بیژن سمندر، شاعر هنرمند و شناخته شدهی شیرازی است که بسیار ماهرانه شعرهایش را با لهجهی شیرازی سرودهاست. اون قدیما و اولین باری که اشعاری از او شنیدم فکر نمیکردم که چیزی به نام سرودن شعر با لهجه هم وجود داشته باشه.
فایل موسیقی که در اینجا برای دریافت قرار دادهام مربوط به اجرای یک گروه کر شیرازی است که در یکی از برنامههای شب یلدای دانشگاه شیراز اجرا داشتند. نام گروهشان درست خاطرم نیست (ارم یا پاسارگاد). کیفیت صدابرداری هم بالا نبودهاست اما در کل اجرای قشنگیاست که امیدوارم خوشتان بیاید. قسمتی از شعر آن را نیز در ادامه مینویسم:
شيراز و میگن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِِن میزنه به هم تیرشهی تِنگِش
بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل میخونه
شعروی ترِحافظ میچکه از سرِ چِنگِش
عطر گل ياس و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش
این جان که اگر چِش تو چِشای هيکی بودوزی
ساز دِلشو میشنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش
برای خواندن متن کامل این شعر به اینجا بروید.
برای دریافت فایل با پسوند wma و حجم 340 کلیوبایت روی یکی از پیوندهای زیر کلیک راست کرده و save target as را انتخاب کنید.
در اواسط دوران تحصیل در اصفهان، به صرافت افتادم که به دنبال یادگیری زبان فرانسه بروم که با ثبت نام در کانون زبان این تصمیم عملی شد۱. استادمان یک جوان مهربان ارمنی بود و روش تدریس فوقالعادهای هم داشت. یکی از همکلاسیهایمان پسری بود با ظاهر و رفتاری بسیار ساده و در نگاه اول عامیانه. از آن تیپها که خیلیها به خودشان اجازه میدهند آنها را بیکلاس خطاب کنند. رفتار و صحبتهای صریح و بی ملاحظهاش برای بچههای کلاس جالب بود. مثلا در اوج درس دستش را بلند میکرد و به استاد میگفت :"اجازه آقا، میشه برم بیرون، الان کف سیگارم" و میرفت بیرون و سیگاری میکشید و بر میگشت. البته دفعهی اول استاد منظورش را از تو کف سیگار بودن نفهمید و فکر کرد که این "کف" لغتی جدید است.
پشتکار این دوست ما برای یادگیری خیلی زیاد بود اما حیف که حتی سواد ادبیات فارسی درستی نیز نداشت. برای مثال وقتی استاد از انواع فعلها صحبت میکرد واقعا نمیفهمید چون درسش را نیمه کاره رها کرده بود و دیپلم نداشت. نحوهی نوشتنش نیز که فاجعه بود و در قاموسش اصولا استفاده از چیزی به نام فاصله در بین لغات معنی نداشت و مثلا "من یک پنجره هستم" را اینگونه مینوشت : Iamawindowsigoestoschooleveryday. باور کنید عینا همینطور. بار اول که دفتر مشقش را دیدم فکر کردم نوشتن حروف الفبا را تمرین کردهاست. حال صبر و حوصلهی آن معلم عزیز را تصور کنید که با این اوصاف کل تمرینهای او را میخواند و تصحیح میکرد.
بعدا که کلاس را بهصورت خصوصی با همان استاد ادامه دادیم مجالی پیش آمد تا با وی صمیمیتر شوم. اهل اطراف اندیمشک بود و مدتها شاگرد رانندهی اتوبوس بود و بیشتر هم در اتوبوسهای توریستی کار میکرد. به او گفتم تو که انگلیسی بلد نیستی بهتر نبود اول سراغ یادگیری آن میرفتی که برای پیشرفت، بیشتر کمک حالت شود. پاسخ داد که در این فکر بوده اما یکبار که جهانگردان را به تخت جمشید بردهاند دیده که یک چوپان از راه دور برای ایشان دست تکان داده و گفته هلو، هو آر یو! وی هم پیش خودش فکر کرده که این انگلیسی چه زبان مسخرهای هست که حتی چوپانها هم بلدند و به همین دلیل تصمیم گرفته که فرانسه بخواند. البته فرانسوی زبان بودن بسیاری از مسافران ماشینشان نیز در این تمایل بیتاثیر نبوده است.
