوده‌ام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربه‌ی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...

برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربه‌های اجتماعی.

گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیه‌ی زندگانی را آماده کرده بود، درباره‌ی آنها توضیح می‌داد و من و پدرم آنها را درون ماشین می‌گذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...

پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر می‌کنم محمد ته دلش خوشحاله  که می‌خواد بره...

و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس می‌کردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بی‌احساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب می‌کردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی به‌صورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.

می‌گویند سربازی شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد. حالا این شتر به در خانه‌ی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.

(۲)

خلاصش کردم. موهای سرم را می‌گویم. برخی تا لحظات آخر نگهش می‌دارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینه‌ی "سلمونی" خودم را می‌دیدم و ریز می‌خندیدم. اما نمی‌دانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسی‌اش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسی‌تر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمه‌ی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمه‌اش که می‌شود آبجو حرام. درست مثل بی‌حجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرام‌تر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار می‌دهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بی‌خیال.

(برای خواندن ادامه‌ی مطلب لطفن کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت 6:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینه‌ی علم خدمات بی‌شماری کرده‌است (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینه‌های مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیست‌ها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصه‌ی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره‌ ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطه‌ی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.

گفتنی‌ها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.

فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...

این مطلب  مصاحبه‌ای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.

این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان می‌پردازد.

 خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظره‌های مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد می‌کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 12:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگی و ورود به دهه‌ی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر می‌کردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر می‌کنم یک کم لوسه!

اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمی‌دونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!

یادش بخیر، خاطره‌ای بود. مردم اول تو خیابون شماره می‌دن (استغفرالله) بعد می‌رن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.

 ولی خداییش هیچوقت یادم نمی‌ره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظه‌ی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.

قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامه‌های روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیده‌ی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانواده‌ی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیه‌های بیش فعال و فشار اسمزی!

بعدش هم که ماجرا کشید به کافی‌شاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسه‌ی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسه‌ی بعدی هم که اینقدر خاطرات خنده‌دار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسه‌ی سوم جلسه‌ی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت می‌کردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زده‌ام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاوره‌ی بعدی را گوش کردم ناراحتی‌ام برطرف شد، چون گفته بود زنها می‌توانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی می‌شه؟)

و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همه‌ی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر می‌کنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر می‌کنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که می‌بینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 1:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بی‌سابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...

به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر شیخ هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمی‌کنیم، بقیه‌اش هم قابل گفتن نیست!

اما همه‌ی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمی‌شود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...

خدایا...

سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفره‌ها ارزانی کن، و  ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...

پروردگارا...

کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر می‌داریم بتوانیم به باورهای خوب‌تر و ناب‌تر برسیم.

یا رحیم...

داغ شقایقها را دریاب

ای دگرگون کننده‌ی قلبها و چشمها...

کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهره‌مندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.

خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.

در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمی‌دانم دعای کدام طرف را اجابت می‌کنی ترجیح دادم سکوت کنم.

***

و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.

پارسال مطلبی نوشتم با عنوان نوروزنامه‌ی کوچه‌ی ۳۷ و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت به‌شکل قبیله‌ای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر می‌شوند.

در اینگونه عید دیدنی‌ها که یکهو حدود سی‌نفر مهمان تشریف می‌آورند مساله‌ی پذیرایی بسیار حساس می‌شود.البته شیرینی و میوه را می‌شود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکی‌ها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروه‌ی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.

*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامه‌ی مطلب کلید کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/27ساعت 3:20 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

دو یا سه سال پیش بود که از طرف وزارت علوم و طی تبلیغات فراوان اعلام کردند که از آن سال دیگر بن کتاب به دانشجویان داده نمی‌شود و به جای آن بن الکترونیکی توزیع می‌شود. برنامه‌ی بن‌های الکترونیکی هم این بود که در ابتدا دانشجو بیست هزار تومان پول می‌داد و دولت نیز ۲۰۰۰۰ تومان دیگر در کارت می‌ریخت و بدین ترتیب عملن دانشجویان از تخفیف پنجاه درصدی و بلکه بیشتر بهره می‌بردند. ما هم که هیچوقت پول از کتاب خریدن زیاد نمی‌آوریم خوشحال شدیم و از آنجا که در و دیوار دانشگاه را از آگهی‌های ثبت نام برای این بن پر کرده بودند به امور دانشجویی مراجعه کرده و با پرداخت بیست هزار تومان یک عدد بن الکترونیکی تحویل گرفتیم. در همان ابتدا گفتند که هنوز ۲۰۰۰۰ تومان بعدی واریز نشده و به زودی به کارتتان واریز می‌شود. ما هم با خیال خوش در نمایشگاه کتاب به خریدن کتابهای گران قیمتی که ممکن بود در شرایط عادی به هیچ وجه آنها را نخریم مبادرت کردیم. اما اکنون بعد از گذشت چند سال هنوز پولی به کارت بی‌نوای ما وریز نشده است. بعد از آن در و دیوارهای دانشگاه پر شد از اینکه امور دانشجویی در برابر واریز نشدن مابقی مبلغ بن هیچ اطلاع و مسولیتی ندارد و دانشجویان مزاحم نشوند!

بعد از این سوزشی که بدینوسیله بر ما عارض شد به خاطرم آمد که چند سال پیش موسسه‌ای با نام کارت کتاب ایران که زیرمجموعه‌ی "سروش" بود طرحی با نام کارت کتاب ایجاد کرد که امکان خرید اعتباری و قسطی کتاب را فراهم می‌کرد. بنده‌ی خوش باور نیز  ۵۰۰۰ تومان برای ثبت نام واریز کردم. اما نه کارتی گیرمان آمد و نه خری و نه حتا بزغاله ای. وقتی هم پیگیری کردم آنقدر بی‌ادبانه و زشت برخورد کردند و ما را به اینجا و آنجا پاس دادند که دیدم پول تلفن و پی‌گیری بیشتر از ۵۰۰۰ تومان می‌شود.

نه اینکه از این چیزها ناراحت باشم‌ها، نه! چون وقتی دوستم را اینروزها که می‌بینم که با وجود داشتن یک بچه‌ی یک ساله و به‌صورت کاملن غیرقانونی وی را برای خدمت وظیفه به یک شهر دور انداخته‌اند دیگر این مسایل به چشمم نمی‌آید، ولی در عوض اشتیاق ملت به خدمت را به خوبی درک می‌کنم.

فکر بد نکنید‌ها، اینها که می‌نویسم از سر نارضایتی نیست، اصولن ما غلط بکنیم ناراضی باشیم.

پی‌نوشت بی‌ربط:

نمی‌دانم آنهایی که در شرکتهایی هرمی مانند گلدکوییست و امثالهم کلاه سرشان می‌رود چه حسی دارند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/13ساعت 1:26 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مصاحبه‌ای خواندم از یکی از مسولین سازمان نظام وظیفه‌ی نیروی انتظامی (احتمالن معاون وظیفه عمومی-درست در خاطرم نیست). ایشان ابراز خوشحالی کرده بود که استقبال جوانان و خانواده‌ها از خدمت وظیفه بسیار زیاد شده و نیروی انتظامی نیز تلاش می‌کند برای ساماندهی حجم انبوه تقاضا و رفاه حال مشمولین و راحت دلیِ خانواده‌ها خدمات خود را بهتر ارایه کند۱.

خواستم عرض کنم که سردار جان، این حجم انبوه جوانان که البته به واسطه‌ی سیاستهای تشویقی اول انقلاب۲ مبنی  بر بچه‌دار شدن تعدادشان اینقدر شده، اگر به سربازی نروند که از زندگی اجتماعی ساقطشان می‌کنید. نه گذرنامه می‌دهید و نه خیلی دیگر از خدمات را. حالا چطور این اجبار و اکراه را به اشتیاق جعل می‌کنید برای ما مبهم ولی البته آشناست. زیرا به واژگونه جلوه دادن شدن واقعیت‌ها عادتی قدیمی داریم.

پی‌نوشت

۱- البته باید اعتراف کرد که کیفیت خدمات اعزام به نظام وظیفه و سیستم آن بسیار بالا رفته و کارآمد شده. پاسخگویی و مشاوره دادنشان هم خوب است و فعلن در کل راضی هستیم!

