تبليغاتX
یک

چندی پیش سوار تاکسی بودم و راننده اتفاق جالبی را برایم روایت کرد. وی که مرد خوش تیپ و پر سبیلی بود و یک پژو آردی تر و تمیز داشت می‌گفت که چند روز پیش از آن یک ماشین مدل بالا محکم از عقب به ماشینش کوبیده است. وی پس از پیاده شدن دیده که راننده‌ی آن یک خانم بسیار شیک و زیباست1 و در پاسخ وی که از مبلغ خسارت سوال کرده گفته است "مگه من می‌تونم از تو خسارت بگیرم". البته در برابر نگاه‌ ناباورانه‌ی من اعتراف کرد که این جمله و دیگر قربان صدقه‌ها را فقط در دلش گفته اما در نهایت دلش نیامده از او خسارت بگیرد و خداحافظی کرده و رفته است و همسر خودش  که درکنارش و در ماشین نشسته بوده را حسابی حرص داده است‌.

شاید این قضیه برای شما جالب توجه نباشد اما برای من خیلی جالب بود که چنان در برابر آن زن مسحور شده که زیان مالی‌اش را نادیده گرفته و رفته. نمی‌دانم ضعفش را باید نکوهش کنم یا حس قوی زیبایی شناسانه‌اش را تمجید؟

بازهم تاکسی و باز هم شیراز...

صبح روز تاسوعا عازم اصفهان بودم. بعد از اینکه در ساعت پنج صبح از همه‌ی تاکسی تلفنی‌ها قطع امید کردم و با اینکه خواندن این مطلب امیدی برای گیرآوردن تاکسی در آن وقت صبح و در شیراز برایم باقی نگذاشته بود، تصمیم گرفتم به امید ماشین‌های عبوری بزنم بیرون. بعد از مدت زیادی انتظار و پیاده روی در سرما بالاخره یک پژو من را سوار کرد و این در حالی بود که ده دقیقه بیشتر به زمان حرکت باقی نمانده نبود. اما از آن‌جا که آقای راننده قصد کرده بود حتمن برای صبحانه آش بخرد و آش را هم حتمن از مغازه‌ی مشهوری که می‌شناخت بخرد، به اتفاق ایشان اول به دنبال آش فروشی گشته و پس از اینکه آن را یافته و  ایشان حلیمش! را خرید به سمت ترمینال حرکت کردیم...

پی‌نوشت زرد:

۱- صحنه‌ی تعریف کردنش واقعن قشنگ و بامزه بود و چنان تعریف می‌کرد که...استغفرالله، یک لحظه یادمان رفت ما شیخیم!

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 0:12 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یادش به‌خیر، تازه جنگ عراق و کویت شروع شده بود. یادم نیست چند ساله بودم، اما آنقدر کوچک بودم که به قدر کافی خنگ باشم. در اثر جنگ تعداد زیادی از ایرانی‌هایی که ساکن کویت بودند به ایران برگشته بودند و با خودشان ماشین‌های خارجی و رنگ و وارنگشان را هم آورده بودند. ماشین‌هایی که به آن‌ها می‌گفتیم "ماشین کویتی" و دیدن آن‌ها در خیابان  برایمان جالب و جذاب بود.

خاطرم هست که جهرم بودیم و داشتیم از خانه‌ی خاله‌ام خارج می‌شدیم که دیدیم پسر همسایه‌ی روبرویی سوار بر ماشین کویتی‌اش در حال خروج از خانه است. با تعارفی که کرد همگی سوار ماشینش شدیم تا ما را به مقصد برساند. من هم که مرد آن جمع بودم به حکم غیرت جلو نشستم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره سوار یکی از این کویتی‌ها شده‌ام. اما بعد از سوار شدن همه‌ی شور و شوقم فرو نشست چون اصلن آن تجربه‌ی لذت بخشی که فکر می‌کردم در کار نبود. صندلی‌اش آنقدر گود و پایین بود که فقط شکم راننده و حداکثر لب داشبورد را می‌دیدم. پیکان خودمان خیلی بهتر بود. چون به راحتی می‌شد از درون آن همه‌جا را دید و لذت برد. تازه قبلش هم یک ژیان قرمز داشتیم که آن‌هم معرکه بود. از درون آن به راحتی به خیابان مسلط بودم و می‌توانستم به راحتی برای پلیس‌ها دست تکان داده و بگویم "سلام همسر"۱. تازه یک بار هم موقع سوار شدن، در عقبش کاملن کنده شد و مناظر بدیع و جالبی را در حال رانندگی در پیش چشممان ‌گذاشت.

