تبليغاتX
یک

گفتم قبل از خواب سری به اینترنت بزنم. اما همینکه صفحه‌ی اخبار را باز کردم یخ کردم...آن خبری را که هیچگاه دوست نداشتم بشنوم شنفتم: محمد نوری عزیز درگذشت... بغضم گرفت و قطره اشکی در چشم خواب آلودم برقی زد.

 زیاد رمانتیک نیستم اما نسبت به محمد نوری همیشه یک حس خاصی داشته‌ام. خیلی دلم گرفت و با اینکه نوک انگشتم سوخته، نتوانستم چیزی ننویسم و بخوابم. داشتم یک سری کادو برای مراسم عروسی خواهرم آماده می‌کردم که نوک انگشتم با چسب حرارتی سوخت...و یاد حس و حال عروسی‌ها بخیر، چه حس نوستالژیکی داره یادآوری چراغونی، ردیف صندلیها، عطر گلها در شب و ... و صدایی که همیشه می‌خواند:

" گل بریزین رو عروس و دوماد ، یار مبارک یار مبارک باد"

و چه آهنگ زیبا و خاطره انگیزی بود، و چه صدای گرمی آنرا می‌خواند:محمد نوری.

همیشه دوست داشتم که کنسرتی برگزار کند و در آن شرکت کنم، اما بعد از پنجاه سال فقط یک بار این کار را کرد و آخر هم نتوانستم بروم. وقتی که فیلمش را گرفتم فهمیدم که استاد حمید قنبری هم همین آرزو را داشته و پس از برآورده شدن آن دیگر آرزویی ندارد.

 برایم جالب بود، قبل از اینکه آهنگ واسونک شیرازی را بخواند گفت که ایشالا بیام تو عروسی بچه‌هاتون...و من همان موقع آرزو کردم که صاحب این صدای گرم و پر ابهتی که بیش از نیم قرن در اوج بوده سالهای سال سالم و پابرجا بماند... اما دریغ.

و چه قدر قشنگ بود صحنه‌ای که استاد حمید قنبری به روی سن آمد. هنرمندی که خودش با دوبله‌ی جری لوییس ماندگار شد و ترانه‌ی جان مریمی که سرود محمد نوری را در قله‌ی خاطره‌ها نشاند. و سالهای سال خواندند و می‌خوانند که:

بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها وای نازنين مريم

و یاد لحظه‌های دلگیر خوابگاه بخیر که با صدای دلنشین و عاشقانه‌ی نوری رونق می‌گرفت و پرنشاط می‌شد وقتیکه پیام شاعرانه‌ی فریدون مشیری عزیز را با صدای شگفتش می‌خواند و به اوج می‌رساند:

خروش موج با من می‌کند نجوا

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت

و دوست دارم که باز بنویسم و بنویسم که از محمد نوری و مانند او نوشتن و گفتن، نه گفتن از شخص که بیان گوشه‌ای از هنر ایران زمین است و شرافت مردمان عاشق آن: بیا سر کارمون بریم، درو کنیم گندما رو...

و باز دوباره صبح شد و من هنوز بیدارم... اما افسوس که تو به خواب رفتی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 3:54 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

تقویم رومیزی‌ام هنوز روی صفحه‌ی فروردین باقی مانده بود. و به تبعیت از آن انگار همه‌ی اشیاء اتاقم دو ماه در سکون بوده‌اند. کاغذها و کتابهای روی میز، خرت و پرتهای گوشه‌ی اتاق و دیسک و پول خرد و ماژیکهای وایت بورد. همه به همان حالتی بودند که دو ماه پیش رهایشان کرده بودم.

دوران دوماهه‌ی آموزشی هم گذشت و برگشتیم. از شیرینی و لذت برگشت و یا از تلخی‌های دوری و کلافه شدن از هدر رفتن عمر، تا وقتی نتوانم به گونه‌ای بیانش کنم که احساس کنم می‌تواند گوشه‌ی مشترکی داشته باشد با احساس دیگران و یا بیانگر شادی یا دردی باشد فراتر از شخص من صرفنظر می‌کنم. زیرا همیشه دوست داشته‌ام در این وبلاگ حرف از ما باشد و نه من. هرچند خیلی وقتها موفق نبوده‌ام و نه خودخواهی که نیاز به نوعی همدردی طلبی و یا هم صحبتی و یا دیگر مسایل پیچیده‌ی روحی روانی دلیلش بوده‌است.

به هر حال برگشتیم  و یک هفته‌ای را در تب و تاب تقسیم بعدی و مسیری که قرار است بر زندگی‌ام به گونه‌ای تحمیل شود گذراندم و هنوز هم البته کار به آن سرانجامی که بشود شرحش داد نرسیده است. هنوز هم آنقدرها خدمت نکرده‌ام که بشود ماجراهای زیادی را با آب و تاب در اینجا قلمی کرد و معرکه به پا کرد.

فعلن از تنهای خاطره‌های بعد از آموزشی یکی مربوط می‌شود به توقیف سه بچه‌ی ده یازده ساله که نمی‌دانم با آن قد و قواره‌ی کوچک چه طور سوار موتور گازی شده بودند و وقتی حاجی به آنها گفت که بازداشتشان می‌کند مثل ابر بهار زدند زیر گریه و من یک لحظه ترسیدم مثل آن موجودات بامزه‌ی کارتون سرندی پیتی، از اشکشان سیل به راه بیافتد.

اما خاطره‌ی دیگر مربوط می‌شود به دختری که به دفترمان آمده بود و آدرس اداره اماکن را می‌خواست. تنها بود و می‌خواست به مسافرخانه برود و خوب ظاهرن زنها نمی‌توانند به تنهایی و بدون نامه اماکن اتاق بگیرند. وقتی دفترچه‌اش را داد تا آدرس را برایش بنویسم با حالتی نیمه ملتمسانه پرسید که آیا نمی‌شود نامه را ما برایش بنویسیم که خنده‌ام گرفت. می‌گفت گیر می‌دهند. ظاهرن خیلی روی لباسی که تنمان است حساب باز کرده بود. می‌دانم که این خاطره جذابیت زیادی نداشت و یا حرف خاصی در آن نبود، اما اگر قدرت قلم محمود دولت آبادی در توصیف صحنه‌ها و حسها را داشتم و می‌توانستم سردرگمی و تردید نگاه و حیای مرموز رفتارش را آنگونه که بود شرح دهم، آنوقت می‌فهمیدید که اتفاقن خیلی هم خاطره‌ی مهمی بوده است!

خوب این چند خط را به عنوان سلام و علیک و عرض ارادتی خدمت خودتان داشته باشید تا انشاءالله وقتی تعیین تکلیف قطعی شدم و بیشتر  روحیه گرفتم با خاطراتی شیرین‌تر و یا مطالبی با ارزش‌تر در خدمتتان باشم. در ضمن مقدم خوانندگان جدید که از بچه‌های گروهان ایمان هستند را نیز به این وبلاگ گرامی می‌داریم!

و در انتها از آنجا که ممکن است خیلی‌ها بپرسند مگر متاهل‌ها را شهر خودشان نمی‌اندازند باید بگویم که نیروی انتظامی فارس استثنا هست و بنا بر دستور فرمانده استان هیچ سرباز بومی در شهر خودش نباید خدمت کند حتا اگر ۱۰ فرزند هم داشته باشد. حالا اینکه ایشان چگونه باید خرجی زن و بچه‌ شان را به دست بیاورند دیگر از من نپرسید لطفن.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/14ساعت 22:47 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پوتین‌هایم خشک و سنگین هستند و همین باعث می‌شود انعطاف کمی هنگام راه رفتن وجود داشته باشد. به همین دلیل برای رفتن به محلهای مختلف همیشه از راه کوتاهتر که باغچه است رد می‌شوم، حتا به قیمت له شدن سبزه‌ها.

وقتی پوتین می‌پوشی قدمهایت سنگین و پرابهت می‌شود. هربار که پایت را روی زمین می‌‌کوبی احساس قدرت می‌کنی. وقتی از توی باغچه رد می‌شوی همه چیز زیر پایت له و نابود می‌شود. علفهای سبز قد کوتاه می‌کنند و روی هم می‌خوابند، گلها پرپر می‌شوند و جای پاهایت به روشنی بر سینه‌ی باغچه نقش می‌بندد. کافیست سرت را به عقب برگردانی و مسیری که آمده‌ای را نگاه کنی تا لطافت له شده در زیر پایت را ببینی.

 احساس قدرت احساس شیرینیست. آنقدر شیرین و مست کننده است که حتا یک جرعه‌اش هم می‌تواند مدهوشت کند. و حالا من از تماشای گلهای زرد و صورتی که در زیر پایم له شده‌اند لذت می‌برم و احساس قدرت می‌کنم. گاهی وجدانم تلنگری می‌زند اما اهمیتی نمی‌دهم. چون اینها علفهای هرزی بیش نیستند. و من بارها کشتن علفهای هرز را مشق کرده‌ام و از مضرات آن در گوشم خوانده‌اند.