۲-البته این مساله فقط به اوایل دوران انقلاب مربوط نمی‌شود. در چند سال گذشته هم از سوی مسولان دولتی و هم از سوی مسولان حکومتی اظهار نظرهایی مبنی بر نفی نظام تنظیم خانواده و بیهوده بودن و بلکه گناه بودن آن شنیده شده‌است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/11/04ساعت 10:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
بعضی‌ها وقتی از قدرت کنار می‌روند یا کنار گذاشته می‌شوند یا در کل در زندگی شکستی می‌خورند و از قله‌های غرور به پایین پرت می‌شوند به خود آمده و دستی بر می آورند برای جبران آنچه گذشته...که البته خوب و پسندیده‌است و مسیری که اغلب ما طی می‌کنیم.

و اما معدود انسان‌های آزاده‌ای هستند که شرافت را با تمام وجود معنا کرده‌اند و قادرند به معنی واقعی کلمه به هوس قدرت یا ثروت پشت پا بزنند و انجام دهند آن رسالت انسانی را که بر دوششان بوده است...

و خدا رحمت کند آن مرد خدا را...حسینعلی منتظری را می‌گویم.

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 0:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

کاغذ پشت شیشه‌ی یکی از مغازه‌های ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کرده‌بود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من‌ هم که علاقه‌ی ویژه‌ای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا می‌ریزد را نشانم دهد. می‌خواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمی‌ریزد. اما وقتی که ظرف یک‌بار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت می‌تونم برم در کافی‌شاپ طبقه‌ی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. من‌هم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشق‌هایی که به‌وسیله‌ی آن به بچه‌های کوچک برنج له شده می‌دهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.

در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلی‌ها بلند بود و چشم آدم‌های این نیمکت به چشم یا پس کله‌ی نیمکت اونطرفی نمی‌افتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمه‌ی ایشان قبل از ثبت سفارش:

- می‌گم مثل اینکه لوبیا هم داره...

-برو گمشو

-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه‌ بود...

-اون مال پایینه، اه اه چه جواد

بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:

-می‌خوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشه‌ها؟

-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا می‌گویند)

خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر می‌کنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنک‌هایی‌است که می‌خورید و به ادعای اولیه‌ی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباس‌های غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بی‌خیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا می‌نویسم:

لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژه‌ی سرآشپز که بنده تهیه می‌کنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.

در لوبیاگرم ویژه‌ی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه می‌تواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آن‌را بسیار خوشمزه می‌کند. متاسفانه تا اسم لوبیا می‌آید همه به یاد وضعیت شکمشان می‌افتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر می‌کنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.

در پایان امیدوارم از خاطره‌ی امروز و همچنین برنامه‌ی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزی‌های بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه می‌کنیم.

پی‌نوشت:

۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکننده‌های مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافت‌های غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبل‌تر اعلام کرده بود برنج‌های هندی و پاکستانی که به کشور وارد شده‌اند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سم‌ها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنج‌ها.

مطلب مرتبط:

حکایت کافی‌شاپ و مرغ‌های سک*سی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 1:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مدت زیادی تاخیر در نوشتن مطلب داشتم که به خاطر آن از دوستان عزیز و خوانندگان عذرخواهی می‌کنم. "خاکستری" عزیز در نظرات مربوط به مطلب قبلی تذکر به‌جایی درباره‌ی تعهد صاحب وبلاگ به خواننده‌گانش داده بودند که کاملن قبول دارم. وقتی حضور و محبت دوستان را می‌بینم و همچنین فهرست مشترکین را، قطعن تعهدی درباره‌ی به روز نگه داشتن مطالب وبلاگ حس می‌کنم. به قول زمستان وبلاگی که به روز نشود مانند زنبور بی‌عسل است، یا به قول عده‌ای دیگر همانند اسلام بدون روحانیت!

و اما می‌رسیم به دلیل تاخیرها. از آنجا که بسیاری از دوستان در جریان متاهل شدن بنده قرارگرفتند این تاخیرها را به وارد شدن یک زن در زندگیم نسبت دادند که در کل زیاد درست نیست. زیرا دلیل این تاخیر نه یک زن که چند زن بوده‌اند. البته سوتفاهم نشود بنده نه تنبانم دوتا شده و نه اصولن جدم این‌ کاره بوده‌است. در این دو ماه اخیر به شدت مشغول انجام امور فارغ التحصیلی از دانشگاه بودم. اما زنان محترمی که در این تاخیر صاحب تقصیر بودند به شرح زیر هستند:

- آن خانم محترمی که در حساس‌ترین لحظه‌ی زمانی که باید نامه‌ی بنده را تایپ می‌کردند جایگاه خویش را ترک کرده و برای خرید به تعاونی رفته‌بودند (هرچند یواشکی پشت کامپیوترشان رفته و بخشی از کارم را انجام دادم).

- آن خانم بزرگواری که قراربود مشکل اینترنتی بخش فارغ التحصیلی را حل کنند اما بدون اطلاع من رمز ورود بنده را تغییر داده و من را مجبور کردند که مراحل قبلی را یک بار دیگر از اول انجام دهم.

-آن خانم خوش اخلاقی که قراربود با یک کلیک کوچک در کامپیوتر نمره‌های بنده را ثبت کنند اما هروقت به ایشان مراجعه می‌کردیم می‌گفتند باید بعد از ظهر بیایی و تنها بعد از اینکه کمی با همکارانشان که در حال تعریف خاطره‌ی مهمانی دیشب برای یکدیگر بودند بد اخلاقی کردیم کارمان انجام شد.

-آن خانم بسیار مهربان که مسول امورپایان‌نامه‌ها هستند و از آنجایی که از دیدار مکرر دانشجویان خوشحال می‌شوند، هرکدام از ایرادها را فقط در یکی از مراجعات تذکر می‌دهند و در هربار مراجعه یک بند جدید یا قانون جدید رو می‌کنند تا دانشجو سورپرایز شود!

تذکر مهم: این مطلب را از روی قصد در همین امشب نوشتم تا دوستان اغتشاشگری که ممکن است تحت تاثیر القائات شیطانی قرارگرفته و فردا به مناسبت ۱۶ آذر از خانه بیرون بروند سرگرم شده و ذهنشان به جای دیگری معطوف شود. باور کنید برای انجام این عمل خداپسندانه هیچگونه پولی نگرفته‌ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 0:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

قسمت اول

وقتی قبض آب و برق و گار و تلفن را دریافت می‌کنید، روی آن هشدار داده شده است که در صورت عدم پرداخت به موقع صورتحساب خدمات مربوط قطع خواهد شد و شما فکر می‌کنید که هر لحظه ممکن است برای قطع خدمات به در منزلتان مراجعه شود. اگر یک دوره هم صورتحساب را پرداخت نکنید مهر قرمز بزرگی روی قبض می‌خورد مبنی بر هشدار به قطع، حتا اگر بدهی‌تان هنگفت نباشد. شاید قبلن این هشدارها کمتر عملی می‌شد اما اکنون وضع تغییر کرده‌است به ویژه درباره‌ی مخابرات. حتا موارد زیادی را این دوره دیدم (از جمله خودم) که هنوز قبض به دستشان نرسیده تلفنهایشان قطع شده‌است. در دفتر مخابراتی هم روی کاغذ بزرگ نوشته شده‌است که اگر بدهی‌تان را پرداخت نکنید به زودی خط شما جمع آوری خواهد شد. و توی پرانتز هم اینکه ظاهرن به دلیل وضع مالی خراب پیمانکاران جدید مخابرات، صدور قبض تلفن ثابت که قبلن رایگان بود الان پولی شده‌است.

در ضمن در پشت قبض هم هشدارهایی درباره‌ی عواقب خطرناک بد استفاده کردن از خدمات نوشته شده‌است.

گاهی هم هنگام مراجعه مامور خواندن کنتور، تشریف ندارید و برگه‌ای هشدار آمیز مبنی بر اینکه اگر به زبان خوش زنگ نزنید و اطلاعات شمارنده‌تان را ندهید، به زودی آب و برق و گازتان قطع خواهد شد تا به دلیل شهروند شرور بودن، در ظلمات به درک واصل شوید.

قسمت دوم

برای بستن قرارداد اینترنت به یک شرکت مراجعه می‌کنید. در فرم قرارداد هشدارهای گوناگونی نوشته شده‌است. اینکه در راه نادرست و خلاف از اینترنت استفاده نکنید. اینکه نرم‌افزارهای اشغال کننده‌ی پهنای باند استفاده نکنید و غیره. و در صورت بروز هرکدام از این تخلفات شرکت حق دارد بدون اطلاع خدمات را قطع کرده و هزینه را نیز ضبط کند.