البته اینطور هم نبود که ما به غیر از ژیان و پیکان ماشین دیگری ندیده باشیم. پسرخاله‌ام که وضع مالی‌اش خوب بود آن زمان‌ها یک مرسدس بنز صفر خریده بود. اما من همچنان عقیده داشتم که پیکان خودمان بهتر است چون دیده بودم که در صفحه‌ی کیلومترش تا 220 نوشته که مسَلمن از صفر خیلی بیشتر بود2.

آن دوران جامعه‌ی خیلی ساده‌ای داشتیم و از این‌همه لوازم و خرت و پرت‌های لوکس و چشم نواز خبری نبود. سال‌های قبلش را هم به خوبی به خاطر می‌آورم که نوشابه‌های قوطی تازه وارد بازار ایران شده بود و قیمتش گران بود. اگر اشتباه نکنم هر قوطی 40 تومان بود. خوردن نوشابه‌ی قوطی به نظرم کار بسیار هیجان انگیز و جالبی می‌آمد. برای همین طی یک برنامه‌ی حساب شده و به همراه برادرم که دوسال از من کوچکتر بود، محل اختفای عیدی‌هایمان را پیدا کرده و با استفاده از این منبع عظیم خدادادی چندین نوبت اقدام به شرب نوشابه‌های آنچنانی در خفا کردیم. واقعن طعم اولین میراندا و سون آپی که خوردم را هیچگاه فراموش نمی‌کنم و مزه‌اش از خاطرم نمی‌رود.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- مدت‌ها طول کشید تا فهمیدم در ادبیات فارسی دو کلمه‌ی مجزا با نام‌های همسر و افسر وجود دارند.

2-نه اینکه فکر کنید برای مزاح این را نوشتم‌ها، باور کنید از صفر کیلومتر بودن فقط در همین حد می‌فهمیدم.

3-برای اینکه دیدی از شرایط اقتصادی آن زمان به ‌دست آورید قیمت برخی مایحتاج ضروری دیگر را برایتان می‌نویسم:نوشابه شیشه‌ای 6 تومان، نون و سس 2 تومان، همبرگر مخصوص هم 20 تومان.

4-یادم هست اولین باری که بیلبوردهای تبلیغاتی راه افتاده بود و روی آن‌ها تبلیغ کالاهای خارجی چاپ شده بود، انصار حزب الله به آن‌ها حمله کرده و آن‌ها را پاره می‌کردند. مخالفان هاشمی هنوز هم وی را متهم به مصرفی کردن جامعه می‌کنند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 0:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
چند وقت پیش کت و شلواری خریدیم و دیدیم که همراه آن یک عدد شلوار اضافه هم به خریدار می دهند. من هم برداشتم مطلب زیر را برای گل آقا نوشتم که حالا دیدم در پایگاه اینترنتی شان منتشر کرده اند:


http://golagha.ir/news/?ty=13&id=2718

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/22ساعت 12:39 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