شنیده‌ام که بعضی‌ها هم هستند که یک چیزی به نام "آزادی" را در زیر چکمه‌هایشان له می‌کنند. نمی‌دانم این آزادی که می‌گویند چیست. نمی‌دانم چه نسبتی بین آزادی، گل سرخ و علف هرز برقرار است. فقط دوست دارم یک بار هم له کردن آنرا تجربه کنم.

اما چند روز پیش یک کاریکاتور عجیب دیدم. در آن یک نفر چکمه پوش پایش را روی یک گل گذاشته بود. رنگ گلش را هم نپرسید چون نقاشی‌اش سیاه و سفید بود. اما نکته‌ی عجیب اینجا بود که آن گل نه تنها له نشده بود بلکه همانند یک سیخ درون پوتین فرو رفته بود و از آنطرفش در آمده بود! شما که غریبه نیستید، راستش از بعد از دیدن این نقاشی کمی ترسیده ام. البته خیالاتی نیستم‌ها، ولی از آنروز گاهی کف پوتینم را نگاه می‌کنم و پیش خودم فکر می‌کنم که آیا آنقدر که باید سفت هست یا نه؟ هنوز به نتیجه‌ی خاصی نرسیده‌ام اما فعلن و تا اطلاع بعدی تلاش می‌کنم کمتر از وسط باغچه عبور کنم...

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/24ساعت 1:32 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بدینوسیله به اطلاع دوستان و خوانندگان محترم می رسانیم که غرفه انتشارات کلید آموزش و انتشارات توسعه اموزش در سالن 16B غرفه 35 قرار دارد. کتابها همانند سالهای پیش ۴۰ درصد تخفیف دارد اما قرعه کشی نوت بوک که قبلن فقط یکبار انجام میشد اینبار به صورت روزانه انجام خواهد شد. خودم هم اگر امکانش باشد امروز جمعه حدود ظهر در غرفه خواهم بود و از دیدن دوستان خوشحال خواهم شد.

+ نوشته شده در جمعه 1389/02/17ساعت 10:25 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

این اولین بار است که مطلب وبلاگم را روی کاغذ می نویسم. به هر حال بابد با کمبود امکانات ساخت. معمولن به جز متن کتابهایم همه متنهای دیگر را تایپ می کنم.

امروز پنحشنبه است, یعنی بود. اکنون در حال لذت بردن از دومین مرخصی آخر هفته ام هستم که به خاطر متاهل بودن داده اند. البته به دلیل دوری راه و کم بودن زمان مرخصی به جای شیراز به تهران آمده ام. هفته پیش هم آمدم و نظرها و نامه های محبت آمیز دوستان را خواندم. به وبلاگ دوستان هم سر زدم ولی اینقدر بار خستگی هفته بر دوش آدم سنگینی می کند که توانی برای نوشتن نظر باقی نمی ماند. اما این هفته با اینکه مدت کمتری در مرخصی هستم (24 ساعت) اما بنا دارم مطلبی در وبلاگ بگذارم تا چراغ اینجا در دوران خدمت سربازی خاموش نباشد.

محل آموزش من پادگان مالک اشتر اراک است که یکی از پادگانهای بزرگ (و به قولی بزرگترین پادگان) آموزشی نیروی انتظامی است. بعدن در مطلبی جداگانه درباره پادگان خواهم نوشت (البته با رعایت اصول حفاظتی) تا کسانیکه قرار است به اینجا اعزام شوند بتوانند اطلاعات مناسبی پیدا کنند. چون در بین بچه ها خیلی ها را دیدم که قبل از آمدن مطالب وبلاگهای مرتبط را خوانده بودند.

اما ماجرا به صورت خلاصه از این قرار است:

-  صبح روز چهارشنبه اول اردیبهشت 89 به اداره نظام وظیفه شیراز مراجعه کردیم. بعد از گذشتن از یک صف فوق العاده طولانی وارد اداره شدیم و در آنجا در عرض چند دقیقه فقط گفتند که همین الان برای اعزام به پایانه بروید. کاری که می شد به روش بسیار بهتر و سریعتری انجام داد. درجه داری که آنجا بود با گفتن این جمله که "در گوش من وز وز نکنید" به خوبی به ما فهماند که نمی توانیم روی هیچ پرسش و پاسخی با او حساب باز کنیم و مثلن بپرسیم آخر هفته که کارهای پادگان تعطیل است چرا ما باید اعزام شویم و آیا نمی شود شنبه در پادگان حضور پیدا کرد و از اینگونه حرفها. پس دممان را روی کولمان گذاشته و همان اول صبح طبق دستور به سمت پایانه رفتیم. اینکه در آنجا چه گذشت مهم نیست. چون دست  آخر ساعت 13:30 از شیراز حرکت کردیم و قدم در راه جدیدی از مسیر زندگی گذاشتیم.

ساعت حدود 12:30 شب بود که به شهر اراک رسیدیم. راننده اتوبوس, ما 13 نفر سربازی که از شیراز اعزام شده بودیم را در میدانی پیاده کرد و گفت که پادگان در همین نزدیکی است و ما را بر خلاف آنچه در شیراز گفته بودند تا در پادگان نبرد. در نتیجه وقتی در هوای نسبتن سرد نیمه شب با دیدن تابلو فهمیدیم که تا پادگان دست کم 4 کیلومتر فاصله است به کلاهی که سرمان رفته بود واقف شدیم. به هر حال پس از مدتی معطبی تاکسی گرفته و به پادگان رسیدیم. نیروهای دژبان مشخصاتمان را پرسیدند و با کمال احترام و رفتاری دوستانه ما را پذیرش کردند و پس از بازرسی و تحویل تلفن همراه, آدرس یکی از گروهانها را دادند که بتوانیم شب را در آنجا اقامت کرده و بقیه کارها را در صبح انجام دهیم.

دیدن درختان سبز وسط بلوار ورودی و صدای پرخروش آبی که درون جوبها می ریخت بسیار لذتبخش بود. و به دلیل همین لذت بردن از فضا و هوا بود که مرتب  از این گروهان به آن یکی می رفتیم, افسر نگهابان را بیدار می کردیم, وضعیتمان را توضیح می دادیم و به دنبال جایی برای خواب می گشتیم. بالاخره بعد از مدتی گشت و گذار با چمدانها و ساکهای سنگین, فرمانده یکی از گروهانها قبول کرد که به ما به جای خواب بدهد. هرکدام از ما دو پتو تحویل گرفتیم. مدتی در تاریکی آسایشگاه بین تختهای پر از آدم جستجو کردیم تا هرکدام تختی برای خودمان پیدا کردیم. پتوی اول را روی فنر فلزی تخت و زیر پایمان انداختیم و پتوی دوم را روی خودمان. ژاکتم را هم مچاله کردم و به عنوان بالش زیر سر گذاشتم. در این لحظه ساعت حدود 2 بامداد بود. با اینکه خیلی خسته بودم و از سه شب قبل از آمدن نیز هرشب بیشتر از چهارساعت نخوابیده بودم اما باز خوابم نمی برد. در حال فکر کردن و تماشای سربازان به خواب رفته در تختهای کناری و بالایی بودم. ساکها و کفشها در کنار تختها بود و فضا حسابی شلوغ و درهم. کیف پولم را با خودم در رختخواب برده بودم تا خیالم راحت باشد. در همین فکرها بودم و نبودم که شنیدم از یکی از تختهای کناری صدای حرف زدن می آید. اول فکر کردم کسی در حال حرف در خواب است. ولی بعد که دقت کردم دیدم یک بنده خدایی در حال بیان فحشهای ناموسی (خوارمادر!) است. فکر کنم خوابیدن روی تخت سیمی بدون تشک خیلی برایش عذاب آور بوده. به هر حال هنوز چشمهایم گرم نشده بود که ساعت4:30 شد و زمان بیدارباش. در هوای سرد و تاریک به حیاط رفتیم تا نامهایمان را بخوانند و پتوها را تحویل بدهیم. بعد از تحویل پتو به هر دو نفر دو عدد نان, یک عدد حلوا شکری و دو عدد شیر دادند. در حالیکه می لرزیدیم صبحانه را به صورت ایستاده در حیاط میل کرده و به اصرار فرمانده خوش اخلاق چایی هم خوردیم و منتظر انجام مراحل بعدی کار شدیم. بنده خدا چندبار داد زد و اعلام کرد که هرکس چایی نخورده از اینجا برود مدیون است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1389/02/17ساعت 10:9 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

(۱)

تغییر همیشه سخت است. به خصوص تغییرات ناگهانی و یا شدید. یکجور احساس ناامنی می‌کنی، یا عدم آرامش، حال چه تغییر مثبت باشد و چه منفی. فکر می‌کنم در روانشناسی به آن می‌گویند منطقه‌ی امن عادتها. حتا اگر خوشحال باشی بازهم نا آرامی...دست کم تا مدتی.