قسمت سوم

کالایی را خریداری می‌کنید و فروشنده نیز منت زیادی بر شما می‌گذارد که کالا دارای گارانتی است. اما در برگ گارانتی هشدارهایی می‌بینید مبنی بر اینکه در فلان و فلان و فلان مورد کالا مشمول گارانتی نمی‌شود و تازه اگر هم بشود هزینه‌ی رفت و برگشت کالا بر عهده‌ی شماست.

و قسمت‌های ادامه‌دار دیگر...

و از اینگونه موارد معمولن در بسیاری از قراردادهای خدمات و کار و مانند آن زیاد دیده می‌شود.

قسمت چهارم

در بلاگفا و دیگر مکان‌های مشابه وبلاگی ایجاد می‌کنید. در صورت تخلف از قوانین مدیر مجموعه حق دارد بدون هیچ اطلاعی و حتا بدون اینکه آرشیو مطالب را در اختیارتان قرار دهد وبلاگ را مسدود و آن را پاک کند. اما در صورت بروز مشکلات فنی تعهدی مبنی بر پاسخگویی وجود ندارد.

آن روی سکه...

شاید برخی از مواردی که اشاره کردم به‌صورت کلی عادی باشد زیرا مشخص کردن تعهدات دوطرف یک قرارداد، اصل تشکیل دهنده‌ی هر قراردادی است. اما پرسش اینجاست که حق و حقوق طرف دیگر چه می‌شود؟

اداره‌ی برق در برابر قطع مکرر برق و آن‌هم ناگهانی و بدون اعلام از پیش چه مسولیتی نسبت به من دارد؟ اینکه در وسط انجام چند کار مهم ناگهان برق می‌رود و اطلاعاتم را از دست می‌دهم برای چه کسی در اداره‌ی برق اهمیت دارد که پرداخت به موقع صورتحساب برای من اهمیت داشته باشد؟

یا اینکه در اوج گرفتاری برای انجام چند کار در ساعت خاصی برنامه‌ریزی کرده‌ام اما ناگهان در آن موقع برق قطع می‌شود...

یا تلفنم بدون اعلام قبلی و بدون دریافت قبض قطع می‌شود و باعث ضرر می‌‌شود، و یا درست در زمانی بحرانی، اینترنت قطع می‌‌شود و شرکت ISP، وعده‌ی چندین ساعت یا چند روز بعد را می‌دهد. درباره‌ی کالا و خدمات و واژه‌ی مسخره‌ای به نام "گارانتی" یا مضحک‌تر از آن "وارانتی" هم که دیگر نیازی به سخن گفتن نیست و همگان از عمق فاجعه با خبرند.

مَخلَص کلام اینکه تعهد یکطرفه به نظر من یعنی "تهدید" و زورگویی.

یه قسمت دیگه...

ظاهرن این روزها کار "تهدید" وارد روابط عاشقانه هم شده، شنیدم که شاعر می‌گه:

منو تهدید می‌کنی، که یه روزی از پیشم می‌ری، دی دی دی...(این جلوه‌ی آهنگش بود)

هشدار به شهروندان نمونه: هرگونه تجمع بیش از یک نفر ممنوع است.

یا دلیل تاخیری عندالمخاطبینی...

به زودی در مطلب بعدی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 14:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش می‌خواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح می‌دادم.

امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژه‌ای برای این روز ندارم. شهید داده‌ایم و عید نداریم. اما برای همه‌ی انسان‌های شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفته‌است و تبدیل به نوکران بی‌جیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شده‌اند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسان‌ها نمی‌کند...و اما برای آن‌هایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبه‌ی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!

و اما بعد از این نوبت می‌رسد به داستانی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد.

قبض موبایلم که قطع شده‌است را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخه‌ی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیری‌است که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی می‌شدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همه‌ی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.

چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامه‌ی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آن‌را زیر و رو کردم اما متاسفانه فرم‌ها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمره‌ها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آن‌جا هم چاره‌ای جز جعل سند نداشتم!

و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانه‌گیزی‌های بی‌منطق یا بازی دادن‌های اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمه‌ای نان حلال در سفره‌ی زن و بچه‌مان بگذاریم، "به حول و قوه‌ی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمی‌گذارم:

- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمی‌زنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازاله‌ی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایت‌نامه‌ی همسر اول هم که حرفشو نزن، می‌گن آه زن‌ها بدجوری می‌گیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بی‌خیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمی‌شه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسنده‌های مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی می‌شه و در حال نعشه‌گی سخنرانی می‌کنه و مردم رو به فنا می‌ده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چی‌بدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟

- برو بابا این کاره نیستی...

خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتب‌خانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر می‌شود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقه‌ی مفید- این هم به زودی منتشر می‌شود)، عریضه‌نویسی و غیره...

***

مطلب مرتبط:

عید فطر و چند خاطره

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 10:6 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پارسال همین موقع‌ها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

اگر از پارسال خواننده‌ام نبوده‌اید دعوت می‌کنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی درباره‌ی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی می‌کند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زده‌ام وقتی می‌بینم که عده‌ای به نام دین چه کارها که نمی‌کنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره می‌شویم و جای خود را در بهشت آماده می‌بینیم و لذا به خود حق می‌دهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر می‌گردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).

البته این "ربنا" نکته‌ای دیگر را هم به یادم می‌آورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان به‌صورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوش‌ها نرسد...

و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:

اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...

پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسان‌های غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ  بند شهوت‌ِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.

اللهم اشف کل مریض...

پروردگارا همه‌ی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...

خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بی‌همتایی، ولی جون هرکی که می‌شه قسم خورد خواهش می‌کنم این یکی رو اجابت کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 23:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پنجشنبه گذشته که برای کوهپیمایی رفته بودیم، کاغذی را دیدیم که روی نرده‌‌ی مدرسه‌ی احسان وصل شده بود و خبر از گم شدن یک جفت باتون در حیاط مدرسه می‌داد که در تصویر زیر آن‌را می‌بینید. (محل شروع کوهپیمایی از جلوی مدرسه‌ی احسان است):

      

( برای دیدن عکس روی این پیوند هم می‌توانید کلیک کنید)

دیدن این کاغذ توجه عده‌ای را جلب کرد و همگان لبخند تلخی زدند و گذشتند. به نظر شما جریان از چه قرار بوده‌است؟

* راهنمایی: مدرسه‌ی احسان سالن اجتماعات معروفی دارد که بسیاری از همایشهای شهر در آنجا برگزار می‌شود از جمله مراسمی که اصلاح طلبان فارس در آن برگزار کردند.

-  تعدادی از برادران از جان گذشته که برای ارشاد جوانان گمراه و فریب خورده در محل حاضر بوده‌اند، وقتی برای قضای حاجت می‌روند باتونشان را بیرون در مستراح گذاشته‌اند تا خدای نکرده به چیزی آلوده نشود و وقتی بیرون آمده‌اند دیده‌اند که بیت المال به سرقت رفته‌است.

- تعدادی از برادران روشنفکر باتون به دست وقتی دیده‌اند که جوانان فریب خورده در برابر منطق ایشان به راه راست هدایت شده و پی به اشتباه خود می‌برند و به اصرار می‌خواهند بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند، باتون را کنار گذاشته و به بحث مستدل علمی می‌پردازند. اما در پایان کار و هنگام بازگشت به خانه، هر چه می‌گردند آن‌را پیدا نمی‌کنند. آخر نمی‌دانستند با چه رویی باید به خانه بروند و به چشمان فرزند کوچکشان که هرشب منتظر است تا بابا بیاید و با باتون او بازی کند نگاه کنند. (ضمیر جمع به دلیل این است که این افراد دست کم دو نفر بوده‌اند وگرنه بعید است که یک نفر یک جفت باتون داشته باشد).

- شاید هم با دیدن آنهمه دختر و پسر جوان و خوش آب و رنگ، فهمیده‌اند برای ارشاد راه‌هایی بسیار بهتر از باتون وجود دارد و اصولن لازم نیست که انسان اینقدر بالا تنه‌اش (اعم از بازو، دهان یا خدای نکرده مغز) را به کار گرفته و به زحمت بیاندازد، آنهم در سال اصلاح الگوی مصرف. اما حاصل این شده که بعد از برگشتن به خانه و در حال غسل کردن برای رضای خدا، ناگهان به یاد آورده‌اند که باتون را جا گذاشته‌اند.

