تبليغاتX
یک

مصاحبه‌ای خواندم از یکی از مسولین سازمان نظام وظیفه‌ی نیروی انتظامی (احتمالن معاون وظیفه عمومی-درست در خاطرم نیست). ایشان ابراز خوشحالی کرده بود که استقبال جوانان و خانواده‌ها از خدمت وظیفه بسیار زیاد شده و نیروی انتظامی نیز تلاش می‌کند برای ساماندهی حجم انبوه تقاضا و رفاه حال مشمولین و راحت دلیِ خانواده‌ها خدمات خود را بهتر ارایه کند۱.

خواستم عرض کنم که سردار جان، این حجم انبوه جوانان که البته به واسطه‌ی سیاستهای تشویقی اول انقلاب۲ مبنی  بر بچه‌دار شدن تعدادشان اینقدر شده، اگر به سربازی نروند که از زندگی اجتماعی ساقطشان می‌کنید. نه گذرنامه می‌دهید و نه خیلی دیگر از خدمات را. حالا چطور این اجبار و اکراه را به اشتیاق جعل می‌کنید برای ما مبهم ولی البته آشناست. زیرا به واژگونه جلوه دادن شدن واقعیت‌ها عادتی قدیمی داریم.

پی‌نوشت

۱- البته باید اعتراف کرد که کیفیت خدمات اعزام به نظام وظیفه و سیستم آن بسیار بالا رفته و کارآمد شده. پاسخگویی و مشاوره دادنشان هم خوب است و فعلن در کل راضی هستیم!

۲-البته این مساله فقط به اوایل دوران انقلاب مربوط نمی‌شود. در چند سال گذشته هم از سوی مسولان دولتی و هم از سوی مسولان حکومتی اظهار نظرهایی مبنی بر نفی نظام تنظیم خانواده و بیهوده بودن و بلکه گناه بودن آن شنیده شده‌است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/11/04ساعت 10:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
بعضی‌ها وقتی از قدرت کنار می‌روند یا کنار گذاشته می‌شوند یا در کل در زندگی شکستی می‌خورند و از قله‌های غرور به پایین پرت می‌شوند به خود آمده و دستی بر می آورند برای جبران آنچه گذشته...که البته خوب و پسندیده‌است و مسیری که اغلب ما طی می‌کنیم.

و اما معدود انسان‌های آزاده‌ای هستند که شرافت را با تمام وجود معنا کرده‌اند و قادرند به معنی واقعی کلمه به هوس قدرت یا ثروت پشت پا بزنند و انجام دهند آن رسالت انسانی را که بر دوششان بوده است...

و خدا رحمت کند آن مرد خدا را...حسینعلی منتظری را می‌گویم.

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 0:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

کاغذ پشت شیشه‌ی یکی از مغازه‌های ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کرده‌بود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من‌ هم که علاقه‌ی ویژه‌ای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا می‌ریزد را نشانم دهد. می‌خواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمی‌ریزد. اما وقتی که ظرف یک‌بار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت می‌تونم برم در کافی‌شاپ طبقه‌ی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. من‌هم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشق‌هایی که به‌وسیله‌ی آن به بچه‌های کوچک برنج له شده می‌دهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.

در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلی‌ها بلند بود و چشم آدم‌های این نیمکت به چشم یا پس کله‌ی نیمکت اونطرفی نمی‌افتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمه‌ی ایشان قبل از ثبت سفارش:

- می‌گم مثل اینکه لوبیا هم داره...

-برو گمشو

-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه‌ بود...

-اون مال پایینه، اه اه چه جواد

بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:

-می‌خوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشه‌ها؟

-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا می‌گویند)

خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر می‌کنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنک‌هایی‌است که می‌خورید و به ادعای اولیه‌ی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباس‌های غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بی‌خیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا می‌نویسم:

لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژه‌ی سرآشپز که بنده تهیه می‌کنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.

در لوبیاگرم ویژه‌ی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه می‌تواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آن‌را بسیار خوشمزه می‌کند. متاسفانه تا اسم لوبیا می‌آید همه به یاد وضعیت شکمشان می‌افتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر می‌کنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.

در پایان امیدوارم از خاطره‌ی امروز و همچنین برنامه‌ی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزی‌های بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه می‌کنیم.

پی‌نوشت:

۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکننده‌های مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافت‌های غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبل‌تر اعلام کرده بود برنج‌های هندی و پاکستانی که به کشور وارد شده‌اند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سم‌ها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنج‌ها.

مطلب مرتبط:

حکایت کافی‌شاپ و مرغ‌های سک*سی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 1:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مدت زیادی تاخیر در نوشتن مطلب داشتم که به خاطر آن از دوستان عزیز و خوانندگان عذرخواهی می‌کنم. "خاکستری" عزیز در نظرات مربوط به مطلب قبلی تذکر به‌جایی درباره‌ی تعهد صاحب وبلاگ به خواننده‌گانش داده بودند که کاملن قبول دارم. وقتی حضور و محبت دوستان را می‌بینم و همچنین فهرست مشترکین را، قطعن تعهدی درباره‌ی به روز نگه داشتن مطالب وبلاگ حس می‌کنم. به قول زمستان وبلاگی که به روز نشود مانند زنبور بی‌عسل است، یا به قول عده‌ای دیگر همانند اسلام بدون روحانیت!

و اما می‌رسیم به دلیل تاخیرها. از آنجا که بسیاری از دوستان در جریان متاهل شدن بنده قرارگرفتند این تاخیرها را به وارد شدن یک زن در زندگیم نسبت دادند که در کل زیاد درست نیست. زیرا دلیل این تاخیر نه یک زن که چند زن بوده‌اند. البته سوتفاهم نشود بنده نه تنبانم دوتا شده و نه اصولن جدم این‌ کاره بوده‌است. در این دو ماه اخیر به شدت مشغول انجام امور فارغ التحصیلی از دانشگاه بودم. اما زنان محترمی که در این تاخیر صاحب تقصیر بودند به شرح زیر هستند:

- آن خانم محترمی که در حساس‌ترین لحظه‌ی زمانی که باید نامه‌ی بنده را تایپ می‌کردند جایگاه خویش را ترک کرده و برای خرید به تعاونی رفته‌بودند (هرچند یواشکی پشت کامپیوترشان رفته و بخشی از کارم را انجام دادم).

- آن خانم بزرگواری که قراربود مشکل اینترنتی بخش فارغ التحصیلی را حل کنند اما بدون اطلاع من رمز ورود بنده را تغییر داده و من را مجبور کردند که مراحل قبلی را یک بار دیگر از اول انجام دهم.

-آن خانم خوش اخلاقی که قراربود با یک کلیک کوچک در کامپیوتر نمره‌های بنده را ثبت کنند اما هروقت به ایشان مراجعه می‌کردیم می‌گفتند باید بعد از ظهر بیایی و تنها بعد از اینکه کمی با همکارانشان که در حال تعریف خاطره‌ی مهمانی دیشب برای یکدیگر بودند بد اخلاقی کردیم کارمان انجام شد.

-آن خانم بسیار مهربان که مسول امورپایان‌نامه‌ها هستند و از آنجایی که از دیدار مکرر دانشجویان خوشحال می‌شوند، هرکدام از ایرادها را فقط در یکی از مراجعات تذکر می‌دهند و در هربار مراجعه یک بند جدید یا قانون جدید رو می‌کنند تا دانشجو سورپرایز شود!

تذکر مهم: این مطلب را از روی قصد در همین امشب نوشتم تا دوستان اغتشاشگری که ممکن است تحت تاثیر القائات شیطانی قرارگرفته و فردا به مناسبت ۱۶ آذر از خانه بیرون بروند سرگرم شده و ذهنشان به جای دیگری معطوف شود. باور کنید برای انجام این عمل خداپسندانه هیچگونه پولی نگرفته‌ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 0:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

قسمت اول

وقتی قبض آب و برق و گار و تلفن را دریافت می‌کنید، روی آن هشدار داده شده است که در صورت عدم پرداخت به موقع صورتحساب خدمات مربوط قطع خواهد شد و شما فکر می‌کنید که هر لحظه ممکن است برای قطع خدمات به در منزلتان مراجعه شود. اگر یک دوره هم صورتحساب را پرداخت نکنید مهر قرمز بزرگی روی قبض می‌خورد مبنی بر هشدار به قطع، حتا اگر بدهی‌تان هنگفت نباشد. شاید قبلن این هشدارها کمتر عملی می‌شد اما اکنون وضع تغییر کرده‌است به ویژه درباره‌ی مخابرات. حتا موارد زیادی را این دوره دیدم (از جمله خودم) که هنوز قبض به دستشان نرسیده تلفنهایشان قطع شده‌است. در دفتر مخابراتی هم روی کاغذ بزرگ نوشته شده‌است که اگر بدهی‌تان را پرداخت نکنید به زودی خط شما جمع آوری خواهد شد. و توی پرانتز هم اینکه ظاهرن به دلیل وضع مالی خراب پیمانکاران جدید مخابرات، صدور قبض تلفن ثابت که قبلن رایگان بود الان پولی شده‌است.

