تبليغاتX
یک

اکنون که این مطلب را برای شما می‌نویسم سحرگاه آخرین روز از رمضان ۸۹ است، و چه ماه رمضان امسال زود گذشت. و پس فردا دوباره عید است و مبارک و فردایش نیز هم... البته می‌گویند به واسطه‌ی این تعطیلی اضافه کلی میلیارد تومن به کشور ضرر وارد می‌شود، ولی به حول و قوه‌ی الهی این ضررها هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند و اینگونه آمارگیریها مال خارجیهاست که شعورشان نمی‌رسد و مثل خر کار می‌کنند و بهره وری تولید می‌کنند. در واقع همانطور که با شنیدن خبر کشف چندین حلقه چاه نفت جدید یا کشف فلان قدر معدن یا رخ دادن فلان مقدار رشد اقتصادی اثر ملموس و آنی در زندگیمان مشاهده نمی‌کنیم، مطمئن باشید با شنیدن اینگونه خبرهای تن لرزان هم هیچونه آسیب و ضرری را تجربه نخواهیم کرد و چرخهای مملکت کما فی السابق و با یا بی چوب لای آن می‌چرخد.

اما در این وبلاگ رسم بوده که هرساله در عید فطر دوستان دور هم جمع شوند و ما چند خاطره برایشان تعریف کنیم و ایشان ضمن شکستن تخمه لحظاتی سرگرم شوند و از تفکر به آینده‌ی خود یا مملکت فارغ...

قبل از نوشتن داشتم مطالب سالهای گذشته را نگاه می‌کردم که دیدم سال قبل وعده‌ی نوشتن مطالبی را داده بودم که محقق نشد، پس امسال به این وعده‌ عمل می‌کنم.

اینکه چرا این موقع شب مشغول خاطره نویسی هستم هم زیاد بی ارتباط با شغل بنده نیست، به هرحال اکنون بنده یکی از آنهایی هستم که وقتی شما می‌خوابید اون بیداره...البته اشتباه نکنید، منظورم پلیس هست و نه دزد و آنهم با استناد به این بیت شعر که می‌فرماید:

شبا که ما می‌خوابیم، آقا پلیسه بیداره

در ضمن مستحضر هستید که گذشت آن دوره‌ای که دزدان زحمت کشیده و رنج شب بیداری به خود می‌دادند. زیرا الان راههای ساده‌تر و سریعتر و کم خطرتری برای سرقت وجود دارد...

و اما بعد از این مقدمه سرایی طولانی که عادت مالوف شیخ جماعت است برویم به سراغ اصل مطلب.

راستش یاد دوران کودکی افتادم و خاطراتش و روزهای تابستان و تفریحات بی زرق و برق دوران ما البته دوران خیلی از شماها...

نمی‌دانم چه شد که با پسر عمه‌ام به فکر تاسیس یک دکه در کوچه افتادیم. با وجود تعداد زیادی پسر و دختر که دوست و همبازی بودیم (نگران نباشید، در محدوده‌ی سنی شرعی قرار داشتیم) بازار کوچه افقهای روشنی را نشان می‌داد. برای همین به اتاق بابا مامان رفته و بعد از زیر و رو کردن کمد و جیب لباسهایی که سر چوب لباسی آویزان بودند، مبلغ ۱۰ تومان سرمایه جور کردم و به همراه علی به سراغ سوپر همسایه رفتیم.

خرید اولیه‌مان را بیشتر آدامس خروس نشان و پفک تشکیل می‌داد. مغازه دار وقتی دید که از هرکدام از آدامسها دو سه تا می‌خریم پرسید:

-می‌خواید ببرید بفروشید؟

-بلی

اونهم آدامسها رو ارزون تر داد و راهنمایی کرد که چقدر بفروشیم تا چقدر گیرمون بیاد. اما بعد از اونجا رفتیم سراغ عزیز آقا و چند نخ سیگار و نوشابه هم ازش خریدیم. بعد برگشتیم خونه و آستین همت رو بالا زدیم (البته بعدها که بزرگ شدیم و متخصصان کشور تحریمها رو یکی یکی دور زدند فهمیدم که به کاری که ما اون موقع انجام دادیم می‌شه این اصطلاح رو نسبت داد.)

اول یه صندوق برداشتیم و گذاشتیم در خونه (یا به قول شیرازیها در کوچه) و جنسهامون رو چیدیم. بعدش روی یه مقوا نوشتیم سیگار موجود است و چسبوندیم رو تیر چراغ برق سر کوچه. بعدش هم یه قابلمه آوردیم و هرچی یخ تو فریزر خودمون و مادر بزرگمون بود رو خالی کردیم توش و نوشابه‌ها رو هم گذاشتیم کنارش.