و اما پاسخ:

متاسفانه باید بگویم که ذهن منحرف و مغشوش ما خواننده‌ی اغتشاشگر عزیز کاملن راه را اشتباه رفته و بی‌خودی فکرهای بد کرده‌اید. اگر به جای اینکه مرتب بنشینید پای بی‌بی اس و سی ان ان و حرفهای انحرافی، یک کمی سواد به دست آورده بودید، آنوقت می‌دانستید که هر باتونی آن باتون نیست. بلکه یک باتون هم داریم که از ابزار کوهنوردی است و برخی به اشتباه آن‌را عصا می‌خوانند. البته عصا و باتون کاملن به یکدیگر شبیه هستند با این تفاوت که عصا دسته دارد اما باتون ندارد. آن کسی هم که باتونش را در پارکینگ جا گذشته یکی از کوهنوردانِ کوه دراک شیراز است.

من هم یکی از این باتون‌ها دارم که خیلی به آن مدیونم. رنگش هم سیاه هست.

وقتی همه به سختی از کوه بالا می‌آیند من به کمک باتونم از همه سبقت می‌گیرم و بقیه را مسخره می‌کنم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

موقع پایین اومدن که همه به خاطر اذیت شدنِ زانوهاشون، آهسته میان پایین، من با غر زدن از کنار همشون رد می‌شم و میام پایین، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

بعضی وقتها که سنگ ریزه‌های خوار و حقیر تعادل انسان‌ها با این هیکل‌های بزرگشان را به هم زده و آن‌ها را به زمین می‌زند، من بدون زمین خوردن از کنار آن‌ها می‌گذرم و می‌خندم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم...دقیقن مثل شاه و رفقا که تو ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بدون تفنگ و قمه و لشگر لات و اوباش و امثال شعبان بی‌مخ‌ها، هیچی نبودن.

پیوند مطلب در بالاترین


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در اداره‌ی مکتب‌خانه‌‌ی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلداده‌ی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا می‌گذارند.

مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشه‌گانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بی‌مقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شده‌اند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچه‌خواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.

مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشه‌گان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.

بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدم‌ها و کاشانه‌ها و مَرکب‌هایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمی‌آمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشره‌ای که هیاتش کمتر از پشه می‌نمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشه‌ی چشمش بنشست.

این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانه‌ی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.

روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بنده‌ای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.

اما گویی پروردگار دست این بنده‌ی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیده‌ی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:

پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین می‌سرود:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2

من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعره‌ها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیم‌تر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعام‌های پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش می‌کشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون می‌شد.

پی‌نوشت:

1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کرده‌اند که این مکتب‌خانه‌ی عظیم جز خرابه‌ای نبوده‌است.

2-  سروده‌ی باباطاهر عریان

نکته مهم:

دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی می‌کند شدیدن سانسور می‌شود! قبلن گفته باشیم. 

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بخش یک

اینجانب...

اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقه‌ی مبارزاتی گسترده‌ای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گسترده‌ای هم دارم و مثلن خوب می‌دانم که بورژوازی فحش خیلی بدی‌است و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایه‌های فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گسترده‌ای دارم و خوب می‌دانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل می‌شدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیون‌های دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیره‌ی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانه‌های معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیده‌ام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درس‌های مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بوده‌ام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را می‌زدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید می‌کردند. تحلیل‌های عمیقم مانند اینکه "همه‌ی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گسترده‌ی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی می‌فهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شده‌ام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کرده‌ام.

اونجانب...

و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بوده‌اند. درست است که شهرتشان در جامعه‌ی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانه‌ی جومونگ نمی‌رسد، اما فعالیت آزادیخواهانه‌شان را از سال‌هایی خیلی دور آغاز کرده‌اند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمی‌رفتند. خودشان و خانواده‌هایشان همواره در فشار بوده‌اند و هزینه‌های زیادی پرداخته‌اند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیده‌اند و نه به پست و مقامی. با ملاحظه‌ی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیده‌اند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانه‌ی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر می‌خواهید مختصری درباره‌ی یکی از ده‌ها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.

بخش دو

پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچ‌ها را باز کردم و قطعات را به‌صورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را به‌صورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!

از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار می‌کند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربی‌های استعمارگر آزار داشته‌اند که این پیچ‌های اضافی را در آنجا کار گذاشته‌اند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بوده‌است. این پیچ‌های اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آن‌را وارد کشورمان کرده‌است تا به دلیل انجام برنامه‌ریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیده‌ایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانه‌ای بوده‌است. فقط نمی‌دانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ می‌کند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.

نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.

نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.

نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفی‌است و از هیچکسی حمایت نمی‌کنم و اینها هم که گفتم فقط مصداق‌های کلی بود!!!

پی‌نوشت:                                                                            

1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته می‌شود.

2- همان بی‌نا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب

3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:37 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکه‌ی ضاله! و انگلیسی بی‌بی‌سی هم آن را نشان داده‌است. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده می‌شود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفته‌است تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت می‌شود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسه‌ای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و می‌گوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت می‌کند و نه با روبهان!

حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی داده‌است را نادیده می‌گیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر می‌شود و حرفهای ناروا می‌شنود باز دست از کار نمی‌کشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران می‌گوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمی‌توانیم از او سوال کنیم"!

دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایه‌های اینچنینی از جامعه می‌گذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع  فرایند دمکراسی را نشان می‌دهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز  به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایه‌های مختلف اجتماع، اشاره‌ای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانه‌ای می‌شود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد می‌کند و در نهایت نیز موفق نمی‌شود (نمونه‌اش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعه‌ی نیروهای اصلاح طلب بودند).

اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.

اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشه‌ای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا می‌کند جای امیدواریست...

اینکه در این روستا زنی پیدا می‌شود که چنین بی‌پروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعه‌اش تلاش می‌کند،

اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع می‌کند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت می‌کند...

همه‌ی اینها آینده‌ای روشن را برای ایران نوید می‌دهد، آینده‌ای که رسیدنش از همین امروز شروع می‌شود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 23:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیام‌ها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک تشریف آورده و با پیام‌هایشان بنده را شاد کردند تشکر می‌کنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام می‌کنیم که وبلاگ یک شعبه‌ی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامه‌ی مصوری را  تقدیم خواهم کرد.

و اما حکایت نوروز در کوچه‌ی ما...

ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی می‌کنیم اما برخی از بخش‌های زندگی‌مان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچه‌ی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، دایی‌های پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی می‌کنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه می‌گذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچه‌گیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانه‌ای دیگر می‌رویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر می‌شود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانه‌ی بعدی می‌رویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی می‌رویم.

یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ درباره‌اش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.

گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی می‌شود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشته‌ام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشته‌اند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی می‌کنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!

در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش می‌دهیم کار کمی دشوار می‌شود. چون یا غذای ما برای دیگران می‌رود یا غذای دیگران برای ما می‌آید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که می‌خوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاری‌ها می‌رود. یا مثلن پول می‌دهیم و گل می‌خریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچه‌ی همسایه می‌کارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغ‌ها به اشتباه خویش پیش برده بودند!

این بود معرفی کوچه‌ی ما به عنوان بخشی از جاذبه‌های توریستی شهر شیراز. لازم به گفتن است که تا همین چند سال پیش نام کوچه‌ی ما با نام  دایی پدرم که از پزشکان متخصص قدیمی است و ما او را "دایی دکتر" خطاب می‌کنیم شناخته می‌شد و در مراودات پستی از این نام در آدرس‌هایمان استفاده می‌کردیم. اینها را قبلن چندبار برای دوستانم تعریف کرده بودم و خوششان آمده و به همین دلیل فکر کردم ممکن است شما هم خوشتان بیاید. زیاده عرضی نیست، والسلام.
پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 11:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

در 29 اسفند 1329 نفت ما ملی شد و ما این روز را به عنوان جشنی ملی می‌شناسیم. اما برخی می‌گویند روزی باید جشن بگیریم و منتظر پیشرفت و توسعه باشیم که نفتمان تمام شده باشد...

* معرفی یکی از بهترین کتاب‌های تاریخی در همین زمینه:

"جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای 28 مرداد 1332". نوشته‌ی مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی به علاوه گزارش‌ها و مقاله‌های ضمیمه‌ی دیگر.

ناشر: شرکت سهامی انتشار، چاپ هشتم ۱37۸.

و اما بخشی از متن صفحه‌ی اول کتاب را در اینجا برایتان می‌نویسم۱:

شرمساری برای ملتی که در مبارزه بزرگ ضد استعماری خود، امپراتوری بریتانیا را به زانو در آورد و آوازه‌ی جنبش او، ملل ستمدیده زیر یوغ استعمار را در آسیا و آفریقا بیدار ساخت ولی در پیکار نهایی ایستادگی نکرد و به آسانی در صحنه‌ی نبرد عقب نشست.