درسش تمام شده، زن گرفته، روز به روز بیشتر درگیر کار و زندگی شده و در حال جا افتادن و یافتن مسیر حرفه‌ای زندگی‌اش هست... و حالا می‌گویند باید بروی به خدمت، خدمت مقدس سربازی؟

می‌گویند زکات عمر است...می‌گویم پولی که در جوب بریزی و دردی از کسی دوا نکند که زکات نمی‌شود...پس من هم این حقی که به نظرم از زندگی‌ام گرفته می‌شود را حلال نمی‌کنم...

هیچوقت سخت‌گیر نبوده‌ام، الان هم نگران نیستم، البته چند روزی آن اوایل احساس خوبی نداشتم، ولی زود برطرف شد. برای شخصی با روحیات من اینگونه محیطها غنیمت است. تجربه‌ی زندگی در محیطی متفاوت، و دوباره قرار گرفتن در بین انسانهایی از فرهنگهای مختلف...

برای شناختن و تجربه کردن کنجکاوم... به ویژه تجربه‌های اجتماعی.

گفتم دوباره...چون بار اولش همین چند سال پیش بود. سال ۷۸. و البته نه برای سربازی که برای تحصیل در دانشگاه رفتم، دانشگاه آزاد نجف آباد. در حال جمع و جور کردن وسایل و گذاشتن آنها در ماشین بودیم. مادرم کارتنهای حاوی مواد اولیه‌ی زندگانی را آماده کرده بود، درباره‌ی آنها توضیح می‌داد و من و پدرم آنها را درون ماشین می‌گذاشتیم: رب گوجه، زردچوبه، ماکارونی...

پدرم با نگاه عمیقی گفت: فکر می‌کنم محمد ته دلش خوشحاله  که می‌خواد بره...

و من خوشحال بودم، یا نبودم؟ احساس می‌کردم اگر خوشحال باشم سنگدلم و بی‌احساس. برای همین از اشکهای مادربزرگ مهربانم تعجب می‌کردم... ولی رفتم، اما ده روز بعدش در اولین تعطیلی به‌صورت سرزده برگشتم! البته قبلن هم در سن ۸ سالگی برای تحصیل به شهر دیگری رفته بودم و دور بودن را تجربه کرده بودم.

می‌گویند سربازی شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد. حالا این شتر به در خانه‌ی ما آمده و عنقریب است که روی شخص بنده بخوابد.

(۲)

خلاصش کردم. موهای سرم را می‌گویم. برخی تا لحظات آخر نگهش می‌دارند. اما من اصرار داشتم که آنرا زودتر کوتاه کنم. توی آینه‌ی "سلمونی" خودم را می‌دیدم و ریز می‌خندیدم. اما نمی‌دانم چرا یک لحظه بغضم گرفت، فقط یک لحظه و بعد رفت. تراشیدن موی سر من را برای لحظاتی به دوران مدرسه برد، ماجراهای موی سر... و داستان تحقیر یک نسل. ولی نه، چند نسل. سیاسی‌اش هم نکنید...ربطی به اینور انقلاب ندارد. قصه اساسی‌تر از این حرفهاست...قصه حتا ربطی به موی سر هم ندارد، قصه مربوط به یک تاریخ زورگویی است، یک تاریخ فقر، و یک تاریخ عقب ماندگی. قصه از حقوق انسانهای این سرزمین است، و البته نه از "حقوق بشر" که حرام است، بلکه از "حق الناس"، یعنی همینقدرش را هم قبول داریم. درست است که یک جورایی ترجمه‌ی همدیگر هستند، ولی این کجا و آن کجا. درست مثل ماءالشعیر که حلال است و مفید، اما ترجمه‌اش که می‌شود آبجو حرام. درست مثل بی‌حجابی که آنهم حرام است. و هر دو حتا از ظلم و بی عدالتی هم حرام‌تر هستند، یا نیستند؟ آخر آنها که نگران آخرت مردمند مرتب از آن هشدار می‌دهند ولی از این یکی نه...خوب حتمن مهم نیست، بی‌خیال.

(برای خواندن ادامه‌ی مطلب لطفن کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/01/31ساعت 6:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یکی بود یکی نبود. از قدیم الایام یک کارگر افغانی بود به نام غلامعلی که می‌شناختیمش و برای کل خانواده کار می‌کرد. قبلن ها که هنوز همه‌ی کوچه ساختمان نشده بود در همین کوچه‌ی خودمان زندگی می‌کرد و خیلی هم هوای خودش و خانواده‌اش را داشتیم. مرد خوب، زحمتکش و قابل اعتمادی بود اما تنها مساله‌ای که داشت فرزندان زیاد بود که مرتب هم بر تعدادشان افزوده می‌شد. به همین دلیل همه سر به سرش می‌گذاشتند که چرا جوجه‌کشی راه انداخته‌است. هنوز این بچه راه نیافتاده بود که بچه‌ی بعدی از راه می‌رسید. بعد از اینکه از کوچه‌ی ما رفت، نگهبان یک باغ شد که گاهی در آنجا هم به او سر می‌زدیم. در آنجا هم البته همتش را ادامه داد و از زاد و ولد بازنایستاد. و بعد از آنجا هم به یک گاوداری رفت و به همراه ۱۷ فرزندش به کارگری در گاوداری مشغول شد که همچنان نیز همانجاست و ماهم گاهی به او سر می‌زنیم. وی همیشه در بحثهای فامیلی به دلیل آوردن اینهمه بچه و پایین بودن سطح فکری مورد انتقاد بود و این انتقادات به خودش هم گفته می‌شد. لازم به تذکر است که همه‌ی این ۱۷ فرزند هم در "رفاه کامل" زندگی می‌کنند. یعنی از بهترین خدمات آموزشی و بهداشتی و رفاهی و فرهنگی و تفریحی برخوردارند. سالی دو بار مسافرت می‌روند، مرتب غذای خوب می‌خورند، کامپیوتر و اینترنت دارند و غیره (دروغ که حناق نیست، تازه رسم هم شده).

خلاصه تا همین اواخر ما کوته فکران به خودمان اجازه می‌دادیم که از تفکرات این مرد انتقاد کنیم تا اینکه همین چندشب پیش فهمیدیم که چه اشتباه بزرگی می‌کردیم و وی افکاری بلند، آینده نگرانه و جهانی داشته‌است و ما خبر نداشتیم و اینک از آقای احمدی‌نژاد به خاطر این آگاهی بخشی متشکریم. زیرا ایشان در تلویزیون گفته که ایران می‌تواند تا ۱۴۰ میلیون جمعیت هم داشته باشد که در رفاه زندگی کنند و از سیاستهای تنظیم خانواده هم به‌صورت تلویحی انتقاد کرده‌است. البته قبلن هم مقامات دولتی از سیاستهای تنظیم خانواده و همچنین حفاظت از محیط زیست انتقاد کرده بودند. به هر حال ایشان مسول و کلی کارشناس هستند و حتمن حرف حساب می‌زنند و یک چیزی می‌دانند که یک چیزی می‌گویند!

ضمنن اگر خواستند حاضریم در تلویزیون حاضر شده و شرح متنبه شدن خودمان را برای امت همیشه در صحنه‌ی نخبه پرور بدهیم.

والسلام

پیش به سوی ایران سرافراز، مرفه، آباد و نمونه با ۱۴۰ میلیون جمعیت (تا کور شود هرآنکه نتوان دید).

+ نوشته شده در شنبه 1389/01/28ساعت 21:49 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

۲۳ فروردین هشتمین سالگرد درگذشت دکتر یدالله سحابی است. مردی که هم در زمینه‌ی علم خدمات بی‌شماری کرده‌است (جزو اولین دکترای علوم ایران)، هم در زمینه‌های مذهبی (به ویژه در دورانی که خیلی از مدعیان مذهب در برابر مارکسیست‌ها حرفی برای گفتن نداشتند و در خواب بودند) و هم در عرصه‌ی مبارزه برای آزادی و خدمت به میهن. مردی که از زمان خواندن نماز بر پیکر دکتر مصدق تا نماز بر پیکر مهندس بازرگان شاهد دوره‌ ای پرفراز و نشیب از تاریخ این کشور بود. و البته نبود تا ببیند آنچه را که پسرش دید و به واسطه‌ی آن از خدای خویش طلب مرگ کرد.

گفتنی‌ها بسیار است و آنچه مرا شجاعت گفتنش نیست بسیارتر.

فقط اینرا گویم که به باور من امثال ایشان حق بزرگی بر گردن ما ایرانیان دارند...

این مطلب  مصاحبه‌ای است با پسر بزرگوار ایشان مهندس عزت الله سحابی.

این یکی مطلب نیز از سایت آفتاب است که بیشتر به معرفی خدمات علمی و مذهبی ایشان می‌پردازد.