در ضمن در پشت قبض هم هشدارهایی درباره‌ی عواقب خطرناک بد استفاده کردن از خدمات نوشته شده‌است.

گاهی هم هنگام مراجعه مامور خواندن کنتور، تشریف ندارید و برگه‌ای هشدار آمیز مبنی بر اینکه اگر به زبان خوش زنگ نزنید و اطلاعات شمارنده‌تان را ندهید، به زودی آب و برق و گازتان قطع خواهد شد تا به دلیل شهروند شرور بودن، در ظلمات به درک واصل شوید.

قسمت دوم

برای بستن قرارداد اینترنت به یک شرکت مراجعه می‌کنید. در فرم قرارداد هشدارهای گوناگونی نوشته شده‌است. اینکه در راه نادرست و خلاف از اینترنت استفاده نکنید. اینکه نرم‌افزارهای اشغال کننده‌ی پهنای باند استفاده نکنید و غیره. و در صورت بروز هرکدام از این تخلفات شرکت حق دارد بدون اطلاع خدمات را قطع کرده و هزینه را نیز ضبط کند.

قسمت سوم

کالایی را خریداری می‌کنید و فروشنده نیز منت زیادی بر شما می‌گذارد که کالا دارای گارانتی است. اما در برگ گارانتی هشدارهایی می‌بینید مبنی بر اینکه در فلان و فلان و فلان مورد کالا مشمول گارانتی نمی‌شود و تازه اگر هم بشود هزینه‌ی رفت و برگشت کالا بر عهده‌ی شماست.

و قسمت‌های ادامه‌دار دیگر...

و از اینگونه موارد معمولن در بسیاری از قراردادهای خدمات و کار و مانند آن زیاد دیده می‌شود.

قسمت چهارم

در بلاگفا و دیگر مکان‌های مشابه وبلاگی ایجاد می‌کنید. در صورت تخلف از قوانین مدیر مجموعه حق دارد بدون هیچ اطلاعی و حتا بدون اینکه آرشیو مطالب را در اختیارتان قرار دهد وبلاگ را مسدود و آن را پاک کند. اما در صورت بروز مشکلات فنی تعهدی مبنی بر پاسخگویی وجود ندارد.

آن روی سکه...

شاید برخی از مواردی که اشاره کردم به‌صورت کلی عادی باشد زیرا مشخص کردن تعهدات دوطرف یک قرارداد، اصل تشکیل دهنده‌ی هر قراردادی است. اما پرسش اینجاست که حق و حقوق طرف دیگر چه می‌شود؟

اداره‌ی برق در برابر قطع مکرر برق و آن‌هم ناگهانی و بدون اعلام از پیش چه مسولیتی نسبت به من دارد؟ اینکه در وسط انجام چند کار مهم ناگهان برق می‌رود و اطلاعاتم را از دست می‌دهم برای چه کسی در اداره‌ی برق اهمیت دارد که پرداخت به موقع صورتحساب برای من اهمیت داشته باشد؟

یا اینکه در اوج گرفتاری برای انجام چند کار در ساعت خاصی برنامه‌ریزی کرده‌ام اما ناگهان در آن موقع برق قطع می‌شود...

یا تلفنم بدون اعلام قبلی و بدون دریافت قبض قطع می‌شود و باعث ضرر می‌‌شود، و یا درست در زمانی بحرانی، اینترنت قطع می‌‌شود و شرکت ISP، وعده‌ی چندین ساعت یا چند روز بعد را می‌دهد. درباره‌ی کالا و خدمات و واژه‌ی مسخره‌ای به نام "گارانتی" یا مضحک‌تر از آن "وارانتی" هم که دیگر نیازی به سخن گفتن نیست و همگان از عمق فاجعه با خبرند.

مَخلَص کلام اینکه تعهد یکطرفه به نظر من یعنی "تهدید" و زورگویی.

یه قسمت دیگه...

ظاهرن این روزها کار "تهدید" وارد روابط عاشقانه هم شده، شنیدم که شاعر می‌گه:

منو تهدید می‌کنی، که یه روزی از پیشم می‌ری، دی دی دی...(این جلوه‌ی آهنگش بود)

هشدار به شهروندان نمونه: هرگونه تجمع بیش از یک نفر ممنوع است.

یا دلیل تاخیری عندالمخاطبینی...

به زودی در مطلب بعدی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 14:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یکی از عنوان‌های داغ خبری چند روز گذشته مربوط بود به اعدام بهنود شجاعی، پسر جوانی که در نوجوانی و در یک نزاع خیابانی یک جوان دیگر را کشته بود. بنابر گفته‌ی وکیل وی ایرادات زیادی در پرونده وجود داشته و مراحل قانونی و قضایی به درستی پیموده نشده است. از جمله نکته‌های جالب در صحبتهای وکیل وی این است که پرونده خیلی دیر به ایشان سپرده شده و در مرحله‌ی دادگاه تجدید نظر، بهنودِ ۱۷ ساله وکیل نداشته و خود لایحه‌ی دفاعیه‌اش را نوشته‌است.

از دیگر سو افراد زیادی برای رضایت گرفتن از خانواده‌ی مقتول که احسان نصرالهی نام داشت تلاش کردند. از جمله فعالان حقوق بشر و هنرمندان معروف نظیر عزت‌الله انتظامی، پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، کیومرث پور احمد و ...

در طول همین فعالیت‌ها بود که این هنرمندان احضار قضایی شدند و برخوردهایی با آن‌ها انجام شد. در یکی از دیدارها ایشان توانسته بودند رضایت خانواده‌ی مقتول را به ازای پرداخت دیه‌ای سنگین بگیرند و از این جلسه نیز فیلم تهیه شده‌بود. اما بعدن خانواده‌ی احسان اعلام رضایت خود را پس گرفتند. البته فعالانی که به دنبال نجات بهنود بودند به برخی از مراجع از جمله آقای مکارم شیرازی نیز مراجعه کردند و نظر ایشان مبنی بر معتبر بودن عفو و غیرقابل بازگشت بودنش را به دادگاه اعلام کردند.

این ماجرا فراز و نشیب‌های زیادی داشت که با جستجو در اینترنت می‌توانید از جزییات آن آگاه شوید. اما به نظرم چند نکته‌ی قابل توجه در این میان وجود دارد. از پی‌گیری اخبار مربوط به این اعدام و همچنین چند اعدام مشابه قبلی، به نظرم رسید که طیفی هستند که با روشهایی مستقیم یا غیرمستقیم خانواده‌ی مقتول را تشویق به قصاص می‌کنند و اینگونه القاء می‌کنند که بخشایش قاتل برابر است با هدر رفتن خون عزیزشان. به‌نظر می‌رسد نگرانی ایشان از این باشد که حکم قصاص که اکنون مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است سست شود. این طیف مخالف این هستند که برای موجه جلوه کردن در دنیا، اجرای احکام اسلامی را متوقف کنیم و از این‌رو با شدت بیشتری بر اجرای احکام پافشاری می‌کنند به نوعی که در برخی از این اعدام‌ها نوعی دهن کجی یا تو دهنی به مخالفان اعدام دیده می‌شود. برای مثال می‌بینیم که با وجود دستورالعمل رییس قوه‌ی قضاییه مبنی بر ممنوعیت صدور حکم سنگسار، بازهم چند حکم سنگسار به‌صورت سراسیمه و عجیب و غریب اجرا می‌شود.

اما نگاهی بیاندازیم به سوی دیگری از ماجرا. مادر احسان که تا لحظات آخر نیز گفته بود شاید بهنود را ببخشم و فقط می‌خواهم طناب دار را بر گردنش ببینم، خودش چارپایه را از زیر پای بهنود می‌کشد و او را می‌کشد. پس از آن هم در مصاحبه‌ی تلویزیونی از این اقدام ابراز رضایت و آرامش می‌کند و از همکاری‌های انجام گرفته با وی تشکر می‌کند. در پی آن، موجی در وبلاگ‌ها و برخی رسانه‌ها راه می‌افتد و وی را آماج توهین و فحاشی قرار می‌دهند.