زیاد طول نکشید که اولین مشتری پیدا شد: عمو و عمه‌ام آمدند برای خرید نوشابه. کمی بعدتر یک ماشین سرکوچه بوق زد و تقاضای سیگار کرد. سیگار را برایش بردم اما وقتی که قیمت را گفتم شاکی شد که گران می‌فروشی و همه جا فلان قدر است، بعدش همانقدر که خودش خواست داد و رفت. هرچه هم گفتم که خریدمان فلان قدر بوده به کتش نرفت. راستش نمی‌دانستم که کالاها نرخ ثابتی دارند و همه جا باید یک قیمت باشند.

البته در روزهای بعدی به دلیل مواخذه از سوی بزرگترها سیگار را از سبد فروشمان حذف کردیم. تعدادی از سیگارها را عمویم خرید تا ضرر نکنیم و بقیه را هم آتش زدیم و سوختنش را تماشا کردیم.

کار سوپرمارکتی چند روزی ادامه پیدا کرد و رونق خوبی هم گرفت. اما یک تصمیم غیرکارشناسی ( البته جناب پویا بهتر از ما می‌تواند مسایل اقتصادی را تحلیل کند.) فیتیله‌ی ما را پیچید و دچار ورشکستگی شدیم. قضیه از این قرار بود که یکی از مشتریهای پر و پا قرص ما یک خواهر و برادر بودند که تریپ خانواده شان با بقیه کوچه فرق می‌کرد. در کل خانواده‌ی آزادی بودند و برای همین در کوچه تابلو بودند. پدرشان هم در یکی از جزایر کار می‌کرد و دیر به دیر میامد و هر وقت هم که می‌آمد یک عالمه اجناس لوکس و خارجی برایشان می‌آورد. به همین دلیل یک بازار هدف مهم برای ما این دو نفر بودند. در همین راستا یکبار که برای خرید جنس به سوپری رفته بودیم سه عدد آبمیوه‌ی خارجی هم خریدیم و قیمت بالایی هم روی آن گذاشتیم. اگر آن آبمیوه‌ها با قیمتی که روی آن گذاشته بودیم فروش رفته بود بارمان را بسته بودیم! ولی خوب حیف که نشد...قیمتان آنقدر بالا بود (فکر کنم ۱۵ تومان) که این خواهر و برادر که همیشه به راحتی خرید می‌کردند برق از کله‌شان پرید و پدرشان را صدا زدند. پدرشان هم آمد و آبمیوه‌ها را حسابی وارسی کرد و گفت: اینها خارجی و مرغوب هستند و در نتیجه گران و این بچه‌ها حتمن خودشان گران خریده‌اند، ولی نباید جنس به این گرانی می‌آوردید.

خلاصه اینکه آبمیوه‌ها روی دستمان ماند و در نتیجه من و برادرم و پسر عمه‌ام خودمان آنها را خوردیم. قبل از خوردن فکر می‌کردم که چه تحفه‌ای باید باشد، اما طعم تلخ آب پرتقال زهرماری حالم را گرفت. به هرحال با این کار بساط تجارت ما هم ورچیده شد چون همه‌ی سرمایه‌ای که به هم زده بودیم را برای خرید این آبمیوه‌ها خرج کرده بودیم.

بعد از آن به سراغ بیزینس جدیدی رفتم و آنهم تاسیس کتابخانه بود. از آنجا که تعداد کتابهایی که داشتم بسیار زیاد بود، یک کتابخانه در محل تاسیس کرده و با دریافت ۵ تومان حق اشتراک بچه ها را به عضویت کتابخانه درآوردم. صبح‌ها یا عصرها همانند دستفروشهای میدان انقلاب بساط کتابها را گوشه‌ی حیات و یا توی کوچه و زیر درخت پهن می‌کردم و پذیرای مراجعین بودم. اما این پروژه هم به دلیل مسایل ناموسی با شکست روبرو شد. دلیل آنهم دعوای همیشگی من با دخترها بود و به تبع آن مورد کینه توزی قرار گرفتن برادران بزرگشان!