 خواندن کتاب با ارزش خلقت انسان به همراه مناظره‌های مکتوب ایشان با علامه طباطبایی را نیز به دوستان پیشنهاد می‌کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 12:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

انگار همین پارسال بود، البته در واقع همین پارسال بود، آخرین روز از دهه‌ی دوم زندگی و ورود به دهه‌ی سوم. پارسال در روز تولدم این مطلب را نوشتم: ۲۹ سال گذشت، از اولین اشکی که ریختم. تحولی که از پارسال تاحالا کردم این بود که اونموقع فکر می‌کردم این مطلب قشنگه ولی حالا فکر می‌کنم یک کم لوسه!

اما پارسال در یک اقدام غافلگیر کننده درست در همین روز رفتیم خواستگاری. و در نتیجه حالا تا آخر عمر نمی‌دونم روز تولدم باید گل بگیرم یا گل هدیه بدم!

یادش بخیر، خاطره‌ای بود. مردم اول تو خیابون شماره می‌دن (استغفرالله) بعد می‌رن خواستگاری، ما اول رفتیم خواستگاری و بعد شماره دادیم. تازه چون من با حیا بودم شماره رو خواهرم یادداشت کرد.

 ولی خداییش هیچوقت یادم نمی‌ره، همینجوری ساکت و با حیا نشسته بودم و دقیقن وقتی شروع کردم به خوردن میوه و نصف نارنگی را در یک حرکت در دهان گذاشتم در همان لحظه پرسیدن سوال از داماد هم شروع شد! اصلن لحظه‌ی خوبی نبود، چون نارنگی کوفتم شد.

قبلش هم چند تا از دیسکها و برنامه‌های روانشناسی و مشاوره را گوش کرده بودم. یک دکتر پدرآمرزیده‌ی معروفی توش گفته بود که اگه نظرتون مساعد نبود چایی که براتون آوردن رو نخورید. ما هم از ترس اینکه خانواده‌ی عروس هم این دیسک را گوش کرده باشند و پیغام را اشتباهی دریافت کنند هرچه چایی برایمان آوردند را تا تهش خوردیم. فقط آخر مجلس من مانده بودم و کلیه‌های بیش فعال و فشار اسمزی!

بعدش هم که ماجرا کشید به کافی‌شاپ و جلسات صحبت و آشنایی با عروس خانم. جلسه‌ی اول که برای خالی نبودن عریضه و هیجان دادن به بحث و همچنین نشان دادن اقتدار به همسرِ در آن زمان احتمالی آینده، با ضربه شدید دست لیوان نوشیدنی را پرت کردم هوا! (ولی به خدا دستم خورد، اینهم از عادتهای معلمی و حرکت زیاد دست در حین صحبت کردن است! عجب صدای ضایعی هم داد). جلسه‌ی بعدی هم که اینقدر خاطرات خنده‌دار تعریف کردم که همسر محترم از خنده روده بر شد. و اما جلسه‌ی سوم جلسه‌ی مهمی در مراحل شناخت بود، چون کشف کردم که همسرم ماهی خیلی دوست دارد. و اینرا از آنجا فهمیدم که در تمام طول زمانی که من صحبت می‌کردم بلااستثنا حواسش به آکواریوم پشت سرم بود و اینکه ماهی بنفشه گذاشته دنبال ماهی زرده خیلی براش جالب بود. هرچند در انتها من برای نشان دادن تفاهم اسنک تن ماهی سفارش دادم اما از اینکه روی هوا حرف زده‌ام خیلی ناراحت بودم. اما به محضی که دیسک مشاوره‌ی بعدی را گوش کردم ناراحتی‌ام برطرف شد، چون گفته بود زنها می‌توانند در آن واحد نگاه و توجهشان به جای دیگری باشد اما حرفهای شما را کاملن بشنوند و تحلیل کنند! (جل الخالق، یعنی می‌شه؟)

و این بود ماجرای روز تولد ما و آداب خواستگاری و غیره. از همه‌ی دوستانیکه از راههای دور و نزدیک تشریف آوردند و تلفنی، فیس بوکی و غیره تبریک گفتند تشکر می‌کنم. اگر تونستم زبونم لال وارد فیس بوک بشم همونجا کتبی تشکر می‌کنم، اما اگه نشد همین را بپذیرید. اینهم که می‌بینید مطالب میاد تو فیس بوک خودش میاد، من نمیارم، در نتیجه فکر بد نکنید.

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/23ساعت 1:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

امسال هوا خیلی گرم شده و چنین گرمایی در نوروز بی‌سابقه است. پارسال این موقع یک دنیا امید بودیم و امسال... نا امید نیستیم اما تردیدها زیادند...

به هر حال امسال تبریک و شادباش نوروزی در وبلاگ نداریم، از دفتر شیخ هم اطلاع دادند که برای نوروز پیغام نخواهند داد، در ضمن به هیچ پیامک تبریک هم پاسخ نخواهیم داد. پیشاپیش گفته باشیم دوستان دلخور نشوند. دلیلش هم یکی اینکه با مخابرات حال نمی‌کنیم، بقیه‌اش هم قابل گفتن نیست!

اما همه‌ی اینهایی که گفتیم و خیلی چیزهای دیگر که نگفتیم باعث نمی‌شود که هنگام تحویل سال دست به دعا بر نداریم و از امیدهایمان نگوییم...

خدایا...

سال جدید را برای ما و برای این سرزمین و مردمانش سالی شاد قرار بده، برکت را به سفره‌ها ارزانی کن، و  ما را از شر دروغ و فساد در امان بدار...

پروردگارا...

کمکمان کن تا تعصب بر باورهای خوب ذهنمان را نبندد تا همواره در مسیر رشد و تکاملی که در آن قدم بر می‌داریم بتوانیم به باورهای خوب‌تر و ناب‌تر برسیم.

یا رحیم...

داغ شقایقها را دریاب

ای دگرگون کننده‌ی قلبها و چشمها...

کمکمان کن تا ببینیم، بفهمیم و حس کنیم معنای انسانیت را، تا درک کنیم ارزش آنرا و حق زندگی، حق بهره‌مندی، حق شادی و حق بودن را فقط منحصر به هم کیشان و هم مسلکان خود ندانیم.

خدایا، اگه حال کردی اجابت کن.

در ضمن خدایا خودت شاهدی که در حق دشمنانم نفرین نکردم. گفتم شاید آنها هم ما را نفرین کنند و از آنجا که نمی‌دانم دعای کدام طرف را اجابت می‌کنی ترجیح دادم سکوت کنم.

***

و اما برسیم به قسمت دوم از برنامه.

پارسال مطلبی نوشتم با عنوان نوروزنامه‌ی کوچه‌ی ۳۷ و در آن توضیح دادم که چگونه در دل یک کلانشهر ملت به‌شکل قبیله‌ای به عید دیدنی رفته و چونان یک گلوله برف به منزل اقوامی که سر راهشان هست سرازیر می‌شوند.

در اینگونه عید دیدنی‌ها که یکهو حدود سی‌نفر مهمان تشریف می‌آورند مساله‌ی پذیرایی بسیار حساس می‌شود.البته شیرینی و میوه را می‌شود روی میز پذیرایی و یا همان نزدیکی‌ها گذاشت تا نیاز به سعی صفا و مروه‌ی پذیرایی-آشپرخانه نباشد.

*لطفن برای خواندن بقیه مطلب روی پیوند ادامه‌ی مطلب کلید کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/27ساعت 3:20 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

قبلن و به عنوان نذر بازگشت از مسافرت! جدول مشهور فاصله‌ی بین شهرهای ایران را بر مبنای اطلاعات اطلس گیتاشناسی تایپ کرده و در اکسل وارد کردم تا هموطنان محترم و همیشه در صحنه‌ی سفر بتوانند از آن استفاده کنند که با استقبال بسیار گسترده‌ای روبرو شد.

اما در پی آن یکی از خوانندگان زحمت کشیده و جدولی فرستادند از نام استانها و شهرهای هر استان که آنرا نیز به فایل اکسل با قابلیت جستجو تبدیل کردم. با کلیک روی پیوند زیر می‌توانید این فایل را دریافت کرده و با وارد کردن نام هر شهر، نام استان آنرا بیابید.

پیوند دریافت فایل (اینجا کلیک کنید)(نسخه‌ی اصلاح شده)

مطلب مرتبط:

جدول خودکار فاصله‌ی شهرهای ایران

*** لطفن در رانندگی احتیاط کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه 1388/12/16ساعت 15:44 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

دو یا سه سال پیش بود که از طرف وزارت علوم و طی تبلیغات فراوان اعلام کردند که از آن سال دیگر بن کتاب به دانشجویان داده نمی‌شود و به جای آن بن الکترونیکی توزیع می‌شود. برنامه‌ی بن‌های الکترونیکی هم این بود که در ابتدا دانشجو بیست هزار تومان پول می‌داد و دولت نیز ۲۰۰۰۰ تومان دیگر در کارت می‌ریخت و بدین ترتیب عملن دانشجویان از تخفیف پنجاه درصدی و بلکه بیشتر بهره می‌بردند. ما هم که هیچوقت پول از کتاب خریدن زیاد نمی‌آوریم خوشحال شدیم و از آنجا که در و دیوار دانشگاه را از آگهی‌های ثبت نام برای این بن پر کرده بودند به امور دانشجویی مراجعه کرده و با پرداخت بیست هزار تومان یک عدد بن الکترونیکی تحویل گرفتیم. در همان ابتدا گفتند که هنوز ۲۰۰۰۰ تومان بعدی واریز نشده و به زودی به کارتتان واریز می‌شود. ما هم با خیال خوش در نمایشگاه کتاب به خریدن کتابهای گران قیمتی که ممکن بود در شرایط عادی به هیچ وجه آنها را نخریم مبادرت کردیم. اما اکنون بعد از گذشت چند سال هنوز پولی به کارت بی‌نوای ما وریز نشده است. بعد از آن در و دیوارهای دانشگاه پر شد از اینکه امور دانشجویی در برابر واریز نشدن مابقی مبلغ بن هیچ اطلاع و مسولیتی ندارد و دانشجویان مزاحم نشوند!

