تبليغاتX
یک

پنجشنبه گذشته که برای کوهپیمایی رفته بودیم، کاغذی را دیدیم که روی نرده‌‌ی مدرسه‌ی احسان وصل شده بود و خبر از گم شدن یک جفت باتون در حیاط مدرسه می‌داد که در تصویر زیر آن‌را می‌بینید. (محل شروع کوهپیمایی از جلوی مدرسه‌ی احسان است):

      

( برای دیدن عکس روی این پیوند هم می‌توانید کلیک کنید)

دیدن این کاغذ توجه عده‌ای را جلب کرد و همگان لبخند تلخی زدند و گذشتند. به نظر شما جریان از چه قرار بوده‌است؟

* راهنمایی: مدرسه‌ی احسان سالن اجتماعات معروفی دارد که بسیاری از همایشهای شهر در آنجا برگزار می‌شود از جمله مراسمی که اصلاح طلبان فارس در آن برگزار کردند.

-  تعدادی از برادران از جان گذشته که برای ارشاد جوانان گمراه و فریب خورده در محل حاضر بوده‌اند، وقتی برای قضای حاجت می‌روند باتونشان را بیرون در مستراح گذاشته‌اند تا خدای نکرده به چیزی آلوده نشود و وقتی بیرون آمده‌اند دیده‌اند که بیت المال به سرقت رفته‌است.

- تعدادی از برادران روشنفکر باتون به دست وقتی دیده‌اند که جوانان فریب خورده در برابر منطق ایشان به راه راست هدایت شده و پی به اشتباه خود می‌برند و به اصرار می‌خواهند بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند، باتون را کنار گذاشته و به بحث مستدل علمی می‌پردازند. اما در پایان کار و هنگام بازگشت به خانه، هر چه می‌گردند آن‌را پیدا نمی‌کنند. آخر نمی‌دانستند با چه رویی باید به خانه بروند و به چشمان فرزند کوچکشان که هرشب منتظر است تا بابا بیاید و با باتون او بازی کند نگاه کنند. (ضمیر جمع به دلیل این است که این افراد دست کم دو نفر بوده‌اند وگرنه بعید است که یک نفر یک جفت باتون داشته باشد).

- شاید هم با دیدن آنهمه دختر و پسر جوان و خوش آب و رنگ، فهمیده‌اند برای ارشاد راه‌هایی بسیار بهتر از باتون وجود دارد و اصولن لازم نیست که انسان اینقدر بالا تنه‌اش (اعم از بازو، دهان یا خدای نکرده مغز) را به کار گرفته و به زحمت بیاندازد، آنهم در سال اصلاح الگوی مصرف. اما حاصل این شده که بعد از برگشتن به خانه و در حال غسل کردن برای رضای خدا، ناگهان به یاد آورده‌اند که باتون را جا گذاشته‌اند.

و اما پاسخ:

متاسفانه باید بگویم که ذهن منحرف و مغشوش ما خواننده‌ی اغتشاشگر عزیز کاملن راه را اشتباه رفته و بی‌خودی فکرهای بد کرده‌اید. اگر به جای اینکه مرتب بنشینید پای بی‌بی اس و سی ان ان و حرفهای انحرافی، یک کمی سواد به دست آورده بودید، آنوقت می‌دانستید که هر باتونی آن باتون نیست. بلکه یک باتون هم داریم که از ابزار کوهنوردی است و برخی به اشتباه آن‌را عصا می‌خوانند. البته عصا و باتون کاملن به یکدیگر شبیه هستند با این تفاوت که عصا دسته دارد اما باتون ندارد. آن کسی هم که باتونش را در پارکینگ جا گذشته یکی از کوهنوردانِ کوه دراک شیراز است.

من هم یکی از این باتون‌ها دارم که خیلی به آن مدیونم. رنگش هم سیاه هست.

وقتی همه به سختی از کوه بالا می‌آیند من به کمک باتونم از همه سبقت می‌گیرم و بقیه را مسخره می‌کنم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

موقع پایین اومدن که همه به خاطر اذیت شدنِ زانوهاشون، آهسته میان پایین، من با غر زدن از کنار همشون رد می‌شم و میام پایین، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

بعضی وقتها که سنگ ریزه‌های خوار و حقیر تعادل انسان‌ها با این هیکل‌های بزرگشان را به هم زده و آن‌ها را به زمین می‌زند، من بدون زمین خوردن از کنار آن‌ها می‌گذرم و می‌خندم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم...دقیقن مثل شاه و رفقا که تو ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بدون تفنگ و قمه و لشگر لات و اوباش و امثال شعبان بی‌مخ‌ها، هیچی نبودن.

پیوند مطلب در بالاترین


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سیف الله داد هم رفت، مثل همه‌ی ما که روزی خواهیم رفت.

بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی می‌کرد مرتب ما را به سینما می‌برد: بایکوت

و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده می‌آمد، ما و بچه‌های عمو و عمه‌ام را به سینما می‌برد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا

نمی‌دانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنه‌های این فیلم برایم ایجاد می‌شد همچنان در ذهنم باقیست.

البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهم‌تر و ماندگار تری انجام داده‌است. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دوره‌ای که هنرمندان از آن به عنوان دوره‌ی طلایی سینمای ایران یاد می‌کنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشی‌ها را آتش می‌زدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشه‌های سینما را نیز پایین می‌آوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلم‌های ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمی‌کنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته‌"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.

و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. درباره‌ی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنه‌ی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنی‌ها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.

...

چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانواده‌اش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکته‌اش داد.

خدا رحمتش کند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 13:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share