پوتینهایم خشک و سنگین هستند و همین باعث میشود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد میشوم، حتا به قیمت له شدن سبزهها.
وقتی پوتین میپوشی قدمهایت سنگین و پرابهت میشود. هربار که پایت را روی زمین میکوبی احساس قدرت میکنی. وقتی از توی باغچه رد میشوی همه چیز زیر پایت له و نابود میشود. علفهای سبز قد کوتاه میکنند و روی هم میخوابند، گلها پرپر میشوند و جای پاهایت به روشنی بر سینهی باغچه نقش میبندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمدهای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.
احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعهاش هم میتواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شدهاند لذت میبرم و احساس قدرت میکنم. گاهی وجدانم تلنگری میزند اما اهمیتی نمیدهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کردهام و از مضرات آن در گوشم خواندهاند.
شنیدهام که بعضیها هم هستند که یک چیزی به نام "آزادی" را در زیر چکمههایشان له میکنند. نمیدانم این آزادی که میگویند چیست. نمیدانم چه نسبتی بین آزادی، گل سرخ و علف هرز برقرار است. فقط دوست دارم یک بار هم له کردن آنرا تجربه کنم.
اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشیاش سیاه و سفید بود. اما نکتهی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستمها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه میکنم و پیش خودم فکر میکنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجهی خاصی نرسیدهام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش میکنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...
بدینوسیله به اطلاع دوستان و خوانندگان محترم می رسانیم که غرفه انتشارات کلید آموزش و انتشارات توسعه اموزش در سالن 16B غرفه 35 قرار دارد. کتابها همانند سالهای پیش ۴۰ درصد تخفیف دارد اما قرعه کشی نوت بوک که قبلن فقط یکبار انجام میشد اینبار به صورت روزانه انجام خواهد شد. خودم هم اگر امکانش باشد امروز جمعه حدود ظهر در غرفه خواهم بود و از دیدن دوستان خوشحال خواهم شد.
این اولین بار است که مطلب وبلاگم را روی کاغذ می نویسم. به هر حال بابد با کمبود امکانات ساخت. معمولن به جز متن کتابهایم همه متنهای دیگر را تایپ می کنم.
امروز پنحشنبه است, یعنی بود. اکنون در حال لذت بردن از دومین مرخصی آخر هفته ام هستم که به خاطر متاهل بودن داده اند. البته به دلیل دوری راه و کم بودن زمان مرخصی به جای شیراز به تهران آمده ام. هفته پیش هم آمدم و نظرها و نامه های محبت آمیز دوستان را خواندم. به وبلاگ دوستان هم سر زدم ولی اینقدر بار خستگی هفته بر دوش آدم سنگینی می کند که توانی برای نوشتن نظر باقی نمی ماند. اما این هفته با اینکه مدت کمتری در مرخصی هستم (24 ساعت) اما بنا دارم مطلبی در وبلاگ بگذارم تا چراغ اینجا در دوران خدمت سربازی خاموش نباشد.
محل آموزش من پادگان مالک اشتر اراک است که یکی از پادگانهای بزرگ (و به قولی بزرگترین پادگان) آموزشی نیروی انتظامی است. بعدن در مطلبی جداگانه درباره پادگان خواهم نوشت (البته با رعایت اصول حفاظتی) تا کسانیکه قرار است به اینجا اعزام شوند بتوانند اطلاعات مناسبی پیدا کنند. چون در بین بچه ها خیلی ها را دیدم که قبل از آمدن مطالب وبلاگهای مرتبط را خوانده بودند.
اما ماجرا به صورت خلاصه از این قرار است:
- صبح روز چهارشنبه اول اردیبهشت 89 به اداره نظام وظیفه شیراز مراجعه کردیم. بعد از گذشتن از یک صف فوق العاده طولانی وارد اداره شدیم و در آنجا در عرض چند دقیقه فقط گفتند که همین الان برای اعزام به پایانه بروید. کاری که می شد به روش بسیار بهتر و سریعتری انجام داد. درجه داری که آنجا بود با گفتن این جمله که "در گوش من وز وز نکنید" به خوبی به ما فهماند که نمی توانیم روی هیچ پرسش و پاسخی با او حساب باز کنیم و مثلن بپرسیم آخر هفته که کارهای پادگان تعطیل است چرا ما باید اعزام شویم و آیا نمی شود شنبه در پادگان حضور پیدا کرد و از اینگونه حرفها. پس دممان را روی کولمان گذاشته و همان اول صبح طبق دستور به سمت پایانه رفتیم. اینکه در آنجا چه گذشت مهم نیست. چون دست آخر ساعت 13:30 از شیراز حرکت کردیم و قدم در راه جدیدی از مسیر زندگی گذاشتیم.