خواندن و بررسی حرف‌های خانواده‌ی مقتول چه در مورد این اعدام و چه در مورد چند اعدام قبلی یک نکته‌ی مشترک را نشان می‌دهد و آن  اینکه خانواده‌ی داغدیده بیشتر از اینکه انسان‌های سنگدلی باشند در موقعیتی لجوجانه چنین تصمیمی گرفته‌اند. لطفن به صحنه‌ای که ترسیم می‌شود دقت کنید:

خانواده‌ای جوان عزیزش را در یک حادثه از دست داده‌است. قاتل هم یک جوان دیگر بوده که در یک لحظه‌ عصبانی شده و به پشتوانه همه‌ی کمبودها و بی توجهی‌هایی که در زندگی داشته و دیده و من و تو نیز به عنوان اعضایی از این جامعه در آن سهم داشته‌ایم، حاصل عمر یک خانواده را پرپر کرده‌است.

حالا جریانی برای نجات جان قاتل به راه افتاده که موجی رسانه‌ای نیز برپا کرده‌است. عملکرد آنها نیز به گونه ایست که از قاتل یک قهرمان معصوم می‌سازد. در همه‌ی تبلیغات و موج‌های رسانه‌ای هیچ کجا حرفی از درد و رنج‌های خانواده‌ی داغدیده مطرح نمی‌شود. هیچ کجا مطلبی درباره‌ی ارزشهای انسانی آن شخصی که مظلومانه کشته شده دیده نمی‌شود. در عوض از نقاشی‌های هنری متهم به قتل نمایشگاه برپا می‌شود و مرتب درباره‌اش صحبت می‌شود. در کنار آن افرادی که برای رضایت گرفتن از خانواده‌ی مقتول تلاش می‌کنند مرتب در رسانه‌ها آورده می‌شوند و بر محبوبیتشان افزوده می‌شود. افکار عمومی هم خیلی زود تحت تاثیر رسانه‌ها قرار می‌گیرد. مثلن اگر به جای اینکه تمرکز خبری روی مظلومیت و معصومیت امثال بهنود باشد و خانواده‌ی مقتول یک سری آدم‌های سنگدل و بی‌رحم و نفهم نشان داده شوند، چندین بار اشکهای سوزناک مادر مقتول نشان داده می‌شد و از رنج‌هایی که بر آن‌ها رفته سخن گفته می‌شد آنگاه چهره‌ای ترسناک از قاتل ترسیم می‌شد که همه به دنبال قصاصش بودند.

به نظر من در چنین شرایطی خانواده‌ی مقتول حق دارد که احساس کند با گذشت کردن، خون فرزندش ضایع شده‌است. زیرا از یکطرف داغ و رنجش خودشان را می‌بینند و از طرف دیگر بی‌توجهی و درک نشدن از طرف اجتماع را. از یک طرف به عفو می‌اندیشند و از دیگر سو و با دیدن رفتارهای طلبکارانه احساس می‌کنند که اجر کارشان نصیب فعالان و میانجی‌ها می‌شود. برای مثال در یکی از همین نمونه اعدام‌های اخیر، این حرف از خانواده‌ی مقتول جالب توجه بود که گفته بود قاتل از کارش ابراز ندامت نکرده بود و اگر پشیمان بود او را می‌بخشیدیم.

خلاصه‌ی حرف بنده این است که من فکر می‌کنم به دلیل رقابت پیدا و پنهان بین دو گروه ، جان انسان‌ها دارد فدا می‌شود و هیچکدام از دو طیف نیز به اهدافشان نمی‌رسند. از یک طرف فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام هستند که اعدام هر مجرم یعنی شکست آن‌ها، پس باید در طرح و برنامه‌هایشان تجدید نظر کنند. و در طرف دیگر مدافعان حکم قصاص هستند که آن‌ها نیز از این راه به اهدافشان نمی‌رسند. زیرا پس از هرکدام از این اعدام‌ها افراد جدیدتری از مومنان را می‌بینم که در عین حفظ اعتقاداتشان، به صف مخالفان اعدام می‌پیوندند.

پی‌نوشت:

به‌خاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی می‌کنم. به هر حال شیخی هستیم با هزار عیب و نقص که این روده درازی هم یکی از خصلت‌های نهادینه شده در صنف ما است!

* ای کشته که‌را کشتی تا کشتی شدی زار، تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت (ناصر خسرو) توضیح ضروری: استفاده از این شعر فقط برای جذابیت عنوان بود و قصدی برای انطباق مفهوم آن با ماجرایی که اتفاق افتاده وجود نداشته است.

پیوندها:

پیوند مطلب در بالاترین

نگاهی دیگر به این موضوع در وبلاگ نمای نقطه نظر

خبر اعدام بهنود شجاعی در روزنامه سرمایه

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 9:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش می‌خواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح می‌دادم.

امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژه‌ای برای این روز ندارم. شهید داده‌ایم و عید نداریم. اما برای همه‌ی انسان‌های شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفته‌است و تبدیل به نوکران بی‌جیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شده‌اند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسان‌ها نمی‌کند...و اما برای آن‌هایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبه‌ی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!

و اما بعد از این نوبت می‌رسد به داستانی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد.

قبض موبایلم که قطع شده‌است را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخه‌ی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیری‌است که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی می‌شدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همه‌ی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.

چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامه‌ی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آن‌را زیر و رو کردم اما متاسفانه فرم‌ها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمره‌ها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آن‌جا هم چاره‌ای جز جعل سند نداشتم!

و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانه‌گیزی‌های بی‌منطق یا بازی دادن‌های اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمه‌ای نان حلال در سفره‌ی زن و بچه‌مان بگذاریم، "به حول و قوه‌ی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمی‌گذارم:

- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمی‌زنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازاله‌ی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایت‌نامه‌ی همسر اول هم که حرفشو نزن، می‌گن آه زن‌ها بدجوری می‌گیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بی‌خیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمی‌شه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسنده‌های مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی می‌شه و در حال نعشه‌گی سخنرانی می‌کنه و مردم رو به فنا می‌ده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چی‌بدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟

- برو بابا این کاره نیستی...

خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتب‌خانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر می‌شود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقه‌ی مفید- این هم به زودی منتشر می‌شود)، عریضه‌نویسی و غیره...

***

مطلب مرتبط:

عید فطر و چند خاطره

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 10:6 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پارسال همین موقع‌ها بود که به مناسبت رمضان مطلب زیر را نوشتم:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

اگر از پارسال خواننده‌ام نبوده‌اید دعوت می‌کنم که بخوانید. در همان موقع بحثهای جالبی درباره‌ی آن مطلب شد از جمله با یکی از دوستان که اصولن منتقد دین است. هرچه بود گذشت اما امسال به عنوان یک فردی که سعی می‌کند "مومن" باشد در برابر آن دوست و امثال وی خجالت زده‌ام وقتی می‌بینم که عده‌ای به نام دین چه کارها که نمی‌کنند. دوست دارم که بخوانم: "ربنا لا تزع قلوبنا بعد ان هدیتنا...". انگار گاهی ما مدعیان ایمان حسابی به خود غره می‌شویم و جای خود را در بهشت آماده می‌بینیم و لذا به خود حق می‌دهیم هر غلطی که خواستیم بکنیم (ضمیر افعال شخصی است و به اینجانب بر می‌گردد و به دیگر برادران مومن و نورانی برنخورد لطفن).

البته این "ربنا" نکته‌ای دیگر را هم به یادم می‌آورد و آن اینکه نخبگان هیچگاه توسط پخمگان به‌صورت دائمی حذف نخواهند شد حتا اگر صدایشان به گوش‌ها نرسد...

و در پایان دوست دارم فرازهایی از این دعای دوست داشتنی را با زاری بخوانم که:

اللهم فک کل اسیر، اللهم رد کل غریب...

پروردگارا اسیران و آنهایی که در بند هستند را آزاد کن و انسان‌های غریب و تنها را به دیار آشنایشان بازگردان. پروردگارا اما قبل از آن اسیرانِ  بند شهوت‌ِ قدرت و ثروت را آزاد کن تا آزادی دیگران را به پای امیال خویش ذبح نکنند.

اللهم اشف کل مریض...

پروردگارا همه‌ی مریضان را شفا بده. به ویژه مریضان جنسی را. اگر هم قابل شفا نیستند عاجزانه خواهشمندم نگذار در مشاغل مهم قرار بگیرند و بر ناموس ملت مسلط شوند!

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...

خدایا، قربونت برم، پدر و مادری تو را نیست که به ایشان قسمت دهم و یکتا و بی‌همتایی، ولی جون هرکی که می‌شه قسم خورد خواهش می‌کنم این یکی رو اجابت کن.