زمانی نوشتن انشا برایم سخت‌ترین کار زندگی بود و کلاس‌های انشا همواره برایم یادآور ضعف و وحشت بودند. آخرین کلاس انشای وحشتناکی را که به خاطر می‌آورم مربوط می‌شود به حدود هفده سال پیش. کلاس اول راهنمایی بودم و معلم فارسی و انشایمان یک‌ نفر بود. شبی که فردایش قرار بود انشاها را تحویل دهیم آنقدر کسل کننده و پرتنش بود که هنوز آن‌را به یاد می‌آورم. آخرش هم نوشتن را بی‌خیال شدم و با جمعی از آشنایان به دیدن کنسرتی رفتیم که در باغ عفیف‌آباد برگزار می‌شد. اما قبل از شروع کنسرت ناگهان معلم انشا را دیدم و قبض روح شدم. می‌خواستم بروم و سلام کنم، اما ترسیدم که بپرسد "آیا انشایت را نوشته‌ای؟". اما بعدش پیشمان شدم و فکر کردم اگر با او سلام و علیک کرده‌ بودم به خاطر آشنایی که بینمان ایجاد شده از خطای من چشم‌پوشی می‌کند. به هر صورت آن شب گذشت و روز و ساعت موعود فرا رسید. یکی دو نفر از بچه‌ها رفتند انشایشان را خواندند. بعد معلم از بچه‌ها پرسید که چه‌کسی انشا ننوشته‌ است؟ و از خیل عظیم انشا ننوشتگان، من و دو نفر دیگر دستمان را بالا گرفتیم. او هم ما را برای تنبیه به جلوی کلاس آورد و سرپا نگه داشت. در تمام مدتی که سرپا ایستاده بودم و منتظر بودم تا با خط کش کف دستم را سرخ کند، به این فکر می‌کردم که راهی پیدا کنم و به او بگویم که من هم دیشب مانند او در کنسرت بوده‌ام. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم اگر این را بداند با من مهربان می‌شود...

سختی که در نوشتن داشتم به خاطر کلیشه‌هایی بود که رایج شده‌بود. انشا‌هایی که باید با مقدمه‌های آن چنانی شروع می‌شدند:

"به نام خدایی که کوه‌ها را چون میخ در زمین کوبید و ابرها را فلان طور در آسمان پراکند (احتمالن شبیه به پشم بره، یادم نیست ادیبان در آن زمان از چه اصطلاحی استفاده می‌کردند)..." و بعد از یک عالمه شکر به خالق و تملق به موجودات زمینی که مرتبط با موضوع بودند، دو سه خطی درباره‌ی موضوع اصلی می‌نوشتیم و بعد با هزار جان کندن موضوع را به موخره‌ای از نوع همان مقدمه پیوند می‌زدیم. وقتی می‌دیدم معلمان چگونه از این انشا‌های کلیشه‌ای با آب و تاب تعریف می‌کردند و آن را به رخ دیگران می‌کشیدند احساس ضعف و تحقیر می‌کردم.

***

در همان زمان سرپرست کارگاه حرفه و فن مدرسه مردی بود خوش اخلاق با موهای سفید و زیبا، به نام امین فقیری. آن موقع نمی‌دانستم که وی نویسنده‌ای نام‌دار است تا اینکه از اقبال بلند ما، سال دوم و سوم راهنمایی معلم انشا و هنر ما شد و دو سال افتخار شاگردی‌اش را داشتم. اولین موضوع‌هایی که او برای نوشتن به ما داد این‌ها بود:

نامه‌ای به اداره‌ی گاز بنویسید و از قطعی یا مشکلات گاز شکایت کنید، نامه‌ای به کلانتری محل‌تان بنویسید و از همسایه‌ی مردم آزارتان شکایت کنید و مواردی مانند این. به نظرم کار او در آن زمان بسیار خردمندانه و شجاعانه بود و به زیبایی یک ساختار پوسیده را شکست و به هم ریخت. شاید برای بچه‌های امروزی اهمیت این کار زیاد به چشم نیاید چرا که با همه‌ی ضعف‌هایی که وجود دارد، کیفیت آموزش زبان فارسی و همچنین کلاس‌ها و کتاب‌های انشا بسیار بالاتر رفته‌است. اما کار وی به نظر من واقعن بزرگ بود. یادم می‌آید که یکی از بچه‌های کلاس که معروف به بچه تنبل کلاس بود و همه توی سرش می‌زدند و انبانش پر از درس‌های تجدیدی بود، چگونه با شوق شکایت‌نامه‌ی طنزش  را می‌خواند و بچه‌ها می‌خندیدند.

در ساعت‌هایی از کلاس هم این استاد بزرگ به خواندن بخش‌هایی از داستان‌های خودش یا مطالبی که در دست نوشتن داشت می‌پرداخت و درباره‌ی روش‌های نوشتن و پیدا کردن موضوع صحبت می‌کرد.

امتحان‌های پایان ثلثش را نیز با روشی جدید چنان برگزار کرد که دیگر ترس از امتحان انشا را برای همیشه فراموش کردم. وی چند هفته قبل از امتحان موضوع‌های انشا را می‌داد و روز امتحان به راحتی موضوعی را که قبلن کار کرده بودیم می‌نوشتیم.