بعد از این سوزشی که بدینوسیله بر ما عارض شد به خاطرم آمد که چند سال پیش موسسه‌ای با نام کارت کتاب ایران که زیرمجموعه‌ی "سروش" بود طرحی با نام کارت کتاب ایجاد کرد که امکان خرید اعتباری و قسطی کتاب را فراهم می‌کرد. بنده‌ی خوش باور نیز  ۵۰۰۰ تومان برای ثبت نام واریز کردم. اما نه کارتی گیرمان آمد و نه خری و نه حتا بزغاله ای. وقتی هم پیگیری کردم آنقدر بی‌ادبانه و زشت برخورد کردند و ما را به اینجا و آنجا پاس دادند که دیدم پول تلفن و پی‌گیری بیشتر از ۵۰۰۰ تومان می‌شود.

نه اینکه از این چیزها ناراحت باشم‌ها، نه! چون وقتی دوستم را اینروزها که می‌بینم که با وجود داشتن یک بچه‌ی یک ساله و به‌صورت کاملن غیرقانونی وی را برای خدمت وظیفه به یک شهر دور انداخته‌اند دیگر این مسایل به چشمم نمی‌آید، ولی در عوض اشتیاق ملت به خدمت را به خوبی درک می‌کنم.

فکر بد نکنید‌ها، اینها که می‌نویسم از سر نارضایتی نیست، اصولن ما غلط بکنیم ناراضی باشیم.

پی‌نوشت بی‌ربط:

نمی‌دانم آنهایی که در شرکتهایی هرمی مانند گلدکوییست و امثالهم کلاه سرشان می‌رود چه حسی دارند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/13ساعت 1:26 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پارسال در مطلبی با عنوان "روز مهندس را چگونه تبریک بگوییم" این روز خجسته را گرامی داشته و نظراتمان را خدمت دوستان بیان کردیم. از آنجا که از پارسال تاحالا تغییر عمده‌ای در دیدگاهمان ایجاد نشده است همان مطلب قدیمی را دوباره ارایه کرده و از دوستان دعوت به خواندنش می‌کنیم. فیلم راه‌پیمایی که نیست که لازم باشد هرسال جدید منتشر شود و آرشیوی نباشد، پس اشکالی به کارمان وارد نیست! فقط آرزو می‌کنم که دوباره رونقی به کارها برگردد و اوضاع کشور بهتر شود.

و حالا که میکروفرون دستم هست اجازه بدهیدکتاب جدیدم را هم معرفی کنم: کلید MATLAB.

نام کتاب: کلید MATLAB

قطع و تعداد صفحات: رقعی- ۱۳۶ صفحه

قیمت به همراه دیویدی : ۳۰۰۰ تومان  (در این DVD آخرین نسخه از نرم‌افزار MATLAB 2009 به علاوه‌ی فیلم‌ها و فایل‌های آموزشی از درسهای کتاب و همچنین پاسخ تمرین‌ها قرار دارد).

(راهکار برای عزیزانی که معتقدند کتاب در ایران گران است: اگر یک شب که با دوستانتان بیرون می‌روید یک عدد همبرگر کمتر میل کنید پول کافی برای خرید این کتاب ذخیره خواهد شد.)

برای خرید آسان اینترنتی این کتاب و یا دیگر کتابهای کلید اینجا را کلیک کنید.

برای دیدن فهرست مطالب کتاب و خواندن پیشگفتار اینجا را کلیک کنید.

فهرست برخی از مطالب کتاب در ادامه‌ی این مطلب نیز نوشته شده‌است.

مطالب مرتبط:

معرفی کتاب کلید اکسل برای مهندسان عمران

معرفی کتاب کلید توابع وفرمول‌ها در اکسل


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/12/04ساعت 18:45 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مصاحبه‌ای خواندم از یکی از مسولین سازمان نظام وظیفه‌ی نیروی انتظامی (احتمالن معاون وظیفه عمومی-درست در خاطرم نیست). ایشان ابراز خوشحالی کرده بود که استقبال جوانان و خانواده‌ها از خدمت وظیفه بسیار زیاد شده و نیروی انتظامی نیز تلاش می‌کند برای ساماندهی حجم انبوه تقاضا و رفاه حال مشمولین و راحت دلیِ خانواده‌ها خدمات خود را بهتر ارایه کند۱.

خواستم عرض کنم که سردار جان، این حجم انبوه جوانان که البته به واسطه‌ی سیاستهای تشویقی اول انقلاب۲ مبنی  بر بچه‌دار شدن تعدادشان اینقدر شده، اگر به سربازی نروند که از زندگی اجتماعی ساقطشان می‌کنید. نه گذرنامه می‌دهید و نه خیلی دیگر از خدمات را. حالا چطور این اجبار و اکراه را به اشتیاق جعل می‌کنید برای ما مبهم ولی البته آشناست. زیرا به واژگونه جلوه دادن شدن واقعیت‌ها عادتی قدیمی داریم.

پی‌نوشت

۱- البته باید اعتراف کرد که کیفیت خدمات اعزام به نظام وظیفه و سیستم آن بسیار بالا رفته و کارآمد شده. پاسخگویی و مشاوره دادنشان هم خوب است و فعلن در کل راضی هستیم!

۲-البته این مساله فقط به اوایل دوران انقلاب مربوط نمی‌شود. در چند سال گذشته هم از سوی مسولان دولتی و هم از سوی مسولان حکومتی اظهار نظرهایی مبنی بر نفی نظام تنظیم خانواده و بیهوده بودن و بلکه گناه بودن آن شنیده شده‌است.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/11/04ساعت 10:35 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
بعضی‌ها وقتی از قدرت کنار می‌روند یا کنار گذاشته می‌شوند یا در کل در زندگی شکستی می‌خورند و از قله‌های غرور به پایین پرت می‌شوند به خود آمده و دستی بر می آورند برای جبران آنچه گذشته...که البته خوب و پسندیده‌است و مسیری که اغلب ما طی می‌کنیم.

و اما معدود انسان‌های آزاده‌ای هستند که شرافت را با تمام وجود معنا کرده‌اند و قادرند به معنی واقعی کلمه به هوس قدرت یا ثروت پشت پا بزنند و انجام دهند آن رسالت انسانی را که بر دوششان بوده است...

و خدا رحمت کند آن مرد خدا را...حسینعلی منتظری را می‌گویم.

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 0:23 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

کاغذ پشت شیشه‌ی یکی از مغازه‌های ذرت مکزیکی فروشی چندین بار توجهم را جلب کرده‌بود: "لوبیاگرم و آش رشته موجود است". من‌ هم که علاقه‌ی ویژه‌ای به لوبیا گرم دارم، در یکی از روزهای سرد پاییزی شیراز، وارد مغازه شدم و از خانم فروشنده خواستم که ظرفی که در آن لوبیا می‌ریزد را نشانم دهد. می‌خواستم مطمئن شوم که لوبیای داغ را در ظرف پلاستیکی نمی‌ریزد. اما وقتی که ظرف یک‌بار مصرف سبز رنگ را نشانم داد با گفتن اینکه این ظرف مناسب نیست قصد خروج از مغازه را داشتم که آقاشون گفت می‌تونم برم در کافی‌شاپ طبقه‌ی بالا و آنجا در یک ظرف درست و حسابی غذا بخورم. من‌هم رفتم بالا و در محیطی شیک و جذاب و در یک ظرف چینی خوشگل با یک قاشق خوشرنگ (شبیه آن قاشق‌هایی که به‌وسیله‌ی آن به بچه‌های کوچک برنج له شده می‌دهند) مشغول به خوردن لوبیا گرم شدم.

در همین حال دو دختر خانم جوان که بعدن از گفتگویشان فهمیدم سال اول دانشگاه هستند و از آزادی از قید و بندهای دبیرستان بسیار خرسندند، وارد شده و روی نیمکت جلویی نشستند. ارتفاع پشت صندلی‌ها بلند بود و چشم آدم‌های این نیمکت به چشم یا پس کله‌ی نیمکت اونطرفی نمی‌افتاد. و اما بشنوید از بخشی از مکالمه‌ی ایشان قبل از ثبت سفارش:

- می‌گم مثل اینکه لوبیا هم داره...

