(۱)
تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی میکنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر میکنم در روانشناسی به آن میگویند منطقهی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.
درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفهای زندگیاش هست... و حالا میگویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟
میگویند زکات عمر است...میگویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمیشود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگیام گرفته میشود را حلال نمیکنم...
هیچوقت سختگیر نبودهام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربهی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...
برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربههای اجتماعی.
گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیهی زندگانی را آماده کرده بود، دربارهی آنها توضیح میداد و من و پدرم آنها را درون ماشین میگذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...
پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر میکنم محمد ته دلش خوشحاله که میخواد بره...
و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس میکردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بیاحساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب میکردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی بهصورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.
میگویند سربازی شتری است که درِ خانهی همه میخوابد. حالا این شتر به در خانهی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.
(۲)
خلاصش کردم. موهای سرم را میگویم. برخی تا لحظات آخر نگهش میدارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینهی "سلمونی" خودم را میدیدم و ریز میخندیدم. اما نمیدانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسیاش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسیتر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمهی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمهاش که میشود آبجو حرام. درست مثل بیحجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرامتر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار میدهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بیخیال.
(برای خواندن ادامهی مطلب لطفن کلیک کنید)
یکی بود یکی نبود. از قدیم الایام یک کارگر افغانی بود به نام غلامعلی که میشناختیمش و برای کل خانواده کار میکرد. قبلن ها که هنوز همهی کوچه ساختمان نشده بود در همین کوچهی خودمان زندگی میکرد و خیلی هم هوای خودش و خانوادهاش را داشتیم. مرد خوب، زحمتکش و قابل اعتمادی بود اما تنها مسالهای که داشت فرزندان زیاد بود که مرتب هم بر تعدادشان افزوده میشد. به همین دلیل همه سر به سرش میگذاشتند که چرا جوجهکشی راه انداختهاست. هنوز این بچه راه نیافتاده بود که بچهی بعدی از راه میرسید. بعد از اینکه از کوچهی ما رفت، نگهبان یک باغ شد که گاهی در آنجا هم به او سر میزدیم. در آنجا هم البته همتش را ادامه داد و از زاد و ولد بازنایستاد. و بعد از آنجا هم به یک گاوداری رفت و به همراه ۱۷ فرزندش به کارگری در گاوداری مشغول شد که همچنان نیز همانجاست و ماهم گاهی به او سر میزنیم. وی همیشه در بحثهای فامیلی به دلیل آوردن اینهمه بچه و پایین بودن سطح فکری مورد انتقاد بود و این انتقادات به خودش هم گفته میشد. لازم به تذکر است که همهی این ۱۷ فرزند هم در "رفاه کامل" زندگی میکنند. یعنی از بهترین خدمات آموزشی و بهداشتی و رفاهی و فرهنگی و تفریحی برخوردارند. سالی دو بار مسافرت میروند، مرتب غذای خوب میخورند، کامپیوتر و اینترنت دارند و غیره (دروغ که حناق نیست، تازه رسم هم شده).
خلاصه تا همین اواخر ما کوته فکران به خودمان اجازه میدادیم که از تفکرات این مرد انتقاد کنیم تا اینکه همین چندشب پیش فهمیدیم که چه اشتباه بزرگی میکردیم و وی افکاری بلند، آینده نگرانه و جهانی داشتهاست و ما خبر نداشتیم و اینک از آقای احمدینژاد به خاطر این آگاهی بخشی متشکریم. زیرا ایشان در تلویزیون گفته که ایران میتواند تا ۱۴۰ میلیون جمعیت هم داشته باشد که در رفاه زندگی کنند و از سیاستهای تنظیم خانواده هم بهصورت تلویحی انتقاد کردهاست. البته قبلن هم مقامات دولتی از سیاستهای تنظیم خانواده و همچنین حفاظت از محیط زیست انتقاد کرده بودند. به هر حال ایشان مسول و کلی کارشناس هستند و حتمن حرف حساب میزنند و یک چیزی میدانند که یک چیزی میگویند!
ضمنن اگر خواستند حاضریم در تلویزیون حاضر شده و شرح متنبه شدن خودمان را برای امت همیشه در صحنهی نخبه پرور بدهیم.
والسلام
پیش به سوی ایران سرافراز، مرفه، آباد و نمونه با ۱۴۰ میلیون جمعیت (تا کور شود هرآنکه نتوان دید).
۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینهی علم خدمات بیشماری کردهاست (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینههای مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیستها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصهی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطهی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.
گفتنیها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.
فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...
این مطلب مصاحبهای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.
این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان میپردازد.
خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظرههای مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد میکنم.
انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دههی دوم زندگی و ورود به دههی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر میکردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر میکنم یک کم لوسه!
اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمیدونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!
یادش بخیر، خاطرهای بود. مردم اول تو خیابون شماره میدن (استغفرالله) بعد میرن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.
ولی خداییش هیچوقت یادم نمیره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظهی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.
قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامههای روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیدهی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانوادهی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیههای بیش فعال و فشار اسمزی!
بعدش هم که ماجرا کشید به کافیشاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسهی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسهی بعدی هم که اینقدر خاطرات خندهدار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسهی سوم جلسهی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت میکردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زدهام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاورهی بعدی را گوش کردم ناراحتیام برطرف شد، چون گفته بود زنها میتوانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی میشه؟)
و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همهی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر میکنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر میکنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که میبینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.