بعد از اینها باز هم گاهی فعالیتهای اقتصادی‌ام را ادامه می‌دادم. مثلن یک بار در کلاس چهارم یک بانک تاسیس کردم و به مشتری‌ها وعده دادم که هرکس پولش را پیش من بگذارد در هنگام پس گرفتن ۲ تومان سود پرداخت می‌کنم. چندین جلد دسته چک رنگی و خوشگل هم با استفاده از مدادرنگی درست کردم. اما نگفته پیداست که چه شکست مفتضحانه‌ای در انتظار این طرح بود: تعدادی از بچه‌ها که در زنگ اول سرمایه گذاری کرده بودند، در زنگ خواستار بازپس گیری پول و سود ۲ تومانی آن شدند. در نهایت هم با مواخذه‌ی معلم روبرو شده و بساطمان را جمع کردیم.

خوب این هم گوشه‌ای از خاطرات اقتصادی ما. گفتیم پست اقتصادی هم داشته باشیم بلکه برای دوستان مفید باشد و اوضاع زندگیشان متحول شود.

* در فیلم باران مجید مجیدی جوانی که کارگر ساختمان بود و عاشق دختر افغانی شد به اسپایدرمن می‌گفت اسپایدرمند. من هم که در سنی هستم که تاثیر پذیریم زیاد است و زود الگو می‌گیرم...

مطالب مرتبط:

۱-عید فطر و چند خاطره

۲- شیخیات

+ نوشته شده در جمعه 1389/06/19ساعت 3:12 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

می‌گویند مردها تا مدتها بعد از ازدواج از خاطرات سربازی برای همسرشان می‌گویند و این کار را اینقدر ادامه می‌دهند تا همسر مورد نظر کلافه شود. و اما حالا در عصر اینترنت و وبلاگ ظاهرن رنج یا لذت شنیدن از مسایل سربازی دیگر منحصر به همسران نیست و می‌تواند دامنه‌ی خوانندگان یک وبلاگ را در بر بگیرد!

البته سربازی در کل چیز خاصی نیست، فقط یکی از شاخصه‌های آن که خاطره می‌آفریند این است که آدمها کارهایی در آن انجام می‌دهند که به‌صورت عادی هرگز انجام نمی‌دهند و یا اگر هم که انجام می‌دهند در زمان و مکانهای درست و حسابی انجام می‌دهند.

برای مثال در زندگی پیش آمده بوده که هم بیل بزنم و هم نیمچه بنایی انجام دهم و یا به امور باغچه برسم. اما سابقه نداشته که ساعت ۰۳۳۰ (یعنی سه و سی دقیقه‌ی بامداد) در حال بیل زدن و پاکن کردن باغچه و آبرسانی به درختان باشم.

و یا سابقه داشته که بعد از صرف غذا روی میز را پاک کنم اما...اما فرض کنید زمانیکه همه‌ی کسانیکه می‌شناسی در خواب خوش هستند و آفتاب نزده و سگ از لونه بیرون نیامده، مشغول دستمال کشیدن روی میزهای صبحانه باشی آنهم نه یک میز... اینکه در این وضعیت چه حسی به آدم دست می‌دهد بستگی به شخص دارد. من خودم از این مسایل زیاد ناراحت نبودم، به خصوص اینکه کارها بین همگان تقسیم شده بود و به غیر از عده‌ی کمی که بی‌معرفتی می‌کردند و از زیر کارها در می‌رفتند بقیه بچه‌ها کارهایشان را درست انجام می‌دادند. تنها چیزی که من را ناراحت می‌کرد و قبلن هم اشاره کردم یک مساله بود: اتلاف وقت! (البته دوری و دلتنگی جایگاه دیگری داشت.)

بعد از پایان دوره‌ی آموزشی و تقسیم شدن هم بسته به اینکه در کجا افتاده باشی باز دورانی از تجربه‌های جدید شروع می‌شود، به خصوص اینکه در ارگان پرکاری همچون نیروی انتظامی باشی.

مثلن تجربه‌ی روز قدس و حوادث دیروز مسجد قبا در شیراز جالب بود. ولی اصرار نکنید که بیشتر از این چیزی نمی‌توانم بگویم، به هر حال فعلن نظامی هستیم! و ملزم به رعایت یک سری اصول حفاظتی. اما همینقدر بگویم که دیروز دلم برای بچه‌های یگان ویژه خیلی سوخت. من که لباس معمولی تنم بود بعد از ۱۲ ساعت ماموریت (۷ صبح تا ۷ شب) داشتم از تشنگی هلاک می‌شدم، حالا حساب کنید اون بنده خداها با اون لباسهای چندلایه و کلاه‌های خفن چی می‌کشیدن...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/06/14ساعت 1:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share