میگفت که یک زن مسن هلندی در طول زمانی که در ایران بوده با وی ارتباط صمیمی عمیقی برقرار کرده و بهصورت جدی از وی خواسته که فرزند خواندهاش شود و با او به هلند برود. یکبار تعداد زیادی از کارت پستالها و نامههایی که آن خانم برایش فرستاده بود را آورد سرکلاس تا استاد برایش ترجمه کند. اما دلیل اینکه دعوت آن خانم را قبول نکرده بود احساس مسولیت در برابر خواهر و برادر کوچکش بود و نمیخواست تنهایشان بگذارد. البته وی در اصفهان تنها زندگی میکرد و شبها در یک شبه مسافرخانه میخوابید. روزها هم روی سی و سه پل و اطراف آن دستفروشی میکرد. یک بار اتفاقی در آنجا دیدمش و یک آدمک کوکی از او خریدم. با اینکه درسش را نیمه تمام رها کرده بود اما اهل شعر بود و چند بار در مسیر کلاس که با هم میرفتیم اشعار بلند و بالایی را از حفظ برایم خواند. آخرینش شعری از شهریار بود که در پاسخ به تهرانیها نوشته بود با این ترجیعبند "الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من". شعر بسیار زیبایی بود و از فراز و نشیبهای تاریخی این کشور و از نقش اقوام مختلف در حفظ و حراست از ایران گفته بود و اینکه در خیلی از این موارد که این اقوام در حال جانفشانی و زیر ظلم و ستم بودند یک شب ساز و آواز تهرانیها در رادیو قطع نشدهاست اما با این حال به هر قومی یک لقب تمسخرآمیز دادهاند و با دیگر اقوام ایرانی تحقیرآمیز برخورد میکنند.
به دلیل سخت بودن رفت و آمد بین خوابگاه و اصفهان و در کمال حسرت دیگر موفق نشدم کلاس را ادامه دهم. اما یکسال بعد بود که دوباره در میدان نقشجهان اصفهان دیدمش. پیراهن زینالدین زیدان را به تن کرده بود و روی کلاهش هم نوشته بود "زی زی". یک کتاب نفیس که اماکن تاریخی را معرفی کرده بود نیز در دست گرفته بود و به عنوان راهنما به جهانگردان خدمات میداد. فرانسهاش هم خوب پیشرفت کرده بود. میگفت فرانسویها که از دور او را میبینند با دیدن "زی زی" زود به طرفش میآیند. توضیحات فوقالعاده جالبی دربارهی دیدنیهای اصفهان و به ویژه میدان نقش جهان برای من و دوستم سعید داد. و من و سعید دفعات بعدی که مهمانانمان را برای اصفهان گردی میبردیم با اطلاعاتی که از او گرفته بودیم حسابی ژست باسوادی و "میراث فرهنگی شناسی" میگرفتیم.
البته این کار برای او دردسرهایی داشت و یکبار هم بازداشتش کرده بودند. متاسفانه دیگر او را ندیدم. اما هربار که از روی سی و سه پل رد میشوم و دستفروشها را میبینم به یادش میافتم. و بعد پیش خودم فکر میکنم:
"تو با مدرک تحصیلی بالا و مهارتهای زیادی که فراگرفتهای و تشویقها و تاییدهایی که مرتب از اجتماع دریافت میکنی سرت را بالا گرفتهای و از اینجا عبور میکنی. اما فراموش نکن که این دستفروشی که با نگاه ملتمسش از تو میخواهد که مشتریاش شوی ممکن است یک زبان بیشتر از تو بلد باشد و صدها و یا هزاران بیت شعر بیشتر از تو در ذهنش باشد. شاید اگر امکانات و فرصتهایی را که تو برای رشد و یادگیری در اختیار داشتهای او هم داشت الان در اجتماع جایگاهی بسیار بالاتر از تو داشت و بیشتر از تو موفق بود..."