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 23:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پنجشنبه گذشته که برای کوهپیمایی رفته بودیم، کاغذی را دیدیم که روی نرده‌‌ی مدرسه‌ی احسان وصل شده بود و خبر از گم شدن یک جفت باتون در حیاط مدرسه می‌داد که در تصویر زیر آن‌را می‌بینید. (محل شروع کوهپیمایی از جلوی مدرسه‌ی احسان است):

      

( برای دیدن عکس روی این پیوند هم می‌توانید کلیک کنید)

دیدن این کاغذ توجه عده‌ای را جلب کرد و همگان لبخند تلخی زدند و گذشتند. به نظر شما جریان از چه قرار بوده‌است؟

* راهنمایی: مدرسه‌ی احسان سالن اجتماعات معروفی دارد که بسیاری از همایشهای شهر در آنجا برگزار می‌شود از جمله مراسمی که اصلاح طلبان فارس در آن برگزار کردند.

-  تعدادی از برادران از جان گذشته که برای ارشاد جوانان گمراه و فریب خورده در محل حاضر بوده‌اند، وقتی برای قضای حاجت می‌روند باتونشان را بیرون در مستراح گذاشته‌اند تا خدای نکرده به چیزی آلوده نشود و وقتی بیرون آمده‌اند دیده‌اند که بیت المال به سرقت رفته‌است.

- تعدادی از برادران روشنفکر باتون به دست وقتی دیده‌اند که جوانان فریب خورده در برابر منطق ایشان به راه راست هدایت شده و پی به اشتباه خود می‌برند و به اصرار می‌خواهند بیایند و در تلویزیون اعتراف کنند، باتون را کنار گذاشته و به بحث مستدل علمی می‌پردازند. اما در پایان کار و هنگام بازگشت به خانه، هر چه می‌گردند آن‌را پیدا نمی‌کنند. آخر نمی‌دانستند با چه رویی باید به خانه بروند و به چشمان فرزند کوچکشان که هرشب منتظر است تا بابا بیاید و با باتون او بازی کند نگاه کنند. (ضمیر جمع به دلیل این است که این افراد دست کم دو نفر بوده‌اند وگرنه بعید است که یک نفر یک جفت باتون داشته باشد).

- شاید هم با دیدن آنهمه دختر و پسر جوان و خوش آب و رنگ، فهمیده‌اند برای ارشاد راه‌هایی بسیار بهتر از باتون وجود دارد و اصولن لازم نیست که انسان اینقدر بالا تنه‌اش (اعم از بازو، دهان یا خدای نکرده مغز) را به کار گرفته و به زحمت بیاندازد، آنهم در سال اصلاح الگوی مصرف. اما حاصل این شده که بعد از برگشتن به خانه و در حال غسل کردن برای رضای خدا، ناگهان به یاد آورده‌اند که باتون را جا گذاشته‌اند.

و اما پاسخ:

متاسفانه باید بگویم که ذهن منحرف و مغشوش ما خواننده‌ی اغتشاشگر عزیز کاملن راه را اشتباه رفته و بی‌خودی فکرهای بد کرده‌اید. اگر به جای اینکه مرتب بنشینید پای بی‌بی اس و سی ان ان و حرفهای انحرافی، یک کمی سواد به دست آورده بودید، آنوقت می‌دانستید که هر باتونی آن باتون نیست. بلکه یک باتون هم داریم که از ابزار کوهنوردی است و برخی به اشتباه آن‌را عصا می‌خوانند. البته عصا و باتون کاملن به یکدیگر شبیه هستند با این تفاوت که عصا دسته دارد اما باتون ندارد. آن کسی هم که باتونش را در پارکینگ جا گذشته یکی از کوهنوردانِ کوه دراک شیراز است.

من هم یکی از این باتون‌ها دارم که خیلی به آن مدیونم. رنگش هم سیاه هست.

وقتی همه به سختی از کوه بالا می‌آیند من به کمک باتونم از همه سبقت می‌گیرم و بقیه را مسخره می‌کنم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

موقع پایین اومدن که همه به خاطر اذیت شدنِ زانوهاشون، آهسته میان پایین، من با غر زدن از کنار همشون رد می‌شم و میام پایین، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم.

بعضی وقتها که سنگ ریزه‌های خوار و حقیر تعادل انسان‌ها با این هیکل‌های بزرگشان را به هم زده و آن‌ها را به زمین می‌زند، من بدون زمین خوردن از کنار آن‌ها می‌گذرم و می‌خندم، ولی می‌دونید که، من بدون باتونم هیچی نیستم...دقیقن مثل شاه و رفقا که تو ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، بدون تفنگ و قمه و لشگر لات و اوباش و امثال شعبان بی‌مخ‌ها، هیچی نبودن.

پیوند مطلب در بالاترین


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 11:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سیف الله داد هم رفت، مثل همه‌ی ما که روزی خواهیم رفت.

بچه بودیم و عشق سینما. تا وقتی دایی پیش ما زندگی می‌کرد مرتب ما را به سینما می‌برد: بایکوت

و بعدش پدرم هرگاه فیلم جدید یا جذابی روی پرده می‌آمد، ما و بچه‌های عمو و عمه‌ام را به سینما می‌برد: صادق خان، الماس بنفش، کشتی آنجلیکا و ... : کانی مانگا

نمی‌دانم الان اگر دوباره کانی مانگا را ببینم چه حس یا ارزیابی نسبت به آن خواهم داشت. ولی شور و هیجان وصف ناشدنی که از دیدن صحنه‌های این فیلم برایم ایجاد می‌شد همچنان در ذهنم باقیست.

البته سیف الله داد به غیر ساختن کانی مانگا، کارهای بسیار مهم‌تر و ماندگار تری انجام داده‌است. در اوایل دولت خاتمی معاونت سینمایی ارشاد بود. همان دوره‌ای که هنرمندان از آن به عنوان دوره‌ی طلایی سینمای ایران یاد می‌کنند. و البته طبیعی است آنهایی که کتابفروشی‌ها را آتش می‌زدند و برای رفع خستگی و تنوع، شیشه‌های سینما را نیز پایین می‌آوردند نظرشان مخالف این باشد. اما به هر حال فیلم‌های ماندگاری که در آن دوره دیدم را هرگز فراموش نمی‌کنم. راستی توی پرانتز یاد رسول ملاقلی پور و "نسل سوخته‌"اش هم بخیر، خدا رحمتش کند.

و اما در میان اینها، سیف الله داد سریال "بازمانده" را ساخت. درباره‌ی فلسطین. سریال خوش ساخت و قشنگی بود. و اما صحنه‌ی آخرش برایم برداشت جالبی ایجاد کرد که شاید به خاطر آن به من بخندید. ولی وقتی آن مادر بزرگ فلسطینی قبل از پرت کردن خودش از قطار آیت الکرسی خواند و در پایان گفت "صدق الله العظیم"، به این فکر کردم که "سنی‌ها" آن انسانهای بدی که در مدرسه برایمان ترسیم کرده بودند نیستند و به چارچوب فکری بسته و مضحک خودم خندیدم.

...

چند سالی بود که اسیر سرطان بود. خانواده‌اش خیلی رنج کشیدند. هرچند مدتی بود که دوباره امیدهایشان زیاد شده بود. اما انگار این حوادث اخیر را تاب نیاورد و آنچه در دلش جمع شده بود سکته‌اش داد.

خدا رحمتش کند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/08ساعت 13:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

گویند که شیخ تقی –کرم الله وجهه- که شهرتش جهان را در نوردیده بود و سران عالم برای دیدارش صف کشیده و زنبیل نهاده بودند تا از وی مرامش را در اداره‌ی مکتب‌خانه‌‌ی عظیمش بیاموزند۱، پیر راه طریقت بود و دلداده‌ی طبیعت و از هر هفت روز یکی را در کوه و صحرا می‌گذارند.

مریدان نقل کنند که در یکی از این روزها که شیخ سر به کوه نهاده بود، وجود انبوهی از پشه‌گانی ریز، اوقات را به کامش تلخ کرد و زبان به اعتراض و ملامت گشود که آخر چرا وقتی شیخی چنین با عظمت و والامقام در این وادی پای گذاشته و به نور وجودش آنجا را روشنی بخشیده، این موجودات بی‌مقدار همچون خس و خاشاک در هوا پر شده‌اند. اما هنوز زبان در دهانش نچرخیده بود که مریدان از آن آه جانسوز و از این ظلم آشکاری که در حق شیخ پاکشان شده بود نعره برآوردند و زار بگریستند. شیخ چو این بدید از آنهمه دریوزگی و پاچه‌خواری به ستوه آمد و در ایشان به غضب نگاه کرد و فریاد برآورد: به جای اینکه مرتب نان و شکر مکتب خانه را بخورید و آنقدر فربه شوید که جنبیدن نتوان، دستی بجنبانید و این فرومایگان را از اطراف ما بپراکنید.