کلاس‌های وی واقعن شوق خواندن و نوشتن را بر می‌انگیخت. حتا به یاد دارم که در همان زمان دو داستان هم نوشتم که به نظرم در سطح خودش خوب بود. آن‌چه غیر مستقیم از او یاد گرفتم این بود که "ساده و بی‌پیرایه اما دقیق، ببین، فکر کن و بنویس". از آن به بعد هیچ‌وقت موقع نوشتن به مقدمه و موخره فکر نمی‌کردم و هرچه به ذهنم می‌رسید را فقط منظم می‌کردم و روی کاغذ می‌آوردم. این روش را حتا در دبیرستان هم ادامه دادم و دیگر کاری نداشتم که معلم‌ها چه سبکی را می‌پسندند و ترجیح می‌دادم روش خودم را تحمیل کنم. گاهی مطالب و روش نوشتنم به دید دیگران مسخره یا سطحی می‌آمد، ولی باز کار خودم را می‌کردم. چون اگر هم مطالبم زیبا نبود، ولی دست کم با آرامش و رضایت آن‌ها را نوشته بودم و لازم نبود قالب و دکوری مصنوعی برای نوشته‌ام پیدا کنم.

***

خاطرم هست که اولین شماره‌ی مجله‌ی ادبیات داستانی چاپ شده بود و امین فقیری آن‌را سر کلاس آورد و معرفی کرد. طرحی که روی جلدش بود شبیه به یک شست دست بود که نوک قلمی در آن فرو رفته‌است. فکر می‌کردم این طرح حتمن مربوط به داستانی جنایی و  مهیج، از نوع داستان‌های هیچکاک است، اما هر چه مجله را زیر و رو کردم اثری از آن ندیدم. چند شماره‌ی دیگر از نشریه را هم خریدم اما پس از آن دیگر عکس‌های جلد و داخلش برایم جذاب نبود و دیگر نخریدم. آخر در آن سن یک کلمه هم از مقاله‌های سنگین آن‌را نمی‌فهمیدم و فقط به عشق معلمی که آن‌را معرفی کرده بود می‌خریدمش.

پی‌نوشتی از پیامد‌ها:

این مهارتی که در عریضه نویسی به‌دست آوردیم خیلی خوب بود. به ویژه در این دوره‌ی آخر تحصیلات که مرتب با شوراها و کمیسیون‌های مختلف دانشگاه سر و کار داشتیم، حسابی از مهارت عریضه نویسی استفاده کردم. تا جایی که چندین بار و برای چندین نفر دیگر نیز اقدام به تهیه‌ی نامه‌ها و درخواست‌های لازم کردم. پاتوقم هم راهروی بخش عمران و همچنین چمن‌های روبه‌روی ساختمان ریاست بود و معروف بودم. فقط یک ماشین تایپ اون‌هم از نوع قدیمی کم داشتم تا به عریضه نویسان دادگستری شبیه بشوم.

***

در همین زمینه بخوانید:

گفتگو با امين فقيری، خالق دهكده پرملال: ما از مردم می‌نوشتيم

در همین زمینه گوش کنید:

داستانی کوتاه از امین فقیری که در رادیو زمانه و با صدای نویسنده منتشر شده‌است. روی پیوند زیر کلید راست را فشرده و save target as را انتخاب کنید:

http://www.zamahang.com/podcast/20070812_1dastankhani_amin_faqiri.mp3

 پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/15ساعت 23:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

داد می‌زند و می‌گوید: اگر در کربلا بودم نمی‌گذاشتم حسین و زینب تنها بمانند.

یادم به حکایت آن روضه‌خوانی می‌افتد که همیشه روی منبر برای لشکر یزید کری می‌خوانده تا اینکه یک شب خواب می‌بیند که در حال رزم در کنار امام حسین است. در همان حال تیری به سمت وی رها می‌شود و وی جاخالی داده و تیر به امام برخورد می‌کند.

و اما می‌گویم: چقدر خوب و خوش به سعادتت. من اگر بودم با شناختی که از خودم دارم حتمن در لشکر حسین بودم، اما شبانه و برای اینکه نگاهم در نگاهش نیافتد از اردوگاه فرار می‌کردم و آنقدر دور می‌شدم تا همانطور که خودش خواسته بود صدایی از ایشان نشنوم.