Au revoir mon ami!2
پینوشت:
1) البته در اینجا باید تشکر خودم از دوست ارجمند خانم دکتر فرنیا که آموزشهای اولیهی ایشان باعث جدیتر شدن انگیزهی من شد را نیز اعلام کنم.
2) به معنی خداحافظ دوست من. از آن کلاس فقط همینها یادم مانده و امیدوارم که درست نوشته باشم.
3)طولانی شد ولی نوشتنش برای من خیلی لذت بخش بود. امیدوارم خواندنش برای شما هم لذتبخش باشد.
4) این مطلب را خیلی وقت پیش نوشته بودم اما به دلایلی آنرا منتشر نکرده بودم و اکنون به دلایلی دیگر تصمیم گرفتم منتشرش کنم که دلیلش بماند برای بعد. شفافیت را حال میکنید؟
"تو را برای خودم درست کرده و پرداختهام. به من روی آور و با من انس بگیر و در من بیاویز، تو مال منی نه از آن دیگران. اگر یک قدم به سوی من بیایی ده قدم به سوی تو خواهم برداشت" –کتاب کوچک تنهایی.
عیدتان مبارک و به همین مناسبت و برای شادی روح دوستان حکایتی دیگر تقدیم میشود:
آوردهاند که در عصر شیخ اشراق، شیخی گمنام نیز در شیراز میزیسته است با نام شیخ شیراز یا همان شیخ تقی اول که حیات و ممات وی برای رهروان طریقت به غایت عبرت آموز بوده و درسها و کلامش اندیشه سوز۱.
پارسایی و نیکو خصالی وی شهرهی خاص و عام بود و همیشه معطر به بوی مشک و عنبر. و از این روی بسیار کسان وی را شایستهی همسری والامقام و خوش صورت و نیک سیرت میدانستند و مریدان مونث و متاهل وی مرتب از برای وی آستینها بالا میزدند و وی را سفارش به دانستن قدر خویش و وصلت نکردن با هرکس و ناکس میکردند. و این تمجید که خلق از وی میکردند بر غرورش فزود و کار بدانجا رسید که همهی ماهرویان شیرازی را بدین سبب که در ایشان به دیدهی تحقیر مینگریست از خود برنجاند و بدین روش باقی عمر را همچون خدای خویش در تنهایی گذارند و در تنهایی و عزلت نیز بمرد.
همچنین گویند که وی را علم و دانشی زیاد حاضر بود و بر هر جماعتی که وارد میشد و زبان به سخن میگشود همهگان از آن همه فضل و دانش مدهوش میگشتند. هم از این روی بود که شیخنا کل دوران شباب را به وعظ خلق در مجالس علمی گذارند و اشتغال بدین امر و مدح و ستایش خلق او را با حجره و کتابها و اساتیدش غریبه کرد و بدین سبب کلام او از محتوا تهی گشت و اعتبار از کف بداد و باقی عمر را به شنیدن استهزاء خلق گذارند و در تنهایی و نادانی قالب تهی کرد.
شیخنا تقی-کرم الهه وجه- همچنین شهره بود به چالاکی و قدر گوهر زمان نیک بدانست و بدین سبب در ولایت شیراز شهره گشت. چراکه مردم این شهر به غایت آسوده خاطر بودند و تن خویش را از برای امور پست دنیوی آزرده نمیکردند. و شیخ که سوار بر مدح خلق، خود را به غایت زرنگ میدانست گویی حکایت لاکپشت و خرگوش را نشنیده بود و زمانی از خواب برخواست که همهی آن خلقِ تنآسا، فرسنگها از وی به پیش افتاده بودند.