مریدان به ناگه دستی در هوا بچرخاندند و به هر چرخشی صدها پشه نفله گردانیدند. شیخ از این همه قدرت که در ید وی بودی به وجد آمد و از پسِ آن برای دلجویی از مریدانی که به هنگام کشتن و پراکندن پشه‌گان ایشان را رنج و آسیبی رسیده بود سخنان پر صلابتی بر زبان راند.

بدین سان هوا صاف گشت و شیخ و یاران به خوشی و خرمی راه همی پیمودند تا به منزلگاهی مرتفع رسیدند. شیخنا بر سنگی نشست و از دیدن آدم‌ها و کاشانه‌ها و مَرکب‌هایشان که اکنون همه کوچک شده بودند و در چشم نمی‌آمدند خشنود شد و بزرگی خویش را بستود. در این حال حشره‌ای که هیاتش کمتر از پشه می‌نمود، چشمان روشن بین شیخ را آزاری رساند و در گوشه‌ی چشمش بنشست.

این پیشامد شیخنا را گران آمد و از اینکه آن موجود حقیر عظمت شیخ را درک و ملاحظت نکرده بود به ستوه آمد و از برای نابودی آن حقیر، مشتی روانه‌ی چشم خویش داشت. و اما این مشت زدن همان بود و تار شدن ابدی دنیا در پیش چشمان شیخ همان و نقصانی عظیم در بدن شیخ ما پدید آمد.

روایتی است معتبر از درگاه حق تعالی که در آن حال پروردگار با فرشتگان خویش فرموده که این سزای بنده‌ای مغرور بود و ما از فرط محبتی که به این بنده داشتیم چنین عاقبتی را بر وی روا داشتیم تا به خود آید و ما را دریابد.

اما گویی پروردگار دست این بنده‌ی ناخلف خویش را نخوانده بود (نعوذ بالله من الشیطان الرجیم و ایضا شیاطین الحجیم!). چرا که پس از سر رسیدن مریدان و دیدن خونی که از دیده‌ی شیخ جاریست، وی در همان حال نقصان ایشان را گفت:

پدرم را یار و انبازی بود به غایت پاک که لباس پوشیدن هیچ ندانست و همواره عریان بود و چنین می‌سرود:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بینه دل کنه یاد

بسازم خنجری نیشش ز پولاد

زنم بر دیده تا دل گرده آزاد2

من نیز برای رهایی از ظواهر دنیای پلشت شما، دیدگان خویش را به دست خویش فدای پروردگارم کردم و رها شدم. این بگفت و مریدان نعره‌ها بزدند و از هوش برفتند. و اینگونه بود که شیخ را منزلتی و قدرت و شوکتی بس عظیم‌تر فراهم آمد و عمر خویش سراسر به آسودگی گذراند و هر روز از طعام‌های پیشکش شده تناول کرده و دخترکانی که به نذر در نزدش آورده بودند را در آغوش می‌کشید و ایشان را به وادی عرفان رهنمون می‌شد.

پی‌نوشت:

1- برخی مورخان که به یقین در دلشان مرضی بوده است نقل کرده‌اند که این مکتب‌خانه‌ی عظیم جز خرابه‌ای نبوده‌است.

2-  سروده‌ی باباطاهر عریان

نکته مهم:

دوستان دقت داشته باشند که در راستای ریختن خاک بر گور پدر دمکراسی، هرگونه کامنتی که باعث شود احساس کنیم سرمان بر بدنمان سنگینی می‌کند شدیدن سانسور می‌شود! قبلن گفته باشیم. 

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بحث مطلق یا نسبی بودن ارزشهای اخلاقی، از قدیم در بین علمای اخلاقی و صاحبنظران مطرح بوده‌است. اما در دین ما یعنی اسلام، تا آنجا که من درک و برداشت کرده‌ام این ارزش‌ها مطلق هستند. مثلن دروغ و عدالت در هر شرایط زمانی یک حکم را دارند. البته برخی علما بعضی از دروغ‌ها را بدون اشکال و حتا دارای ثواب دانسته‌اند. مثلن دروغ گفتن برای اصلاح رابطه‌ی بین دو نفر. در اینجا نمی‌خواهم بحث فقهی کنم چون سوادش را ندارم. اما نظر من این است که کوچکترین نسبی گرایی که در چنین مفاهیمی ایجاد شود می‌تواند زمینه ساز انحراف‌های بزرگ شود. برای مثال وقتی برای دروغ در شرایطی استثنا گذاشتیم، باعث می‌شود که اشخاص در شرایط مختلف و برای رسیدن به منافع مشروع یا غیر مشروعشان، بالاخره نوعی از توجیه عقلی یا شرعی را پیدا کنند تا دروغگوییشان توجیه شود. در این حالت مساله‌ی دروغ که دست کم در قرآن به عنوانی گناهی بسیار بزرگ معرفی شده‌است به یک مساله‌ی ساده وپیش پا افتاده تبدیل می‌شود.

فکر می‌کنم برای بهبود وضع فرهنگی جامعه‌مان باید از اینجا شروع کنیم که از هر نوع دروغی، چه مصلحتی باشد و چه غیر آن بپرهیزیم. حتا اگر به ظاهر خیری هم در آن باشد باز هم باید از آن دوری کنیم. شاید کمی سخت باشد، ولی تنها آدم‌هایی که شهامت و شجاعت روبرو شدن با واقعیت و همچنین راستگویی همیشگی را دارند می‌توانند طعم واقعی سعادت را بچشند و  منشا خیر و برکت برای خودشان، اطرافیانشان و جامعه‌شان باشند.

به امید روزی که این بلای عظیم از سرزمین ما رخت بربندد و انواع "دروغگویی" ویژگی شاخص اجتماعی ما نباشد.

***

در این مدت که نبودم روزه‌ی سکوت نگرفته بودم، بلکه گلویم گرفته بود و نمی‌توانستم حرف بزنم. از همه دوستانیکه جویای حال بنده بودند و یا به اینجا سر می‌زدند متشکرم. البته من به وبلاگ همه دوستان رفت و آمد داشتم! یکی از اتفاقات خوشی که در این مدت افتاد دیدن فعالیت دوباره‌ی شبلی عزیز بود.

پیوند مطلب در بالاترین

مطلب مرتبط

ایست، تبلیغ دروغ و ریا در رسانه‌ی ملی کافیست!
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 11:42 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بخش یک

اینجانب...

اینجانب جوانی هستم پرنشاط که سن زیادی هم ندارم. از آنجاکه جو جامعه سیاسی است و من هم جوگیر، خیلی زود سیاستمدار و تحلیلگر سیاسی شدم. سابقه‌ی مبارزاتی گسترده‌ای هم دارم نظیر افشاگری در جمع خانواده و دوستان، تماشای تظاهرات، فورواد کردن ایمیل و فحش دادن به مسولین در دلم۱. اطلاعات سیاسی گسترده‌ای هم دارم و مثلن خوب می‌دانم که بورژوازی فحش خیلی بدی‌است و بدتر از آن خورده بورژوازی است که یک چیزی در مایه‌های فحشِ خواب آور۲ است. از نظر تاریخی هم اطلاعات گسترده‌ای دارم و خوب می‌دانم که در زمان شاه داشتیم به ابرقدرتی جهانی تبدیل می‌شدیم و آمریکا و اروپا که ترسیده بودند، میلیون‌های دانشجو و مبارز و روشنفکر و روحانی و کارگر و غیره‌ی ایرانی را فریب دادند و انقلاب کردند. این اطلاعات نفیس را هم پدرجانم به من آموخته و از رسانه‌های معتبری چون تاکسی و اتوبوس هم شنیده‌ام. کتاب و مطالعه عمومی هم اصلن ندارم، همین درس‌های مدرسه و دانشگاه کافیست. ضمن اینکه از شکم مامانم سیاستمدار بوده‌ام و همیشه وقتی زیرآب دوستان و رفقایم را می‌زدم همه بر استعداد سیاستمداری من تاکید می‌کردند. تحلیل‌های عمیقم مانند اینکه "همه‌ی اینها مثل همند" هم در محافل مختلف با استقبال گسترده‌ی شنوندگان روبرو شده و در نتیجه دیگر شکی ندارم که خیلی می‌فهمم. در همین راستا و از آنجا که در عنفوان جوانی دچار یاس و سرخوردگی از بهبود اوضاع کشور شده‌ام، به هیچ وجه در انتخابات شرکت نخواهم کرد تا با تحریم من کمر حکومت بشکند، یا اگه نشکست دست کم دیسکی، زخمی چیزی عارضش بشود. اگر هیچ آخی نگفت بازهم خیالی نیست، چون دست کم کلاس خود را بین دوستانم حفظ کرده‌ام.

