چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکهی ضاله! و انگلیسی بیبیسی هم آن را نشان دادهاست. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده میشود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفتهاست تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت میشود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسهای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و میگوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت میکند و نه با روبهان!
حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی دادهاست را نادیده میگیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر میشود و حرفهای ناروا میشنود باز دست از کار نمیکشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران میگوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمیتوانیم از او سوال کنیم"!
دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایههای اینچنینی از جامعه میگذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع فرایند دمکراسی را نشان میدهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایههای مختلف اجتماع، اشارهای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانهای میشود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد میکند و در نهایت نیز موفق نمیشود (نمونهاش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعهی نیروهای اصلاح طلب بودند).
اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.
اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشهای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا میکند جای امیدواریست...
اینکه در این روستا زنی پیدا میشود که چنین بیپروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعهاش تلاش میکند،
اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع میکند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت میکند...
همهی اینها آیندهای روشن را برای ایران نوید میدهد، آیندهای که رسیدنش از همین امروز شروع میشود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...
عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود
غلغله خیز و طرب افزا نبود
باده چو از خم به سبو ریخت عشق
از در و دیوار فرو ریخت عشق
در مطلب قبلی اشارهای کردم به منظومهی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمامتر لحظهی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین میخواند که با کلیک روی پیوند زیر میتوانید آنرا ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls
اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است میتوانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):
انگار که نسیمی مرگبار وزیده باشد، در این سه چهار سال گذشته تعداد زیادی از پیشکسوتان و بزرگان این سرزمین که در رشتههای مختلف علمی و ادبی و هنری پیشکسوت بودهاند را از دست دادیم. چهرههایی که خیلی هایمان تازه بعد از مرگ نامشان را شنیدیم یا دوباره به یادشان آوردیم. چند روز پیش در حین صحبت با دوستی به یاد بیژن ترقی افتادیم و ترانههای ماندگارش. و من از فیلمی گفتم که به تازگی از او دیده بودم و در آن به لطافت تمام شعری را میخواند که در توصیف لحظهی دیدار شمس و مولانا سروده بود و انصافن فوق العاده بود...
تا که در درج سخن باز کرد
معرکه بود آنچه که ابراز کرد۱
و آن دوست هم با شور و هیجان کنسرتی از کیوان ساکت را به خاطر آورد و زیباییهای کارهایش را مرور کردیم. همان موقع فکر کردم که شاید چند صباحی دیگر، زبانم لال خبر درگذشت امثال او هم برسد و ما نتوانسته باشیم جلوهای از هنرش را رو در رو ببینیم. که البته وقتی استاد پرآوازهای همچون شجریان برای اجرای برنامه اینقدر مشکل و محدودیت دارد دیگر از این آرزوها معنایی ندارد.
و در این افکار پراکنده، به یاد کتاب "..."2 میافتم که متن ترانههای قدیمی و ماندگار این سرزمین را به همراه اطلاعاتی از شاعران و آهنگسازان آنها چاپ کرده بود و دوستم محمد ابراهیمی با آن صدای فوقالعاده قوی و دلنشینش اجرایشان میکرد و لحظات سرد و بیحوصلهی خوابگاه را گرما میداد.
و کمی بعدتر بهیاد انشایی در دوران دبیرستان افتادم که در آن پرسیده بودم: چرا ما برای عکس شخصیتهای تاریخی و ادبی که در کتابهایمان هست سبیل و عینک میکشیم در حالیکه بچهای ژاپنی آنطور که در فیلمهای سینمایی تکراری عصرهای جمعه نشان میدهد، برای بزرگانشان ارزش و منزلت زیادی میگذارند؟ (در صورتیکه ایشان آنقدر بیفرهنگ بودند که یک همکلاسی عینکیشان را در مدرسه به طرز تهوع آور و مشمئزکنندهای مسخره میکردند و دست میانداختند- این صحنهها هم مربوط به همان فیلمهاست که گفتم)3
یادش به خیر، عطار در ملاقاتی که با جد ما،شیخ اول، داشت گفته بود:
هرکه او رفت از میان اینک فنا
چون فنا گشت از فنا اینک بقا
***
و بعد از همهی اینها، وقتی هنرمندی را از دست دادیم، تازه تب یادآوریش همهمان را میگیرد. البته بزرگداشت و یادآوری نه تنها بد نیست، که لازم و مفید هم هست. اما گاهی به گونهای عمل میکنیم که انگار میخواهیم گوشت و استخوان آن فقید را هم زیر دندانهایمان له کنیم. مثلن نمونهی معاصرش ناصر عبدالهی بود که بعد از درگذشتش، در همهی سایتهای دانلود و بهانهی زنده نگه داشتن یادش، آلبومهایش را برای دریافت قراردادند تا اگر خانوادهاش برای گذران زندگیشان چشم امیدی به فروش این آلبومها داشتند تیرشان به سنگ بخورد. خوب بلدیم نمک بر زخمها و لجن بر چهرهها بپاشیم و بمالیم.
***
در اوج گرفتاریها، اینهمه با انگیزه گرفتن از نوشتهی مهرداد به خاطر درگذشت رضاسیدحسینی آمد. در بخشی از وبلاگ این دوست عزیز همیشه مطالب جذاب و نابی از بزرگان این سرزمین میتوان خواند. مطالب وی نه یک سری زندگینامههای خسته کننده که روایتهایی زیبا و زنده هستند. پیشنهاد میکنم حتمن سری بزنید:
پینوشت:
1) در اولین فرصت فیلم و صدایش را برای دریافت قرار میدهم.
2) نترسید این ... چیز بدی نیست. فقط نام دقیقش را به خاطر نیاوردم.
3) هم سن و سالان من حتمن به خاطر میآورند که آن روزها هفتهای فقط یک فیلم سینمایی داشتیم آنهم جمعهها بعد از ظهر که گاهی اوقات تکراری بودن یا تراژیک بودنش بر ملال و خستگی عصرهای جمعهمان میافزود. به ویژه اگر در تلویزیون سیاه و سفید به تماشایشان مینشستیم.