از دیگر سجایای اخلاقی شیخنا که شیوخ دیگران، از جمله عطار در تذکره اولیای خوش نقل کردهاست، همانا صبر شیخ و دوری وی از هرگونه اضطراب و تشویش بود و هیچ اتفاقی وی را نگران نکرده و آتشی در درونش نمیافروخت. گویند که دوران تحصیل علمش در مکتبخانه به درازا کشید و روزی شیخ الرییس آن مکتب وی را به کناری کشید و گفت: من از این همه خونسردی که در تو میبینم در عجبم و عنقریب است که تو را از این مکتب بیرون کنند. اما شیخنا بخندید و هیچ نگفت. دگر روز شیخ الرییس باز وی را انذار داد و عجبا که شیخ ما باز بخندید. و روزی دگر بود که مکتوبی به شیخ دادند و وی را لگدی حوالت کرده و از آن محنتکده بیرون انداختند و البته شیخ ما دیگر نخندید و جان به جان آفرین تسلیم همیکرد.
و تو ای عزیز بدان که این شیخ، جد نگارندهی همین سطور یعنی شیخ تقی ثانی (هم عصر با شبلی ثانی) است. اما اینکه چگونه شیخنا با اینکه با هیچ زنی نیامیخت و زندگی را در عزلت و تنهایی به سر برد چنین تخم و ترکهای به هم زده خود حکایتیاست شنیدنی که در این مقال نمیگنجد اما همین را بدان که هر شیخی را در زندگی کرامتی خاص است با نام کرامت الکرامات، و داشتن فرزند بدون اختیار کردن همسر نیز از جملهی همین کرامات است.2
پینوشتها:
۱- اندیشهسوز نه به معنی خراب کنندهی اندیشه که به معنی امریست که چنان فرد را به تفکر وا میدارد که بابای فکر و اندیشهاش سوخته میشود. مانند بحثهای برخی فیلسوفان امروزی که مجاز به نام بردن از ایشان نیستم!
۲-شاید امروز به دلیل پیشرفت علم این کرامت را هر جوجه شیخی بتواند انجام دهد ولی در آن زمان این کار بسی سخت بوده است.{مثلن استفاده از ... اجارهای یا دیگر روشهای شرعی و علمی دیگر که کلی هم فیلم و سریال دربارهاش ساخته شده است-مترجم}
شیخیات مرتبط:
حکایت شیخ و دانشگاه (صد در صد واقعی)
پیوند مطلب در بالاترینامام جمعهی شیراز در سخنانی در جمع مدیران دانشگاه آزاد و در دفاع از عملکرد این دانشگاه در برابر کسانیکه معتقدند تولید علم فقط در دانشگاههای دولتی انجام میشود گفتهاست: "اگر دانشگاههای ما علم تولید میکردند که مردم پیتزا و سوسیس و کالباس نمیخوردند". من البته متن سخنرانی را نخواندهام و فقط همین تیتر را دیدهام که در خیلی سایتها برای مسخره کردن یا به عنوان طنز روی آن کار کرده بودند.
ولی راستش را بخواهید بهنظر من این حرف ایشان حرف حساب بودهاست. دانشگاههای ما راه خودشان را میروند و جامعه هم راه خودش را و اگر هم احیانا علمی تولید شود به کار گرفته نمیشود. مثلا متخصصان در رسانهها و به عنوان هشدار اعلام میکنند که فلان نوع غذا مضر است و یا مثلا نوشیدنی داغ را در لیوانهای یکبار مصرف پلاستیکی نریزید. اما خوب در اولین قدم همین توصیهها در همایشها و مراسمی که خود دانشگاهها برگزار میکنند نادیده گرفته میشود. کاری به این ندارم که چرا وضع جامعهی ما اینگونه است و مسبب آن چه کسان یا سیاستهایی هستند. ولی باور من هم تقریبا همین است که در دانشگاههای ما علم تولید نمیشود. دستکم مشاهدات من از بیش از ۸ سال دوران دانشجویی و شرکت در کنفرانسها یا برنامههای علمی مختلف این است و در چارچوب مشاهدات خودم هم صحبت کردم. ضمن اینکه هم در بهترین دانشگاه آزاد دانشجو بودهام و هم در بهترین دانشگاه دولتی.