ساعت حدود 12:30 شب بود که به شهر اراک رسیدیم. راننده اتوبوس, ما 13 نفر سربازی که از شیراز اعزام شده بودیم را در میدانی پیاده کرد و گفت که پادگان در همین نزدیکی است و ما را بر خلاف آنچه در شیراز گفته بودند تا در پادگان نبرد. در نتیجه وقتی در هوای نسبتن سرد نیمه شب با دیدن تابلو فهمیدیم که تا پادگان دست کم 4 کیلومتر فاصله است به کلاهی که سرمان رفته بود واقف شدیم. به هر حال پس از مدتی معطبی تاکسی گرفته و به پادگان رسیدیم. نیروهای دژبان مشخصاتمان را پرسیدند و با کمال احترام و رفتاری دوستانه ما را پذیرش کردند و پس از بازرسی و تحویل تلفن همراه, آدرس یکی از گروهانها را دادند که بتوانیم شب را در آنجا اقامت کرده و بقیه کارها را در صبح انجام دهیم.
دیدن درختان سبز وسط بلوار ورودی و صدای پرخروش آبی که درون جوبها می ریخت بسیار لذتبخش بود. و به دلیل همین لذت بردن از فضا و هوا بود که مرتب از این گروهان به آن یکی می رفتیم, افسر نگهابان را بیدار می کردیم, وضعیتمان را توضیح می دادیم و به دنبال جایی برای خواب می گشتیم. بالاخره بعد از مدتی گشت و گذار با چمدانها و ساکهای سنگین, فرمانده یکی از گروهانها قبول کرد که به ما به جای خواب بدهد. هرکدام از ما دو پتو تحویل گرفتیم. مدتی در تاریکی آسایشگاه بین تختهای پر از آدم جستجو کردیم تا هرکدام تختی برای خودمان پیدا کردیم. پتوی اول را روی فنر فلزی تخت و زیر پایمان انداختیم و پتوی دوم را روی خودمان. ژاکتم را هم مچاله کردم و به عنوان بالش زیر سر گذاشتم. در این لحظه ساعت حدود 2 بامداد بود. با اینکه خیلی خسته بودم و از سه شب قبل از آمدن نیز هرشب بیشتر از چهارساعت نخوابیده بودم اما باز خوابم نمی برد. در حال فکر کردن و تماشای سربازان به خواب رفته در تختهای کناری و بالایی بودم. ساکها و کفشها در کنار تختها بود و فضا حسابی شلوغ و درهم. کیف پولم را با خودم در رختخواب برده بودم تا خیالم راحت باشد. در همین فکرها بودم و نبودم که شنیدم از یکی از تختهای کناری صدای حرف زدن می آید. اول فکر کردم کسی در حال حرف در خواب است. ولی بعد که دقت کردم دیدم یک بنده خدایی در حال بیان فحشهای ناموسی (خوارمادر!) است. فکر کنم خوابیدن روی تخت سیمی بدون تشک خیلی برایش عذاب آور بوده. به هر حال هنوز چشمهایم گرم نشده بود که ساعت4:30 شد و زمان بیدارباش. در هوای سرد و تاریک به حیاط رفتیم تا نامهایمان را بخوانند و پتوها را تحویل بدهیم. بعد از تحویل پتو به هر دو نفر دو عدد نان, یک عدد حلوا شکری و دو عدد شیر دادند. در حالیکه می لرزیدیم صبحانه را به صورت ایستاده در حیاط میل کرده و به اصرار فرمانده خوش اخلاق چایی هم خوردیم و منتظر انجام مراحل بعدی کار شدیم. بنده خدا چندبار داد زد و اعلام کرد که هرکس چایی نخورده از اینجا برود مدیون است!