اونجانب...

و اما بشنوید از آنجانبان، ایشان از مبارزان و فعالان سیاسی-اجتماعی قدیمی این سرزمین بوده‌اند. درست است که شهرتشان در جامعه‌ی امروز ما به پای قهرمانان سریال افسانه‌ی جومونگ نمی‌رسد، اما فعالیت آزادیخواهانه‌شان را از سال‌هایی خیلی دور آغاز کرده‌اند. یعنی زمانی که برخی از مسولین انقلابی امروز هنوز به مدرسه هم نمی‌رفتند. خودشان و خانواده‌هایشان همواره در فشار بوده‌اند و هزینه‌های زیادی پرداخته‌اند. بعد از انقلاب هم نه به نان و نوایی رسیده‌اند و نه به پست و مقامی. با ملاحظه‌ی سنی که از ایشان گذشته انتظار است که امید و نشاطی کمتر از جوانانی چون "اینجانب" داشته باشند. آنقدر ناسپاسی و ناجوانمردی هم دیده‌اند که حقشان برای یاس و سرخوردگی بیشتر از من باشد. اما به پشتوانه‌ی شخصیتی بزرگ و ارزشمند و ایمانی خالصانه، همچنان منادی امید و نشاط و سرزندگی هستند. اگر می‌خواهید مختصری درباره‌ی یکی از ده‌ها "آنجنابانی" که گفتم بدانید اینجا و اینجا را بخوانید.

بخش دو

پرینترم خراب شده بود و تصمیم گرفتم هرطور شده خودم درستش کنم. مرحله به مرحله پیچ‌ها را باز کردم و قطعات را به‌صورت منظم خارج کردم. بعد از کمی دستکاری همان مراحل را به‌صورت معکوس انجام داده و پرینتر را بستم. اما ظاهرن کار در حالت خواب آلود کار خودش را کرده بود و 4 پیچ در پایان اضاف آمده بود!

از آنجا که حوصله نداشتم دوباره دستگاه را باز کنم بی توجه به این مساله آن را روشن کرده و استفاده کردم و دیدم که خیلی خوب کار می‌کند. اینجا بود که به این نتیجه رسیدم که این غربی‌های استعمارگر آزار داشته‌اند که این پیچ‌های اضافی را در آنجا کار گذاشته‌اند و هدفشان جلوگیری از پیشرفت جوان ایرانی بوده‌است. این پیچ‌های اضافی درست مانند سازمان مدیریت هستند که آمریکای جنایتکار برای جلوگیری از پیشرفت ما آن‌را وارد کشورمان کرده‌است تا به دلیل انجام برنامه‌ریزی از پیشرفت در کارها باز بمانیم3. و همانگونه که دیده‌ایم انحلال آن کار بسیار سنجیده و شجاعانه‌ای بوده‌است. فقط نمی‌دانم چرا پرینترم موقع چاپ کاغذ را در حد آتش گرفتن داغ می‌کند و گاهی بوی لاستیک سوخته از آن بیرون می آید.

نتیجه اخلاقی 1: در انتخابات شرکت کنید و برای تشویق دیگران به شرکت فعال باشید.

نتیجه اخلاقی 2: هیچگاه به یک تعمیرکار پرینتر ناشی رای ندهید.

نتیجه اخلاقی 3: رای بنده در انتخابات مخفی‌است و از هیچکسی حمایت نمی‌کنم و اینها هم که گفتم فقط مصداق‌های کلی بود!!!

پی‌نوشت:                                                                            

1- در شیراز به آن فحش تو کمی (komi) هم گفته می‌شود.

2- همان بی‌نا.موسی یا خوارمادر سابق با کادر جدید و مجرب

3- دکتر محمود در یک سخنرانی تاسیس آن را از اهداف استثماری آمریکا خواندند.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:37 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چندی پیش فیلم مستندی دیدم با نام "گفتگو در مه" که ظاهرن شبکه‌ی ضاله! و انگلیسی بی‌بی‌سی هم آن را نشان داده‌است. در فیلم، بخشهایی از زندگی و تلاشهای یک زن جوان که عضو شورای روستای دستجرد است نشان داده می‌شود و از تلاشهای وی در مرکز بهداشت روستا که با همت وی پا گرفته‌است تا نظارت بر بهداشت مدرسه و غیره صحبت می‌شود. اما چالش اصلی وی پیرمردی است با نام حاج کمال که ریش سفید ده است و از اعضای شورا نیز هم. اما شورای آنها با اینکه دوسال از تشکیلش گذشته است هنوز جلسه‌ای تشکیل نداده، چراکه حاج کمال حاضر نیست با یک زن در جلسه بنشیند و می‌گوید که فقط با شیران،یعنی همجنسان من، صحبت می‌کند و نه با روبهان!

حتا حضور بخشدار هم در منزل حاج کمال اثری ندارد و وی قولی که برای تشکیل جلسه به وی داده‌است را نادیده می‌گیرد. با اینکه این "زنک" در برخوردهای مختلف با پیرمرد مرتب تحقیر می‌شود و حرفهای ناروا می‌شنود باز دست از کار نمی‌کشد و سعی دارد که اهالی را برای صحبت با وی قانع کند. ظاهرن دیگر پیرمردهای ده کمی روشنفکرترند و حتا یکی از آنها خطاب به دیگران می‌گوید که امروز در دنیا رییس جمهور زن هم داریم. اما با این وجود هیچکدام حاضر نیستند با وی صحبت کنند چرا که وی ریش سفید و کدخدا و عضو شوراست و "ما نمی‌توانیم از او سوال کنیم"!

دیدن و یا شنیدن از آنچه در لایه‌های اینچنینی از جامعه می‌گذرد به خوبی عمق موانع پیشرفت و توسعه کشور و موانع  فرایند دمکراسی را نشان می‌دهد. در مطلبی دیگر با عنوان "من شهری، من با فرهنگ..." نیز  به عدم شناخت دقیق بسیاری از سیاستمداران و یا سیاست بازان تازه به دوران رسیده و ناپخته از شرایط و وضعیت لایه‌های مختلف اجتماع، اشاره‌ای کردم. و به نظرم همین عدم شناخت است که باعث حرکتهای تندروانه‌ای می‌شود که موج نامتوازنی را در جامعه ایجاد می‌کند و در نهایت نیز موفق نمی‌شود (نمونه‌اش به نظر من برخی تندرویهای دوران اصلاحات بود که مقصرش نه خاتمی، که مجموعه‌ی نیروهای اصلاح طلب بودند).

اما از اینها که بگذریم، این فیلم نه تنها در من حس یاس و ناامیدی و فاصله داشتن از پیشرفت ایجاد نکرد، بلکه برعکس بسیار امیدوار شدم.

اینکه در این روستای کوچک با چنان ریشه‌ای از افکار سنتی، یک زن در فرآیند انتخابات به بخشی از ساختار قدرت راه پیدا می‌کند جای امیدواریست...

اینکه در این روستا زنی پیدا می‌شود که چنین بی‌پروا و شجاعانه برای پیشرفت جامعه‌اش تلاش می‌کند،

اینکه این زن، زنان روستا را دور هم جمع می‌کند و از حق و حقوقشان برایشان صحبت می‌کند...

همه‌ی اینها آینده‌ای روشن را برای ایران نوید می‌دهد، آینده‌ای که رسیدنش از همین امروز شروع می‌شود به شرطی که خسته نشویم، نا امید نشویم، آگاه باشیم و تلاش کنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/22ساعت 23:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

عشق چنین شنگ و خوش آوا نبود

غلغله خیز و طرب افزا نبود

باده چو از خم به سبو ریخت عشق

از در و دیوار فرو ریخت عشق

در مطلب قبلی اشاره‌ای کردم به منظومه‌ی شمس و مولانا که در آن بیژن ترقی به زیبایی هرچه تمام‌تر لحظه‌ی دیدار این دو را به شعر درآورده است. در قطعه فیلمی که در سایت یوتیوب قرار گرفته وی این شعر را دربرابر دوربین می‌خواند که با کلیک روی پیوند زیر می‌توانید آن‌را ببینید:

http://www.youtube.com/watch?v=Wht9yguwCls

اما اگر اینترنتتان مانند من ذغالی و کند است می‌توانید با دریافت فایل صوتی زیر این شعر زیبا را با صدای شاعر بشنوید(کلیک راست روی پیوند و انتخاب save target یاsave link):

منظومه‌ی شمس و مولانا- حجم فایل 500 کیلوبایت ناقابل

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 15:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار که نسیمی مرگ‌بار وزیده باشد، در این سه چهار سال گذشته تعداد زیادی از پیشکسوتان و بزرگان این سرزمین که در رشته‌های مختلف علمی و ادبی و هنری پیشکسوت بوده‌اند را از دست دادیم. چهره‌هایی که خیلی هایمان تازه بعد از مرگ نامشان را شنیدیم یا دوباره به یادشان آوردیم. چند روز پیش در حین صحبت با دوستی به یاد بیژن ترقی افتادیم و ترانه‌های ماندگارش. و من از فیلمی گفتم که به تازگی از او دیده بودم و در آن به لطافت تمام شعری را می‌خواند که در توصیف لحظه‌ی دیدار شمس و مولانا سروده بود و انصافن فوق العاده بود...