تکمیلی:
شاید مثالهایی که آوردم خیلی ساده یا سطحی به نظر برسد. اما بهنظر من همیشه لازم نیست به دنبال نشانههای پیچیدهای بگردیم یا برای اثبات هرچیز معادلات پیچیده را حل کنیم. معمولا هم دلایل و هم نشانهها ساده هستند. هرچند موارد پیچیدهی زیادی را نیز میتوان یافت.
این مطلب رو از توی نسخههای خطی که توی کشوی کمدم ریخته بود پیدا کردم. قدمتش دست کم به 6 سال پیش میرسه. برای یکی از دوستان ویژهام نوشته بودم. البته مطالب زیادی را برایش نوشته بودم که فقط بعضیهایش برایم باقی مانده است. یکبار در منزلشان کارتن بزرگی را نشانم داد که پر بود از نوشتههای من. خودم هم تعجب کردم. یادش بخیر. ضمنا برای حفظ ارزشهای تاریخی سعی کردم متن را بدون دستکاری و اصلاح بیاورم!
Turn off the lights, turn on the tape, try to choose your favorite music; a song which reminds you of your best memories (best memories are not only the sweet ones…)
Open the window of your room, especially the time it’s raining or snowing, alone and alone,…(lonely, which is the paradise for youth), a cup of tea &…!(1)
Think of yourself in the best position of your life…
Imagine that your are the best sculptor in the world, and you can make the faces of your bests out of dead clay and make the dead statue alive, by a hot kiss of Love…
Even if you haven’t made any statute through out your life!
Imagine that you are the most talented composer in the world, and you can compose the lovely symphony of nature for the disappointed people of the world,
even if you haven’t composed even a simple piece of music through out your life…
Imagine that you are playing in a great archestrator, even if you haven’t played any musical instrument through out your life…
Imagine that you are the most famous painter in the world, and you bring all the beauties of your life on a painting board…
even if you haven’t drawn a picture through out your life…
دو تا از برنامههای کودک هست که گاهی
اگر پای تلویزیون باشم و پخش شود نگاه میکنم. یکی برنامهی شاد "عموها"
یا همان "فیتیله"ی سابق و دیگری برنامهی عمو پورنگ و امیرمحمد. در
هردو نیز با استفاده از طنز کلامی و رفتاری و همچنین اجراهای موزیکال به ارایه
برنامه پرداخته میشود.
در برنامهی دیروز در بخشی که بهصورت
اخبار طنز اجرا میشد در تقدیر از یک بچهی دبستانی و از قول پدر و مادرش گفته شد
که پدر و مادرش او را خیلی دوست دارند
چون قرار است کارهای بدش را کنار بگذارد. (یعنی استفاده از
همان گفتمان تربیتی رایج در خانوادههای ایرانی)
من که تخصصی ندارم و به دلیل نداشتن
فرزند هم مطالعات چندانی در زمینهی روشهای صحیح تربیتی و مسایل روانشناسی مربوط
به آن نداشتهام. اما در همان مطالعات پراکنده و یا سخنان اساتید زیاد با این
مساله برخوردهام که میگویند دوست داشتن و همچنین احساس دوست داشتهشدن مهمترین حسی است که ضامن سلامت نفس و رفتار انسان است. و در ادامه میگویند
که کودک باید احساس کند بیواسطه دوست داشته میشود.
