دیشب منزل۱ میخواستن آژانس بگیرن برای فرودگاه. وقتی زنگ زده بود به ۱۱۸ پاسخ شنیده بود که تمام شمارههای تاکسی تلفنی از سیستم حذف شده. دلیلش هم ظاهرن این بوده که چون آژانسها برای پر کردن یک فرم خاص مراجعه نکردهاند این تصمیم در واکنش به ایشان گرفته شده است. حالا باید از مدیر یا رییس یا هرکسی که این تصمیم را گرفته پرسید پس حق و حقوق مردم در وسط این دعوا و مشکل شما چه میشود. که البته طبق معمول هرکسی طرف دیگر را مسول و مقصر میداند.
یادم افتاد که سه سال پیش وقتی به دلیل تبدیل شدن خطهای تلفنمان به فیبر قوری (نوری سابق) اینترنت ADSL قطع شد2 هم با مشکل مشابهی روبرو شدیم. پس از دوندگیهای بسیار و گذشت چندین ماه و حرفهای متناقض و غیرمسولانهی مسولان مخابراتی منطقه، در نهایت وقتی از طرف مخابرات خواستند سرویس را برقرار کنند یک مشکل جدید رخ نمود: تجهیزات مخابراتی منطقهی ما درون یک پادگان است و به دلیل اختلاف بین مخابرات و پادگان و ممنوع الورود شدن مخابراتیها به پادگان قضیه به کلی منتفی شد و دوباره به خط تلفن ذغالی روی آوردیم.
ظاهرن لجبازی و به گروگان گرفتن حق مردم اهرم فشار خوبی در رقابتهای اینچنینی است.
پی نوشت:
۱- ما یک شیخ غیرتی هستیم ولی شما اگر از این بچه سوسولهای مدرن هستید بخوانید همسر!
۲-تجهیزات فیبر نوری که استفاده شده بود با ADSL سازگار نبود و ظاهرن تنها خاصیت فیبر نوری این بود که افرادیکه در روز چندین ساعت را به غیبت کردن با تلفن اختصاص میدهند از کیفیت صدای بهتری برخوردار شوند.
ساعت 4:30 بیدار باش، بعدش نماز و صبحانه و بعدش نرمش صبحگاهی و بعد: به خط شدن جلوی اسلحهخانه و تحویل گرفتن سلاح. با اینکه در اوسط بهار بودیم اما هنوز هوای صبح خیلی سرد و گزنده بود. و حالا با این بیحوصلگی ناشی از خواب آلودگی و سرما، باید آن اسلحهی سرد و سنگین را هم تحویل بگیری. اسلحهای که یک بند کثیف دارد ولی حق نداری از آن استفاده کنی و اسلحه را به دوش بگیری...فقط "به دست فنگ" و "پافنگ". بدنهی اسلحه سرد و زمخت است و حملش ناراحت کننده. به دلیل سرما و خشکی و کشیدگی پوست در اول صبح سرد، برخی حرکتها باعث دردناکی دستت میشود، به ویژه حرکتهای ژانگولری مانند بلند کردن اسلحه با یک دست و همزمان چرخاندن آن در هوا برای پرت کردن و تحویل دادن به مادون و یا گرفتن آن از دست مافوقی که برایت پرتابش کردهاست و آن هم دوباره با یک دست. زخم شدن گاه به گاه دست در اثر بیدقتی در کشیدن دستگیرهی آتش هم که جای خود... انگار که اصلن این آهن سرد با گوشت و پوست انسان ناسازگار است.
در میدان تیر و در هنگام شلیک و در همان موقع که دردی که در اثر صدا در گوشت پیچیده به یادت میآورد که باز فراموش کردهای دستمال را در گوشت بچپانی، همزمان داغی لوله و پوکه را هم حس میکنی.
وقتی پوکههایی را که از اسلحه بیرون پریدهاند با موفقیت در دست میگیری و خیالت راحت میشود که گمشان نکردهای تا مشمول تهدیدهایی شوی که از خروس خوان در گوشت خواندهاند، همان موقع فکر میکنی که اگر این گلولههای داغ که سیبل را سوراخ میکنند و گاهی بوتههای خار را آتش میزنند در بدن انسان فرو روند چه میشود:ترکیب سرب داغ و گوشت و خون! ... نه، انگار که این جسم داغ با گوشت و پوست انسان دمساز نیست.
***
و چه قامت ناسازیست این تفنگ که نه سردیاش به انسان میسازد و نه گرمیاش، نه سکوت سردش و نه غرشش. ای کاش میشد همانگونه که فریدون مشیری خواسته* این تفنگ را زمین بگذاریم، کاش به آن مرحله میرسیدیم که به جای استفاده از تفنگ از قدرت زبان و فکرمان برای حل چالشها و تضادهایمان استفاده میکردیم.
کاش دوباره انسانیت زنده میشد. انسانیتی که خیلی وقت است مرده:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه «آدم» زنده بود**
هفتهی پیش سالگرد جنگ بود، جنگ تحمیلی. و البته در طول تاریخ کدام جنگی بوده که تحمیلی نبوده است؟ تحمیل زورمداران بر انسانهای زیر دست...
و شمعی روشن میکنیم به یاد جوانان ایران زمین که درمیدان جنگ همچون برگ خزان به زمین ریختند و خاموش شدند.
و از آنجا که اهل نفرین نیستیم،
دعا کنیم برای بی فروغ شدن چراغ دکانهایی که با خون ایشان روشن شد.
پینوشت:
وقتی در رادیو آژیر خطری که موقع بمبارانها پخش میشد را دوباره پخش کرد، یک حس استرس آلود قدیمی برای لحظاتی وجودم را فراگرفت.
دعوت میکنم مطالب مرتبط پارسالی را هم بخوانید، خیالتان راحت باشد غم انگیز نیست:
۵۴- جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان
۸۸- ماشین کویتی، پپسی و سِون آپ
* متن کامل شعر و همچنین اجرای آن با صدای استاد شجریان در اینجا
** سرودهای مشهور از مرحوم فریدون مشیری