تا  که  در درج  سخن باز کرد

معرکه بود آنچه که ابراز کرد۱

و آن دوست هم با شور و هیجان کنسرتی از کیوان ساکت را به خاطر آورد و زیبایی‌های کارهایش را مرور کردیم. همان موقع فکر کردم که شاید چند صباحی دیگر، زبانم لال خبر درگذشت امثال او هم برسد و ما نتوانسته باشیم جلوه‌ای از هنرش را رو در رو ببینیم. که البته وقتی استاد پرآوازه‌ای همچون شجریان برای اجرای برنامه اینقدر مشکل و محدودیت دارد دیگر از این آرزوها معنایی ندارد.

و در این افکار پراکنده، به یاد کتاب "..."2 می‌افتم که متن ترانه‌های قدیمی و ماندگار این سرزمین را به همراه اطلاعاتی از شاعران و آهنگسازان آنها چاپ کرده بود و دوستم محمد ابراهیمی با آن صدای فوق‌العاده قوی و دلنشینش اجرایشان می‌کرد و لحظات سرد و بی‌حوصله‌ی خوابگاه را گرما می‌داد.

و کمی بعدتر به‌یاد انشایی در دوران دبیرستان افتادم که در آن پرسیده بودم: چرا ما برای عکس شخصیت‌های تاریخی و ادبی که در کتابهایمان هست سبیل و عینک می‌کشیم در حالیکه بچه‌ای ژاپنی آنطور که در فیلم‌های سینمایی تکراری عصرهای جمعه نشان می‌دهد، برای بزرگانشان ارزش و منزلت زیادی می‌گذارند؟ (در صورتیکه ایشان آنقدر بی‌فرهنگ بودند که یک همکلاسی عینکی‌شان را در مدرسه به طرز تهوع آور و مشمئزکننده‌ای مسخره می‌کردند و دست می‌انداختند- این صحنه‌ها هم مربوط به همان فیلم‌هاست که گفتم)3

یادش به خیر، عطار در ملاقاتی که با جد ما،شیخ اول، داشت گفته بود:

هرکه او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

***

و بعد از همه‌ی اینها، وقتی هنرمندی را از دست دادیم، تازه تب یادآوریش همه‌مان را می‌گیرد. البته بزرگداشت و یادآوری نه تنها بد نیست، که لازم و مفید هم هست. اما گاهی به گونه‌ای عمل می‌کنیم که انگار می‌خواهیم گوشت و استخوان آن فقید را هم زیر دندان‌هایمان له کنیم. مثلن نمونه‌ی معاصرش ناصر عبدالهی بود که بعد از درگذشتش، در همه‌ی سایت‌های دانلود و بهانه‌ی زنده نگه داشتن یادش، آلبوم‌هایش را برای دریافت قراردادند تا اگر خانواده‌اش برای گذران زندگی‌شان چشم امیدی به فروش این آلبوم‌ها داشتند تیرشان به سنگ بخورد. خوب بلدیم نمک بر زخم‌ها و لجن بر چهره‌ها بپاشیم و بمالیم.

***

در اوج گرفتاری‌ها، اینهمه با انگیزه گرفتن از نوشته‌ی مهرداد به خاطر درگذشت رضاسیدحسینی آمد. در بخشی از وبلاگ این دوست عزیز همیشه مطالب جذاب و نابی از بزرگان این سرزمین می‌توان خواند. مطالب وی نه یک سری زندگی‌نامه‌های خسته کننده که روایت‌هایی زیبا و زنده هستند. پیشنهاد می‌کنم حتمن سری بزنید:

عشق است...

پی‌نوشت:

1) در اولین فرصت فیلم و صدایش را برای دریافت قرار می‌دهم.

2) نترسید این ... چیز بدی نیست. فقط نام دقیقش را به خاطر نیاوردم.

3) هم سن و سالان من حتمن به خاطر می‌آورند که آن روزها هفته‌ای فقط یک فیلم سینمایی داشتیم آن‌هم جمعه‌ها بعد از ظهر که گاهی اوقات تکراری بودن یا تراژیک بودنش بر ملال و خستگی عصرهای جمعه‌مان می‌افزود. به ویژه اگر در تلویزیون سیاه و سفید به تماشایشان می‌نشستیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 12:36 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

صحنه‌ی ۱

(منظور آن صحنه‌هایی نیست که در فیلم‌های بی‌ناموسی نشان می‌دهند، ولی اگر جزو آن دسته هستید که از کودکی هنگام رسیدن به این صحنه‌ها چشمانتان را می‌بستید یا می‌بسته‌اند، پس بهتر است الان هم همان کار را کنید چون این صحنه بدتر از آنهاست)

در آگهی تبلیغاتی بانک مسکن برای دعوت از مردم به شرکت در امر "خداپسندانه" قرض الحسنه و باز کردن حساب، فردی در جمع همکارانش مشغول صحبت از جوایز متعدد قرعه ‌کشی‌هاست. اما همکارانش با واکنش‌های نظیر اینکه باور نکن، دروغ است، چقدر ساده‌ای و مانند آن سعی می‌کنند بی توجهی شان را نشان داده و وی را منصرف کنند. اما روز بعد که آن شخص برای بازکردن حساب به بانک می‌رود و با صدای آهسته و یواشکی از کارمند بانک درخواست افتتاح حساب قرض الحسنه می‌کند (یعنی اینکه برای به دست آوردن موقعیت‌های خوب در زندگی زیرآبی بروید و یواشکی عمل کنید و گلیم خود را از آب بکشید بیرون، گور پدر بقیه)، در کمال تعجب می‌بیند که همه‌ی همکارانش در صف بازکردن حساب ایستاده‌اند و سعی در مخفی کردن خود دارند.

 در قسمت دیگری از این آگهی همین اتفاق در بین اعضای خانواده و نزدیکان آن شخص می‌افتد و قهرمان روزی که برای بازکردن حساب می‌رود، تمام خویشاوندان و عزیزان دورو و دروغگویش را در صف می‌بیند.

آیا با دیدن چنین صحنه‌ای، دروغگویی و دورویی در ناخودآگاه بیننده به عنوان یک کار معمولی، رایج و زیرکانه و همچنین بانمک جلوه‌گر و ثبت نمی‌شود؟ به ویژه که مثل من کم سن و سال نیز باشد.

و صحنه همچنان باقیست...

البته دیدن این صحنه‌ها دیگر برای من باعث تعجب نیست، چراکه دستمایه‌ی ساخت بسیاری از سریال‌های چندصد شبی همینگونه مسایل بوده‌است. سریال‌هایی همچون زیر آسمان شهر، چهارخونه و ...

آدم‌هایی که مرتب در حال دروغگویی و دو رویی هستند. مثلن در یکی از قسمت‌ها پدر خانواده دارای قدرتی شده بود که ذهن افراد را می‌خواند. آنگاه دختر عزیزش را می‌دید که قربان صدقه‌اش می‌رود اما در ذهنش این می‌گذرد که "آخه من به چیت بنازم پدر، نه قیافه داری نه پول داری..." (در بین اطرافیانش حتا یک نفر آدم روراست هم پیدا نشد که به عنوان یک شخصیت مثبت به بیننده معرفی شود).