یعنی عشق ورزیدن و دوست داشتن باید بیواسطه باشد. اگر کودک کار بدی انجام میدهد
ابراز ناراحتی یا انزجار باید منحصرا در ارتباط با همان عمل باشد نه اینکه اساس
شخصیت کودک هدف قرار گرفته شود. گفتن اینکه "اگر فلان کار را کنی دیگه دوست
ندارم" در دستهی "کلام غیرسازنده" قرار میگیرد.
شاید بگویند حالا اون وسط یک چیزی
گفتند. ولی به نظر من کلمه به کلمهی حرفهایی که در یک برنامهی کودک گفته میشود
باید حساب شده باشد و بر اساس علوم مرتبط. وگرنه اگر به دلقک بازی باشد من هم میتوانم
مثلا بچههای فامیل را با چند حرکت عجیب و غریب و بعضا ناپسند ولی مهیج سرگرم کنم.
پینوشت:
نمیدانم این برنامهی عموها که کار موزیکال بسیار قشنگی بود دیگر پخش نمیشود یا زمان آن به زمانهای محدود تلویزیون نگاه کردن من نمیخورد. بعد از اینکه یک شخصیت مذهبی از حرکات موزون مجریان این برنامه انتقاد کرد من دیگر این برنامه را ندیدهام!


سریال "روزگار غریب" که مدتی پیش و پس از حدود یکسال به پایان رسید، به نظرم یکی از
شاهکارها و بهترین سریالی بود که تا کنون دیدهام و تنها سریالی است که حسرت قسمتهای
ندیدهاش را میخورم. کارگردان آن کیانوش عیاری بود و موضوع آن زندگی "دکتر
محمد قریب" پدر پزشکی اطفال ایران.
این سریال از کودکی تا هنگام مرگ این
مرد را به تصویر کشیده بود. اما نقطهی قوت و زیبایی این سریال در این بود که در
کنار روایت زیبایی که از زندگی این مرد بزرگ داشت، با مهارت و زیبایی فراوانی گوشههایی
از تاریخ اجتماعی ایران را نیز به تصویر کشیده بود. و البته بازیهای خیره کنندهی
بازیگران آن، به ویژه مهدی هاشمی که نقش بزرگسالی دکتر قریب را بازی میکرد را
نباید از نظر دور داشت.
قسمتهای آغازین سریال با بازی گیرای
مرحوم حسین پناهی و همچنین بازیگران خردسال و فراوانِ آن لطافت زیادی داشت و باعث
شد که مشتری پر و پا قرص آن بشوم. و البته ساختار شکنیهایی نظیر به تصویر کشیدن
مهندس بازرگان۱ و یا نشان دادن تصویری خاکستری از برخی مقامات حکومت
قبل را هم باید از دیگر عوامل جذابیت این مجموعه به حساب آورد.
صحنههایی غم
انگیز و تکان دهنده...
بیسوادی، ناآگاهی، بدبختی و فساد، برگهایی
از تاریخ این کشور بودند که در این سریال مرتب ورق زده شدند. به ویژه دو صحنه و
داستان بودند که خیلی توجهم را جلب کرد.
مدرسه، عامل بیدینی است...
در یکی از شهرها عدهای برای اینکه
فرزندانشان پیشرفت کنند اقدام به تاسیس مدرسه کرده و بخشی از خانهشان را به آن اختصاص داده بودند.
اما گروهی متعصب که باور داشتند مدرسه رفتن باعث بیدینی بچههای مردم میشود و بر
همان سیستم قدیمی مکتبخانهای پافشاری میکردند، پس از بارها تهدید بالاخره به
مدرسه حمله کردند و ضمن کتک زدن بانیان آن، نیمکتها را به آتش کشیدند. دیدن شعلههای
جهل و تعصب واقعا دلخراش بود...