-برو گمشو

-به خدا خودم پایین دیدم پشت شیشه‌ بود...

-اون مال پایینه، اه اه چه جواد

بعد اون نفر اول بلند شد که بره زودتر منو رو بگیره که در هنگام رد شدن چشمش به لوبیاگرم من افتاد. وقتی برگشت به دوستش گفت:

-می‌خوای لوبیا سفارش بدیم، شاید خوب باشه‌ها؟

-برو حالمو به هم نزن (با یک ادبیات بسیار خاص که برخی به آن ادبیات مامان یا ادبیات مموشی یا مامانم اینا می‌گویند)

خواستم به عنوان یک برادر بزرگتر ایشان را نصیحت کنم که اول کلاس زندگی به این چیزهایی که فکر می‌کنید نیست، دوم اینکه لوبیا گرم کلی خاصیت دارد و بهتر از آن اسنک‌هایی‌است که می‌خورید و به ادعای اولیه‌ی۱ سازمان استاندارد و تحقیقات صنعتی پر از سوسیس و کالباس‌های غیر استاندارد است. اما از آنجا که ممکن بود همسرم غیرتی شود بی‌خیال امر به معروف شدم و نصیحتم را اینجا می‌نویسم:

لوبیاگرم غذای بسیار لذیذ و دلچسب و پرخاصیتی است. البته اگر به خوبی تهیه شود. اگر یکبار خوراک لوبیاگرم ویژه‌ی سرآشپز که بنده تهیه می‌کنم را میل کنید مشتری ما خواهید شد.

در لوبیاگرم ویژه‌ی ما قارچ و گاهی سیب زمینی نیز موجود است که درصورت علاقه می‌تواند کمی پیاز هم داشته باشد. در ضمن مقدار کمی پودر سیر یا خود سیر آن‌را بسیار خوشمزه می‌کند. متاسفانه تا اسم لوبیا می‌آید همه به یاد وضعیت شکمشان می‌افتند و در هراس از به زحمت افتادن شکم یا به خطرافتادن آبرو به خاطر صداهای نامربوط، از خوردن آن صرفنظر می‌کنند. در حالیکه اگر این غذا با مقدار کافی روغن زیتون و آب لیمو خورده شود اثر نامطلوب ندارد. اصولن خوردن خوراک لوبیا بدون روغن زیتون کاری ناپسند است. همچنین ناگفته پیداست که در این غذای محترم هیچگونه سرخ کردنی، سس و دیگر مواد مضر وجود ندارد.

در پایان امیدوارم از خاطره‌ی امروز و همچنین برنامه‌ی آشپزی که برایتان تدارک دیده بودیم لذت برده باشید. اگر مایل هستید آشپزی‌های بهتری را در زندگی تجربه کنید خواندن کتاب "مواد لازم: عشق به مقدار کافی" تالیف سرکار خانم لیلا عوفی را توصیه می‌کنیم.

پی‌نوشت:

۱- این سازمان فهرستی بلند و بالا از محصولات سوسیس و کالباس از تولیدکننده‌های مشهور و غیرمشهور در بازار ایران ارائه کرد که استاندارد نبوده و از بافت‌های غیرمجاز حیوان در تولیداتشان استفاده کرده بودند. اینکه گفتم اولیه به این دلیل است که این سازمان محترم کمی قبل‌تر اعلام کرده بود برنج‌های هندی و پاکستانی که به کشور وارد شده‌اند (از جمله برنج محسن) سمی و مضر هستند. اما این نتیجه مربوط به ابتدای کار بود که متخصصان این موسسه چشمشان را باریک کرده بودند تا از درون چشمی میکروسکوپ سم‌ها را ببینند. اما ظاهرن بعد از تذکر برخی مسولین این دوستان چشمانشان را بازتر کردند و فهمیدند که نه تنها سمی در کار نیست که تازه کلی خاصیت هم دارد این برنج‌ها.

مطلب مرتبط:

حکایت کافی‌شاپ و مرغ‌های سک*سی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 1:56 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مدت زیادی تاخیر در نوشتن مطلب داشتم که به خاطر آن از دوستان عزیز و خوانندگان عذرخواهی می‌کنم. "خاکستری" عزیز در نظرات مربوط به مطلب قبلی تذکر به‌جایی درباره‌ی تعهد صاحب وبلاگ به خواننده‌گانش داده بودند که کاملن قبول دارم. وقتی حضور و محبت دوستان را می‌بینم و همچنین فهرست مشترکین را، قطعن تعهدی درباره‌ی به روز نگه داشتن مطالب وبلاگ حس می‌کنم. به قول زمستان وبلاگی که به روز نشود مانند زنبور بی‌عسل است، یا به قول عده‌ای دیگر همانند اسلام بدون روحانیت!

و اما می‌رسیم به دلیل تاخیرها. از آنجا که بسیاری از دوستان در جریان متاهل شدن بنده قرارگرفتند این تاخیرها را به وارد شدن یک زن در زندگیم نسبت دادند که در کل زیاد درست نیست. زیرا دلیل این تاخیر نه یک زن که چند زن بوده‌اند. البته سوتفاهم نشود بنده نه تنبانم دوتا شده و نه اصولن جدم این‌ کاره بوده‌است. در این دو ماه اخیر به شدت مشغول انجام امور فارغ التحصیلی از دانشگاه بودم. اما زنان محترمی که در این تاخیر صاحب تقصیر بودند به شرح زیر هستند:

- آن خانم محترمی که در حساس‌ترین لحظه‌ی زمانی که باید نامه‌ی بنده را تایپ می‌کردند جایگاه خویش را ترک کرده و برای خرید به تعاونی رفته‌بودند (هرچند یواشکی پشت کامپیوترشان رفته و بخشی از کارم را انجام دادم).

- آن خانم بزرگواری که قراربود مشکل اینترنتی بخش فارغ التحصیلی را حل کنند اما بدون اطلاع من رمز ورود بنده را تغییر داده و من را مجبور کردند که مراحل قبلی را یک بار دیگر از اول انجام دهم.

-آن خانم خوش اخلاقی که قراربود با یک کلیک کوچک در کامپیوتر نمره‌های بنده را ثبت کنند اما هروقت به ایشان مراجعه می‌کردیم می‌گفتند باید بعد از ظهر بیایی و تنها بعد از اینکه کمی با همکارانشان که در حال تعریف خاطره‌ی مهمانی دیشب برای یکدیگر بودند بد اخلاقی کردیم کارمان انجام شد.

-آن خانم بسیار مهربان که مسول امورپایان‌نامه‌ها هستند و از آنجایی که از دیدار مکرر دانشجویان خوشحال می‌شوند، هرکدام از ایرادها را فقط در یکی از مراجعات تذکر می‌دهند و در هربار مراجعه یک بند جدید یا قانون جدید رو می‌کنند تا دانشجو سورپرایز شود!

تذکر مهم: این مطلب را از روی قصد در همین امشب نوشتم تا دوستان اغتشاشگری که ممکن است تحت تاثیر القائات شیطانی قرارگرفته و فردا به مناسبت ۱۶ آذر از خانه بیرون بروند سرگرم شده و ذهنشان به جای دیگری معطوف شود. باور کنید برای انجام این عمل خداپسندانه هیچگونه پولی نگرفته‌ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 0:15 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

قسمت اول

وقتی قبض آب و برق و گار و تلفن را دریافت می‌کنید، روی آن هشدار داده شده است که در صورت عدم پرداخت به موقع صورتحساب خدمات مربوط قطع خواهد شد و شما فکر می‌کنید که هر لحظه ممکن است برای قطع خدمات به در منزلتان مراجعه شود. اگر یک دوره هم صورتحساب را پرداخت نکنید مهر قرمز بزرگی روی قبض می‌خورد مبنی بر هشدار به قطع، حتا اگر بدهی‌تان هنگفت نباشد. شاید قبلن این هشدارها کمتر عملی می‌شد اما اکنون وضع تغییر کرده‌است به ویژه درباره‌ی مخابرات. حتا موارد زیادی را این دوره دیدم (از جمله خودم) که هنوز قبض به دستشان نرسیده تلفنهایشان قطع شده‌است. در دفتر مخابراتی هم روی کاغذ بزرگ نوشته شده‌است که اگر بدهی‌تان را پرداخت نکنید به زودی خط شما جمع آوری خواهد شد. و توی پرانتز هم اینکه ظاهرن به دلیل وضع مالی خراب پیمانکاران جدید مخابرات، صدور قبض تلفن ثابت که قبلن رایگان بود الان پولی شده‌است.

در ضمن در پشت قبض هم هشدارهایی درباره‌ی عواقب خطرناک بد استفاده کردن از خدمات نوشته شده‌است.