پی‌نوشت:

۱-خوب بود که این متن را برای 28 مرداد نگه می‌داشتم اما معلوم نیست آن موقع کجا باشم و آیا اصلن در این دنیا باشم یا نه ضمن اینکه گفته‌اند نقد باشه، کوفت باشه! (1-1)

پسا پی‌نوشت:

۱-۱ چرا اینجوری نگاه می‌کنین؟ تاریخ رو به راحتی تحریف می‌کنن آب از آب تکون نمی‌خوره حالا ما یه ضرب المثل تحریف کردیم‌ها...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 1:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

برای شناساندن چهره‌ی تابناک شیخ شیراز، یکی از مریدانِ آزاده‌ی وی قلم‌فرسایی کرده و برگ‌هایی از تاریخ را ورق زده که نبشته‌ی ایشان بدون هیچ دخل و تصرفی تقدیم می‌گردد:

" اندر طبابت شيخ تقي اول

آورده اند شيخ تقي اول_ رضي الله عنه_در علوم دنيوي و عرفان و حكمت يگانه دوران بود . و مادر دهر چون او نزاده و ديگر نخواهد زاد.ايشان هم چنين در طبابت نيز دستي داشتند خصوصاً در اواخر عمر بسيار به اين امر اشتغال داشته و آن چنان تبحري داشتند! كه با نسخت اول بيمار را بهبودي ابدي بخشيده و به ديدار حق نائل مي نمودند. از قضا جد نگارنده اين سطور به هراه عيالشان در آن روزگار سفري به شيراز داشتند. گويا سفر به درازا مي انجامد و  دست بر قضا جده از دوري وطنِ مالوف،  بيمار گشته(همان افسردگي خودمان) و از هر كه نشان طبيب مي گيرند نشاني شيخ اول را ميدهد و ايشان هم به درب بيت شيخ مراجعت كرده، دق الباب نموده و غلام شيخ مي فرمايند: شيخ ما در ايام معدودي از سال به عبادت مشغول بوده، طبابت نمي كنند. با اصرار فراوان شيخ را به بالين جده مي آورند، شيخ ايشان را ديده نسختي مي دهند كه جده بعد از گذشت 3 روز ملك الموت راهمراهي مي نمايند. جد نگارنده از اين امر و فوت همسر، آن هم از بيماري دماغي بسي خشمگين شده در ساعت قصد خانه شيخ را مي كند. همگنان مانع مي گردند تا اينكه نيمه شب جده به خواب ايشان آمده مي گويند(( اي همسر مهربان! اي يگانه دوران! از سر تقصيراين  شيخ بگذر كه خوش مكاني ما را فرستاده است و تنها غم من دوري توست. همي بدان بيش از نيمي از مردمان اين جا هم ،از نسخت اول او آمده اند و همگي نيز او را شكرگزارند همانا ما از دست اين دنيا به تنگ آمده بوديم. بر رفتن ما غم مخور و از آن طبيب ناشي بگذر. از ما مي شنوي زبانمان لال در اولين ناخوشي خود را به شيخ برسان تا زودتر به همسرت ملحق شوي  )) جد نگارنده از خواب پريده و در ساعت روانه خانه شيخ تقي شده شرح ما وقع را مي دهند. شيخ نعره اي كشيده سرا به صحرا نهاده. گفته اند 7 شبانه روز در صحرا گذراند تا ايشان را يافته به شيراز باز گرداندند. شيخ از آن پس توبه كرده طبابت را كنار مي گذراند و فقط به جهت جامه عمل پوشانيدن به وصيت جده‌ی نگارنده، در حدود 5 سال بعد جد مرا نيز با نسخت خود به ديار باقي مي فرستند. ما نيز از اين سنت پيروي كرده در غيبت شيخ اول، شيخ ثاني _حفظ الله_ را طبيب الاول و مقدم الاطبا دانسته و فقط به نسخت ايشان عمل مي نماييم و با نسخت ايشان نيز هم از اين دنيا رخت بر مي بنديم . خداوند شيخ ما را حفظ كناد 

                               برگرفته از نسخه خطي( تحقيقات  اندر مقامات شيخ تقي اول) "

همانگونه که شرحش رفت، شیخنا در طب نیز ید طولا و شفابخشی داشته‌است. در حکایتی دیگر آورده‌اند که روزی همه‌ی برنایان شهر در محفلی گرد هم آمده بودند و در اثر پرخوری‌ها که کرده بودند درد دلی کشنده ایشان را عارض گشت. شیخنا ایشان را نسختی بداد اما  ساعتی نگذشت که  جملگی‌شان دعوت حق را لبیک گفتند. لذا در شهر آشوبی به پا شد و مردمان داغدار می‌خواستند به قصاص جان فرزندانشان شیخ را سربَرکَنند. در این میان قاضی القضات شهر خلق الناس را وعده بداد که فی‌الفور محکمه‌ای عادلانه برپا کند و مقصر را یافته و به سزای اعمالش برساند. شیخنا از ترس و وحشتی که بر او عارض شده بود به ناگه از هوش برفت و در عالم بی‌هوشی به مکاشفاتی دست یافت (وی در طول زندگی مکاشفات عرفانی زیادی را تجربه کرده بود و در هر مکاشفت، جلوه‌ای از  جهان آینده‌ را می‌دید). در این حال وی طیاره‌ای را دید در آسمان که مردمان بسیاری سوار بر آن بودند اما به ناگه آن طیاره همچون کبوتری که سنگش زده باشند در خود بپیچید و سقوط همی‌کرد و آن مردمان که مسافرش بودند دردم جان سپردند. و اما در پرده‌ای دیگر از عالم مکاشفه دید که قاضی شهر، ساربان۱ طیاره را از برای این حادثه مقصر شناخت. شیخ از درک این تجربت عاجز بود و معنی آن ندانست تا اینکه به هوش آمد و یاران و مریدان و همسران را بر بالین خویش بدید، همه خندان رو.

پرسید در این مصیبت از چه رو می‌خندید؟ و همسرانش پاسخ دادند که شیخنا و سیدنا مژده‌ای ده که بار دگر حقانیت و شرافت تو بر همگان ثابت شد و قاضی القضات عادل حکم بداد که مقصر آن‌ها بوده‌اند که مرده‌اند و تو را قصور و گناهی نیست. و این نیز از کراماتی بود که تا سال‌ها کس رمز آن ندانست و تنها چند سده بعد بود که مردمان با کراماتی نظیر آن، که نامش را رشوه می‌نهادند آشنا همی گشتند و در جهت گشایش امور خود آن‌را بارها به کار گرفته و به خاندان شیخ درود همی فرستادند.

پی‌نوشت:

۱) وی در آن عالم مکاشفه ندانست که آنکه طیاره را هدایت می‌کند خلبان است و طیاره و شتر را فرقی عظیم است.

۲) یک قانون قدیمی به زبان امروزی می‌گوید اگر در سقوط یک هواپیما خلبان نیز کشته شد به‌طور قطع مقصر حادثه خلبان بوده‌است اما اگر خلبان زنده ماند علت حادثه و مقصر هیچگاه روشن نخواهد شد و جعبه سیاه و دیگر شواهد فقط در حد عضوی مردانه از اعضای بدن محققان و مسولان حادثه محسوب می‌شود و شایسته‌ی توجه نیست.

دیگر مطالب تاریخی مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ

فلسفه‌ی التقاطی (طنز شاید)
 
پیوند مطلب در دنباله
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت 16:14 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

همانگونه که می دانیم  اگر عمل "الف" منجر به عکس العمل "ب" شود آنگاه عملی معکوس "الف" باید عکس العملی خلاف "ب" داشته باشد و به عبارتی آن را خنثا کند. حال دو صحنه‌ی زیر را در نظر بگیرید  و بگویید چرا این اصول مهم فلسفی نقض شده‌اند؟

یک پسر به یک دختر در خیابان:

پسر: خانم شما چه قدر زیبا هستید.

دختر: خجالت بکش پسره ی بی حیا، بی شرم...

پسر با توجه به آنچه سرکلاس های فلسفه شیخ آموخته است برای جبران می گوید:

پسر: ببخشید خانم، شما چه قدر زشت هستید.

دختر پس از آشفتگی زیاد: مردیکه ی ایکبیری، زشت خواهر و مادر خودت هستند...