داستان مداد
در مدرسهای در یکی از محلههای پایین
شهر دانش آموزان در حال بازی بودند که همزمان چشم دو نفر از ایشان به مدادی میافتد
که روی خاک افتادهاست و به سمت آن هجوم میبرند. یکی از آنها مداد را بر میدارد اما ادعای نفر دوم مبنی بر زودتر دیدن
مداد منجر به درگیری ایشان میشود. در این حین یکی از ایشان مقداری آهک را برداشته
و به چشم دیگر میریزد و پسرک بخت برگشته در حالیکه چشمش دچار سوزش شدید شده
چاقویی را در میآورد و در شکم همکلاسیاش فرو میکند و فرار میکند.
صحنهای که مادر با بچهی چاقوکشش رو بهرو
میشود خیلی قشنگ ساخته شدهاست. مادری که هم جگرش از بلایی که بر سر چشم فرزندش
آمده و نالههای وی میسوزد و هم در نگرانی از جنایتی که مرتکب شده او را سرزنش میکند
و کتک میزند.
خوشبختانه پسرک چاقو خورده جان به در میبرد
اما چشم آسیب دیدهی آن یکی ماجراها ایجاد میکند. عموی پسر چاقو خورده که یک جوان
لات و بیکار است و جز تخمه شکستن کاری بلد نیست، در حوالی خانهی ضارب کشیک میدهد
تا پدر آن پسر را به تلافی جرم پسرش با چاقو بزند. خانوادهی پسر هم از ترس وی
پسرشان را پس از اینکه دکتر قریب او را معاینه کرده بود از بیمارستان برده و در
جایی پنهان میکنند. دکتر قریب هم که بسیار نگران چشم آسیب دیدهی پسرک است در به
در دنبال وی میگردد تا پیداش کند و در نهایت و با راضی کردن پدرش، پسر را نزد یکی
از متخصصان چشم میبرد تا درمانش کند...
جزییاتی مهمتر از کل
صحنههای این سریال پر است از رفتارها و
اتفاقات و حرکتهای جزیی که باعث واقعیتر شدن فضای کار شدهاست و باعث شده که
داستانهای ساده نمایش با شکوهی داشته باشند. و در انتها نیز...
جان سپردن دکتر قریب در اثر سرطان و
دیدن کودکانی که در راهروهای اولین بیمارستان تخصصی اطفال به این سو و آن سو میدوند،
پایان بخش خاطرهی تماشای این سریال و نمایش غربت و رنج مردم این سرزمین است.
پینوشت:
۱- مهندس بازرگان از دوستان نزدیک دکتر
قریب بود و حتی شنیدهام در دوران زندانی بودن مهندس بازرگان دکتر قریب برای تامین
هزینههای زندگی به خانوادهی ایشان کمک میکرده است.
۲-پشت صحنههای جالب این سریال دوشنبهها
ساعت هشت و نیم پخش میشود. احتمالا هفتهی آینده قسمت آخرش باشد.
در همین زمینه بخوانید:
گزارشی از بی بی سی فارسی دربارهی این سریال
اگر شنیدن خبر یک دزدی، قتل یا جنایت برای یک پلیس عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به وقوع این حوادث بیتفاوت باشد قابل قبول نیست.
اگر دیدن رنج کشیدن و مرگ یک انسان برای یک پزشک عادی باشد چیز عجیبی نیست. اما اگر وی نسبت به درد و رنج بیماران بیتفاوت باشد قابل قبول نیست.
بارها به دوستان و همکاران گفته ام که برادر من، تیر بتنی را که برای جوش دادن میلگرد سقف کاذب سوراخ میکنی دیگر ارزش لجن هم ندارد چه برسد به باربری. اینکه دیدن تخلف های ساختمانی برای یک مهندس عمران عجیب نباشد و باعث شگفتی اش نشود مسالهی عجیبی نیست. اما بی تفاوت بودن وی نسبت به این مسایل قابل قبول نیست.
اینکه یک معلم از ضعف شاگردانش در یادگیری متعجب نشود عجیب نیست. اما اینکه نسبت به این ضعف بیتفاوت باشد قابل قبول نیست و ...