گاهی هم هنگام مراجعه مامور خواندن کنتور، تشریف ندارید و برگه‌ای هشدار آمیز مبنی بر اینکه اگر به زبان خوش زنگ نزنید و اطلاعات شمارنده‌تان را ندهید، به زودی آب و برق و گازتان قطع خواهد شد تا به دلیل شهروند شرور بودن، در ظلمات به درک واصل شوید.

قسمت دوم

برای بستن قرارداد اینترنت به یک شرکت مراجعه می‌کنید. در فرم قرارداد هشدارهای گوناگونی نوشته شده‌است. اینکه در راه نادرست و خلاف از اینترنت استفاده نکنید. اینکه نرم‌افزارهای اشغال کننده‌ی پهنای باند استفاده نکنید و غیره. و در صورت بروز هرکدام از این تخلفات شرکت حق دارد بدون اطلاع خدمات را قطع کرده و هزینه را نیز ضبط کند.

قسمت سوم

کالایی را خریداری می‌کنید و فروشنده نیز منت زیادی بر شما می‌گذارد که کالا دارای گارانتی است. اما در برگ گارانتی هشدارهایی می‌بینید مبنی بر اینکه در فلان و فلان و فلان مورد کالا مشمول گارانتی نمی‌شود و تازه اگر هم بشود هزینه‌ی رفت و برگشت کالا بر عهده‌ی شماست.

و قسمت‌های ادامه‌دار دیگر...

و از اینگونه موارد معمولن در بسیاری از قراردادهای خدمات و کار و مانند آن زیاد دیده می‌شود.

قسمت چهارم

در بلاگفا و دیگر مکان‌های مشابه وبلاگی ایجاد می‌کنید. در صورت تخلف از قوانین مدیر مجموعه حق دارد بدون هیچ اطلاعی و حتا بدون اینکه آرشیو مطالب را در اختیارتان قرار دهد وبلاگ را مسدود و آن را پاک کند. اما در صورت بروز مشکلات فنی تعهدی مبنی بر پاسخگویی وجود ندارد.

آن روی سکه...

شاید برخی از مواردی که اشاره کردم به‌صورت کلی عادی باشد زیرا مشخص کردن تعهدات دوطرف یک قرارداد، اصل تشکیل دهنده‌ی هر قراردادی است. اما پرسش اینجاست که حق و حقوق طرف دیگر چه می‌شود؟

اداره‌ی برق در برابر قطع مکرر برق و آن‌هم ناگهانی و بدون اعلام از پیش چه مسولیتی نسبت به من دارد؟ اینکه در وسط انجام چند کار مهم ناگهان برق می‌رود و اطلاعاتم را از دست می‌دهم برای چه کسی در اداره‌ی برق اهمیت دارد که پرداخت به موقع صورتحساب برای من اهمیت داشته باشد؟

یا اینکه در اوج گرفتاری برای انجام چند کار در ساعت خاصی برنامه‌ریزی کرده‌ام اما ناگهان در آن موقع برق قطع می‌شود...

یا تلفنم بدون اعلام قبلی و بدون دریافت قبض قطع می‌شود و باعث ضرر می‌‌شود، و یا درست در زمانی بحرانی، اینترنت قطع می‌‌شود و شرکت ISP، وعده‌ی چندین ساعت یا چند روز بعد را می‌دهد. درباره‌ی کالا و خدمات و واژه‌ی مسخره‌ای به نام "گارانتی" یا مضحک‌تر از آن "وارانتی" هم که دیگر نیازی به سخن گفتن نیست و همگان از عمق فاجعه با خبرند.

مَخلَص کلام اینکه تعهد یکطرفه به نظر من یعنی "تهدید" و زورگویی.

یه قسمت دیگه...

ظاهرن این روزها کار "تهدید" وارد روابط عاشقانه هم شده، شنیدم که شاعر می‌گه:

منو تهدید می‌کنی، که یه روزی از پیشم می‌ری، دی دی دی...(این جلوه‌ی آهنگش بود)

هشدار به شهروندان نمونه: هرگونه تجمع بیش از یک نفر ممنوع است.

یا دلیل تاخیری عندالمخاطبینی...

به زودی در مطلب بعدی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 14:19 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

یکی از عنوان‌های داغ خبری چند روز گذشته مربوط بود به اعدام بهنود شجاعی، پسر جوانی که در نوجوانی و در یک نزاع خیابانی یک جوان دیگر را کشته بود. بنابر گفته‌ی وکیل وی ایرادات زیادی در پرونده وجود داشته و مراحل قانونی و قضایی به درستی پیموده نشده است. از جمله نکته‌های جالب در صحبتهای وکیل وی این است که پرونده خیلی دیر به ایشان سپرده شده و در مرحله‌ی دادگاه تجدید نظر، بهنودِ ۱۷ ساله وکیل نداشته و خود لایحه‌ی دفاعیه‌اش را نوشته‌است.

از دیگر سو افراد زیادی برای رضایت گرفتن از خانواده‌ی مقتول که احسان نصرالهی نام داشت تلاش کردند. از جمله فعالان حقوق بشر و هنرمندان معروف نظیر عزت‌الله انتظامی، پرویز پرستویی، مهتاب کرامتی، کیومرث پور احمد و ...

در طول همین فعالیت‌ها بود که این هنرمندان احضار قضایی شدند و برخوردهایی با آن‌ها انجام شد. در یکی از دیدارها ایشان توانسته بودند رضایت خانواده‌ی مقتول را به ازای پرداخت دیه‌ای سنگین بگیرند و از این جلسه نیز فیلم تهیه شده‌بود. اما بعدن خانواده‌ی احسان اعلام رضایت خود را پس گرفتند. البته فعالانی که به دنبال نجات بهنود بودند به برخی از مراجع از جمله آقای مکارم شیرازی نیز مراجعه کردند و نظر ایشان مبنی بر معتبر بودن عفو و غیرقابل بازگشت بودنش را به دادگاه اعلام کردند.

این ماجرا فراز و نشیب‌های زیادی داشت که با جستجو در اینترنت می‌توانید از جزییات آن آگاه شوید. اما به نظرم چند نکته‌ی قابل توجه در این میان وجود دارد. از پی‌گیری اخبار مربوط به این اعدام و همچنین چند اعدام مشابه قبلی، به نظرم رسید که طیفی هستند که با روشهایی مستقیم یا غیرمستقیم خانواده‌ی مقتول را تشویق به قصاص می‌کنند و اینگونه القاء می‌کنند که بخشایش قاتل برابر است با هدر رفتن خون عزیزشان. به‌نظر می‌رسد نگرانی ایشان از این باشد که حکم قصاص که اکنون مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است سست شود. این طیف مخالف این هستند که برای موجه جلوه کردن در دنیا، اجرای احکام اسلامی را متوقف کنیم و از این‌رو با شدت بیشتری بر اجرای احکام پافشاری می‌کنند به نوعی که در برخی از این اعدام‌ها نوعی دهن کجی یا تو دهنی به مخالفان اعدام دیده می‌شود. برای مثال می‌بینیم که با وجود دستورالعمل رییس قوه‌ی قضاییه مبنی بر ممنوعیت صدور حکم سنگسار، بازهم چند حکم سنگسار به‌صورت سراسیمه و عجیب و غریب اجرا می‌شود.

اما نگاهی بیاندازیم به سوی دیگری از ماجرا. مادر احسان که تا لحظات آخر نیز گفته بود شاید بهنود را ببخشم و فقط می‌خواهم طناب دار را بر گردنش ببینم، خودش چارپایه را از زیر پای بهنود می‌کشد و او را می‌کشد. پس از آن هم در مصاحبه‌ی تلویزیونی از این اقدام ابراز رضایت و آرامش می‌کند و از همکاری‌های انجام گرفته با وی تشکر می‌کند. در پی آن، موجی در وبلاگ‌ها و برخی رسانه‌ها راه می‌افتد و وی را آماج توهین و فحاشی قرار می‌دهند.

خواندن و بررسی حرف‌های خانواده‌ی مقتول چه در مورد این اعدام و چه در مورد چند اعدام قبلی یک نکته‌ی مشترک را نشان می‌دهد و آن  اینکه خانواده‌ی داغدیده بیشتر از اینکه انسان‌های سنگدلی باشند در موقعیتی لجوجانه چنین تصمیمی گرفته‌اند. لطفن به صحنه‌ای که ترسیم می‌شود دقت کنید:

خانواده‌ای جوان عزیزش را در یک حادثه از دست داده‌است. قاتل هم یک جوان دیگر بوده که در یک لحظه‌ عصبانی شده و به پشتوانه همه‌ی کمبودها و بی توجهی‌هایی که در زندگی داشته و دیده و من و تو نیز به عنوان اعضایی از این جامعه در آن سهم داشته‌ایم، حاصل عمر یک خانواده را پرپر کرده‌است.