و اما تو ای پسر شجاع، پس اکنون دم بر بیاور. اگر به دنبال فریاد کشیدنی و شور حسینی وجودت را پر کرده‌است، با نگاهی به اطرافت بهانه‌های زیادی برای فریاد کشیدن پیدا می‌کنی، البته به شرط اینکه نعل را وارونه نزنی.

می‌گوید اما که این کار را می‌کند. می‌گوید برای جان دادن فلسطینی‌ها در غزه رگ غیرتش جنبیده و سر و صدا به پا کرده.

می‌گویم: خیلی خوب است. من هم این همه جنایت و این همه سکوت بشر دوستان را محکوم می‌کنم و حالم از اینهمه دروغی که دنیای مدعیان را پر کرده به هم می‌خورد. اما این اعتراض‌هایی که هزینه که ندارد هیچ، تشویق هم دارد را برای ضعیفانی همچون من بگذار.

من‌ِ ضعیف و ترسویی که ابتدایی‌ترین حق‌های خودم را هم نمی‌توانم بگیرم، اگر با اعتراض به حوادث غزه ژست حق‌طلبی و شجاعت بگیرم ایرادی نیست. اما تو که مدعی هستی، نمی‌توانی با این کارها ژست حسینی بگیری.

می‌گوید: باید جهانی فکر کنیم و کمی دورتر از نوک دماغمان را هم ببینیم.

می‌گویم: اتفاقن دماغ من از دیگران کمی بزرگ‌تر است و به واسطه‌ی این لطف خدادادی کمی افق دیدم گسترده‌تر است. اما چه فایده که آنقدر نگاهت به دور دست‌ها خیره شود که آن‌هایی که در زیر پایت له می‌شوند را نبینی.

می‌گوید: اما من در اطرافم چیزی نمی‌بینم که نیاز به فریادی چنین داشته باشد. نه مفلوک شدنی می‌بینم و نه فربه شدنی.

و می‌گویم: پس سعی کن قبل از رفتن به میدان جنگ حتمن عینکی با خود ببری و الا می‌ترسم به جای یزید، مولایت حسین را سر ببری و قربانی نفست کنی.

نکته‌ی فنی:

برای اینکه لازم نباشد برای هر بار خواندن مطالب وبلاگ قدم رنجه کرده و به اینجا سر بزنید و زمانی را هم منتظر باز شدن صفحه بمانید، پیشنهاد می‌کنم از آدرس خوراک جدید وبلاگ استفاده کنید (به‌وسیله‌ی گوگل ریدر و یا برنامه‌ی اوت لوک یا دیگر برنامه‌های مشابه). یا از همه‌ی اینها راحت‌تر این است که با استفاده از قسمت جدیدی که در سمت چپ وبلاگ قرار گرفته مشترک مطالب شوید تا مطالب نوشته شده به‌صورت کامل به صندوق پست الکترونیکی‌تان فرستاده شود.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت 23:53 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

ببخشید که این هفته "یک" را به روز نکردم. راستش چند مطلب در هفته‌های گذشته نوشته بودم و آماده‌ی انتشار داشتم. اما با دیدن وضع شبلی و پست آخر او دست و دلم به این کار نرفت. البته آنقدرها هم که خودش ناامید است من ناامید نیستم. اما به نوعی مانند نیک‌نگار عصبانی هستم.

یقین دارم که بر می‌گردد، چون هنوز خیلی زود است که به خاطره بپیوندد.

شبلی بانویی است با روح بزرگ و دلی نازک. وقتی خواندم که نوشته "مثل سگ می‌ترسد" نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. دعا می‌کنم که هرچه زودتر و دوباره در دنیای اینترنت ببینمش، آن هم در حالیکه سلامتی‌اش را به دست آورده‌است. (عجبا که این دنیای الکترونیکی چگونه پیوند مهر را بین انسان‌ها می‌گستراند).

پیشنهاد می‌کنم فرصت خواندن مطلب زیر را از دست ندهید:

شاه لحاف من...

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در جمعه 1387/10/06ساعت 13:11 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share