***
و به من نگویید که دیگر نان نیست، ایمان نیست...دوره ی این حرف ها نیست. زیرا هنوز و در همین اجتماعی که به حق آشفته اش می خوانند:
هستند کسانیکه وجودشان را وقف امنیت و آرامش دیگران کرده اند زیرا،" امنیت و امنیت بخشی" خاصیت ایشان است.
هستند کسانیکه ورای محدوده و وظایف شغلیشان، با تمام وجود برای کاهش درد انسان ها تلاش میکنند زیرا، "درمانگری" خاصیت ایشان است.
هستند کسانیکه شرافتشان را به پول نمی فروشند زیرا،"سازندگی" خاصیت ایشان است.
و هستند کسانیکه وجودشان چون شمعی است برای اجتماع چراکه..."روشنگری" خاصیت ایشان است.
زیرا،
هنوز هستند انسان هایی که عشق خاصیت ایشان است.
مطلب مرتبط:
بگذار عشق خاصیت تو باشد (نلسون ماندلا)
پی نوشت:
اینکه این روزها کمی بیشتر می نویسم به دلیل آزادتر شدن وقت نیست. پس به گیرنده های خود دست نزنید. دلیلش این است که چند روزی مهمان داشتیم و اینها حاصل زمان های همنشینی با مهمانان عزیز است.
پینوشت غیردفاعی:
یه دونه دفاعیشو نوشتیم دوست شاعرمون قهر کرد. اینو نوشتیم بلکه ایشون رسما آشتی کنه!
پایگاه های در اینترنت هستند که ویژه ی معرفی لینک به کاربران هستند. کاربران عضو آدرس پیوندهایی که فکر می کنند جالب است را در آنجا قرار می دهند و دیگران به آن پیوندها امتیاز می دهند. یکی از مشهورترین و قدیمی ترین پایگاه های فارسی در این زمینه "بالاترین" است که البته در حال حاضر فیل.تر است. این سایت فقط با دعوتنامه عضو می گیرد. افرادی که در این سایت عضو هستند پس از اینکه امتیازشان به حد خاصی رسید می توانند برای دیگران نیز دعوتنامه بفرستند. حال تعدادی دعوتنامه در اختیار دارم و دوستانیکه مایل به عضویت هستند و همچنین می توانند از پس فی.لتر بربیایند به من نامه بدهند تا برایشان بفرستم.
اعلام مطلب به سبک تهرانی: تعداد محدودی دعوت نامه بالاترین موجود است. افراد زیادی برای عضویت در این سایت سر و دست می شکنند. متقاضیان در خواست خود را بفرستند. اولویت با خوانندگان این وبلاگ است.
سبک شیرازی: یه مشت دعوتنامه ی اضافی دارم که می خوام بریزم دور. هرکی می خواد بگه تا هروقت حوصله ام شد براش بفرستم.
چند سکانس واقعی:
مکان: تهران, فرحزاد یا جاده شمال. فروشنده های مواد غذایی و رستوران ها اگر شده حتی یقه ی مشتری را می گیرند تا وی را به داخل مغازه یا رستوران خود بیاورند.
مکان:مسیر اصفهان به شیراز. شهر آباده. یک رستوران بین راهی. جمع خانواده در ساعت 3 بعد از ظهر وارد می شوند و صاحب مکان در کمال بی میلی می گوید:ووووی (voy). عامو زود سفارش بیدید من میخام برم امروز 70 تا مشتری دوشتیم خسمه (khassame' 1) میخام برم خونه.
تکمیلی: در ایام عزاداری پس از مرگ عمویم تنها لحظه ای که خنده بر لبم نشست سر سفره بود که مادربزرگم به پسرخاله ام که از تهران آمده بود خیلی جدی تعارف می کرد که: بخور خشا اگه نخوری باید بیریزیم دور...
پی نوشت:
1) I am tired
بازتاب: ظاهرا این مطلب مورد توجه رسانههای خبری دنیا قرار گرفته است:
http://asriran.com/fa/pages/?cid=57942