اشتباه نشود، من نه خودم آدم پاستوریزه‌ای هستم و نه طرفدار پاستوریزه کردن فیلم‌ها. بنابر داستان و ساختار، یک فیلم می‌تواند صحنه‌های مختلفی از ترس و جنایت و دروغ داشته باشد (یا برای رفاه حال شهروندان بالای 18 سال صحنه‌های نقطه چین). اما استفاده از این عناصر و پرداختن به آنها خیلی مهم است. به ویژه در یک سریالی که اجتماعی است یا به هر حال اثرات اجتماعی گسترده دارد. به نظر من نوع به تصویر کشیدن این اخلاق و رفتار مزورانه و دروغگویی، در این سریال‌ها به گونه‌ای بوده‌است که عادی بودن و رایج بودن اینگونه رفتار را القا می‌کرده است. شخصیت‌های دروغگو و زیرآبزن سریال‌ها نیز همیشه محبوب بوده‌اند. در صحنه‌هایی که شکست خورده‌اند نیز دلیل شکستشان زشتی عمل دروغ نبوده، بلکه ناتوانی ایشان در "خوب دروغ گفتن" بوده‌است.

صحنه‌ی آخر...

به نظرم در جامعه‌ی ما که دروغگویی به یک رفتار عمومی و ویژگی شاخص اجتماعی تبدیل شده‌است، دیگر نیازی به تبلیغ این رذیله‌ی اخلاقی نیست. ضمن اینکه صحنه‌های زیاد دیگری را در طول زندگی تحصیلی و کاری شاهد هستیم که برای گذران امورمان رسمن دعوت به دروغگویی و نقش بازی کردن می‌شویم.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 0:50 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پیتیکو پیتیکو پتیکو پتیکو...دینگ! (برای آنهایی که صبح‌ها با صدای تقویم تاریخ و ورزش باستانی رادیو از خواب بلند می‌شدند)

29 سال پیش در چنین روزی هیچ اتفاق مهمی نیافتاد.

ای که بیست و نه رفت و درخوابی

مگر این چند روزه را دریابی (نقل همراه با تحریف از سعدی شیرازی)

دیروز، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگانی‌ام بود و رسمن پا به سومین دهه گذاشته‌ام. انگار همین دیروز بود، صبح زود مزاحم مادرجانم شدم و سر به عرصه‌ی وجود گذاشتم. خیلی دوست داشتم مرد بزرگی باشم اما حیف که مانند بقیه‌ی انسان‌ها، وقتی به دنیا آمدم خیلی کوچک بودم. آخر در زندگینامه‌ی انسان‌های بزرگ خوانده‌ام که نوشته‌اند در فلان تاریخ مرد بزرگی به دنیا آمد، و من هیچ وقت نفهمیدم اگر آن مرد بزرگ بوده پس چگونه در شکم مادرش جاشده است. ضمن اینکه شنیده‌ام بچه با سر به دنیا می‌آید لذا چگونگی پا به عرصه گذاشتن مردان بزرگ نیز باز جای پرسش دارد. در کل انسان ملاحظه‌کاری بوده‌ام و همیشه سعی داشته‌ام دیگران را راضی نگه دارم. روایت هست که هنگام به دنیا آمدن برای اینکه دکترهای محترم ناراحت نشوند حتا یک قطره اشک هم نریخته‌ام. و اینها همه از کرامات شیخ ما بوده‌است. البته چند سالی‌است که در پی تغییر این رفتار هستم و در کل موفق هم بوده‌ام.

با مطالعه‌ی گسترده‌ی کتاب‌های طالع بینی دریافته‌ام که اگر همچنان به روند اصلاح تغذیه‌ام ادامه دهم، روز به روز رشد بهتری خواهم داشت و بزرگ خواهم شد. همچنین در این کتاب‌ها گفته‌اند هرکس همسر بنده شود خیلی خوشبخت می‌شود اما خودش متوجه نخواهد شد!

شاد باشید و تولدم مبارک.

*** در راستای گیج بازیهایی که مدتی است دچار آن شده‌ام، فکر می‌کردم جمعه 22 فروردین باشد که روز تولدم است اما انگار اشتباهی تاریخی کرده‌ام.

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 0:4 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
کاربرگی در اکسل تهیه کرده ام که اطلاعات مربوط به فاصله شهرهای ایران بر اساس اطلس راه های ایران در آن وارد شده است و با دادن نام دو شهر فاصله بین آنها به کاربر داده می شود.

در طول مسافرت اطلس راه های ایران (موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی) کمک بسیار بزرگی به ما کرد و تصمیم گرفتم تا این بخش را به صورت یک برنامه درآورم.

امیدوارم مورد توجه و استفاده تان قرار بگیرد.

برای دریافت روی این پیوند کلید راست را فشرده و save target as را انتخاب کنید.

پیوند مطلب در بالاترین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 14:2 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام. چند روزی در مسافرت و ایرانگردی بودیم و نتوانستم به پیام‌ها و ابراز لطف دوستان پاسخ دهم. در همینجا از همه‌ی عزیزانی که از راه‌های دور و نزدیک تشریف آورده و با پیام‌هایشان بنده را شاد کردند تشکر می‌کنم. از اتفاقاتی که در این مدت غیبت اتفاق افتاد منصوب شدن به یک پست وزارت بود. همچنین در راستای اینکه امیر ایرانی اینجا را با نام "وبلاگ بزرگ یک" خطاب کرد، ما هم جوگیر شده و اعلام می‌کنیم که وبلاگ یک شعبه‌ی دیگری ندارد! ضمنن قصد دارم به زودی پیتزا و کافی شاپ "یک" را هم افتتاح کنم. همچنین به زودی سفرنامه‌ی مصوری را  تقدیم خواهم کرد.

و اما حکایت نوروز در کوچه‌ی ما...

ما با اینکه وسط یک شهر بزرگ زندگانی می‌کنیم اما برخی از بخش‌های زندگی‌مان حال و هوای روستایی دارد. دلیلش هم این است که تعداد زیادی از اهالی کوچه‌ی ما از اقوام هستند. برای مثال ما و مادر بزرگ، عمو، عمه، دایی، دایی‌های پدر و برخی فرزندانشان همه در یک کوچه زندگی می‌کنیم. به همین دلیل بخش مهمی از زندگی ما در همین کوچه می‌گذرد. مثلن در دید و بازدیدهای ایام نوروز کوچه‌گیر شده و مرتب از یک خانه در آمده و به خانه‌ای دیگر می‌رویم. گاهی همانند گلوله برفی که در مسیرش مرتب بزرگتر می‌شود، ما هم هنگام عید مبارکی در کوچه به یکدیگر پیوسته و به خانه‌ی بعدی می‌رویم و بعضن هنگام ترک آنجا، صاحب خانه را نیز با خود همراه کرده و به منزل بعدی می‌رویم.

یک بار عموی من که قبلن در داستان کافی شاپ درباره‌اش صحبت کرده بودم در همین کوچه گم شد و زن عموی مربوطه به مدت سه ساعت در همین کوچه دنبالش گشت تا موفق شد وی را بیابد.

گاهی اوقات خروج از این کوچه کار سختی می‌شود. مثلن مواقعی پیش آمده که عجله داشته‌ام و همان موقع نیز تعداد زیادی از اقوام در کوچه حضور داشته‌اند و با توجه به اینکه ما در انتهای کوچه زندگی می‌کنیم و همچنین با احتساب زمان لازم برای سلام و علیکی کوتاه با هرکدام، حساب کنید بلایی که بر سر قرارم آمده است را!

در این میان وقتی یکی از ما غذا سفارش می‌دهیم کار کمی دشوار می‌شود. چون یا غذای ما برای دیگران می‌رود یا غذای دیگران برای ما می‌آید. به هر حال بدین روش حتا غذایی که می‌خوریم نیز گاهی روی تلکس خبرگزاری‌ها می‌رود. یا مثلن پول می‌دهیم و گل می‌خریم اما باغبان آن را به اشتباهی در باغچه‌ی همسایه می‌کارد. یا در موردی دیگر، مهمانی که قرار بود آخر شب به منزل ما بیاید اشتباهی به منزل عمویم رفته بود و آنها را از خواب بیدار و وارد منزلشان شده بود که البته پس از روشن کردن چراغ‌ها به اشتباه خویش پیش برده بودند!

این بود معرفی کوچه‌ی ما به عنوان بخشی از جاذبه‌های توریستی شهر شیراز. لازم به گفتن است که تا همین چند سال پیش نام کوچه‌ی ما با نام  دایی پدرم که از پزشکان متخصص قدیمی است و ما او را "دایی دکتر" خطاب می‌کنیم شناخته می‌شد و در مراودات پستی از این نام در آدرس‌هایمان استفاده می‌کردیم. اینها را قبلن چندبار برای دوستانم تعریف کرده بودم و خوششان آمده و به همین دلیل فکر کردم ممکن است شما هم خوشتان بیاید. زیاده عرضی نیست، والسلام.
پیوند مطلب در بالاترین
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 11:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share