حالا جریانی برای نجات جان قاتل به راه افتاده که موجی رسانه‌ای نیز برپا کرده‌است. عملکرد آنها نیز به گونه ایست که از قاتل یک قهرمان معصوم می‌سازد. در همه‌ی تبلیغات و موج‌های رسانه‌ای هیچ کجا حرفی از درد و رنج‌های خانواده‌ی داغدیده مطرح نمی‌شود. هیچ کجا مطلبی درباره‌ی ارزشهای انسانی آن شخصی که مظلومانه کشته شده دیده نمی‌شود. در عوض از نقاشی‌های هنری متهم به قتل نمایشگاه برپا می‌شود و مرتب درباره‌اش صحبت می‌شود. در کنار آن افرادی که برای رضایت گرفتن از خانواده‌ی مقتول تلاش می‌کنند مرتب در رسانه‌ها آورده می‌شوند و بر محبوبیتشان افزوده می‌شود. افکار عمومی هم خیلی زود تحت تاثیر رسانه‌ها قرار می‌گیرد. مثلن اگر به جای اینکه تمرکز خبری روی مظلومیت و معصومیت امثال بهنود باشد و خانواده‌ی مقتول یک سری آدم‌های سنگدل و بی‌رحم و نفهم نشان داده شوند، چندین بار اشکهای سوزناک مادر مقتول نشان داده می‌شد و از رنج‌هایی که بر آن‌ها رفته سخن گفته می‌شد آنگاه چهره‌ای ترسناک از قاتل ترسیم می‌شد که همه به دنبال قصاصش بودند.

به نظر من در چنین شرایطی خانواده‌ی مقتول حق دارد که احساس کند با گذشت کردن، خون فرزندش ضایع شده‌است. زیرا از یکطرف داغ و رنجش خودشان را می‌بینند و از طرف دیگر بی‌توجهی و درک نشدن از طرف اجتماع را. از یک طرف به عفو می‌اندیشند و از دیگر سو و با دیدن رفتارهای طلبکارانه احساس می‌کنند که اجر کارشان نصیب فعالان و میانجی‌ها می‌شود. برای مثال در یکی از همین نمونه اعدام‌های اخیر، این حرف از خانواده‌ی مقتول جالب توجه بود که گفته بود قاتل از کارش ابراز ندامت نکرده بود و اگر پشیمان بود او را می‌بخشیدیم.

خلاصه‌ی حرف بنده این است که من فکر می‌کنم به دلیل رقابت پیدا و پنهان بین دو گروه ، جان انسان‌ها دارد فدا می‌شود و هیچکدام از دو طیف نیز به اهدافشان نمی‌رسند. از یک طرف فعالان حقوق بشر و مخالفان اعدام هستند که اعدام هر مجرم یعنی شکست آن‌ها، پس باید در طرح و برنامه‌هایشان تجدید نظر کنند. و در طرف دیگر مدافعان حکم قصاص هستند که آن‌ها نیز از این راه به اهدافشان نمی‌رسند. زیرا پس از هرکدام از این اعدام‌ها افراد جدیدتری از مومنان را می‌بینم که در عین حفظ اعتقاداتشان، به صف مخالفان اعدام می‌پیوندند.

پی‌نوشت:

به‌خاطر طولانی شدن مطلب عذرخواهی می‌کنم. به هر حال شیخی هستیم با هزار عیب و نقص که این روده درازی هم یکی از خصلت‌های نهادینه شده در صنف ما است!

* ای کشته که‌را کشتی تا کشتی شدی زار، تا باز کجا کشته شود آنکه تو را کشت (ناصر خسرو) توضیح ضروری: استفاده از این شعر فقط برای جذابیت عنوان بود و قصدی برای انطباق مفهوم آن با ماجرایی که اتفاق افتاده وجود نداشته است.

پیوندها:

پیوند مطلب در بالاترین

نگاهی دیگر به این موضوع در وبلاگ نمای نقطه نظر

خبر اعدام بهنود شجاعی در روزنامه سرمایه

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/24ساعت 9:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سلام به همه‌ی خوانندگان عزیز، به ویژه دوستان گرانقدرم. از اینکه تقریبن یک ماه حضور فعال نداشتم پوزش می‌خواهم. این مدت در اوج گرفتاری بودم و البته در برخی موارد سکوت را هم ترجیح می‌دادم.

امروز عید فطر است. اما مطلب و تبریک ویژه‌ای برای این روز ندارم. شهید داده‌ایم و عید نداریم. اما برای همه‌ی انسان‌های شریف آرزوی سعادت دارم و صبر. و برای خشگ مغزانی که تعصب، قدرتِ دیدن واقعیت را از ایشان گرفته‌است و تبدیل به نوکران بی‌جیره و مواجب زورگویان و موجب رنج و آزار مردمان شده‌اند آرزوی درک ارزشهایی چون عشق و مهربانی دارم. هیچ توجیهی انسان عاشق و اهل فهم را وادار به انجام رفتارهای حیوانی با انسان‌ها نمی‌کند...و اما برای آن‌هایی که شهوت قدرت و ثروت بدین مرتبه‌ی پست رسانیدتشان...فعلن هیچ دعایی ندارم!

و اما بعد از این نوبت می‌رسد به داستانی که انگیزه‌ی نوشتن این مطلب شد.

قبض موبایلم که قطع شده‌است را اینترنتی پرداخت کرده و با ارایه شماره رهگیری پرداخت به دفتر مخابراتی، تقاضای وصل دوباره کردم. اما دختر خانم محترمی که آنجا بود اصرار داشت که باید "پرینت" بیاوری. هرچه گفتم که نسخه‌ی چاپ شده امتیاز یا اعتبار خاصی ندارد و فقط همین شماره رهگیری‌است که لازم است، به گوشش نرفت که نرفت. داشتم عصبانی می‌شدم، ولی خودم را کنترل کردم و رفتم به سایت دانشگاه در همان بغل. یک عکس از سایت بانک گرفتم و با کمک word، در یک جدول شیک اطلاعات قبض و پرداخت را وارد کرده و یک "پرینت" از آن تهیه کردم. همه‌ی این کارها فقط ۵ دقیقه وقت گرفت. سپس "پرینت" را تحویل داده و ایشان نیز با کمال رضایت کار بنده را انجام داد.

چند روز پیش هم کارهای دانشگاهم گره خورده بود و منشی بخش که قرار بود نامه‌ی دفاعم را تایپ کند، رفته بود به فروشگاه برای خرید! هرچند یواشکی رفتم پای کامپیوتر ایشان و آن‌را زیر و رو کردم اما متاسفانه فرم‌ها را پیدا نکردم. مسئول آموزش هم اصرار داشت که نمره‌ها حتمن باید در فهرست مخصوص و تایپ شده باشد. آن‌جا هم چاره‌ای جز جعل سند نداشتم!

و البته قبلن هم برای دور زدنِ بهانه‌گیزی‌های بی‌منطق یا بازی دادن‌های اداری، چند چشمه از این استعداد را بروز داده بودم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که اگر همچنان اوضاع اقتصادی نابسامان ماند و نتوانستیم لقمه‌ای نان حلال در سفره‌ی زن و بچه‌مان بگذاریم، "به حول و قوه‌ی الهی" از این استعداد استفاده کرده و نانی به کف آریم. البته اگر وارد این کار شدم به هیچ وجه شرافتم را زیر پا نمی‌گذارم:

- نه داداش، مدرک دانشگاهی نمی‌زنیم. فردا ممکنه یه یارو که حداکثر هنرش "ازاله‌ی بکارت" بوده بیاد با مدرک ما بگه که دکتره و پستی چیزی بگیره. رضایت‌نامه‌ی همسر اول هم که حرفشو نزن، می‌گن آه زن‌ها بدجوری می‌گیره. شناسنامه که دیگه عمرن، اومدیم طرف رفت تو انتخابات ازش استفاده کرد. پاسپورت رو که کلن بی‌خیال شو، اگه طرف فردا ورداشت ۱۸ میلیارد از کشور خارج کرد من جواب مردم رو چی بدم؟ نه داداش، گواهینامه هم نمی‌شه، اومدیم فردا یارو با گواهینامه قلابی گفت راننده هستم و نویسنده‌های مملکت رو تو راه ارمنستان انداخت تو دره؟ گواهی عدم اعتیاد هم عواقب داره، یه وقت طرف آدم مهمی می‌شه و در حال نعشه‌گی سخنرانی می‌کنه و مردم رو به فنا می‌ده...اسناد حکومتی که دیگه هیچی، اومدیم طرف یه خالی بست و گفت سندش موجوده، اونوقت جواب شاعر رو چی‌بدم که گفته "یا شیخ روا نباشد، خونریز را حمایت"؟

- برو بابا این کاره نیستی...

خیلی خوب اشکالی نداره، اگه این کار نگیره کلی هنر دیگه هم دارم. مانند مکانیکی پرینتر، مدیریت مکتب‌خانه، سالاد درست کردن (تهیه ۵۰۰ سالاد در نصف روز- به زودی حکایتش منتشر می‌شود)، آدامس فروشی (با دست کم یک تابستان سابقه‌ی مفید- این هم به زودی منتشر می‌شود)، عریضه‌نویسی و غیره...

***

مطلب مرتبط:

عید فطر و چند خاطره

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 10:6 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share