یک دختر به یک پسر در خیابان:

دختر: آقا شما چه قدر خوشکل و خوش تیپ هستید

پسر: فدات بشم عزیزم، وجود زیبای خودته که همه چیز رو زیبا می‌بینه و بعد انجام اقداماتی شدید برای ادامه رابطه.

دختر: آقا شما چقدر زشت و بی ریخت هستید

پسر: خانم ما در برابر زیبایی شما هیچ نیستیم، من قربان اون زشت گفتنت بشم! (البته این عکس العمل ذلیلانه عمومیت ندارد).

***

مطلبی که نوشته شد بخشی از کتاب "روش های فلسفه و اصول رئالیسم" از نادر مکتوبات به جای مانده از شیخ تقی اول است. همانگونه که قبلن شرحش رفت، شیخ ما در همه‌ی زمینه های علوم روز سرآمد روزگار بوده که فلسفه و پزشکی بخشی از آن هست1. وی همواره در توصیف خود می گفته که "ما خیلی بیشتر از آن یک ارزنیم که شیخ ابوسعید ابولخیر همان یک ارزن هم نبود2". گویند شیخنا درس های بالا را زمانی می‌نوشته که در بستر از تب می‌سوخته است3 و عنقریب بوده که جان به جان آفرین تسلیم کند. و گویند از دیدن نزدیکی مرگ و چهره‌ی ملک الموت که در آن حوالی پرسه می‌زده است، چنان بر خود می‌لرزیده و بیم داشته که بارها به رسم ایام طفولیت بستر را مرطوب نموده است. هرچند مریدان باور داشتند که با مرگ، وی به وصال معشوق رسیده و این قفس خاکی را در هم می‌شکند، اما شیخ که در خلوت آن کارهای دیگر کرده بود4 خوب می‌دانست که در روز رستاخیز از برای وی حوری و تخت روانی فراهم نیست و حداکثر ممکن است حوری مذکری وی را دهند که آن هم معلوم نیست توجیه شده باشد که آیا باید نعمتی باشد از برای شیخ یا عذابی الیم! و گویند وی در آن واپسین لحظات این ندا را مرتب در گوش و ذهنش می‌شنید که "اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم..."5. در ابتدا از شنیدن این نجوا بسیار شاد شد چراکه فکر  می‌کرد مانند فضیل عیاض6 وی را فرصتی دیگر داده اند، اما کمی که گذشت به خاطر  آورد آن آیه ای که برای فضیل خوانده‌اند چیز دیگری بوده است! و لذا دیگر فرصتی نیست. این بود که صیحه ای کشید و جان به جان آفرین تسلیم همی کرد و آخرین بیت از سروده‌های وی که می‌گفت "تقیا مرد نکونام نمیرد هرگز" سال‌ها ورد زبان مریدان باقی ماند.         

پی‌نوشت:

۱) به زودی بخشی درباره‌ی درمان‌های اعجاز آمیز ایشان منتشر می‌شود.

۲و6) این حکایت‌ها در حد همان داستان کوکب خانم مشهور هستند و حتمن به خاطر می‌آوریدشان.

3) راوی، یعنی نوه‌ی شیخ نیز در حین نوشتن این مطالب در حال تب و لرز بوده‌است. دیروز هنگام خروج از یک مغازه چنان با سر رفتم توی شیشه که صاحب مغازه از ارتعاش مغازه رنگش پرید. فکر کنم مریضی و ناراحتی ناگهانی بعدی در اثر همین ضربه و تغییر فرکانس غده‌ی هیپوفیزم بوده است.

4) حافظ: زاهدان کین جلوه بر محراب و منبر می‌کنند، چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.

5) آیه‌ای از قرآن به معنی: آیا دیگران را به انجام کار نیک سفارش می‌کنید در حالیکه خودتان آن را انجام نمی‌دهید (از انجام آن غافلید). سوره‌اش خاطرم نیست.

مطالب مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

فرازهایی عبرت آموز از زندگانی یک شیخ

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 13:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روز پیش چهاردهمین سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر ایران پس از انقلاب و رییس  دولت موقت بود. مبارزی دیندار و آزاده که هیچگاه دین، شرافت و وطنش را به مال و مقام نفروخت. وی در طول دوران زندگی پربرکت خویش منشا خدمات مختلف و گسترده‌ای برای مردم و کشورش بود و مسولیت‌های خطیری را نیز بر عهده داشت. از مسولیت‌های علمی و آموزشی نظیر ریاست دانشکده فنی دانشگاه تهران1 گرفته تا ریاست هیات مدیره موقت شرکت ملی نفت ایران. هیاتی که در جریان حرکت ملی شدن صنعت نفت ایران، برای خلع ید از انگلیسی‌ها تشکیل شده بود و مصدق در غروب یکی از روزهای ماه رمضان، پس از بوسیدن و به آغوش کشیدن وی، حکمش را به او داده بود.

خواندن تاریخ برای هر جامعه‌ای که می‌خواهد پیشرفت کند و به واسطه‌ی تکرار اشتباهات تاریخی‌اش عقب‌گرد نکند ضروری است و امثال بازرگان بخش‌های مهمی از تاریخ این کشور هستند. در اینجا فقط به حکایت کوچکی از زندگی ایشان اشاره‌ای می‌کنم.

پس از کودتای 28 مرداد 1332 و در اعتراض به قرارداد کنسرسیوم، عده‌ای از اساتید دانشگاه تهران مانند مهندس بازرگان و دکتر سحابی نامه‌ای تند و تیز نوشتند که منجر به حکم اخراج ایشان از دانشگاه شد. دکتر سیاسی رییس دانشگاه تهران که از اخراج ایشان بسیار ناراحت بود خطاب به او گفته بود:"شما که اوضاع را می‌دانستید، این چه کاری بود که کردید؟ این نامه و اعتراض چه فایده‌ای داشت؟"۲ و بازرگان هم پاسخ داده بود:

"بله، خوب می‌دانستم که نتیجه عملی ندارد و جلوی قرارداد کنسرسیوم را نخواهد گرفت. اما این کار را کردم تنها برای آن‌که بعدها که پسرم بزرگ شد، نگوید پدرم مرد بی‌حمیت و بی‌غیرتی بود. نسل‌های بعد ایران نیز وقتی به تاریخ گذشته نگاه می‌کنند، مایوس از خون و نژاد خود نباشند و نگویند نهضت عظیمی چون ملی شدن صنعت نفت در این مملکت به پا شد، بعد کودتایی و اوضاعی پیش آمد و تمام آن اقدامات و افتخارات را به باد داد، ولی صدا از هیچ‌کس درنیامد. ما این کار را کردیم تا در آن روزگار که نمی‌دانم ده سال دیگر، صد سال دیگر یا چه وقت خواهد بود، ایرانی امید و اعتمادی به خود داشته باشد و شاید حرکتی کند".3

یادش گرامی.

پی‌نوشت:

عنوان مطلب برگرفته از توصیفی است که دکتر سروش از ایشان کرده‌است.

۱- هنوز هم در بنای یادبودی که در محوطه‌ی دانشکده فنی دانشگاه تهران نصب شده‌است نام ایشان حک شده‌ است.

۲- این صحنه و گفتگو در سریال زیبای روزگار قریب نیز به تصویر کشیده شده بود.

3-برگرفته از کتاب "پدر بزرگ من، بازرگان" نوشته‌ی نازنین بنی اسدی، انتشارات کویر (هرچند در منابع بسیار دیگری نیز می‌توان این موارد را یافت).

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 11:39 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یادش به‌خیر، تازه جنگ عراق و کویت شروع شده بود. یادم نیست چند ساله بودم، اما آنقدر کوچک بودم که به قدر کافی خنگ باشم. در اثر جنگ تعداد زیادی از ایرانی‌هایی که ساکن کویت بودند به ایران برگشته بودند و با خودشان ماشین‌های خارجی و رنگ و وارنگشان را هم آورده بودند. ماشین‌هایی که به آن‌ها می‌گفتیم "ماشین کویتی" و دیدن آن‌ها در خیابان  برایمان جالب و جذاب بود.

خاطرم هست که جهرم بودیم و داشتیم از خانه‌ی خاله‌ام خارج می‌شدیم که دیدیم پسر همسایه‌ی روبرویی سوار بر ماشین کویتی‌اش در حال خروج از خانه است. با تعارفی که کرد همگی سوار ماشینش شدیم تا ما را به مقصد برساند. من هم که مرد آن جمع بودم به حکم غیرت جلو نشستم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره سوار یکی از این کویتی‌ها شده‌ام. اما بعد از سوار شدن همه‌ی شور و شوقم فرو نشست چون اصلن آن تجربه‌ی لذت بخشی که فکر می‌کردم در کار نبود. صندلی‌اش آنقدر گود و پایین بود که فقط شکم راننده و حداکثر لب داشبورد را می‌دیدم. پیکان خودمان خیلی بهتر بود. چون به راحتی می‌شد از درون آن همه‌جا را دید و لذت برد. تازه قبلش هم یک ژیان قرمز داشتیم که آن‌هم معرکه بود. از درون آن به راحتی به خیابان مسلط بودم و می‌توانستم به راحتی برای پلیس‌ها دست تکان داده و بگویم "سلام همسر"۱. تازه یک بار هم موقع سوار شدن، در عقبش کاملن کنده شد و مناظر بدیع و جالبی را در حال رانندگی در پیش چشممان ‌گذاشت.

البته اینطور هم نبود که ما به غیر از ژیان و پیکان ماشین دیگری ندیده باشیم. پسرخاله‌ام که وضع مالی‌اش خوب بود آن زمان‌ها یک مرسدس بنز صفر خریده بود. اما من همچنان عقیده داشتم که پیکان خودمان بهتر است چون دیده بودم که در صفحه‌ی کیلومترش تا 220 نوشته که مسَلمن از صفر خیلی بیشتر بود2.

آن دوران جامعه‌ی خیلی ساده‌ای داشتیم و از این‌همه لوازم و خرت و پرت‌های لوکس و چشم نواز خبری نبود. سال‌های قبلش را هم به خوبی به خاطر می‌آورم که نوشابه‌های قوطی تازه وارد بازار ایران شده بود و قیمتش گران بود. اگر اشتباه نکنم هر قوطی 40 تومان بود. خوردن نوشابه‌ی قوطی به نظرم کار بسیار هیجان انگیز و جالبی می‌آمد. برای همین طی یک برنامه‌ی حساب شده و به همراه برادرم که دوسال از من کوچکتر بود، محل اختفای عیدی‌هایمان را پیدا کرده و با استفاده از این منبع عظیم خدادادی چندین نوبت اقدام به شرب نوشابه‌های آنچنانی در خفا کردیم. واقعن طعم اولین میراندا و سون آپی که خوردم را هیچگاه فراموش نمی‌کنم و مزه‌اش از خاطرم نمی‌رود.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- مدت‌ها طول کشید تا فهمیدم در ادبیات فارسی دو کلمه‌ی مجزا با نام‌های همسر و افسر وجود دارند.

2-نه اینکه فکر کنید برای مزاح این را نوشتم‌ها، باور کنید از صفر کیلومتر بودن فقط در همین حد می‌فهمیدم.

3-برای اینکه دیدی از شرایط اقتصادی آن زمان به ‌دست آورید قیمت برخی مایحتاج ضروری دیگر را برایتان می‌نویسم:نوشابه شیشه‌ای 6 تومان، نون و سس 2 تومان، همبرگر مخصوص هم 20 تومان.

4-یادم هست اولین باری که بیلبوردهای تبلیغاتی راه افتاده بود و روی آن‌ها تبلیغ کالاهای خارجی چاپ شده بود، انصار حزب الله به آن‌ها حمله کرده و آن‌ها را پاره می‌کردند. مخالفان هاشمی هنوز هم وی را متهم به مصرفی کردن جامعه می‌کنند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 0:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

"تو را برای خودم درست کرده و پرداخته‌ام. به من روی آور و با من انس بگیر و در من بیاویز، تو مال منی نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت" –کتاب کوچک تنهایی.

عیدتان مبارک و به همین مناسبت و برای شادی روح دوستان حکایتی دیگر تقدیم می‌شود:

آورده‌اند که در عصر شیخ اشراق، شیخی گمنام نیز در شیراز می‌زیسته است با نام شیخ شیراز یا همان شیخ تقی اول که حیات و ممات وی برای رهروان طریقت به غایت عبرت آموز بوده و درس‌ها و کلامش اندیشه سوز۱.

پارسایی و نیکو خصالی وی شهره‌ی خاص و عام بود و همیشه معطر به بوی مشک و عنبر. و از این روی بسیار کسان وی را شایسته‌ی همسری والامقام و خوش صورت و نیک سیرت می‌دانستند و مریدان مونث و متاهل وی مرتب از برای وی آستین‌ها بالا می‌زدند و وی را سفارش به دانستن قدر خویش و وصلت نکردن با هرکس و ناکس می‌کردند. و این تمجید که خلق از وی می‌کردند بر غرورش فزود و کار بدانجا رسید که همه‌ی ماهرویان شیرازی را بدین سبب که در ایشان به دیده‌ی تحقیر می‌نگریست از خود برنجاند و بدین روش باقی عمر را همچون خدای خویش در تنهایی گذارند و در تنهایی و عزلت نیز بمرد.

همچنین گویند که وی را علم و دانشی زیاد حاضر بود و بر هر جماعتی که وارد می‌شد و زبان به سخن می‌گشود همه‌گان از آن‌ همه فضل و دانش مدهوش می‌گشتند. هم از این روی بود که شیخنا کل دوران شباب را به وعظ خلق در مجالس علمی گذارند و اشتغال بدین امر و مدح و ستایش خلق او را با حجره و کتاب‌ها و اساتیدش غریبه کرد و بدین سبب کلام او از محتوا تهی گشت و اعتبار از کف بداد و باقی عمر را به شنیدن استهزاء خلق گذارند و در تنهایی و نادانی قالب تهی کرد.

شیخنا تقی-کرم الهه وجه- همچنین شهره بود به چالاکی و قدر گوهر زمان نیک بدانست و بدین سبب در ولایت شیراز شهره گشت. چراکه مردم این شهر به غایت آسوده خاطر بودند و تن خویش را از برای امور پست دنیوی آزرده نمی‌کردند. و شیخ که سوار بر مدح خلق، خود را به غایت زرنگ می‌دانست گویی حکایت لاک‌پشت و خرگوش را نشنیده بود و زمانی از خواب برخواست که همه‌‌ی آن خلقِ تن‌آسا، فرسنگ‌ها از وی به پیش افتاده بودند.

از دیگر سجایای اخلاقی شیخنا که شیوخ دیگران، از جمله عطار در تذکره اولیای خوش نقل کرده‌است، همانا صبر شیخ و دوری وی از هرگونه اضطراب و تشویش بود و هیچ اتفاقی وی را نگران نکرده و آتشی در درونش نمی‌افروخت. گویند که دوران تحصیل علمش در مکتب‌خانه به درازا کشید و روزی شیخ الرییس آن مکتب وی را به کناری کشید و گفت: من از این همه خونسردی که در تو می‌بینم در عجبم و عنقریب است که تو را از این مکتب بیرون کنند. اما شیخنا بخندید و هیچ نگفت. دگر روز شیخ الرییس باز وی را انذار داد و عجبا که شیخ ما باز بخندید. و روزی دگر بود که مکتوبی به شیخ دادند و وی را لگدی حوالت کرده و از آن محنت‌کده بیرون انداختند و البته شیخ ما دیگر نخندید و جان به جان آفرین تسلیم همی‌کرد.

و تو ای عزیز بدان که این شیخ، جد نگارنده‌ی همین سطور یعنی شیخ تقی ثانی (هم عصر با شبلی ثانی) است. اما اینکه چگونه شیخنا با اینکه با هیچ زنی نیامیخت و زندگی را در عزلت و تنهایی به سر برد چنین تخم و ترکه‌ای به هم زده خود حکایتی‌است شنیدنی که در این مقال نمی‌گنجد اما همین را بدان که هر شیخی را در زندگی کرامتی خاص است با نام کرامت الکرامات، و داشتن فرزند بدون اختیار کردن همسر نیز از جمله‌ی همین کرامات است.2

پی‌نوشت‌ها:

۱- اندیشه‌سوز نه به معنی خراب کننده‌ی اندیشه که به معنی امری‌ست که چنان فرد را به تفکر وا می‌دارد که بابای فکر و اندیشه‌اش سوخته می‌شود. مانند بحث‌های برخی فیلسوفان امروزی که مجاز به نام بردن از ایشان نیستم!

۲-شاید امروز به دلیل پیشرفت علم این کرامت را هر جوجه شیخی بتواند انجام دهد ولی در آن زمان این کار بسی سخت بوده است.{مثلن استفاده از ... اجاره‌ای یا دیگر روش‌های شرعی و علمی دیگر که کلی هم فیلم و سریال درباره‌اش ساخته شده است-مترجم}

شیخیات مرتبط:

حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)

پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 14:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پایگاه های در اینترنت هستند که ویژه ی معرفی لینک به کاربران هستند. کاربران عضو آدرس پیوندهایی که فکر می کنند جالب است را در آنجا قرار می دهند و دیگران به آن پیوندها امتیاز می دهند. یکی از مشهورترین و قدیمی ترین پایگاه های فارسی در این زمینه "بالاترین" است که البته در حال حاضر فیل.تر است. این سایت فقط با دعوتنامه عضو می گیرد. افرادی که در این سایت عضو هستند پس از اینکه امتیازشان به حد خاصی رسید می توانند برای دیگران نیز دعوتنامه بفرستند. حال تعدادی دعوتنامه در اختیار دارم و دوستانیکه مایل به عضویت هستند و همچنین می توانند از پس فی.لتر بربیایند به من نامه بدهند تا برایشان بفرستم.

اعلام مطلب به سبک تهرانی: تعداد محدودی دعوت نامه بالاترین موجود است. افراد زیادی برای عضویت در این سایت سر و دست می شکنند. متقاضیان در خواست خود را بفرستند. اولویت با خوانندگان این وبلاگ است.

سبک شیرازی: یه مشت دعوتنامه ی اضافی دارم که می خوام بریزم دور. هرکی می خواد بگه تا هروقت حوصله ام شد براش بفرستم.

چند سکانس واقعی:

مکان: تهران, فرحزاد یا جاده شمال. فروشنده های مواد غذایی و رستوران ها اگر شده حتی یقه ی مشتری را می گیرند تا وی را به داخل مغازه یا رستوران خود بیاورند.

مکان:مسیر اصفهان به شیراز. شهر آباده. یک رستوران بین راهی. جمع خانواده در ساعت 3 بعد از ظهر وارد می شوند و صاحب مکان در کمال بی میلی می گوید:ووووی (voy). عامو زود سفارش بیدید من میخام برم امروز 70 تا مشتری دوشتیم خسمه (khassame' 1) میخام برم خونه.

تکمیلی: در ایام عزاداری پس از مرگ عمویم تنها لحظه ای که خنده بر لبم نشست سر سفره بود که مادربزرگم به پسرخاله ام که از تهران آمده بود خیلی جدی تعارف می کرد که: بخور خشا اگه نخوری باید بیریزیم دور...

پی نوشت:

1) I am tired

پیوند مطلب در بالاترین

بازتاب: ظاهرا این مطلب مورد توجه رسانه‌های خبری دنیا قرار گرفته است:

http://asriran.com/fa/pages/?cid=57942
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 15:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

(اگر علاقمند بودید قسمت نظرات مطلب قبلی را بخوانید)

بلی دمکراسی خیلی گنده هست اگه ما کوچیکش نکنیم و در برآورده شدن نیازهای طبقه‌ی خودمون خلاصش نکنیم. ضمن اینکه در پاسخ به شبلی و دیگران هم توضیح دادم که اصول دمکراسی و حقوق بشر را قبول دارم. اما راهکارها رو نقد کردم. اینکه بر اساس شناخت محدودی که از جامعه داریم نسخه‌ی عملکرد سیاسی اجتماعی مطلق برای سیاستمداران و اداره کنندگان جامعه بپیچیم رو رد کردم.

آزادی هم تعریف دارد و حدش محدود نکردن آزادی دیگران و آسیب نرساندن به دیگران است که با این چارچوب روش برخورد با آن قضیه‌ی پشکل روشن است!

هدف از آوردن این مثال‌های ظاهرا بی‌ربط هم توجه دادن به عمق تفاوت‌های فرهنگی و تفاوت‌های عظیم در دنیای افراد مختلف هموطنمان است. به کرات این بدفهمی‌ها و تحلیل‌های خودخواهانه را در جمع فعالان دانشجویی و غیر دانشجویی دیده‌ام. گاهی طرف طوری حرف می‌زند انگار که همه‌ی مردم ایران تا دورافتاده‌ترین روستاها هم مانند او نشسته‌اند در اینترنت و سرنوشت گنجی و سروش را دنبال می‌کنند و بر مبنای این دیدگاه برای حل مشکلات کشور نسخه می‌پیچد. فلان کاندیدا می‌آید و برای مردم فلان شهر  و روستای دورافتاده از حقوق بشر و حقوق زنان صحبت می‌کند و هدف اصلیش را دمکراسی توصیف می‌کند. چرا؟ زیرا دل‌خوش کرده به مشاورانی با دیدگاه‌هایی نظیر آن‌چه گفتم. از آن‌طرف یکی دیگر می‌آید که بلد است چگونه به زبان مردم حرف بزند و موفق می‌شود.

دقت کنید که ارزش مسایلی چون حقوق بشر و مردمسالاری را زیر سوال نبردم. اما وقتی شناخت خوبی از مردم نداشته باشی و نتوانی با زبان مناسب ایشان صحبت کنی هر حرف خوبی هم که داشته باشی به درد عمه‌ات می‌خورد. اگر توانستی به مردم نشان دهی که چرا دمکراسی در بهبود وضعیت زندگیشان موثر است این هنر است. اما اگر طوری حرف زدی که از دمکراسی و حقوق بشر، دعواها و تنش‌های سیاسی و بی بند و باری و از دست در رفتن زن‌ها به ذهن متبادر شد آنوقت است که آب در هاون کوبیده‌ای. نمی‌توانی با زدن انگ بی‌فرهنگی و نفهمی عدم توانایی خود و نشناختن جامعه‌ات را توجیه کنی.

مثل اینکه من بروم سر کلاس و نتوانم خوب درس بدهم و مفاهیم را منتقل کنم و آنگاه دانش‌آموزان را به بی‌سوادی و بی‌شعوری متهم کنم و هنوز درس نداده از آن‌ها انتظار پس دادن امتحان داشته باشم.

شایعات:

می‌گن طرف تا قبل از دوم خرداد از سیاست فقط آهنگ داریوش رو می‌فهمیده اما الان بعد از خوندن یک عالمه روزنامه کلی پیشرفت کرده و شده تحلیلگر مسایل استراتژیک.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30ساعت 12:9 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

زیاد دوست‌ندارم مطالب دیگران را نقل کنم مگر اینکه آن دیگران گل‌آقا باشد و به‌ویژه اینکه برخی موضوعات واقعا جالب هستند مثل این:

"در آخرین اظهار نظرها، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، اینترنت را سگ هار دانست و رییس سازمان ملی جوانان افزایش مجردها در جامعه را باعث افزایش نکبت اعلام کرد".- جراید

این‌هم کاریکاتوری بامزه از گل‌آقا در این زمینه:


البته در بخش چهره هفته شعری هم در پاسخ به این سخنان سروده‌اند که دو بیت آخرش را می‌نویسم:

در جوابش بگو به هر گوشی که خریدار می‌شود گاهی

خامشی بهتر است از این سخنان که گهربار می‌شود گاهی

پیوند مطلب در بالاترین

دیگر مطالب گل‌آقایی:

خبر خوش غیر هسته‌ای و شعر از کجا آورده‌ای

چرا گل‌آقا دیگر منتشر نشد

من و چهره هفته
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 20:49 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بخش راه و ساختمان در دانشگاه شیراز به سختگیری شهرت همی دارد. ترمی را به خاطر می‌آورم که از شدت فشار، بیماری‌های فراوانی نظیر کوری ناگهانی و مشکلات عجیب دیگر بر طلاب علم عارض گشته بود.

نقل کنند که در همان روزها شیخ تقی به اتفاق دوستان از خیابان گذر می‌کرد که دو جوان قلچماق را دید که بر در ورودی کتابخانه به هم خشم گرفته بودند و در هم آمیخته بودند۱ و یکدیگر را لگدهایی جانانه حوالت می‌کردند. شیخ نگاهی در ایشان کرد و گفت: این لگد که تو پرانی خر و الاغ هم توانند پراند لیک اگر مردی واحدی در این دانشرا {پاس کن}2. شیخ این بگفت و برفت و یاران برجای ماندند و ناله‌ها زدند و نعره‌ها برآوردند و مویه همی کردند از عظمتی که در آن سخن نهفته بود و غفلتی که همه عمر زندگی ایشان را زیر یوغ خود درآورده بود...

***

۱- منظور دست به یخه شدن است. سو تفاهم نشود، این مطلب هیچ ربطی به مطالب قبلی ندارد.

2- به علت خوانا نبودن نسخه‌ی خطی این عبارت با نظر کارشناسان ادبی جایگزین شده‌است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16ساعت 12:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
مطالب قدیمی‌تر
 
Bookmark and Share